#نخل_سوخته
نگاهی مختصر به زندگی شهید محمد حسین یوسف اللهی
محمد حسین یوسف اللهی در بهار سال 1340ه.ش در شهر کرمان متولد شد.پدرش فرهنگی بود ودر آموزش و پرورش خدمت می کرد.
محیط خانواده کاملا مذهبی بود وهمه فرزندان از همان اوان کودکی با حضور در مساجد وجلسات مذهبی با اسلام و قرآن آشنا می شدند.
علاقه ی زیاد و ارتباط عمیق محمد حسین با نهج البلاغه نیز ریشه در همین دوران دارد.
در روزهای پر تلاطم انقلاب محمد حسین که نوجوانی دبیرستانی بود،حضوری فعال داشت و یکی از عاملان حرکت های دانش آموزان در شهر کرمان بود.
با آغاز جنگ عراق علیه ایران خانه و آسایش زندگی شهری را رها کرد وبه جبهههای نبرد شتافت.
در لشکر 41ثارالله،واحد اطلاعات و عملیات به فعالیتهای خود ادامه دادو بعدها به عنوان جانشین فرمانده ی این واحد انتخاب شد.
در طول جنگ،پنج مرتبه به سختی مجروح شدو بلاخره آخرین بار بعد از عملیات والفجر هشت بدلیل مصدومیت حاصل از بمبهای شیمیایی در بیست و هفتم بهمن ماه 1364در بیمارستان لبافی نژاد تهران به وجه الله نظر کرد.
زندگی سراسر معنوی این شهید والامقام برای همهی کسانی که اهل حق وحقیقت اند درسی ابدی و انسان ساز است.
#شهید_محمدحسین_یوسف_الهی
#ادامه_دارد...
#نخل_سوخته1⃣
آن شب قرار بودبا چندتا از بچههای اطلاعاتی برای شناسایی محوری در گیلان غرب بریم.
فرمانده ی اطلاعات عملیات گفته بود حسین یوسف اللهی لازم نیست به شناسایی بره بهتره در رده ی بالاتری فقط به عنوان مسئول عمل کند.اما قبول نکرد.
نمی تونست بچهها رو به حال خودشون رها کنه، همیشه قبل اینکه نیروها وارد منطقه شوند باید می رفت وهمه ی راه کارهارو چک می کرد.
شب قبل از حرکت ما نیز این کارو کرده بودولی بازم می خواست با ما بیاد واصرار فایده نداشت،با حسین تیم ما پنج نفره می شد.
من،حسین،شهید مظهری صفات،یک تخریب چی و یک بلد چی.
وظیفه ی تخریب چی شناسایی راهکارها در میدان مین بود.اینکه کدوم منطقه مین گذاری شده وکدوم نشده.
بلدچی هم که از افراد بومی منطقه بود، کوه،تپه و شیارها رو می شناخت.
ما آماده بودیم،تجهیزات سبکی داشتیم،یه کلاش با خشاب اضافه،بقیه چندتا نارنجک،دوتا دوربین که یکی از آنها دید در شب بود وقطب نما.
گفته بودند که حق درگیری نداریم واگر اتفاقی افتاد عقب نشینی کنیم.
فاصله ی مقر تا خط مقدم با ماشین،یک ساعت راه بود واز اونجا باید سه ساعت پیاده روی می کردیم تابه منطقه برسیم.
حوالی ساعت 4بعدازظهر همگی سوار یه لندکروز شدیم وحرکت کردیم.
نزدیکی های غروب به خط رسیدیم که در اون موقع تحویل ارتش بود.
هماهنگی های لازم انجام گرفت،نماز مغرب وعشا را خواندیم وقتی هوا تاریک شد سمت محور حرکت کردیم.
حسین جلو بود بعد تخریب چی وبقیه پشت سر این دو نفر.ستون پنج نفره در دل تاریکی به طرف دشمن پیش می رفت.
طبق معمول همیشه بچه ها ذکر می گفتن و آیه ی و جعلنا....رو زمزمه می کردن.
ادامه دارد.....
به روایت ازعباس طرماحی
#شهید_محمدحسین_یوسف_الهی
#ادامه_دارد...
@Bicimchi1
#مثل_خودش♥️
🔰روایت سردار#شهید_قاسم_سلیمانی ازسردار #شهید_محمدحسین_یوسف_الهی جانشین اطلاعات عملیات لشکر۴۱ ثارالله🌷
💢اورکت روی شانه هایش بود، بدون جوراب. معلوم بود از نماز می آید و فرصت پیدا نکرده سر و وضعش را مرتب کند. لبخند زدم و نگاهی به او انداختم.
💢قبل از اینکه حرفی بزنم با خنده گفت: وقتی در همین وضعیت مقابل خدای خودم ایستادم و نماز خواندم، درست نبود در مقابل بنده ی او به سر و وضعم برسم ...
گ
شهید محمدحسین یوسف الهی یکی از دوستان و همرزمان نزدیک شهید سلیمانی بود که طبق وصیتش او را در جوار این شهید در گلزار شهدای کرمان به خاک سپردند.
#شهید_محمدحسین_یوسف_الهی
#شهادت
#شهدا
🍃💟 #آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
@kakamartyr3
🔰 بگذار دنیا برای اهلش بماند!
آخرین باری که محمدحسین از منطقه به کرمان آمده بود،با هم توی شهر دنبال کارهای روزمره رفته بودیم گفت: مهدی هیچ تا به حال شده یک بنز یا یک ماشین مدل بالای دیگر را ببینی و از ته دل آرزو کنی که ای کاش یکی از ان ها مال من بود؟ گفتم: راستش زیاد روی این قضیه فکر نکرد ام، اما خب! من یک انسانم ممکن است گاهی از دلم بگذرد و بخواهم که من هم بنز،خانه و امکانات راحت داشته باشم، محمدحسین مکثی کرد و با لحنی دوستانه و برادرانه گفت: سعی کن اینها را برای اهلش ببینی، خانه، ماشین لوکس، تجملات و تشریفات برای دوستداران دنیاست، برای آن ها که طالبش هستند، ما که این راه را انتخاب کردهایم و به جنگ آمدهایم، را همان چیز دیگریست، بگذار دنیا برای اهلش بماند.
🌷شهیدمحمدحسین یوسفاللهی🌷
📎 به نقل از همرزم شهید، مهدی شفازند
▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️
🌷 #شهید_محمدحسین_یوسف_الهی
عارف لشگر ثارالله (ع)
💢 سخن ماندگار شهید یوسف الهی، که بر سنگ مزار مطهرش حک شده است👇
💠 اجر جهاد، شهادت است و من خیال ندارم از راهی که انتخاب کرده و میروم برای خود مظاهر مادی دنیای فانی را تدارک ببینم