eitaa logo
کانال کهریزسنگ
6.1هزار دنبال‌کننده
23.5هزار عکس
10هزار ویدیو
381 فایل
خبری ، اجتماعی ، فرهنگی ، مذهبی و شهروندی منطبق با قوانین کشور ، میزبان شهروندان شهرهای غرب استان اصفهان مدیر : 👇 @admineeitaa تبلیغات 👇 @admineeitaa8
مشاهده در ایتا
دانلود
💫بخش هفتاد و هفت💫 کم کم وسایل و تجهیزات اتاق دکتر شیبانی را هم یک گوشه ای جمع کردیم و به جایش تخت گذاشتیم تا مواقعی که مجروحها زیاد می شوند،مجبور نباشیم آنها را روی زمین بخوابانیم.اینجا هم مثل مسجد فقط به جراحت های سطحی رسیدگی می شد.اگر مجروحان نیاز به درمان بلندمدت داشتند،یا اعزام می شدند یا می رفتند و می آمدند و پانسمانشان تعویض و تزریقات شان انجام می شد.هیچ مجروحی را شب نگه نمی داشتیم.آمبولانس ها یا وانتها مدام مجروح به آبادان یا ماهشهر می بردند.به این ترتیب، کار مطب خیلی منظم پیش میرفت ولی باز من دلم برای رفتن به خطوط می تپید.هر وقت کاری نداشتیم و یا بمباران می شد،از مطب بیرون می زدم و توی سطح شهر یا مناطق بمباران شده به دنبال مجروحین یا کشته ها میگشتم. تقریبا از بعد شهادت على همه خاطراتم برایم محو است.در واقع آنقدر غرق افکار و خاطرات على می شدم که توجهم به مسائل از بین می رفت.زمان و مکان را گم می کردم و کار هایم را براساس عادت و روال روزهای قبل انجام می دادم.به همین خاطر،خیلی چیزها خوب یادم نیست.زمان خیلی از حوادث را از یادم برده ام.مثل آدمی می ماندم که خواب ببیند و بعد با وحشت بپرد و از آن خواب فقط یک چیزهایی یادش بیاید. مسجد باز شلوغ شده بود.هر چه بیشتر مردم محله ها را از خانه هایشان بیرون می کشیدیم،تعداد مسجدی ها بیشتر می شد. هر روز یک عده می رفتند و یک عده دیگرجای آنها را پر می کردند.خانواده ها مشکلات خاص خودشان را داشتند،وضع مواد غذایی هم خوب نبود.بزرگترها شاید تحمل میکردند ولی بچه ها مخصوصا شیرخواره ها که شیر خشک می خوردند،با قند داغ و بیسکویتی که مادرهای شان در آب حل می کردند و به خوردشان می دادند،سیر نمیشدند.بیشتر شبها صدای گریه این ها که توی مسجد می پیچید،بقیه را به ستوه می آورد.از آن طرف مردهای مسجد می ترسیدند بلاخره یکی از این بمب ها با توپها توی مسجد بیفتد و کلی تلفات بگیرد.یک بار که من مسجد نبودم این اتفاق افتاده بود.وقتی به خود مردم می گفتیم:اینجا ماندن فایده ای ندارد،هر کسی می تونه بره،میگفتند:کجا بریم؟ما ماشین نداریم.بدون وسیله چه جوری میتونیم خودمون رو به شهر دیگه ای برسونیم.آبادان هم که زیر آتیشه.خودتون یه کاری کنید. همین طور هم شد.