eitaa logo
کانال کهریزسنگ
6.1هزار دنبال‌کننده
23.5هزار عکس
10هزار ویدیو
381 فایل
خبری ، اجتماعی ، فرهنگی ، مذهبی و شهروندی منطبق با قوانین کشور ، میزبان شهروندان شهرهای غرب استان اصفهان مدیر : 👇 @admineeitaa تبلیغات 👇 @admineeitaa8
مشاهده در ایتا
دانلود
💫بخش پنجاه و ششم💫 روسری از جنس حریر مصنوعی بود که زمینه سفید رنگش با پروانه های رنگارنگی نقش شده بود اما حالا پروانه های روسری در خون دخترک دست و پا می زدند.دلم شکست،با خودم گفتم:این بچه از چنگ چی می دونه ؟ به چه گناهی توی خواب جون داده؟اصلا چرا جنگ شد؟چرا کسانی که جنگ را به راه انداختن فکر زن و بچه مردم رو نکردن؟ آخه ما به چه گناهی،به تاوان چه کاری باید این طور بسوزیم؟دوباره سنگینی فکرهام چنان آزارم داد و کلافه ام کرد که فکر میکردم باید سر به بیابان بگذارم و فقط فریاد بزنم خدا، خدا،آن قدر خدا را صدا بزنم که جان بدهم صدای گریه بچه ای که آخرین بازمانده خانواده اش بود،هنوز می آمد و حالم را بدتر می کرد.چند بار از بالای وانت به آنها گفتم: شما رو به خدا اینو آرومش کنین زنها بچه را توی بغل تکان می دادند و به پشتش میزدند. فایده ای نداشت،احساس می کردم گریه اش فقط از گرسنگی است.گریه اش به من می گفت:مادرش را می خواهد.از بالای وانت می دیدم مرد و زن بچه را دست به دست می چرخاندند تا بلکه بتوانند او را آرام کنند ولی بچه بی تاب تر می شد و بیشتر جیغ میکشید و آن قدر گریه می کرد که بی حال می شد. سرش را برای لحظه ای بر روی شانه کسی که بغلش کرده بود میگذاشت.چشم هایش روی هم می رفت،ولی انگار چیزی یادش بیاید یا دچار حمله ای شده باشد،مثل اسپند روی آتش از جا میپرید با صدای بلند جیغ میکشید و اشک می ریخت،از شدت گریه چشم هایش کوچک و صورت گندم گونش سرخ شده بود. یاد نوزادی سعید افتادم که چطور توی گهواره با دیدن بابا دست و پا میزد طاقت نیاوردم از وانت پایین پریدم.به طرف پرستاری که حالا بچه را در بغل داشت رفتم و گفتم: بدهیدش زن که از گریه هایش کلافه شده بود زود بچه را داد.وقتی گرفتمش،او را بوسیدم.به صورتش نگاه کردم.پسربچه ده ماهه باموهای رنگ روشن و چشم های قهوه ای تیره بود.دو تا دندان بیشتر نداشت،صورتش از شدت گریه شوره زده رد اشک از دو طرف گونه ها یش راه باز کرده بود،از شیر خشک شده کنار دهانش فهمیدم شیر مادرش را می خورده. دستم را کنار لبش گذاشتم.حرکات لبش دنبال انگشتم می گشت و سعی داشت آن را بمکد،به دور و بری ها گفتم:یه چیزی پیدا کنیم بدیم این بچه بخوره خیلی گرسنه اس گفتند:چیزی نداریم،چی بدیم.این شیر می خواد.رفتم طرف شلنگ آبی که گوشه باغچه افتاده بود.شیر را باز کردم خدا را شکر آب می آمد.اول دستم را که بعد از جمع کردن مغز پیرمرد خاکمال کرده بودم شستم.بعد دستم را بر آب کردم و به طرف دهان بچه بردم. صدای گریه اش آرام تر شد و دهانش را به آب نزدیک تر کرد ولی سریع سرش را برگرداند و گریه اش را از سر گرفت.صورتش را گرفتم. پستانکی که با نخ به گردنش آویزان بود را در دهانش گذاشتم.جیغ می کشید و سرش را عقب می برد.وقتی دیدم با هیچ راهی نمی توانم ساکتش کنم،دوباره بغض به گلویم چنگ انداخت.بی تابی های بچه را که می دیدم و به بی کسی و بی پناهی اش فکر می کردم می خواست دلم بترکد،دیگر نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم.