سلام
خب بعد از یک هفته از پیاده روی اربعین امسال برگشتم:)
و بدون هیچ عکس و فیلمی...
اربعین امسال برام خیلی عجیب بود...
شاید چند روزی یا چند هفته ای برای هضم کردنش نیاز باشه...
این روزا حالم یجوریه که اگه برم بیرون، خیلی امکان داره که هرکسی رو دیدم خودمو بندازم بغلش بزنم زیر گریه:/
بعد مدتها دوباره روی این نیمکت نشستم و شروع کردم به نگاه کردن ماشینا و ادما... به بچه ای که مامانش اوردتش تا کنار پارک قدم بزنه، به زوج دوچرخه سواری که از جلوم رد میشن، به ماشینی که برای چندثانیه زودتر رد شدن بیخیال بوق زدنش نمیشه... به دختربچهٔ اسکیت سوار... به اگهی روی تیر برق، به اقای میانسالی که زباله هارو جمع میکنه...
انگار زندگی این بیرون جریان داره، اما توی وجود من متوقف شده... انگار یچیزی درونم یخ زده... چیزی که باعث شده این روزا کم پیش بیاد که احساس زنده بودن بکنم!
اگر بخوام داستان زندگیمو با مثال تعریف کنم
باید بگم که انگار یه مسابقه توی فلان لوکیشن قرار بوده برگزار شه، و من توی مسیر رفتن به اون لوکیشن بارها تصادف کردم، بارها از پا افتادم و بارها راه رو گم کردم... و الان از همه عقب تر و از همه هم با وجود اینکه تو مسابقه شرکت نکردم، خسته ترم!
انگار بازی نکرده باختم...
انگار نزیسته، مردم!
من قبل از رسیدن به خط شروع، تموم شدم!
حالا چه بر سرم خواهد امد؟ نمیدانم.
کاش این عادت موزیک ردوبدل کردن با ادما از سرم میپرید... که الان با دیدن کاور یه اهنگ و گوش دادن بهش، با سر ته یسری خاطرات نمیوفتادم...