آره رقابتت با من بامزه است ولی متاسفانه من چشام آستیگماته چیزای کوچیکو نمیبینم ..
خوشحال کردن من خیلی ساده است فقط کافیه یکی از نامه های فروغ فرخزاد یا شاملو رو واسم بفرستید
نمیدانم. نمیدانم این بدترین شبها را شروع کردهام یا دارم شروع میکنم. اما، به هر تقدیر، این ساعات تاریک و بیامید، این روزهایی که دست کم، اگر هیچ موفقیت دیگری درش نبود، اینش بود که به امید دیدار تو شروع میشد و حتی اگر هم در آخرین ساعات شب با نومیدی کامل، مثل دفتری بر هم نهاده میشد، باز این امید که فردا بتوانم ببینمت زنده نگهم میداشت ..
_احمدشاملو .
ثانیه به ثانیه ، شات به شات و ثبت لحظه هایی که دیگه تکرار نمیشن ..
هنوز غصه خود را به خنده پنهان کن ،
بخند،گرچه تو با خنده هم غم انگیزی ..
_
دلم برات تنگ شده؛ از اون تنگ شدنیها که آدم رو از درون خالی میکنه. دلم برای نگاههای شیرینت، برای اون ذوقهایی که توی چشمت میرقصید و برای خندههایی که انگار تمامِ تاریکیِ دنیا رو جابهجا میکرد، تنگ شده
میشه بگی کجایی؟ یعنی واقعاً همینجا کنار منی ؟
میشه بگی وقتی اینجا کنار ما میخندی، کجا قلبت واسه کی داره عزا داری میکنه ؟
میخندی، اما انگار لبخندت از یه جای خیلی دور میاد؛ مثل یه عکسِ قدیمی که زیر نور آفتاب رنگ باخته باشه
راستش چشات که پیش منه، اما نگاهت انگار تو یه حفرهی عمیق گیر کرده، جایی که نه نوری بهش میرسه و نه صدایی از اینجا میشنوه
کجایی؟ وقتی اینجا کنار منی ولی انگار فرسخ ها ازت دورم ؟
میدونی من دارم با اون آدمِ سابق میجنگم، با اون کسی که وقتی میخندید، منم با خنده هاش لبخند کنج لب هام موندگار میشد اما حالا… حالا تو فقط یه حضورِ ساکت و سنگینی ..
بگو ببینم، اون ذوقی که تو چشمات بود، کجا گم شد؟ به کدوم گوشهی تاریکِ دلت پناه برده که دیگه برنمیگرده؟
اما خب من اینجا منتظرِتم خیلی وقته منتظرم
منتظر همونی که وقتی میخندید، انگار تمامِ این تنهاییها از بین میرفت.
اما الان دیگه چی مونده؟ فقط یه کالبد که داره با ما هممسیر میشه، در حالی که روحش یه جای دیگه، زیرِ آوارِ یه سکوتِ بزرگ، داره گریه میکنه ؟ .
_