«خیلی ناشیانه گفتم: «مادر جان! جعفر یک زخم جزئی برداشته و بردنش بیمارستان.»
مادر چشم به چشمان من دوخت و گفت: «جعفر شهید شده»
با عصبانیت گفتم: «کی گفته؟»
با آرامش جواب داد: «قرآن؛ امروز که رادیو خبر حمله در جبهه را داد؛ قرآن را باز کردم و این آیه آمد: «وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ».
راوی: #شهید_علی_خوشلفظ
#خاطره🌸
یک روز صبح در محوطه پادگان دوکوهه در حال قدم زدن بودم، سبز پوشِ با وقاری را دیدم که به گردان ها سر می زد.
معطل نکردم.دویدم و هن و هن کنان گفتم:سلام حاج آقا.😊
جواب سلامم را که داد، ذوق زده پرسیدم:مرا که میشناسید حاج آقا؟!
جادهی راه خون، یادتان که می آید؟!
#خوش_لفظ هستم، همان که برایم از بلدچی خوب بودن گفتید.
یادتان که نرفته؟!🙄
خندید.😄
آغوش باز کرد و بوسهای بر پیشانیام زد که گرمی اش را هنوز حس میکنم.
با این کار با #حاج_احمد_متوسلیان احساس صمیمیت بیشتری کردم.
بچه های گردان نگاه می کردند و من گفتم:
حاج آقا روز آخر در مریوان گفتید برو و زود برگرد.آمده ام برای عملیات.🙂
_حتما...ان شاءالله در عملیات بعد شرکت خواهی کرد.اما بگو ببینم چرا توی این گرما ژاکت زمستانی پوشیده ای؟!🤔
سرم را پایین انداختم و گفتم:خب باید معلوم شود بچهی همدانم.😅
📃خاطرهی #شهید_علی_خوشلفظ با #احمد_متوسلیان
تصویر: شهیدعلی خوش لفظ
@kakamartyr3
#حافظان_امنیت