توی همون روزها از توی مطب صدایم زدند که خواهر حسینی الان ماشین میاد.کمک کنید،مردم رو ببریم. پرسیدم:چه جوری؟با چه وسیله ای؟اگه روی پل ماشین شون رو بزنن چی؟گفتند:اصلا قرار نیست از سمت پل رد شوند.ما اونها رو با قایق از روی شط،به جایی بالاتر از پل رد میکنیم.گفتم:از کجا؟گفتند:از مبه، انتهای خیابان چهل متری،اونجا خطرش کمتره. منظورشان از مبه قسمتی از شط بود که از کنار بیمارستان مصدق میگذشت.در آن نقطه رود کارون که از سمت شمال شرقی وارد میشد،به طرف مرکز شهر تغییر جهت میداد. اینجا تقریبا منتهی الیه شرقی شهر محسوب می شد.با دخترها دست به کار شدیم.سراغ مردم توی شبستان رفتیم و گفتیم:آماده باشید.باید از شهر بروید.با این حرف خیلی ها از دست مان ناراحت شدند.با اینکه از روز اول گفته بودیم که اینجا ماندن صلاح نیست و باید بروید.ولی هنوز از خانه زندگی شان،از شهرشان دل نکنده بودند.میگفتند:کجابرویم؟ جنگ تمام می شود،اینجا می مانیم تا بلاخره سر خانه و زندگی مان برگردیم.کجا می خواید ما رو آواره کنید؟حتی بچه ها هم ناراضی بودند و می گفتند:ما می خوایم بریم خونه مون.میخوایم بریم مدرسه و در این بین یک عده هم از خداشان بود که شهر را ترک کنند. حق هم داشتند.از جنگ،آتش و بلاتکلیفی خسته شده بودند.بندگان خدا همیشه بقچه و بار و بندیلشان گره کرده کنارشان بود.انگار هر لحظه آماده باش بودند.شبها بساطشان را باز می کردند و صبح زود دوباره همه چیز را می بستند و به انتظار می نشستند.وقتی خبر دادند کامیون جلوی در است،از مردم خواستیم بلند شوند و وسایل شان را بیرون بیاورند.با چند نفر از نیروهای مردمی که مسلح بودند و حفاظت مسجد را به عهده داشتند به مردم کمک کردیم.هرکس هر چه دستش رسیده بود،با خودش بار کرده و به مسجد آورده بود.بقچه های بزرگ،صندوقچه های قدیمی فلزی،کارتن،تلویزیون با کمک هم وسایل شان را بار زدیم و چون همه توی یک کامیون جا نمی شدند،اول زن و بچه ها را سوار کردیم.در بین جمعیت مرد جوان نبود. پیرمردها و مردهایی که توان جنگیدن نداشتند و توی مسجد بودند،کنار ایستادند. کامیون از زن،بچه و پیرزن پر شد.یک عده نشسته،یک عده ایستاده،کامیون راه افتاد.از مسیر چهل متری به سمت فلکه فرمانداری رفتیم.بیمارستان مصدق را هم رد کردیم. راننده انتهای خیابانی که به شط ختم می شد،نگه داشت.مردم از کامیون پیاده شدند و به طرف آب آمدیم.از این قسمت شط خوشم می آمد.دو طرف این خیابان که به شط منتهی می شد،نی ها آنقدر زیاد و بلند شده بودند که آنجا تبدیل شده بود به نیزاری قشنگ و سرسبز.
