من تو رو فراموش نکردم بابا فقط انقدر به نبودنت عادت کردم که حتی خاطره بودنت هم برام یه جورایی غریبه شده
بابا
گاهی دلم برای خودت تنگ نمیشه دلم برای اون روزایی تنگ میشه که بودی و من نمیدونستم یه روز قراره همه اون آرامش ازم گرفته بشه
انقدر با نبودنت روزا رو شب کردم انقدر جای خالیتو کنار خودم دیدم انقدر به عکست نگاه کردم و باهات حرف زدم که الان دیگه صدای خنده هات گرمای دستات و حتی اون لحظه هایی که کنارم بودی برام شبیه یه خواب دور شده
ولی من تو رو فراموش نکردم بابا
مگه میشه یه پدر رو فراموش کرد وقتی یه تیکه از همه خاطرات خوب زندگیت بوده
تو هنوز تو خیلی از کاش های من زندگی میکنی
تو هر موفقیتی که دلم میخواست اولین نفر بهت بگم
تو هر روز سختی که فقط دلم میخواست صدات کنم و بگم بابا جان
تو همه اون لحظه هایی که ناخودآگاه دنبالت میگردم و بعد یادم میفته دیگه قرار نیست درو باز کنی و بگی من اینجام
نبودنتو یاد گرفتم ولی هنوز با نبودنت کنار نیومدم
فقط انقدر به این درد عادت کردم که دیگه کسی نمیفهمه پشت این سکوت چقدر دلم برای بابام تنگ شده
بابا من هنوز همون بچه ایم که وقتی از همه چی خسته میشه دلش میخواد سرشو بذاره رو شونه های تو و برای چند دقیقه هیچی از این زندگی نخواد
کاش میشد فقط یه بار دیگه ببینمت
نه برای اینکه چیزی ازت بخوام
فقط میخوام چند لحظه نگات کنم و آروم بهت بگم
<<بابا دلم خیلی برایت تنگ شده>>