این روزا به هر گوشه ای از این دنیا نگاه میکنم چیز هایی رو میبینم که متعلق به هم هستن
و انگار فقط منم که یکه و تنها این گوشه دنیا افتادم
راستش گوشه من تاریکه و پر از تار عنکبوته انقدر این گوشه چنبره زدم و تکون نخوردم که کمرم با هر تکون کوچیک صدای در اهنی زنگ زده میده.
راستش خیلی دلم میخاد یه تکونی به خودم بدم ها ولی هربار که فکر میکنم یه کورسوی نور دیدم و خیز برمیدارم تا بهش چنگ بزنم
میفهمم مال یکی دیگس
مال من نیست
پس دوباره برمیگردم تو گنج تاریک و غم گین خودم و هر بار دل شکسته تر میشم
(باتشکر از لئو برای این خورشید به امید اینکه نورش به زندگی تاریکم بتابه و قلب شکستمو ترمیم کنه...)
حنین