eitaa logo
✳️حافظان امنیت ✳️
1.6هزار دنبال‌کننده
79.5هزار عکس
15.3هزار ویدیو
201 فایل
مطالب شهدا و اخبار روز #خادم_امام_رضا #خادم_شهدا #راوی_برتر_جنگ #بختیاری جامونده از غافله #ایثار و #شهادت #جانباز_شیمیایی #فارغ_تحصیل_دانشگاه_شهدا #جزیره_مجنون #فعال #فرهنگی #اجتماعی #سیاسی https://eitaa.com/kakamartyr3
مشاهده در ایتا
دانلود
سکوت شــب دوباره یادآوری می کند یاد تــو را ؛ و مـن بی اراده گم می ‌شوم در هیاهوی این سکوت .. 🌷 🌹
تو ماه رمضان با توجه به شرايط حاکم بر جبهه هاي جنگ و جابه جايي ها و نقل و انتقالات احتمالي ، معمولا نمیشد و نمیتونستن روزه بگیرن ، ولی اکبر دائماً روزه مي گرفت .  يک روز پرسيدم : « اکبر آقا چرا روزه مي گيري ؟!» گفت : « جيـره‌ي غذايي چه کسي را بخورم ؟ غذاي جبهه حق مردم است، نمي توانم بخورم .»" 🌷
وضعيت راه‌ها و جاده هاي مواصلاتي خراب بود و پشتيباني از سنگرها به نحو مطلوبي انجام نمي شد . در چنين اوضاع و احوالي باران به شدت شروع به باريدن کرد و آب از سقف سنگر سرازير شد. براي حفاظت از سنگرها به پلاستيک نياز داشتيم.  اکبر تصميم گرفت در آن هواي سرد و باراني کوهستان،  فاصله‌ي 6 کيلـومتـري ميان سنگر و مقر تدارکات را طي کند و پلاستيک بياورد. هيچ يک از ما راضي نبـوديم خودش را به زحمت بيندازد . مي‌دانستيم که رسيدن به مقـر تدارکات در آن شرايط سخت است . با وجود اين حرکت کرد .       لحظاتي بعد ، باران شديدتر شد . انگار که آسمان سوراخ شده باشد . فقط آب مي ريخت . با اضطراب و نگراني منتظر بازگشت او بوديم. دعا مي‌کرديم از ادامه‌ي مسير منصرف شود و برگردد ، ولي با شناختي که از او داشتيم ، مي‌دانستيم که بدون پلاستيک مراجعت نخواهد کرد. هنوز ساعتي نگذشته بود که ازراه رسيد و با خوشحالي پلاستيک ها را وسط سنگر انداخت . بچه ها دست به کار شدند . پلاستيک ها را بين سنگرها تقسيم کردند . همين که براي انداختن پلاستيک روي سقف سنگر رفتيم ، اکبر هم خودش را رساند . گفتم : « تو الان خسته شده اي . کمي استراحت کن .» گفت : « نه .... خسته نيستم . بايد به شما کمک کنم .»  بعد از 12 کيلــومتـر کوه پيمايي زير باران ، سرحال و با نشاط بود .  🌷 ولادت : ۱۳۳۷/۷/۲۲ کرمان شهادت : ۱۳۶۰/۹/۱۲ پل سابله(پل ارتباطی سوسنگرد به بستان)
💠از بهشت زهرا برمي گشتيم . وسط شهر به ترافيک خورديم. صف طويلي از ماشين ها پشت سرهم ايستاده بودند‌. حرکت به کندي صورت مي‌گرفت. گاهي چندمتر جلو مي‌رفتيم و دوباره مجبور به توقف مي شديم . تقريبا بيست دقيقه گذشت. هنوز نتوانسته بوديم بيش از صد مترجلو برويم‌. 💠اکبر با نگراني به ساعتش و به اطراف نگاه مي کرد. پرسيدم: « چيه ؟! چرا نگراني؟» هنوز پاسخ نداده بود که صداي اذان از گلدسته مسجدي که همان نزديکي ها بود شنيده شد . با شادماني گفت: «مثل اينکه مسجد نزديک است. من رفتم نماز بخوانم.» 💠در ماشين را باز کرد و بدون توجه به فرياد هاي من که: «‌اينجا نمي توانم توقف کنم» ، به سوي مسجد دويد . چنان با شتاب رفت که گمان کردم اگر به نماز جماعت نرسد ، دنيا را از او خواهند گرفت... 🌷 ولادت : ۱۳۳۷/۲/۲۰ کرمان شهادت : ۱۳۵۹/۹/۱۲ بستان ، عملیات طریق‌القدس