eitaa logo
✳️حافظان امنیت ✳️
1.6هزار دنبال‌کننده
79.5هزار عکس
15.2هزار ویدیو
201 فایل
مطالب شهدا و اخبار روز #خادم_امام_رضا #خادم_شهدا #راوی_برتر_جنگ #بختیاری جامونده از غافله #ایثار و #شهادت #جانباز_شیمیایی #فارغ_تحصیل_دانشگاه_شهدا #جزیره_مجنون #فعال #فرهنگی #اجتماعی #سیاسی https://eitaa.com/kakamartyr3
مشاهده در ایتا
دانلود
. مادر شهید در خصوص ویژگی ها و سرگذشت فرزندش می‌گوید:سید مهدی در سال 50 به دینا آمد. زمانی که انقلاب پیروز شد به بسیج مسجد الرحمن رفت و در آنجا فعالیت می کرد. یادم می‌آید زمانی که 11 سالش بود,  یک روز بلند شد و پتویش را زیر بغلش گرفت. گفتم «چرا پتو رو زیر بغلت گرفتی؟» گفت «می خواهم به جبهه بفرستمش». گفتم «پس خودت چی» گفت «رزمندگانی که در جبهه هستند و در سرما دارند برای در سختی برای ما می‌جنگند، آن وقت من  باید راحت باشم؟» ما به او پول دادیم و یک پتو خرید و خیلی خوشحال شد. 14 ساله که بود همش می گفت «مادر می‌خواهم بروم‌جبهه» اما به خاطر سن پایینش او را نمی بردند. دوره راهنمایی اش که تمام شد به خاطر مشکلات مالی که پدرش داشت مدرسه نرفت و به سر کار رفت و در فرش فروشی کار می کرد.حقوقی که می گرفت، عیناً همان را به پدرش می داد و مقداری که پدرش به‌ او پس می داد را به صندوق جنگ می ریخت و به جبهه کمک می کرد. صاحب کارش که پدر شهید بود واسطه شد تا رضایت ما را برای جبهه رفتن سید مهدی بگیرید چون اگر ما رضایت می دادیم و نمی‌دادیم او هوای دفاع از کشور و انقلاب را در سر داشت و می‌رفت،ما هم رضایت دادیم. شب  آن روز که رضایت دادیم تا به جبهه برود خیلی خوشحال به خانه آمد و یک جعبه شیرینی گرفت و صورت من و پدرش را بوسید و تشکر کرد.گفت اگر رضایت نمی‌دادین من خیلی ناراحت می شدم اما الان با خیال راحت و آسوده می روم تا از انقلاب و کشورم دفاع کنم. اواخر سال 66 بود رفت به جبهه و در طی این مدت دو بار به مرخصی آمد. هر وقت زنگ می زد می گفتم «چرا نمی آیی مرخصی» می گفت «هر وقت می آیم مرخصی شما میگویید نرو.من اینجا از قفس آزاد شدم. من اینجا عاشق شدم». دفعه آخر که به مرخصی آمد دیدم خیلی فرق کرده و حالت معنوی خاصی پیدا کرده. وقتی بغلش کردم با خودم گفتم برای آخرین بار است که می بینمش. به سید مهدی گفتم «مادر مگر جنگ تمام نشده و امام قطعنامه را امضا نکردند؟» گفت «مگر امام نفرمودند من جام زهر را نوشیدم، من باید دوباره برگردم.» گفتم «برو و مواظب خودت باش!» با اینکه خودش می دانست بر نمیگردد گفت «این دفعه که برگردم تحصیلاتم را ادامه می دهم به خاطر شما!» این مادر شهید, نحوه شهادت فرزندش توسط منافقین در عملیات مرصاد را این‌چنین بیان می‌کند: منافقین سفّاک چشم هایش را در آورده بودند, گوشهایش را بریده بودند و آنقدر به فکش ضربه زنده بودند تا فکش خرد شده بود و پوستش را کنده بودند و بدنش را سوزانده بودند.زمانی که پیکرش را برای ما آوردند اجازه ندادند او را ببینم ولی بعدا فیلم پیکرش را دیدم.
*شهیدی که منافقین به بدترین شکل او را به شهادت رساندند*🥀 **🌹 تاریخ تولد: ۱۳۵۰ تاریخ شهادت: ۶ / ۵ / ۱۳۶۷ محل تولد: مرق / کاشان محل شهادت: اسلام آباد غرب *🌹مادرش← 14 ساله که بود همش می‌گفت: «مادر می‌خواهم بروم‌ جبهه🍂اما به خاطر سن پایینش او را نمی بردند🥀دوره راهنمایی اش که تمام شد به خاطر مشکلات مالی که پدرش داشت مدرسه نرفت🥀و به سر کار رفت و در فرش فروشی کار می کرد🍁حقوقی که می گرفت، عیناً همان را به پدرش می داد🍃و مقداری که پدرش به‌ او پس می داد را به صندوق جنگ می ریخت و به جبهه کمک می کرد.🌷یک روز پتویش را زیر بغل گرفت و گفت میبرم برای رزمنده ها🍂آنها در سرما برای ما میجنگند آن وقت من راحت باشم⁉️ او به جبهه رفت🕊️ منافقین برای جبران شکست خود در عملیات🔥رزمندگان ایرانی را به بدترین شکل ممکن به شهادت رساندند🥀سید مهدی در گردان مسلم لشکر 27 بود که به شهادت رسید🕊️ منافقین سفّاک چشم هایش را در آورده بودند🥀 گوشهایش را بریده🥀و آنقدر به فکش ضربه زدند تا فکش خرد شده بود🥀پوستش را کنده🥀و بدنش را سوزانده بودند🔥🥀زمانی که پیکر پسرم را برای ما آوردند اجازه ندادند او را ببینم🥀🖤 ولی بعدا فیلم پیکرش را دیدم🥀او 17 سال داشت که به شهادت رسید*🕊️🕋 *شهید سید مهدی رضوی* *شادی روحش صلوات* 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