💫ادامه بخش هفتاد و هفت💫 نزدیک تر آمدیم،سطح آب شط بالا آمده و رنگش تیره و گل آلود بود.قایقها و لنج های کوچک،حتی قایق های پارویی آماده انتقال مردم بودند اما برای اینکه به گل ننشینند با فاصله از ساحل ایستاده بودند.برای گذر مردم از ساحل به داخل قایق ها چند تخته آلوار توی آب انداخته بودند. من با وجودی که ازآب می ترسیدم،سعی کردم به زنهایی که بچه کوچک دارند،کمک کنم. پاهایم در گل های رس حاشیه شط فرو می رفت،می چسبید و به سختی در می آمد.غیر از مردمی که ما آورده بودیم،باز هم جمعیت ایستاده بود تا به تدریج منتقل شوند.یک عده برای اینکه جای بیشتر برای سوار شدن باشد، توی قایق ها می ایستادند.هرچند تا آن دست آب مسافت زیادی نبود و قایق ها مردم رافقط از عرض شط عبور می دادند.در حین کار یک ناوچه کوچک دریایی رد شد.چند نفری به نیروهای در حال کار توی ساحل سلام کردند و خسته نباشید گفتند.این ها هم با تکان دادن دست جواب شان را دادند.ناوچه در حال عبور،با اینکه سرعت چندانی نداشت، امواج زیادی ایجاد کرد و آب متلاطم شد.به دنبالش قایق ها بدجور تکان خوردند.مردم توی قایق ها وحشت زده شدند و آنهایی که روی تخته های باریک و لرزان در حال وارد شدن به قایق ها بودند،تعادل شان را به سختی حفظ کردند.بیچاره ها می ترسیدند توی آب بیفتند.توی همهمه ای که به خاطر این مسأله ایجاد شد،صدای غرش هواپیما های دشمن و بمباران های شان ترس مردم را چند برابر کرد.تجمع این تعداد آدم در یک نقطه و حضور ناوچه بهانه خوبی برای هدف گیری آنها بود.در یک لحظه همه چیز به هم ریخت و قیامتی شد.مردمی که هنوز در حاشیه شط بودند،هرکدام به سمتی دویدند و روی خاکها دراز کشیدند.مردم داخل قایق ها نگران به آسمان نگاه می کردند،مستأصل بودند،نمی دانستند چطور به ساحل برگردند. همین لحظه چشمم به پسر بچه ای خورد که به خاطر تکانهای قایق تعادلش را از دست داد و توی آب افتاد.هیچ کس متوجه او نشد. به سمت آب دویدم و فریاد زدم:بگیریدش، بگیریدش افتاد.بچه افتاد توی آب.توی آن بلبشو کسی صدایم را نشنید.از هول اینکه طفل معصوم غرق شود،با اینکه شنا بلد نبودم،به آب زدم.جای شکرش باقی بود که آن قسمت از آب که قایق ایستاده بود،عمق چندانی نداشت ولی همان برای غرق شدن بچه پنج ساله کافی بود.بعد از به آب زدن من،یکی از مردانی هم که لب ساحل بود،به آب پرید.پنج، شش متری توی آب دست و پا زدم و جلو رفتم تا سینه ام در آب بود و وحشت سر تا پایم را گرفته بود.دیگر همه متوجه شده بودند. جیغ و داد می کردند و امامزاده سیدعباس و حضرت ابوالفضل را به کمک می طلبیدند.به بچه نزدیک شدم. همچنان داشت دست و پا میزد.وقتی دستم به دستش رسید دیگر زیر آب رفته بود. دستش را کشیدم،کمی بالا آمد.بلافاصله مردی که پشت سر من آمده بود،از زیر آب پسربچه را گرفت و بالا آورد.کسانی که توی قایق بودند،بچه را گرفتند.به پشتش زدند تا آبهایی را که فرو برده بود،برگرداند.من هم با بدبختی خودم را به ساحل رساندم.چادرم توی آب پهن و شناور شده بود.درحالی که غرق گل و لای بودم،بیرون آمدم.پایم به خشکی نرسیده بود که جنگنده ها بالای سرمان ظاهر شدند.هیچ جان پناهی نداشتم.توی خاکها شیرجه زدم و سرم را دزدیدم.همه وحشت کرده بودیم.یک عده یکریز جیغ می کشیدند و گریه می کردند.بعضی هم آنها را دلداری می دادند که نترسید.این ها هواپیماهای شناسایی اند.بمبارون نمیکنند.ولی اکثرا گوش شان به این حرف ها بدهکار نبود، جهت حرکت جنگنده ها به طرف ناوچه ای بود که دیگر پشت نیزارها رفته و از دید ما پنهان شده بود.از دو تا بمبی که ریختند اولی منفجر نشد و فقط آب رامتلاطم کرد،دومی توی آب منفجر شد.آب مثل فواره بالا رفت و یک دفعه در شعاع زیادی پخش شد.چند دقیقه بی حرکت ماندیم.زهرا شره که با ما از مسجد همراه شده بود،رنگش مثل گچ سفید شده و چشمانش می خواست از حدقه بیرون بزند.خیلی ترسیده بود.هی می خواست خودش را به من بچسباند.من هم که سر تا پا خیس و گلی بودم،می خواستم به گوشه ای پناه ببرم اما دلم به حالش سوخت و کنارش ماندم.بهش می گفتم:نترس. چیزی نیست. به خودت مسلط باش.وقتی آب ها از آسیاب افتاد و وضعیت تقریبا عادی شد،بلندشدم. زهرا شره همچنان روی خاکها خوابیده بود. یک دفعه همان حالت های غش و ضعف را به خودش گرفت و شروع کرد به لال بازی در آوردن،من که دیگر به تمام حالت هایش آشنا شده بودم و می دانستم این حالت هایش واقعی نیست،گفتم:دیگه شورش رو در نیار. با عصبانیت از زهرا دور شدم و از حاشیه شط فاصله گرفتم.مردم از ترس شان همه جا پخش و پلا شده و حتی تا جلوی بیمارستان مصدق دویده بودند.رفتم تا بر شان گردانم. دم بیمارستان که رسیدم،باز صدای شکستن دیوار صوتی همه را میخکوب کرد.اعصابم دیگر خرد شده بود.فرصت دراز کشیدن پیدا نکردم.همین که خم شدم خیز بردارم،چشمم به نگهبان ساختمان موتوری شهرداری افتاد.
