فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بازنشستگان انتشار بدهید خودشان اعتراف میکنند
که از حقوق بازنشستگان
دزدی می کنند
https://eitaa.com/jygu9ojj
*🔶️بخشنامه معاون اول رئیس جمهور در خصوص ترمیم حقوق کارکنان و بازنشستگان کشوری و لشکری توسط معاون اول رئیس جمهور ابلاغ شد*
_____________________
https://eitaa.com/jygu9ojj
هدایت شده از .ایران بانو
اگر شخصی بدون اجازه، اموال فردی که غایب یا محجور است را مدیریت کند، آیا میتواند هزینههای خود را از مالک مطالبه کند؟
طبق ماده ۳۰۶ قانون مدنی، اگر شخصی بدون اجازه مالک یا ولی قانونی، اموال یک غایب یا محجور را اداره کند، موظف است حساب دوران تصدی خود را ارائه دهد.
🔹 اگر در آن زمان امکان کسب اجازه وجود داشته باشد یا تأخیر در دخالت موجب ضرری به مالک نشود، فرد نمیتواند مطالبه هزینه کند.
🔹 اما اگر عدم دخالت یا تأخیر در آن، باعث ورود ضرر به اموال مالک شود، فردی که در اداره مال نقش داشته، میتواند هزینههای ضروری را که برای حفظ و اداره مال انجام داده، مطالبه کند.
توجه: در این موارد، دادگاه بررسی میکند که آیا دخالتکننده واقعاً بهنفع مالک اقدام کرده است یا خیر. مشاوره با وکیل حقوقی میتواند در ارائه اسناد و پیگیری این دعاوی مؤثر باشد.
💥https://eitaa.com/jygu9ojj
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شباهت لرستان و خوزستان👌😁🌺
https://eitaa.com/jygu9ojj
21.92M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از عجایب تایلند
https://eitaa.com/jygu9ojj
یکی بود و یکی نبود روزی روزگاری سه گاو که با هم دوست بودن در یک چراگاه سرسبز و تازه در نزدیکی یک جنگل بزرگ زندگی می کردن. یکی از گاوا سفید بود ، یکی دیگشون سیاه و اون یکی هم قهوه ای بود. گاوها با هم خیلی مهربان بودن. اونها تمام روز رو با هم در علفزارمشغول علف خوردن و گشت و گذار میشدن و بعد هم کنار هم می خوابیدن.خلاصه اونا خیلی هوای همدیگه رو داشتن و میدونستن که تا موقعی که با هم هستن و حواسشون به همدیگه هست کسی نمیتونه بهشون حمله کنه و شکارشون کنه.
یک روز ، یک شیر قهوه ای که در حال قدم زدن تو جنگل بود چشمش به علفزار و سه تا گاو که داشتن چرا میکردن افتاد . شیر که خیلی گرسنه بود و به دنبال غذا می گشت، با دیدن گاوها خوشحال شد و سریع به طرف علفزار حرکت کرد. وقتی که به گاوا رسید نتونست به اوناحمله کنه آخه اونا هیچکدومشون تنها نبودن و پیش همدیگه بودن. بنابراین ، شیر پشت تخته سنگی قایم شد و صبر کرد و منتظر موند تا گاوها ازهمدیگه جدا بشن.
اما گاوها خیلی باهوش تر از این حرفا بودن که بخوان ازهمدیگه جدا بشن و تنها بمونن. اونا می دونستن که اگه با هم باشن ، هیچ شکارچی و حیوون درنده ای نمی تونه به اونا حمله کنه و شکارشون بکنه. شیر دو سه روز تو حالت کمین دراز کشیده بود. اما گاوها همچنان کنار هم بودن و از همدیگه جدا نمی شدن. شیر که دیگه از گرسنگی بی تاب و بداخلاق شده بود با خودش فکر کرد که باید یه نقشه ای بکشم تا بتونم اون سهتا گاو رو از همدیگه جدا کنم. بعد از این بود که به سمت گاوها رفت ، بهشون سلام كرد و گفت: ” حالتون چطوره دوستای من؟ خوب و سلامت هستین؟ من تو جنگلی که نزدیک شماست زندگی میکنم ،خیلی دلم میخواست یه روز بیامو شمارو ببینم ولی خیلی کار داشتم و سرم شلوغ بود ، امروز دیگه تصمیم گرفتم هر جور شده به دیدن شما دوستان خوبم بیام. ”
گاو قهوه ای گفت: “آقای شیر ، اومدن شما واقعاً ما رو خوشحال کرد و علفزار مارو روشن تر .”
