دیگه اورثینک کردنمم فقط به قبل خواب اختصاص نداره
چشمامو که باز میکنم نگرانی و استرس سمتم سرازیر میشه و سرجام میخکوبم میکنه...
انگار من میخوابم اما افکار و نگرانی هام کاملا بیدار و هوشیارن و حضورشون توی هر لحظه حس میشه...
افسردگیم عجیبه
انگار یه وزنه بهت وصله و توانتو گرفته و دلت میخواد فقط یه گوشه بمونی به سقف زل بزنی
و در عین حال هم باید کاراتو انجام بدی و
فعال باشی...
چرا؟ چون اگر کاری نکنی افسرده تر میشی!
گیاه موزم یهو تصمیم گرفته سیاه و خشک بشه:(
اب و جاش هم مثل همیشه بوده
کسی میتونه کمک کنه چجوری میتونم نجاتش بدم؟
نامهٔ نوزدهم
این روزها دیگر برای عزیزکم نامه مینویسم،
عزیزکم کیست؟ خب دقیق نمیدانم! شاید خدایم، شاید یکی از شخصیت های ذهنی ام، شاید دوستی که احوالم را نمیداند اما مرا دوست دارد، شاید هم خودم باشد در اینده یا گذشته و شاید هم هیچکس... فقط واژه ای باشد تا این توهم را ابجاد کند که این نامه مخاطبی هم دارد!
-عزیزکم، این روزها بسیار حساس و غمگینم روز و شب هایم خلاصه شده در ساعاتی اشک ریختن، ساعاتی فکر کردن و ساعاتی خوابیدن... این روزها در خواب هم اشک میریزم و در کابوس های دیگری دست و پا میزنم!
عزیزکم این روزها بسیار تنهایم...
در روزهایی که مثل نوزادان بشدت نیازمند اغوش مادری دلسوزم، هیچکس را اطراف خود نمی یابم و ناچارا مدام بیتابی میکنم... و دریغ از کسی که دردم را بفهمد!
عزیزکم... این روزها در هر لحظه و هرکجا انگار با از هم پاشیدن و سقوط کردن اندازهٔ تار مویی فاصله دارم! در خانه دلم میگیرد، خیابان دلم میگیرد، کلاس دلم میگیرد، پیش دوست و دشمن، غریب و اشنا، دلم میگیرد!
انگار کسی در سرم مرده و هرجا که میروم بوی تعفنش ازارم میدهد...
کجایی عزیزکم؟ طاقتم طاق شد. کاسهٔ صبرم شکست و دلم هزار تکه شد و هرتکه اش زیر دندانی جا ماند! کجایی عزیزکم؟ خاطرات محو کودکی ام سوخت، نوجوانی ام تباه شد و اغاز روز های جوانی ام شبیه اخرین روزهای پیری دست شسته از زندگی، شد.
عزیزکم پس چرا نیامدی تا قصهٔ ان ماهی که بلد نبود شنا کند را برایت تعریف کنم؟
چرا نیامدی تا از دانهٔ فراموش شدهٔ محکوم به روییدن بگویم؟
چرا نیامدی تا ببینی سرگذشت ان اسلحه ای که عاشق زندگی و حیات بود، چه شد؟
چرا برسر بالینم نرسیدی تا از بادبادک های خیالِ بچه ای دوست نداشتنی، بگویم؟
عزیزکم چرا نخواستی داستان عزیز نبودن
را برایت روایت کنم؟
نه...نیاز نیست عزیزکم، فقط کافیست به چشمانم نگاه کنی.
عزیزکم، لطفا تو بجای همه ببین، تو بجای همه بشنو و بجای همه غمم را احساس کن...
عزیزکم، به همه بگو که او همچنان امیدوار است...
بگو که ان شمع هنوز روشن مانده تا پروانه اش را ببیند!
بگو که او گوشه گیر است، عصبانی است، غمگین است، دلشکسته و معلق است اما همچنان میخواهد مهربان باشد و بماند!
بگو که او هنوز زیر خروار ها خاک نفس میکشد...
برایم دعا کن عزیزکم که بسیار تشنهٔ معجزه ام... برایم دعا کن که این حال استمراری برایم تبدیل به گذشتهٔ تلخی شود...
برایم دعا کن که همچنان بسوزم و روشن بمانم!
دیگر بس است عزیزکم... انچه گفتنی بود را گفتم، میروم تا مابقی را گریه کنم.
۰۵٫۴٫۱۴
هدایت شده از آدم
تصوّرش نیز شرم دارد!
که در تاریخ نوشته باشند: «پس از قتل اباعبدالله الحسین علیهالسلام و واقعۀ عاشورا، مختار بر منبر مسجد مدائن اعلام کرد: به یاد شهدای کربلا، مخصوصاً حنجر پاره شدۀ علی اصغر و دستهای قلمشدۀ عباسبنعلی، میرویم با یزید مذاکره کنیم تا بلکه بتوانیم ارادۀ خود را بر دشمن دیکته کنیم و اموال مسروقۀ خیمهگاه را برگردانیم و چند دیناری برای گذران زندگی شیعیان بگیریم. نام تیم مذاکره را هم میگذاریم #کربلا۷۲ تا دشمن بداند که ما مظلومیتها و خونهای کربلا را از یاد نمیبریم»
شرمآورتر از این کار و صحبتهای مختار، این بود که در ادامه نوشته باشند: «مردمی که یزید امامشان را ارباً اربا به قتل رسانده بود، با تکیه بر سابقۀ موفقِ مختار، دور او را گرفتند و حلوا حلوایش کردند تا برود و دینارها را بیاورد...»
اما مختار، آنقدر شرافت و شجاعت و عقل داشت که چنین سخنانی نگوید و عَلَمِ خونخواهی بلند کند و شعارش یالثاراتالحسین باشد نه #کربلا۷۲!
و مردم، آنقدر از قتل امامشان سوخته بودند که به دینار و درهم حتی فکر هم نمیکردند... و مختار کاری با قتلۀ کربلا کرد که دیگر پس از آن، کسی جرأت نکرد تا امامی را به شمشیر بکشد و تکهتکه کند
✍️ آسِدمیم
@Ebnehava
کاش یمدت زمان می ایستاد و روزا با سرعت نور نمیگذشتن،
و توی اون مدت، فکر میکردم، استراحت میکردم، گریه میکردم، اصن هیچکاری نمیکردم... و وقتی که یخورده خودمو جمع و جور کردم باز به زندگی برمیگشتم...
کاکتوسِ بغلی🇮🇷
من هنوز در ارزوی دیدار اول بودم...
و به دیدار اخر هم نرسیدم:)