eitaa logo
جوهَرپس‌داده‌خانُم‌نویسَنده ؛
124 دنبال‌کننده
33 عکس
4 ویدیو
0 فایل
بخشی از ترشحات ذهن یک نیمچه نویسنده =)🪴 حرفی بود در خدمتم : https://daigo.ir/secret/juharak
مشاهده در ایتا
دانلود
_ [ باران ] بی‌هدف، بی‌صدا؛ کشدار و سنگین روی زمین قدم برمی‌دارم. کجای این شهرند قدم‌ها؟ ساعت‌هاست از مرز مکان و زمان عبور کرده‌ام و دیگر نمی‌دانم کدام خیابان زیر پا هایم متر میشود آبِ تاروپودِ پالتو ام را بلعیده و چکه‌چکه روی آسفالت می‌چکد. باران، همان مزاحم همیشگی. کمی که هوا نم می‌گیرد، پرتت می‌کند میانِ سال‌های رفته یا نیامده؛ زمان‌باختگی یعنی همین که باران ببارد و تو در هرجایی باشی ، الّا اینجا. شاید بوی خاکِ نم‌خورده، طنین خنده‌های بلندِ آن روزها را می‌تکاند روی تنِ آسمان؛ روزهایی که سرما هنوز تا انتهای مویرگ‌های تن را منجمد نکرده بود. یا ردپای چترِ کوچکی که دو نفر را در خود حل می‌کرد و دستی که یخِ قفسه سینه را با حرارتی ناگهانی آتش می‌زد. حالا من همین‌جا، زیر هجوم قطره‌ها، با پارچه‌های خیسِ چسبیده به تن، با پاهایی سرگردان میان رفتن و ماندن و چشمانی که تصویر چراغ‌ها را در گودالِ آبِ جلوی پا مات کرده‌اند. راستی این ها قطره‌های باران است که روی گونه می‌دود یا جوششِ تلخِ درون سینه؟ نمی‌دانم. به هر حال در وسطِ چاله آبی ایستاده ام و وزنِ تنهایی، لب باز کرده تا ذره‌ذره مرا در همین آبِ کدر غرق کند و شاید همینجا همین دقیقه ها آخرین باری باشد که باران تن خسته ام را میشوید _
من هیچ وقت عوض نمیشم فقط حماقت هام پیشرفته تر میشن :/
با چشم سر میخوانی ام ، با تیغ لب می‌رانی‌ام ای در ابهام مانده ، چرا اینگونه می‌گریانی‌ام ؟
فهمیدم که بله ! آدم میتواند همزمان به پیشرفت و حرکت به جلو ، و رفتن به کوه و دیگر برنگشتن فکر کند . .
اما مگر نه اینکه زندگی تقلایی طولانی در تاریکی است ؟
جوهَرپس‌داده‌خانُم‌نویسَنده ؛
_
_ به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست . . _ | به رسم آوینی ۲۴ شهریور ماه ۴۰۵ |
کاش میتونستم یسری از لحظه ها رو لا به لای دستمال های ابریشمی ببپیچم و تا همیشه نگه شون دارم :)
کلیدتو رو میز جا میزاری ، یادت میره غذات رو گازه ، حواست نیست لیوان آبت زیر شیر آب سه ساعته داره سر میره ، ولی نمیتونی فراموش کنی فلان آدم چندوقت پیش نصف شبی چی بهت گفت . .