گاو سفید و گاو سیاه از گفته های دوستشون یعنی گاو قهوه ای خیلی ناراحت و غمگین شدن و از بیفکری اون غصه دارشدن. اونا به همدیگه گفتن: “چرا گاو قهوه ای حرفای شیر رو باور میکنه؟ مگه نمیدونه که شیر ها فقط به دنبال حیوونای دیگه هستن تا اونا رو شکار کنن ؟”
روزها گذشت و دوستی شیر با گاو قهوه ای بیشتر و بیشتر شد. گاو سیاه و گاو سفید هر چی تلاش کردن و دوستشون رو نصیحت کردن که با شیر دوست نشه واین کار عاقبت خوبی نداره ، گاو قهوه ای اصلا به حرفشون گوش نکرد که نکرد.
یه روز شیر به علفزار اومد و به گاو قهوه ای گفت: “می دونی که رنگ بدن من وتو قهوه ای و تیره ست ولی رنگ بدن گاو سفید روشنه .میدونی که این دوتا رنگ با هم فرق داره . اگر گاو سفید را بخورم خیلی خوب میشه چون دیگه هیچ تفاوتی بین ما نیست و میتونیم در کنار هم خوب و خوش زندگی کنیم .”
گاو قهوه ای ، حرف شیر روقبول کرد و شروع به صحبت با گاو سیاه کرد تا اونو مشغول نگه داره ، تا شیر بتونه گاو سفید رو شکار کنه. بعد در حالی که گاو قهوه ای و گاو سیاه مشغول حرف زدن با همدیگه بودن گاو سفید تنها موند و شکارشیر شد.
دو سه روز از شکار گاو سفید نگذشته بود که شیر دوباره گرسنش شد. شیر دوباره به سمت علفزار اومد و گاو قهوه ای رو صدا کرد.
شیر به اون گفت: “رنگ بدن من و رنگ بدن تو قهوه ایه ، و با رنگ سیاه فرق میکنه. اگر من گاو سیاه رو بخورم خیلی خوب میشه ،چونکه اونوقت تو جنگل همه مارو به یه رنگ میبینن.”
گاو قهوه ای دوباره حرف شیر رو قبول کرد و از دوستش یعنی گاو سیاه دورشد.
اینطوری شد که گاو سیاه هم تنها موندو شکار شیر بدجنس شد. و اما گاو قهوه ای ، اون انقدر خوشحال و شاد بود که نمیدونست باید چی کار بکنه. گاو نادون بالا پایین میپرید و با خودش میگفت :” تو جنگل فقط منم که رنگ پوستم شبیه رنگ پوست شیره”
چند روز بعد گذشت ، شیر دوباره گرسنه شد. اون به علفزار اومد و غرش بلندی کرد و گفت: “ای گاو قهوه ای! کجایی؟”
گاو قهوه ای که ترسیده بود جلو رفت و گفت: “بله آقا!”
شیر گفت: “امروز نوبت تو. آماده باش که من می خوام تو رو بخورم. ”
گاو قهوه ای ، با ترس و وحشت زیاد گفت: “چرا آخه ، من دوست تو هستم. من هر کاری رو که ازم خواستی انجام دادم. چرا میخوای منو بخوری؟”
شیر غرش کرد و گفت: “من هیچ دوستی ندارم. چه جوری ممکنه که یه شیر با یه گاو دوست بشه؟”
گاو قهوه ای نادون هر چقدر التماس و خواهش و زاری کرد ، شیراصلا حرفایی رو که قبلا زده بود قبول نکرد و میخواست اونو شکار کنه. بالاخره گاو گفت :”آقای شیر ، قبل از اینکه منو شکار کنی اجازه بده سه بار داد بزنم. ”
شیر گفت: “باشه. فقط سریع ”
بعد گاو قهوه ای فریاد زد: “من همون روزی که گاو سفید خورده شد خورده شدم. من همون روزی که گاو سیاه خورده شد خورده شدم. من همون روزی که با شیر دوست شدم خورده شدم.”
https://eitaa.com/jygu9ojj
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خلاصه کتاب امیل در دو دقیقه از دیدگاه
استاد مطهری
https://eitaa.com/jygu9ojj
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنرنمایی با دست و سایه
https://eitaa.com/jygu9ojj