💫بخش هفتاد و هفت💫 آقایون خیلی از ماها میدونیم کسی که الان ریس جمهور اسم گرفته،خائنه،بنی صدر و خیلی از کله گنده های دور و برش خائن اند. شماها که موندید کاری بکنید.شماها فرمانده اید.ما که دست مون به جایی بند نیست. دیگه نمی دونم چه کاری از دستمون برمیاد که انجام بدیم،چند بار سرم را بالا آوردم،ببینم حرف هایم را گوش می دهند یا نه.می دیدم بیشتر افراد به علامت تاسف سرشان را تکان میدهند.بعضی انگار خشک شان زده بود.با تعجب به من نگاه می کردند و اشک در چشمانشان حلقه زده بود.بعضی هم پچ پچ می کردند.این حرکت باعث قوت قلبم می شد.گفتم:الان روزهاست ما منتظر لشکر قوچانیم،پس کی می خواد برسه؟هی به نیروهای خطوط وعده میدن،نیروی کمکی از راه می رسه،پس کو؟اگر نیرویی در کارنیست، لااقل به ما زنها اسلحه بدید.بریم از خونه و کاشانه مون دفاع کنیم.یکی از اونها که روی نقشه ای خم بودند و چیزی می نوشتند،سر بلند کرد و پرسید مگه خانوم ها تو شهر موندن؟گفتم:بله که موندن،یکی،دو تا هم نیستن.اونا هر کاری از دستشون برمیاد انجام میدن.من مطمئنم اگه اسلحه دستشون بیفته از خط رفتن ابایی ندارن.چندتایی صدایشان در آمد:حسنت،احسنت. از این حرف حرصم در آمد.حس کردم سرم شیره می مالند.گفتم:من اومدم اینجا این حرفها رو به شما بگم که به رده های بالاتر تون انتقال بدید.حرف ما که خریدار نداره کسی ما رو نمیشناسه،ولی همه روی شما به عنوان فرمانده حساب میکنن.با اینکه کلی حرف برای گفتن داشتم،ولی ملاحظه کردم و دیگر ساکت شدم همان سرهنگ پیر بعد از سکوت من گفت:وجود شما خواهرها باعث دلگرمی ماست.خیلی از کارهایی که شما انجام می دید،در صورت نبودنتان روی زمین می ماند.یکی دیگر گفت:خدا پدرتان را رحمت کند.واقعا آفرین.سرهنگ ادامه داد:دخترم، با وجود سن و سال کمت خیلی شجاعی،خیلی خوب حرف می زنی،خوب تحلیل کردی،ولی باید بدونی هر جایی نمی شه هر حرفی رو گفت،ما خودمون خیلی از مسائل رو میدونیم ولی امروز شرایط،شرایط خوبی نیست،نمیشه بی مهابا با همه حرف زد.شما باید توی صحبت هات بیشتر مراعات بکنی،حالا ما اینجا نامحرم نداریم.ولی جاهای دیگه ممکنه این حرف ها برات دردسر درست کنه.گفتم: من حرف هایی که زدم ناحق نبود.چیزهایی رو که می بینم،میگم،دروغ به هم نمی بافم. گفت:می دونم حرفهات دورغ نیست،اما صلاح هم نیست همه چیز گفته بشه،ما باید وحدت مون رو حفظ کنیم.