کلام طلایی 🌱
#درتلاطمزندگی #پارت92 در حال حرف زدن بودیم که دو پرستار برای چک کردن وضعیت روژینا، وارد اتاق شدند
#درتلاطمزندگی
#پارت93
عمو علیرضا با چشمای اشکی رو به دکتر گفت:
_ آقای دکتر چی شده؟
دکتر با دستمال توی دستش، عرق پیشونیش رو پاک کرد و دستش رو روی شونهی عمو علیرضا گذاشت و گفت:
_ خدا رو شکر به خیر گذشت... یه معجزه بود... یک لحظه دچار ایست کامل قلبی شد، خیلی تلاش کردیم ولی تلاشمون نتیجه نداد.
نمی دونم چه اتفاقی افتاد، وقتی از بیمار کاملأ نا امید شدیم و میخواستیم دستگاهها رو جدا کنیم، یه دفعه برگشت.
راستش باورش برای ما هم سخت بود... یه معجزه بود... خداروشکر...
بعد اشکی رو که از گوشهی چشمش سرازیر شد رو با انگشتش گرفت و با گفتن با اجازهای از ما دور شد.
خدای من روژینا برگشته بود، انگار دنیا رو به من داده بودند. گریه و خندهی همه یکی شده بود. عمل دو ساعت دیگه طول کشید و بالاخره تمام شد.
دکتر از اتاق عمل بیرون اومد و رضایت کاملش رو از عمل اعلام کرد.
_ عملِ سختی بود، ولی خدا رو شکر وضعیت بیمار خوبه و عمل با موفقیت انجام شد. حالا دیگه باید منتظر باشیم تا بهوش بیاد.
بعد راهش رو گرفت و رفت. به دنبالش رفتم و صداش کردم:
_ ببخشید آقای دکتر، اون... اون مشکلاتی که گفتید، پیش نیاومد؟
لبخند زد و گفت:
_ نه خدا رو شکر، واقعأ این عمل سنگین یه معجزه بود و خانم شما تا این لحظه کاملأ خوبه... انشاالله بهوش بیاد ببینیم وضعیتش چه جوری میشه.
کمی خیالم راحت شد ولی هنوزم تا بهوش اومدن روژینا، باید صبر میکردم. یک ساعت بعد روژینا به بخش مراقبتهای ویژه منتقل شد.
از پشت شیشه چشم بهش دوختم. سرش رو بسته بودند و زیر دستگاههایی که به بدنش وصل بود، آرام خوابیده بود.
با هزار زحمت عزیز رو که تازه سُرمَش تموم شده بود راضی کردم که همراه بقیه به خونه برود.
تلفنم زنگ زد... دوستم علی بود. این مدت نتونسته بودم که سر کار برم. خدا خیرش بده، علی خیلی کمکم بود و تمام کارام رو اون انجام میداد.
_ جانم علی...
سلام ممنون...
آره خدا رو شکر، عمل خوب بود.
حالا بعدأ همه رو برات تعریف میکنم.
ببخشید دیگه، تمام زحمتای منم افتاده رو دوش تو...
انشاالله بتونم جبران کنم.
ممنون آقا، زحمت کشیدی...
خداحافظ...
روژینا تحت مراقبت شدید بود و به منم اجازه نمیدادند به بالای سرش برم، برای همین فقط میتونستم بیرون اتاقش بشینم و دعا کنم.
دو روز گذشت. بعضی ساعتها، عزیز و یا بچههای دیگه میآمدند و نیم ساعتی میموندن و میرفتند.
شب دوم، رو به روی اتاق روژینا نشسته بودم. پرستاری از اتاقش بیرون اومد و به طرف بخش پرستاری دوید. تپش قلبم بالا رفت. سراسیمه بلند شدم و پشت شیشهی اتاق ایستادم و به داخل اتاق نگاه کردم.
#بهقلم_لیلارهسپار
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطمزندگی #پارت93 عمو علیرضا با چشمای اشکی رو به دکتر گفت: _ آقای دکتر چی شده؟ دکتر با دس
#درتلاطمزندگی
#پارت94
روژینای من چشمش باز بود. وای خدا رو شکر، چی میدیدم! عشقم برگشته بود. همون جا روی زمین خم شدم و سجده شکر بجا آوردم.
دکتر به همراه دو پرستار، با سرعت داخل شدند و بالای سر روژینا ایستادند. دکتر شروع به معاینه روژینا کرد. نیم ساعتی داخل اتاق بودند که دکتر بیرون اومد.
به طرفش قدم برداشتم:
_ آقای دکتر خوبه؟
لبخندی زد و گفت: خوبِ؟ عالیه خانمت... سالمِ سالم.
با گریه و خنده خدا رو شکر گفتم و از دکتر تشکر کردم. سریع تلفن رو برداشتم و خبر بهوش اومدن روژینا رو به همه دادم. بعد از نیم ساعت اجازه دادند که وارد اتاق بشم.
از زبان روژینا
با دردی که توی سرم احساس کردم، چشمم رو باز کردم. چشمام کمی تار میدید. کمکم دیدِ چشمام بهتر شد. به پرستاری که بالای سرم مشغول چک دستگاهها بود نگاه کردم.
سعی کردم حرف بزنم ولی زبونم خیلی سنگین بود. برای همین فقط تونستم کمترین صدایی که میشد از گلوم در بیاد رو، با هر سختی که بود در بیارم.
