eitaa logo
یار مهربان📚
8.9هزار دنبال‌کننده
719 عکس
1.6هزار ویدیو
50 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم اینجا کتابخانه کوچک منه زگهواره تاگوردانش بجوی🥰 من اینجام @Yamahdeijanam_313
مشاهده در ایتا
دانلود
این تغییرات طوری بود که شوهرش را به شک و تردید دچار کرد. شوهرش فکر می کرد او با مرد دیگری رابطه دارد. زیرا نمی توانست بپذیرد که اینهمه تغییر بدون آن رخ بدهد. ولی در نهایت شوهرش امیدوار بود آشفتگی فکری همسرش بعد از مدتی پایان یابد. خود بانو اسیلمی می گوید : خودم اصلا فکر نمی کردم با مطالعه اسلام اتفاق خاصی رخ بدهد و حتی سبک زندگی روزمره ام تغییر کند و در آنزمان حتی تصورش را هم نمی کردم که به زودی با بالهایی از آرامش قلبی و ایمان باطنی در آسمان سعادت اعتقاد اسلامی پرواز خواهم کرد. با وجود همه این تغییرات ، او همچنان کاملا مسیحی بود. تا اینکه یک روز چند نفر مسلمان به سراغش آمدند و به در خانه اش رفتند. به او گفتند ما انتظار داشتیم که شما مسلمان شوید. با هم صحبت کردند و به پرسش و پاسخ پرداختند. آنها حرفها و عقاید عجیب او را در باره قرآن مسخره نکردند و از انتقادهای تند او به اسلام ناراحت و عصبانی نشدند. آنها می گفتند که معرفت گمشده مومن است و سوال یکی از راههای رسیدن به معرفت است. بعد از آن ارتباط او با مسلمانها بیشتر شد و هر بار سوالات جدیدی می پرسید و موضوعات تازه ای را مطرح می کرد تا اینکه در روز 21 می 1977 در مقابل یک روحانی، مسلمان شد. https://eitaa.com/kafektabbano2310
ادامه دارد
تغییر دین مساله تازه ای نیست و کسانی که اسلام را انتخاب می کنند معمولا با مشکلات فراوانی روبرو می شوند. مسلمان شدن ممکن است به سرعت به طرد شدن از سوی خانواده و دوستان منجر گردد یا فشارهای شدیدی برای بازگشتن آنها از عقیده شان آغاز شود. معمولا مسلمان شدن مشکلات اقتصادی فراوانی نیز به دنبال دارد که کمترین آنها از دست دادن شغل و مسکن است. هر چند بعضی از این افراد می توانند خانواده و شغل و روابط خود را حفظ کنند ولی چند دهه پیش از این که اسلام به شکل گسترده شناخته شده نبود مخصوصا در مورد زنها مشکلات بسیار شدیدتری وجود داشت. وقتی امینه اسیلمی مسلمان شد اکثر دوستانش او را ترک کردند. زیرا دیگر با شخصیت جدید او راحت نبودند. برخورد خانواده اش از اینهم بدتر بود. مادرش بهیچ وجه تغییر او را نپذیرفت و امیدوار بود که بعد از چند هفته تصمیم او عوض شود و پدرش به حدی عصبانی شد که تفنگ شکاری خود را برداشت و می گفت : اگر پیدایش کنم با یک گلوله کارش را تمام می کنم. او بمیرد بهتر از این است که دینش را از دست بدهد و به جهنم برود. خواهرش نیز که متخصص اختلالات عقلی بود به شدت سعی داشت او را به آسایشگاه بیماریهای روانی بفرستد. حالا هم خانواده اش را از دست داده بود و هم دوستانش را . ولی مشکلات بزرگتر در راه بود. بعد از آن بود که حجاب را شروع کرد و به محض اینکه با حجاب شد در همان روز از کارش اخراج شد. ولی همچنان به همراهی شوهر و حضور فرزندانش دلگرم بود. قسمت گریه دار داستان روفردابراتون میزارم. https://eitaa.com/kafektabbano2310
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام یامهدی صبح دگری درراه است کجایی جانم https://eitaa.com/ktabkhanemajaziwellcomleiahappay
هرکس خدارابندگی کند خداوندهمه چیزرابنده اوگرداند. https://eitaa.com/ktabkhanemajaziwellcomleiahappay
بهترین عمل برای جلب رضای خداوند.mp3
4.45M
🎵 نسخه صوتی 🎵 🔸بهترین عمل برای جلب رضای خداوند🔸 🔺منبع : سفینة البحار، جلد ۱، صفحه ۲۰۱ ▫️حجت الاسلام علی معزی▫️ ─┅═༅𖣔༅═┅─ 👇🏻👇🏻👇🏻 ✨ایتا https://eitaa.com/ktabkhanemajaziwellcomleiahappay
سلام اومدم قسمت گریه داره داستان خانم امینه اسیلمی رابراتون تعریف کنم
شوهرش او را بسیار دوست داشت و مرد فهمیده و عاقلی بود. ولی او هم نشان داد که نمی تواند این تغییر را درک کند و در کمال تعجب از او خواست خانه را ترک کند و بیرون برود. حالا او حتی دیگر خانه هم نداشت ولی دشواریهای بزرگ هنوز نرسیده بود. وقتی او علنا از مسلمان شدنش حرف زد و حجاب را انتخاب کرد موضوع طلاق هم به طور جدی مطرح شد. با اینحال او آماده بود علیرغم علاقه فراوانی که به همسرش داشت تنها زندگی کند و خود را به حضور بچه هایش دلگرم سازد. پسر و دخترش را بسیار دوست داشت و می دانست طبق قانون حق نگهداری بچه ها با اوست. ولی وقتی در دادگاه حاضر شد قاضی بر خلاف این حکم کرد و گفت به دلیل تغییر دین نمی تواند بچه ها را با خود داشته باشد و هنگامی که با اعتراض او مواجه شد به او بیست دقیقه فرصت داد تا تصمیم بگیرد و بین بچه هایش و دین جدید فقط یکی را انتخاب کند. سکوت عجیبی دادگاه را فرا گرفت و امینه با آشفتگی و ترس به پسر و دخترش خیره شد. احساس می کرد همه دست به دست هم داده اند تا همه چیز او را نابود کنند. خانواده و دوستان و همسر و قانون ایالتی در آن لحظه مثل اشباحی بودند که دور سرش می چرخیدند و آن زن تنها و غریب را غارت می کردند. همه چیزش را از او گرفته بودند و حالا نوبت به پاره های جگرش رسیده بود. به چشمان معصوم دختر و پسر کوچکش نگاه کرد. جگرش داشت آتش می گرفت و با حرکت سریع عقربه های ساعت قاضی هم بیشتر به او نگاه می کرد. همه منتظر بودند. شوهرش ، قاضی و از همه مهمتر بچه هایش که به درستی نمی فهمیدند چه اتفاقی دارد رخ می دهد. داغ شده بود و می سوخت. https://eitaa.com/kafektabbano2310