🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟
🌟🌟🌟🌟🌟🌟
🌟🌟🌟🌟🌟
🌟🌟🌟🌟
#بابای_مهربونم🌟🌟🌟
ازپنجره اتوبوس به بیرون نگاه می کردم،،،سروصداکمترشده بود
ساعت نزدیک 3بعدازظهربود،
وهمه ی هم کاروانیاازخستگی خوابیده بودن ،،سکوت خاص وزیبایی که ایجادشده بودپرنده خیال روبه پروازدرمیاورد،همین جورکه به بیرون خیره بودم داشتم فکرمی کردم ،،،،،به خودم به این زندگی وهمه ی این سال ها که مثل چشم بهم زدنی جلوی چشمام می گذشت
یعنی من خواب نیستم
دارم به آرزوم می رسم
یادمه چندماه پیش که دربستربیماری افتاده بودم ،،فقط یه آرزوداشتم واونم اینکه خدافقط یه عمری به من بده تا بیام اینجا
والان اون آرزوداشت تحقق پیدامی کرد
حسی عجیبی داشتم هیجان وشادی باهم آمیخته بود
توهمین حال وهوا بودم که یهوروحانی کاروان بلندشدوروبه جمعیت گفت
-خب دیگه الحمدالله درنزدیکی شهرنجف هستیم حدودیک کیلومترباقی مونده یه توضیحی درموردشهرنجف براتون میدم
همین که اسم نجف روشنیدم انگارذهنم قفل شد
دیگه چیزی نمی شنیدم فقط لب های روحانی کاروان داشت تکون می خورد،،من ازترسی که یهوباشنیدن نام نجف دردلم ایجادشده بودمتحیربودم
خدااایا این چه حالیه،،، تمام وجودم روترس فراگرفت،،باخودم می گفتم چرا اینطوری شدم من که عاشق زیارت بودم ،،این ترس چی می گه،،،
یهوخیبرشکنی مولا چنان دردلم افتاده بودکه اصلا نمی دونستم چیکارکنم،،فقط حس می کردم دارم بعدی عمری گناه کردن میرم خدمت مولایی که باشنیدن نامش لرزه به دل دشمنان اسلام می افتاد
والان من داشتم اون لرزه روحس می کردم
کتاب دعام روبازکردم،،ولی دیدم اصلا نمی تونم دعایی هم بخونم،،
تودلم گفتم مادرجان شما وساطتی کنیداخه این چه حالیه ،،،اصلا توقع
همچنین ترسی رونداشتم،باذکریافاطمه اغیثینی سعی می کردم خودم روآروم کنم
ولی قلبم مثل قلب گنجشکی که انگارمی خوان جونش روبگیرن
تندتندمی زد
اونقدراین حالت زیادشدکه حتی ذکرمصیبتی روهم روحانی کاروان می خوندرومتوجه نمی شدم،،
بالاخره واردشهرنجف شدیم،
وقتی رسیدیم جلوی هتلی که محل اقامتمون بود
وقتی خواستم بلندشم کاملا لرزش رودرپاهام حس می کردم،
به سختی پیاده شدم،
مسئول کاروان گفت«سریع اتاق هاروتحویل بگیریدوبعدیه ساعت
همه جلوی درهتل باشیدکه ان شاالله همه باهم بریم حرم برای زیارت»
باهمون بی حالی رفتم وبعدتحویل اتاق ها وغسل وزیارت وپوشیدن لباس های تمییز،،اومدم جلوی درهتل
بعدازیک ربع که همه جمع شدن ،حرکت کردیم. به سمت حرم
باتوجه به آداب زیارات که بایدقدم هاروکوتاه برداشت،وذکرهای الله اکبروالحمدالله روگفت
وهمچنین همون حال ترسی که هنوزتودلم بود،،سرم پایین بود
اروم اروم قدم برمی داشتم وازخداکمک می خواستم یاریم کنه
برای غلبه به این ترس،،همش احساس می کردم پرونده من روسیاه روبه روی مولا بازه و داره به من نگاه می کنه
قلبم داشت سینه ام رومی شکافت
جلوی ورودی حرم همچنان که سرم پایین بود،روحانی کاروان گفت بایستیداذن دخول روبخونیم
واااای دیگه باخوندن اذن دخول دست وپاهام هم لرزعجیبی گرفته بود،،،تودلم می گفتم خدایا این چه حالیه ،،،
همین که کفش هاروتحویل دادیم وقتی اومدم واردبشم یه عده ازجوانان عراقی به حالت نظامی باصدای بلندفریادمی زدن لبیک یاعلی ،،کسب اجازه می کردن ازآقابرای شروع پیاده روی اربعین
ترسی که دردلم بود بااین فریادباشکوه وطنین نام مولی صدچندان شد،،،همین جوراشک می ریختم واروم اروم جلورفتم ،،،واردحیاط باصفای حرم شدم ولی سرم همچنان پایین واشکام همین جورسرازیربود،،به سختی آروم آروم سرم روبالا آوردم
#قسمت_اول
ادامه دارد ...
🎊🌸🎊🌸🎊🌸🎊
#چهل_و_پنجمین_پاتوق_مجازی_دختران_مشکات
╭━═━⊰🍃🌹🍃⊱━═━╮
http://eitaa.com/joinchat/611057667Cde6fe6cd16
╰━═━⊰🍃🌹🍃⊱━═━╯که