نمیشود روی هیچ کدام تان حساب کرد، نمیشود اعتماد کرد، دوست داشتن تان غیر ممکن و ریسکِ تکیه به شانه تان حتی ایستادن در لب پرتگاه هم بیشتر است.
شما آدم هارا میگویم؛ ناامید کننده اید، بسیار ناامید کننده.
آن سویِ دیوارها.
حتی یک ثانیه به حرفم فکرم نکردی،اومده بودی حرفتو بزنی و بری.
و اصراری برای حرف زدن نکردم درصورتی که موضوع من بودم،چون میدونستم قرار نیست بشنوی.
من اهل ِ دل و چای ِ حل و لعل ِ نگارم ،
تو اهل شب ِ و شعر ِ سپید و لب ِ سیگار ،
من پنجرهای رو به غزل خواجهی شیراز ،
تو سخت پر از خشتی و مانند به دیوار .