eitaa logo
✳️حافظان امنیت ✳️
1.6هزار دنبال‌کننده
79.5هزار عکس
15.3هزار ویدیو
201 فایل
مطالب شهدا و اخبار روز #خادم_امام_رضا #خادم_شهدا #راوی_برتر_جنگ #بختیاری جامونده از غافله #ایثار و #شهادت #جانباز_شیمیایی #فارغ_تحصیل_دانشگاه_شهدا #جزیره_مجنون #فعال #فرهنگی #اجتماعی #سیاسی https://eitaa.com/kakamartyr3
مشاهده در ایتا
دانلود
‼️در حال حرکت به سمت سوریه موقع اذان مغرب و اعشا به همرزماش گفته بود که به راننده بگن بایسته بعد راننده ى اتوبوس گفت: الان جایى برای نماز خوندن پیدا نمیشه و نیم ساعت بعد به مقصد میرسیم. ‼️شهید شالیکار در جواب به آنها گفت: من یک سال مراقبت کردم نماز اول وقتم را از دست ندهم شما باعث شدین که من نماز اول وقتمو از دست دادم. و خیلی ناراحت و نگران بود و سرش را به شیشه اتوبوس خم کرد و اشک از چشم هایش جارى شد. ‼️از اینکه نماز اول وقت رو بعد از یک سال از دست داده بود و این خاطره ى شهید شالیکار خیلی جالب و تاثییر گذار بود. ‼️آرامش و متانت ایشان در تمام امورات زندگی فردی و اجتماعی اش بود و علی رغم انکه کمتر صحبت  می کردند  بیشتر مرد عمل بودند.توصیه های موکدی برای تشویق خانواده در قرائت زیاد و عمل به زیارت عاشورا داشت و خیلی به قران علاقمند و متقید بود. 🌷
🔸محمدآقا رفته بود کربلا همانجا خواب دیده بود که همکارانش همگی لباس نظامی پوشیده بودند و شهید حاج حسین بصیر آمد و داشت کمربند همه را محکم می‌کرد. هنگام بازگشت از کربلا وقتی به مرز رسید حاج اصغر (یکی از دوستان شهید محمد شالیکار) با او تماس گرفت و گفت بچه‌ها دارند به سوریه اعزام می‌شوند که حاج محمد گفت "اسم مرا هم بنویس". 🔹پس از چند روز که از کربلا برگشت برای آموزش قبل اعزام به سوریه به ساری اعزام شدند و وقتی برگشت منزل گفت: رفتنش به سوریه لغو شد. چند روز بعد حسین پسر بزرگم آمد و گفت قرار است سه نفر از فریدونکنار به سوریه اعزام شوند که نام بابا در این لیست قرار ندارد. 🔸حاج محمد پس از شنیدن این مطلب رفت قرآن کریم را باز کرد و شروع کرد به تلاوت قرآن و استخاره‌ای از قرآن گرفت که خوب آمد. سپس برای یکی از فرماندهان و یادگاران دفاع مقدس که مسئول اعزام داوطلبان به سوریه بود تماس گرفت و گفت: شنیدم بچه‌ها را می‌خواهید ببرید سوریه لطفاً اسم مرا هم بنویسید و آن آقا پرسید شما؟ حاج محمد گفت: من محمد شالیکار هستم لطفاً اسم مرا بنویسید و دوباره آن آقا گفت من اجازه ندارم، که حاج محمد گفت من از رئیس شما اجازه گرفتم که آن آقا پرسید، رئیس من کی است که حاج محمد گفت "من استخاره گرفته‌ام و خوب آمده و از خدا اجازه گرفتم". 🔹خلاصه پس از چند دقیقه صحبت تلفنی توانستند موافقت آن آقا را کسب کنند. بعد از اینکه تلفنش تمام شد گفت من می‌خواهم بروم سوریه و من هم چیزی به او نگفتم چون به خودش و راهی که انتخاب کرده بود اعتماد داشتم و می‌دانستم که او با خدای خود معامله کرده است و وقتی با خدا معامله کنی ضرر نمی‌کنی. ✍به روایت همسربزرگوارشهید 🌷