حالِ بیدار شدن نیست
با خیالِ تو باید
خوابید؛
رویا دید؛
صبح ارزانی مردم
دلِ من خوابِ تو را میخواهد"
تا چند مرا از خود ای دوست جدا داری؟
من هیچ نمیگویم، آخر تو روا داری؟
صحرا همه دریا شد از آب عقیقِ تو
این سوخته را آخر لب تشنه چرا داری؟ "
؛سراسر نام ها را گشته ام!
و نام تو را پنهان کرده ام..
میدانم شبی تاریک در پی است..
و من به چراغ نامت محتاجم.."
سال ها رفت و هنوز"
یک نفر نیست بپرسد از من"
که تو از پنجره ی عشق چه ها میخواهی؟ "