رفتم توی همان وانت که هنوز مشغول تخلیه جنازه هایش بودند،نشستم چهره زنهای کشته شده جلوی نظرم آمد یعنی کدامیک از آنها مادر این طفل معصوم بودند؟آن زنی که موهای خونی اش دور سر و صورتش پیچیده بود یا آن که با چشمانی نیمه باز هنوز نگاهش به دنیا بود. یک لحظه با خودم گفتم شاید بچه با دیدن صورت مادرش کمی آرام شود.ولی بعد از فکر نشان دادن جنازه ها به بچه منصرف شدم. سر بچه را توی سینه ام فشردم و بغضم ترکید.گفتم:ببین ما هر دوتامون یتیم شدیم. ما مثل همیم.صدای گریه ام توی جیغ وفریاد بچه گم شد،راه گلویم که باز شد و سبک شدم،شروع کردم به نوازش بچه،به سر و گردنش دست کشیدم و کمر و پاهایش را ماساژ دادم،از مکثی که بین گریه هایش به وجود آمد،فهمیدم این کار کمی آرامش به او می دهد.بدجوری خوابش می آمد.مدام چشم هایش روی هم میرفت.سرش را به دنبال پیدا کردن شیر توی سینه ام می چرخاند و لب هایش را تکان میداد این کارش بیشتر دلم را میسوزاند.معلوم بود گرسنگی امانش را بریده.به فکرم رسید بروم و از بیرون بیمارستان چیزی برایش دست و پا کنم.ولی تا آنجا که می دانستم در آن اطراف هیچ مغازه و فروشگاهی نبود که حتی به قیمت شکستن در یا شیشه اش بشودچیزی مناسب خوراک بچه تهیه کرد.همان طور که کمر و شانه هایش را ماساژ میدادم برای چند لحظه خوابش برد.سرم را روی سینه اش گذاشتم و گفتم:خدایا،خودت به فریاد ما برس،گریه بچه دوباره شروع شد.سرم را بالا آوردم و از شیشه ماشین دیدم پرستاری به طرفمان می آید.زن جوانی که موهای رنگ کرده قهوه ای اش را دم اسبی بسته بود از همان چند قدمی بیسکوییتی که در دستش بود را نشانم داد. خودم را جمع و جور کردم،نفهمد گریه کرده ام وقتی جلو آمده گفت:به زحمت این بیسکویت را پیدا کردم.می دونم دردی رو دوا نمی کنه.بخش نوزادان مون هیچی نداره.
💫ادامه بخش پنجاه و ششم💫 وگرنه از اونجا براش شیشه و شیر خشک می گرفتم.بعد بسته بیسکویت را باز کرد و به طرفم گرفت.بیسکویتی برداشتم و در دهان بچه گذاشتم،بیسکویت خشک بود و بچه نمی توانست آن را بخورد.با دست پس می زد و گریه می کرد.به زحمت بیسکویت را جلوی دهانش نگه داشتم.کمی مک زد و به تدریج آرام شد.اما انگار به این راضی نباشد در بین مک زدنهایش به بیسکویت گریه می کرد و مدام دستم را کنار می زد.کمی از آن را گوشه دهانش چپاندم تا با آب دهانش مخلوط بشود و راحت تر پایین برود.فکر کردم شاید بهتر باشد پودرش کنم و توی دهانش بریزم. این کار هم فایده ایی نداشت.دستش را به دهان و بینی اش می مالید و در حالی که اشک و آب بینی اش با هم قاطی شده بود، بیسکویت ها را با گریه بیرون داد.ازبیسکویت خوراندن دست برداشتم بچه هم که دیگر نای گریه کردن نداشت،ناله میزد.در بین صدای انفجارها و آژیر آمبولانس ها و بوق ماشین هایی که به حیاط بیمارستان می آمدند و می رفتند،فکری به سرم زد،به خودم گفتم:این که کس و کاری ندارد،معلوم هم نیست کجا آواره شود، ای کاش بتوانم برای همیشه او را پیش خودم نگه دارم.درست است که وضعیت خود ما هم مشخص نیست،ولی هرجا که رفتیم این بچه هم با ما باشد.او هم مثل زینب و سعید روزی اش را خدا می دهد.بیشتر که به این مساله فکر کردم،دیدم من می خواهم در شهر بمانم و کار کنم.جنگ هم معلوم نیست تا کی ادامه داشته باشد.آن وقت بچه را به چه کسی بسپارم.