_ آ... آ...
صورت پرستار به طرفم چرخید و با چشمای گرد، به من نگاه کرد. سرش رو پایین آورد و به صورتم نزدیک کرد و گفت:
_ خوبی عزیزم... صدام رو میشنوی...
چشمم رو باز و بسته کردم. بلافاصله به طرف بیرون اتاق دوید. هیجان رو میشد کاملأ در صدا و رفتارش دید. چشم چرخوندم و به شیشهی پنجره نگاه انداختم.
سعید پشت پنجره ایستاده بود و با شوق زیاد و چشمای اشکی به من نگاه میکرد.
فکرش رو نمیکردم که دیگه برگردم. لبخندی به صورت مهربانش زدم، که در باز شد و دکتر به همراه پرستار به بالای سرم اومدند.
دکتر از سر تا پام رو معاینه کرد و بعد سؤالهایی برای تست هوشیاریم پرسید که بسختی تونستم حرف بزنم و جوابش رو بدم. نیم ساعتی سؤال کردن و معاینهاش طول کشید و بعد با لبخند به صورتم نگاه کرد و گفت:
_ خدا رو شکر فکر کنم از دست بی قراریهای شوهرت نجات پیدا کردیم.
بعد با خنده به طرف بیرون اتاق رفت. نیم ساعت بعد از بیرون رفتن دکتر و پرستارها، سعید آروم وارد اتاق شد.
لبخند پهنی روی لباش بود و چشم از چشمام بر نمیداشت. کنار تخت نشست و دستم رو توی دستاش گرفت.
_ سلام خانمی... به دنیا خوش آمدی.
لبخندی به چشمای عاشقش زدم و آروم گفتم:
_ سلام...
_ سلام عشقم... سلام عُمرم... نمیدونی برای شنیدن دوبارهی صدات چقدر دعا کردم.
دستم رو به طرف لبش بُرد و بوسهای عمیق بر روی دستم زد.
_ وای روژینا دیگه حق نداری این بلا رو سرم بیاری... دیگه یه لحظه هم نمیخوام از من دور باشی...
با ضربهای که به شیشهی پنجره خورد، سر چرخوندم. صورتِ خندون عزیز و بقیهی خانواده رو از پشت شیشه دیدم. لبخند زدم و آروم دستم رو بالا آوردم.
#بهقلم_لیلارهسپار
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#نیایش_صبحگاهی :
پروردگارا
به ما کمک کن تا بدانیم،
که وقتی پاهایمان خسته است،
می توانیم به رفتن ادامه دهیم ,
به خاطر قدرتی که در دلهایمان نهفته است...
و زمانی که دلهایمان خسته است،
هنوز هم می توانیم پیش برویم ،
به خاطر قدرتی که در ایمانمان نهفته است...
خداوندا
مرا ابزار آرامش قرار بده
و جایی که خشم و تنفر وجود دارد...
اجازه بده من عاشق باشم...
#آمین🍁🍂❣
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
(تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است):
《بی اثر بودن تربیت در نااصل بدانگونه که گردو بر گنبد قرار نگیرد،با پیشوند این مصراع (پرتو نیکان نگیرد آن که بنیادش بد است...).》
که آمده است :
چون بود اصل گوهری قابل
تربیت را در او اثر باشد
هیچ صیقل نکو نداند کرد
آهنی را که بد گهر باشد
خر عیسی گرش به مکه برند
چون بیاید هنوز خر باشد
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
📚شبیه به پیامبر،در سیرت و صورت
✍امام مهدی كه از نظر ظاهرى شبيه ترين افراد به رسول اکرم است،در عمل و سيره رفتارى نيز،شبيه ترين افراد به آن حضرت است.مبارزه با بدعتها،از بين بردن سنت هاى ناپسند و ناروا و برهم زدن برخى عادات و آداب غلط،كه متداول و معمول شده است،بخشى از اين سيره خواهد بود.
پیامبر اکرم میفرمایند:«مردى از خاندان من ظهور میكند كه بر سنت من رفتار خواهد كرد و خداوند،بركت را از آسمان بر وى فرود خواهد آورد.»
📚 مقدسى شافعى،عقد الدرر،باب١،ص ۴١
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
#همانا_شيطان و گروهش شما را از آنجا كه شما آنها را نمى بينيد مى بينند.
ما #شياطين را دوستان و سرپرستان كسانى كه #ايمان نمى آورند قرار داديم.
قسمتی از آیه
[الاعراف27
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
🌷 پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله :
هر کس کم بخورد، سالم می ماند
و هر کس زیاد بخورد تنش بیمار می شود و قساوت قلب پیدا می کند.
📗نهج الفصاحه ص۷۲۸ ، ح۲۷۷۹
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
#عارفانه🕊
وقتي بنده با خدا خلوت مي كند
خدا هم با او خلوت كرده است...
✍بهجت العارفين
#آيتاللهالعظمیبهجتره
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
فاطمه اصلا به مال دنیا وابستگی نداشت با تاسی از حضرت زهرا انگشتر و لباس عروسی خودش رو به فقرا هدیه کرد توی وصیت. نامه اش هم نوشته بود :تمام وسایلم رو به مردم محتاج بدهید فاطمه نگران وضعیت مردم بود و برای آن ها از هیچ تلاشی فروگذار نبود
"شهیده فاطمه جعفریان"
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....