_
دلم برات تنگ شده؛ از اون تنگ شدنیها که آدم رو از درون خالی میکنه. دلم برای نگاههای شیرینت، برای اون ذوقهایی که توی چشمت میرقصید و برای خندههایی که انگار تمامِ تاریکیِ دنیا رو جابهجا میکرد، تنگ شده
میشه بگی کجایی؟ یعنی واقعاً همینجا کنار منی ؟
میشه بگی وقتی اینجا کنار ما میخندی، کجا قلبت واسه کی داره عزا داری میکنه ؟
میخندی، اما انگار لبخندت از یه جای خیلی دور میاد؛ مثل یه عکسِ قدیمی که زیر نور آفتاب رنگ باخته باشه
راستش چشات که پیش منه، اما نگاهت انگار تو یه حفرهی عمیق گیر کرده، جایی که نه نوری بهش میرسه و نه صدایی از اینجا میشنوه
کجایی؟ وقتی اینجا کنار منی ولی انگار فرسخ ها ازت دورم ؟
میدونی من دارم با اون آدمِ سابق میجنگم، با اون کسی که وقتی میخندید، منم با خنده هاش لبخند کنج لب هام موندگار میشد اما حالا… حالا تو فقط یه حضورِ ساکت و سنگینی ..
بگو ببینم، اون ذوقی که تو چشمات بود، کجا گم شد؟ به کدوم گوشهی تاریکِ دلت پناه برده که دیگه برنمیگرده؟
اما خب من اینجا منتظرِتم خیلی وقته منتظرم
منتظر همونی که وقتی میخندید، انگار تمامِ این تنهاییها از بین میرفت.
اما الان دیگه چی مونده؟ فقط یه کالبد که داره با ما هممسیر میشه، در حالی که روحش یه جای دیگه، زیرِ آوارِ یه سکوتِ بزرگ، داره گریه میکنه ؟ .
_
یه روز باهم میشینیم کنار دریا بهت میگم یادته ؟
تو هم میگی آره یادمه ..
بعد باهم میزنیم زیر خنده ؛
میخندید و هی بغض بالا می آورد
غم در جایی حوالی سینه سمت چپش نبض میزد ولی باز میخندید و سرش از هجوم وحشیانه افکار گیج میرفت
دیگر عادت کرده بود !
به خندیدن و بغض داشتن
به خندیدن و بی تفاوت بودن
به خندیدن و ترک برداشتن
به خندیدن و ..
مپرس حال مرا ، روزگار یارم نیست
جهنمی شده ام، هیچ کس کنارم نیست !
نهال بودم و در حسرت بهار! ولی
درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست
به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من
به جز مبارزه با آفریدگارم نیست '
مرا ز عشق مگویید، عشق گمشده ای است ،
که هر چه هست ندارم! که هر چه دارم نیست ؛
شبی به لطف بیا بر مزار من، شاید
بِرویَد آن گل سرخی که بر مزارم نیست ..
_فاضلنظری .
جوهَرپسدادهخانُمنویسَنده ؛
به نظرم خیلی مهمه که اولین گل نرگس پاییز رو کی برات میخره ..
هدایت شده از سید .
تمام ذوق و اشتياق آدم رو ميكشن بعد ميگن چرا يه جورى اى؟ چرا سردى؟ چرا دورى ميكنى؟ خب ذوقمو کور کردی ديگه، چى كارت كنم؟
چه شوری بهتر از برخورد برق چشمها با هم ؟
نگاهش را تماشا کن ؛ اگر فهمید حاشا کن ..