این حرف ها باعث تفرقه و نفاق می شه گفتم:یعنی خیانتها رو ببینیم و چشم هامون رو ببندیم؟خود خیانت باعث تفرقه نیست؟اینکه بدتره،او باز هم اصرار داشت،مرا مجاب کند هر جایی ازخیانت بنی صدر حرف نزنم.ولی من روی این نکته تأکیدداشتم و گفتم حتی اگر تیربارونم کنن، باز هم سر حرفم هستم که بنی صدر خائنه، اون نمیذاره ارتش از خرمشهر دفاع کنه.ما کور نیستیم،دارم می بینیم کی ها چطور دارند به این مملکت خدمت می کند.اما خائن ها رو هم می بینیم.هر دو دسته رو می بینیم و حرف می زنم.شما برید توی خطوط ببینید چطور ارتشی و سپاهی و نیروهایی مردمی کنار هم میجنگند.هر کی غیرت داشته و احساس کرده باید بمونه مونده.بعضی ها نمی دونن سر و ته اسلحه کجاست،تیر چطوری شلیک میشه ولی رفته اند سپر گلوله های دشمن شده اند.بیایید ببینیو چقدر نظامی توی شهر سرگردونن.سرگرد شریف نسب میاد جلو مسجد گلویش رو پاره میکنه اما چون یک دسته از نظامی ها شنیدند که باید فرمانده های خودشون دستور بدن به حرف های سرگرد شریف نسب گوش نمیدن. سرگرد انگار داره با سنگ حرف می زنه.گفت: انشاالله اوضاع درست می شه.شما هم دعا کن.ما تلاش مون رو می کنیم.هر کاری از دستموت بر بیاد،کوتاهی نمیکنیم.حالا خانوادتون کجان؟گفتم:چند روزه از شهر فرستادیم شون بیرون.آخر سر هم گفتم: تا این مردم هستن می تونید کاری انجام بدید.اگه بالاتری ها خائنند،پشتیبانی مردم رو دارید.از این مسأله استفاده کنید و اوضاع رو سر و سامون بدید.سرهنگ و یکی،دوتای دیگر گفتند:چشم. این طور که گفتند،ندانستم چه باید بگویم. خداحافظی کردم و آمدم بیرون.بدنم هنوز میلرزید.اصلا فکر نمیکردم بتوانم این قدر حرف بزنم.با اینکه بعضی جاها سکوت میکردم تا بغضم را فرو ببرم ولی فکر می کنم در صدایم تحكم و صلابت مشخص بود.به محض بیرون آمدنم،زهره سمتم دوید و پرسید:چی شد؟چرا این قدر صورتت سرخ شده؟حرفهات رو زدی؟اونا چی گفتن؟گفتم: آره،ولی بذار بعدا برات تعریف می کنم.زهره دستم را گرفت و برد روی صندلی نشاند.بعد برایم آب آورد.تا زمانی که جوان سپاهی بیاید، آنجا نشستم،کم کم آرام شدم و خلاصه ای از گفت و گویم را برای زهره تعریف کردم.زهره گفت:خدا را شکر،خدا کنه کاری بکنن،خودم هم فکر کردم حتی اگر کاری انجام ندهند، گفتنش بهتر از نگفتن بود، توی مسیر برگشت سپاهی ها تا به مسجد برسند،چند جایی ایستادند،می گفتند:باید کارهایشان را پیگیری کند،من ساکت بودم.
