eitaa logo
کـَــهْفُــــ ‌الشُــهَـدا🇵🇸🖤
7.5هزار دنبال‌کننده
5.9هزار عکس
2.2هزار ویدیو
234 فایل
بسم‌ࢪب‌الزهــــــــــږا❤️ بمون‌حالا‌کہ‌دعوت‌شدی‌ شاید‌‌شہدایہ‌رزقی‌برات‌کنارگذاشتن🌱:) براے‌حرفاے‌دلټ👇 https://daigo.ir/secret/2956196564 شرط‌کپی‌یہ‌صلوات‌برا‌ظهورمولاوشادی‌روح‌شہدا براتبادل‌وتبلیغ‌قیمت‌پایین👇 @ya_zahra076
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
آخرین سخنان دخترک مجروح و مظلوم غزه ثانیه هایی قبل از شهادت: پدر، من حوض کوثر و دو خانه بسیار بزرگ قصر مانند را می‌بینم.💔😭 @kafoshohada
وصیت نامه کودک شهید غزه‌ای که وصیت کرده حتما وصیتنامه اش منتشر شود. وصیت من به شما❤️‍🩹 _ اگر در جنگ مُردم و رفتم و شهید شدم از حکام عرب نخواهم گذشت .حاکمانی که ما را خوار کردند. _ روزگار سختی را بدون آب و غذا سر کردیم، علی رغم سن کم ، موهایم سفید شده است . خدا شما را نبخشد و از شما نگذرد. به نزد خدائی که خالق هفت آسمان است از شما شکایت می‌کنم. _ مرا ببخش مادر ، تو را خیلی دوست دارم.از دوری من ناراحت و محزون نشوی . نامه من برای مردم مصر،یمن،اردن،الجزایر،لیبی،لبنان تونس،سودان،سومالی و مالزی است. _ این امانتی از طرف من به شما : را به حال خود رها نکنید!. _ این امانتی از طرف من به شما : را فراموش نکنید! شما را سوگند می‌دهم و به شما وصیت می‌کنم _ همه‌تان را دوست دارم ،من امانتی هستم بر گردن شما به خاطر اینکه شماها ما را خوار کردید. _ هر کس نامه مرا دید بر عهده‌اش است که آن را منتشر کند. به اذن خدا من شهید هستم محمد عبدالقادر الحسینی ۲۰۲۴/۳/۲۵ 💔 @kafoshohada
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فک کن بچهای رفح نوشتتو میخونن ی جملہ کوتاه بهشون بگووو🌱:) https://harfeto.timefriend.net/16817713259308
نگاه‌محبت‌آمیز‌حضرت‌رو‌بااین‌دعا‌ بہ‌خودت‌احساس‌کن❤️:)
📗 ادامه کتابِ 《 راستي دردهایم کو ؟ 》 ... مدت مأموریت‌مان در سوریه به پایان رسیده. قرار بود من، احمد و رحیم، برگردیم به تهران و چند نفر از بچه‌های ما و نیروی قدس بمانند. در جواب سوال یکی از بچه‌ها که پرسید می‌خواهم برگردم یا نه؛ گفتم که پدر نامزدم به مسافرتی طولانی رفته و باید برگردم تا نامزدم و مادرش تنها نباشند. بعد از من، رو کرد به احمد و گفت «شماها که بروید، خط تقریبا از نیروهای ایرانی خالی می‌شود؛ فرمانده دوست دارد که بمانید، قوت قلبی می‌شوید برای نیروها و به هم کمک می‌کنیم.» احمد رفت توی فکر و گفت صبر کن، خبر می‌دهم. حرف‌هایش فکری‌ام کرده. به فاطمه قول داده‌ام که سر وقت برگردم. دلتنگی هم روی زمختش را نشانم می‌دهد، اما... وسط این فکرها، خودم را بین خاطرات مادرم پیدا می‌کنم. می‌گفت دایی‌اش، غلامرضا سالار، تک‌پسر بود. علَمِ عملیات والفجر8 که بلند می‌شود، مادرِ غلامرضا برایش پیغام می‌فرستد که دلم شور می‌زند، اندازه نصف روز هم که شده برگرد سمنان! پاپی‌اش شده بود که هرطور شده برش گرداند. در این حیص و بیص، گاو شیرده، یعنی تنها منبع درآمد خانواده از کف می‌رود. مادر دوباره فرصت را مغتنم می‌بیند و برای غلامرضا پیغام می‌فرستد که مأموریت را نیمه‌تمام بگذار و برگرد... خبر که به دایی مادرم می‌رسد، می‌گوید این، امتحانِ مال است؛ به سمنان برگردم، از چشمِ شهادت می‌افتم... غلامرضا مأموریتش را تمام کرد و حالا سال‌هاست که قبل اسمش، یک «شهید» می‌گذارند. این خاطره را توی دلم نگه می‌دارم... 🌱 @kafoshohada