غذایش را از کجا تهیه کنم. وقتی هم که این طرف و آن طرف میروم بچه باید در دست این و آن بچرخد.حالا که خدا خواسته و جان سالم به در برده،اگر من توی شهر نگهش دارم معلوم نیست توی این بمباران ها زنده بماند.توی این فکرها بودم و صورت خسته و درمانده بچه را نگاه می کردم که شنیدم یک نفر می گوید:خواهر بچه رو بدید،می خوایم بریم.سر بلند کردم.همان مردی بود که جنازه ها را آورده بود.بهش گفتم:کجا می خواید ببریدش تو رو خدا آواره شده،حالا که یتیم شده،ببریدش یه جای مطمئن.یه جایی که اگه فامیلاش اومدن سراغش بتونن پیداش کنن،مرد گفت: نگران نباش،می برم بهزیستی آبادان تحویلش میدم.چند بار بچه را که دیگر بیحال و بی رمق شده بود،بوسیدم.مرد بچه را گرفت.تا ماشین از در بیمارستان بیرون برود با نگاهم بچه را دنبال کردم.حالم خیلی خراب بود.دیگر نای ایستادن نداشتم.از صبح تمام صحنه هایی که شاهدش بودم،فجیع و دردناک بودند،راه افتادم و از در بیمارستان بیرون زدم.خسته و سرگردان،نمی دانستم کجا بروم و چه کار کنم.دلم می خواست فرار کنم جایی بروم که کسی نباشد.گوشه ایی بنشینم و در خودم غرق شوم.تنها چیزی که به نظرم می آمد می تواند آرامم کند دیدن علی بود.دیگر انتظاری برای دیدن بابا نمی توانستم داشته باشم. بعد از بابا تنها کسیکه دوست داشتم ببینم، تنها کسی که قدرت داشت این همه غم را تسکین بدهد علی بود! فقط على.کلی حرف برایش داشتم.سینه ام پر بود از چیزهایی که جز او به هیچ کس نمی توانستم بگویم. آشفته و سرگردان وسط خیابان راه میرفتم. فکر می کردم اگر گم شوم و همه چیز هم از خاطرم محو خواهد شد.به خودم گفتم:یعنی می شود همه این کابوس های وحشتناک یک خواب طولانی باشد اما نه،من بیدار بودم و این مصائب را با گوشت و پوست و خونم درک میکردم.حالم خیلی بد بود توی دلم به خدا نالیدم:حالا که این ها خواب نیست و واقعیت دارد،پس از این همه خمپاره،ترکشی هم به جان من بنشیند و راحتم کند. به فلکه فرمانداری رسیدم.نمی دانستم ازکدام طرف بروم.از روی استیصال رفتم و وسط فلکه نشستم و زل زدم به فرمانداری.یادم آمد همین چند روز پیش بود،بنی صدر آمده بود فرمانداری.تا قبل از آن من که با گفته های بابا یقین داشتم بنی صدر خائن است،توی بحث هایم با بقیه این را خیلی صریح می گفتم،یکی،دو بار که برای آوردن مواد غذایی به مکتب قرآن رفته بودم،به دختر های آنجا هم این را گفتم.ولی شهناز حاجی شاه در جوابم گفت:هنوز هیچی معلوم نیست.اینکه بگوییم بنی صدر خائنه باعث میشه ما اتحاد مون رو از دست بدهیم.روز آمدن رییس جمهور بنی صدر من بعد از خاکسپاری شهدا، مجروح به بیمارستان طالقانی برده بودم و مثل همیشه با غرغر و جیغ و داد پرستارها روبه رو شدم که چرا باز مجروح ها را اینجا آورده ای،جا نداریم،نیرو نداریم و این مساله خیلی عصبانی ام کرده بود.با همان حالت آمدم مسجد.دنبال کسی میگشتم تا حرفم را به او بگویم.می خواستم فکری کنند،کسی باید مسئولیت پذیرش و یا اعزام مجروحین را به عهده می گرفت تا با بیمارستانها هماهنگ کند هرکدام ظرفیت دارد مجروح بپذیرد تا این قدر سر تحویل جنازه ها بحث نکنند.بلاخره ما جنازه ها را جنت آباد ببریم، یا سردخانه یا قبرستان آبادان ؟پیدا کردن ماشین و راضی کردن راننده هم که خودش یک معضل همیشگی بود. ناچار به هرکسی می رسیدیم آنقدر کار می کشیدیم که پا به فرار میگذاشت.