💫ادامه بخش هفتاد و هفت💫 اصلا دوست نداشتم،کسی سوال و جوابم کند و بپرسد رفتی اتاق چنگ چی شد؟چی گفتی، چی شنیدی؟چون صورتم نشان می داد، حسابی گریه کرده ام،نمی خواستم حتی کسی را هم ببینم.خدا خدا می کردم با ابراهیمی برخورد نکنم.هوا دیگر تاریک شده بود که به مسجد رسیدیم.شام گرفتم و رفتم جنت آباد روز بعد ابراهیمی تا مرا دید با خنده گفت:شنیدم رفتی اتاق جنگ رو به هم ریختی؟گفتم:شما از کجا میدونید؟کی گفته من اونجا رو به هم ریختم؟گفت:اینکه چه جوری خبرها به ما میرسه مهم نیست.مهم اینه که خبر به ما هم رسیده...... اگر اشتباه نکنم،روز شانزدهم یا هفدهم ساعت حدود یک بعدازظهر بود.مشغول تعمیر و گلوله گذاری بودم که صدا زدند؛ مجروح آورده اند،سریع برانکارد برداشتیم و رفتیم بیرون مجروحی را کف وانت خوابانده بودند.زانوانش ترکش خورده بود و درد زیادی داشت آقای نجار را صدا زدیم.آمد توی وانت جراحتش را بررسی کرد و گفت:به احتمال زیاد شکستگی داره.پیاده اش نکنید. وسایل کار آقای نجار را آوردم.مثل همیشه اول بالای جراحت هایش را بستیم و سرم وصل کردیم،مجروح که مردی آتش نشان بود و لباس کار سرمه ایی رنگی به تن داشت، بدجور درد می کشید و ناله می کرد.از شدت ضعفي ناش از خونریزی،عرق کرده بود و میلرزید.آقای نجار آمپول مسکنی به وریدش تزریق کرد بعد جراحی و پانسمان کردیم.بعد از آتل بندی به یکی از مردهای همراهش گفتیم:پایین پایش بنشیند و پاهای مرد را نگه دارد تا تکان های ماشین مجروح را اذیت نکند من هم سرم را نگه داشتم.توی فواصل این کارها با حاتم،راننده وانت قرمز رنگ آتش نشانی سلام و علیک کردم و او شهادت بابا را تسلیت گفت.با حاتم و خانواده عرب زبانش از خیلی وقت قبل آشنا بودم آنها همسایه خاله سلیمه بودند.زن حاتم،خیلی با خاله سلیمه جور بود.هر وقت مهمان عجم داشتند،دنبال خاله می آمد تا او به خانه شان برود.او می خواست خاله در تهیه غذاها و پذیرایی از مهمان های فارسی زیانش کمک کند.در اعیاد فطر و قربان هم که اهمیت ویژه ای برای اعراب دارد،آنها برای عید دیدنی به خانه ما می آمدند و بابا و دا هم به خانه آنها می رفتند.حاتم تند می رفت و صدای ناله همکار مجروحش توی دست اندازهای جاده تبدیل به باد می شد،آن قدر که در این جاده رفت و آمد کرده بودم،تمام زیر و بم جاده و کناره هایش از بر بودم.دست اندازهایی که با اصابت خمپاره ایجاد شده بود،جاهایی که بلدوزرها دل خاک را کنده بودند تا گونی ها را برای سنگر ساختن پر کنند،نخل های تزیینی وسط بلوار که خرما نمی داد و به همین خاطر،به نخل ابولهب مشهور بود،با آنکه زیاد قد نکشیده بودند سوخته بودند،خمپاره هایی که توی بیابان های اطراف جاده افتاده، عمل نکرده بودند و همین طور لاشه دو،سه تا ماشین سوخته که کنار جاده متوقف مانده بودند،همه این ها حفظم شده بود،فکر می کردم این جاده را چشم بسته هم می توانم بروم و بیایم،سخت ترین سمت جاده البته بعد از گذر از پل،وقتی بود که می خواستیم از فلکه پمپ بنزین دست چپ برویم و راهمان را به طرف آبادان ادامه بدهیم.