eitaa logo
جوهَرپس‌داده‌خانُم‌نویسَنده ؛
126 دنبال‌کننده
37 عکس
4 ویدیو
0 فایل
بخشی از ترشحات ذهن یک نیمچه نویسنده =)🪴 حرفی بود در خدمتم : https://daigo.ir/secret/juharak
مشاهده در ایتا
دانلود
جوهَرپس‌داده‌خانُم‌نویسَنده ؛
_
_ به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست . . _ | به رسم آوینی ۲۴ شهریور ماه ۴۰۵ |
کاش میتونستم یسری از لحظه ها رو لا به لای دستمال های ابریشمی ببپیچم و تا همیشه نگه شون دارم :)
کلیدتو رو میز جا میزاری ، یادت میره غذات رو گازه ، حواست نیست لیوان آبت زیر شیر آب چند دقیقه است داره سر میره ، ولی نمیتونی فراموش کنی فلان آدم چندوقت پیش نصف شبی چی بهت گفت . .
جوهَرپس‌داده‌خانُم‌نویسَنده ؛
آری آن روز چو می‌رفت کسی داشتم آمدنش را باور . . من نمیدانستم معنی هرگز را ؛ تو چرا باز‌نگشتی دیگر ؟ . _ سایه _
گویی سهم او از آسمان پرواز بود و سهم من از زمین ، هق هق های شبانه . .
_ [ هزار و یک شب ] نفس را در سینه‌ ام حبس میکنم طوری که انگار راهی برای فرار نیست ، و بالاخره قدم به آن خیابان می‌گذارم . . سال‌هاست که این گذرگاه ، به میدانِ شکنجه بدل شده است. این خیابان، این درختان و این دکه‌ها، همگی حاملِ خاطراتی‌اند که با ورود من، شهرزادِ قصه ها ، روایتِ گذشته را آغاز می‌کند. از آن نیمکتِ سبزِ ماتم گرفته کنار خیابان زیر سایه‌ی بیدِ مجنون که در آن، قصه‌ی لیلی را برایم می‌خواندی ، تا آن بستنی‌فروشیِ نقلی در انتهای این معبرگاه همان‌جا که تمشک‌هایش از جنگل‌های نارنیا چیده شده بودند و با جادوی عشقِ تو مزین می‌شدند حتی صدای قدم‌هایم بر پیاده‌رو نوای کفش‌های سیندرلا را در گوشم میخواند همان لحظه‌ای که تو با مهر آن‌ها را بر پای من نشاندی. یا آن دفترچه‌های رنگی در دکه های قدیمی که روی صفحاتشان، مونا لیزایی از نگاه تو نقش می‌بست. اینجا ، از کهنسالیِ درختان تا هفت آسمانِ همیشه آبی اش ، همگی تنها از تو یاد آور میشوند و ثانیه به ثانیه و دقیقه به دقیقه، قصه‌ی هزار و یک شبِ نبودنت را برایم بازگو می‌کنند . . _