در این نقطه ما به لحاظ جغرافیایی به نیروهای عراقي مستقر در آن طرف شط نزدیک می شدیم و در تیر رس شان قرار می گرفتیم،چیزی که بیشتر همه را می ترساند،احتمال انفجار پمپ بنزین بود که تا شعاع زیادی همه چیز را دود میکرد و به هوا می فرستاد.جلوی در اورژانس بیمارستان برانکاردی آوردند و پرستارها با احتیاط مجروح را برداشتند.سرم را دست یکی از پرستارها دادم و با حاتم وارد بیمارستان شدیم.آنجا دو،نفر از پسرهای مسجد را دیدم. سلام و علیک کردیم.پرسیدند:مجروح آوردید؟ گفتم:آره،همون مجروح رو برانکارد رو ما آوردیم.گفتند:برای برگشت وسیله دارید؟ گفتم:آره.همون وانت قرمزه که جلوی دره. گفتند:پس ما هم با شما می آییم.وسیله ای که ما رو آورد منتظرمون نموند و رفت.حاتم که آمد،پسرها که از بین شان فقط اسم غلامرضا خاطرم مانده،با او سلام و علیک کردند و گفتند:با ما به خرمشهر بر میگردند.از دو نفر همکار خانم یکی به همراه پسرهاعقب وانت نشست.من هم توی وانت جا گرفتم و حرکت کردیم،شدت آتش روی منطقه نسبت به موقع آمدن خیلی بیشترشده بود.خمپاره ها با به قول خرمشهری ها،خمسه خمسه چندتایی روی زمین می نشستند،بیچاره حاتم مستاصل شده بود چه کار کند،گاه پایش را روی گاز می گذاشت و با سرعت پیش می رفت،بعد یکدفعه ترمز می کرد و ما را پشت وانت به هم می ریخت و به دیواره های وانت میکوبید.سر همان برج خطرناک آنقدر آتش زیاد شد که حاتم فریاد کشید برید پایین، بپرید پایین، الانه که ماشین بره رو هوا. پسرها می گفتند:نگه دار.نگه دار میگفت:نمی تونم،می زنن،بپرید پایین.پناه بگیرید خمپاره ها از هر طرف می آمدند.اول صدای سوت شان را می شنیدیم و هول و ولایمان بیشتر می شد که الان به ماشین اصابت می کنند.
💫بخش هفتاد و هفت💫 فصل سی‌وششم چه زمانی باید در پی درمان باشیم وقتی سلامت روان شما دچار نوسان است، تصمیم‌ گیری و اقدام خیلی سخت‌ تر می‌ شود. بنابراین برای جست‌ و جوی کسی که بتواند به شما کمک کند هم به مشکل بر می‌خورید. قاعده و قانون خاصی هم وجود ندارد که به شما بگوید چه زمانی باید به متخصص مراجعه کنید. سؤالی که اغلب از من می‌پرسند این است که چه زمانی برای بهبود سلامت روان باید از متخصص کمک گرفت. پاسخ کوتاه این است که هر گاه برای سلامت روانتان احساس نگرانی کردید. بسیاری از افراد در جهان موانع بزرگی برای دسترسی به امکانات تخصصی سلامت روان دارند. از خط‌ قرمزهای فرهنگی و خدمات پر هزینه گرفته تا امکان دسترسی و وجود منابع لازم، همه‌ی مشکلات واقعاً اساسی هستند که دسترسی بسیاری از مردم به خدمات لازم و مفید را محدود کرده‌ اند. غلبه بر هر یک از این موانع، معضل بزرگی است که جامعه با آن روبه‌روست. اگر بخت با شما یار است و به خدمات دسترسی دارید و به هر عنوان نگران سلامت روان خود هستید، در مقام فردی از جامعه به‌ نوبه‌ی خود می‌ توانید گامی سرنوشت‌ ساز برای بهبود خویشتن بردارید. مراجعه به متخصص و گفت‌ و گوی اولیه با وی به شما این امکان را می‌دهد که اطلاعات مفیدی به‌دست آورید و براساس آن اقدام کنید. جمله‌ای که اغلب هنگام مشاوره می‌ شنوم این است که برخی مراجعان احساس می‌ کنند هنوز به درمان نیازی ندارند و خیلی‌ ها شرایطی بدتر از آن‌ها دارند. پس به‌جای شروع درمان تا نقطه‌ی فروپاشی پیش می‌ روند و تپه‌ ی کوچکی را که می‌توانستند به‌ راحتی پشت سر بگذارند کوهی مرتفع میکنند چه به لحاظ جسمانی و چه به لحاظ روانی، حفظ سلامت میسر نیست مگر این‌ که پیش از حاد شدن شرایط از متخصص کمک بگیریم واقعیت این است که همیشه کسی هست که اوضاعش بدتر از شما باشد. اگر امکان بهره‌ گرفتن از کمک‌ های تخصصی را دارید حتماً اقدام کنید؛ زیرا نه‌ تنها لطف بزرگی به سلامت روانتان خواهید کرد، بلکه زندگی‌ تان ورای تصورتان تغییر خواهد یافت. باور کنید من چنین اتفاقی را دیده‌ام. دیده‌ام که مردم خود را از اعماق ناامیدی بیرون می‌کشند، از لبه‌ ی پرتگاه کنار می‌ روند و برای تحول زندگی‌ شان اقدام می‌کنند. این امر محال نیست و برای شما هم امکان‌ پذیر است. البته قرار نیست یک روزه یا طی یک هفته این اتفاق بیفتد، اما روزها و هفته‌ ها حفظ تعهد در قبال سلامتی و زندگی دلخواه تان شما را به نتیجه‌ی مدنظرتان خواهد رساند. هنگامی که راهی برای دسترسی به کمک تخصصی وجود ندارد، ما بیش از هر زمان دیگری به‌ هم نیاز داریم.فضای مجازی بسیاری از منابع آموزشی را در دسترس عموم قرار داده و باعث شده مردم سراسر جهان بتوانند درباره‌ی سلامت روان با هم صحبت کنند. افرادی که زمانی خود را میان این کشمکش تنها می‌ دیدند حالا می‌ دانند که مشکل سلامت روان هم مانند مشکلات جسمانی، بخشی طبیعی از انسان بودن است برخی درباره ی داستان بهبودی و شفا و رشد شان می‌گویند و بذر امید در دل دیگران می‌ کارند و این پیام را به همه می‌رسانند که سلامت روان چیزی خارج از حیطه‌ی اختیار ما نیست. ما تحت سلطه‌ ی شرایط احساسی، که ما را از پا در می‌آورند، نیستیم. با آموختن و تغییرات می‌توانیم مسئولیت سلامتی‌ مان را به عهده بگیریم. با تمرین تمامی آنچه در دسترس دارید و تلاش برای آزمون و خطا، اشتباه‌ کردن و تلاش دوباره‌ ی پس از آن را بیشتر بیاموزید و به حرکت در این مسیر ادامه دهید. در دنیایی آرمانی، همه‌ ی درمان‌ های مؤثر به موقع در اختیار نیازمندان آن قرار می‌ گیرد، اما ما در چنین دنیایی ایده‌ئالی زندگی نمی‌ کنیم. بنابراین اگر خدمات تخصصی در دسترس نیست، از هر فرصتی برای یادگیری استفاده کنید و آموخته‌های‌ تان را به افرادی مطمئن منتقل کنید. ارتباط با دیگران و آموزش به آن‌ها برای تغییرات بزرگ در سلامت روانمان به ما کمک خواهند کرد. خلاصه‌ی فصل ● بهترین زمان برای کمک‌گرفتن زمانی است که برای سلامت روانتان احساس نگرانی کردید. ● اگر نمی‌دانید چقدر به کمک نیاز دارید، درمانگر متخصص می‌تواند برای یافتن پاسخ درست به شما کمک کند. ● در دنیای ایده‌ئال خدمات درمانی در دسترس همگان است، اما در چنین دنیایی زندگی نمی‌کنیم. ● اگر به خدمات دسترسی ندارید، از هر فرصتی برای آموختن نحوه‌ی بازیابی شرایط تان استفاده کنید و از پشتیبانی عزیزانتان بهره بگیرید. پایان.