کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت161 نرجس خاتون هم کنارم می ایستد و همسایه ها را معرفی می کند. جم
♥️👣
👣
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت162
بلند می شوم تا دم در بدرقه اش کنم اما با این که دلش از من گرفته است اما لب میزند:
_نمیخواد! تو استراحت کن.
مرتضی همراهی اش می کند و همزمان با صدای در من هم از ایوان برمی خیزم.
مرتضی با نگاه شرمنده ای در چشمانم گام برمی دارد و می گوید:
_شرمندتم که...
دستم را بالا می آورم تا ادامه ندهد.
_من میدونم وضعیتمون چطوره. تقصیر تو هم نیست؛ خودم اینطور خواستم. پس لطفا خودتو سرزنش نکن.
داخل می روم و با دیدن اجاق خالی خجالت می کشم.
مرتضی را پشت سرم می یابم و می گویم:
_من نرسیدم چیزی درست کنم. صبر میکنی یه چیزی درست کنم؟
اخم هایش را درهم می کند و با غیض می گوید:
_نخیر، تو صبر میکنی.
دستم را می گیرد و کنار پشتی می نشاند.
بعد هم دفترم را می آورد و می گوید:
_تا تو یه صفحه از خاطرات نابت بنویسی منم با یه املت برگشتم.
_آخه...
_آخه بی آخه! گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی.
خیلی زود پای گاز می ایستد. از این فاصله هیچ یک از کارهایش را نمی توانم ببینم.
دفترم را که می بینم دلم به شوق نوشتن پر می کشد.
رقص قلم و حک نوشته هایم حس امید را در من زنده می کند.
وقتی به خودم می آیم که سفره را پهن کرده و می گوید بفرما جلو.
نه قاشقی! نه بشقابی آورده و همین طور با خودم فکر می کنم چطور بخورم؟
انگار تردیدم را میفهمد و می گوید:
_خانم جان، نگاه!
تکه نان بزرگی را می برد و توی ماهیتابه می گذارد و با لبخند دندان نمایی می گوید:
_حالا میشه هلو برو تو گلو!
میخواهم بشقاب بیاورم اما با دیدن ولع مرتضی و آن شکلی خوردنش پشیمان می شوم.
لقمه ای برمی دارم و توی ماهیتابه می زنم. بعد هم آن را به دهنم نزدیک می کنم.
همین که میخواهم بجوم حالم بد می شود! آنقدر شور است که انگار لقمهی نمک برداشته ام!
سریع به طرف ظرفشویی می روم.
مرتضی هم که تا آن لحظه ظاهرسازی می کند به سمت دستشویی می دود.
آب می خورم تا مزه شوری را ببرد.
با بی حالی به پشتی تکیه می دهم که مرتضی هم پیداش می شود.
باز هم با چهرهی مظلومش نگاهم می کند. سکوت میان مان سنگینی می کند که به اختیار می خندم.
او هم خنده اش می گیرد. از بس خنده ام گرفته دلم درد می کند و او هم روی زمین ریسه می رود.
قار و قور شکم های گرسنه مان با خنده قطع نمی شود. برای این که دست گل بیشتری به آب ندهد مجبور می شوم کنسرو ماهی بگذارم.
مرتضی از نشیمن می گوید:
_از دستم ول شد! اول میخواستم بهت بگم اما وقتی دیدم نرفتی بشقاب بیاری گفتم حتما گشنته.
پیش خودم گفتم لابد اونقدر گشنه هستی که به مزه دقت نکنی.
_آخه اینقدر؟
با خنده از جواب دادن طفره می رود.
تن ماهی را توی ظرفی خالی می کنم و با نان می خوریم.
فردای همان روز نرجس به خانهی مان می آید و می گوید:
_تا الان دو نفر از همسایه ها اومدن که بگن برای دوره قرآن میخوان میزبان بشن.
انگاری که خوب بود!
خدا را شکر می کنم و همراه تبسم جواب را رهسپار گوش هایش می کنم.
_خوبه! حالا کدوم همسایه ها؟
_همون خانم مومنی با... اها خانم عرب زاده.
با شنیدن نام خانم مومنی حسی به من دست می دهد و چیزی در گوشم می گوید این فرد مطمئناً زمینه ای برای انقلاب دارد.
نرجس می گوید که برای دوشنبه خودش می خواهد مراسم بگیرد.
بعد هم هر روز جلسه بگیریم. من هم موافقت می کنم.
روز یکشنبه برای کمک در سبزی پاک کردن به خانهی نرجس خاتون می روم.
سر و صدای بچه لحظه ای در خانه شان قطع نمی شود.
یا صدای گریه نوزاد می آید و یا هم غرغر بچه ای بزرگ تر.
با این که ما به این تعداد بچه نبودیم اما یاد بچگی خودمان می افتم.
وقتی که به درگز می رفتیم ده را روی سرمان می گذاشتیم!
همسایه ها از صدای ما می فهمیدند ما آمده ایم!
محمود آقا هم کم کاری توی کمک نرجس نمی کند.
نزدیکی های عصر که سبزی ها را می شویم برمی گردم به خانه.
مرتضی هنوز نیامده و شام درست می کنم.
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت162 بلند می شوم تا دم در بدرقه اش کنم اما با این که دلش از من گر
♥️👣
👣
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت163
پلو را توی بشقاب می کشم و جلویش می گذارم. همان طور که با رادیو ور می رود نیم نگاهی به غذا می اندازد و می گوید:
_بهبه دستت دردنکنه.
ماست را کنار بشقابش می گذارم و می گویم:" بخور دیگه! تو که هیچی نمیخوری."
با خودنسردی نگاهم می کند و در حالی که در امواج متلاطم چشمانش خودم را گم می کنم. لب می زند:
_وایستا این رادیو رو درست کنم. غذا هم میخورم.
نهخیر! مرغش یک پا دارد و خودم مشغول می شوم.
یکهو برق می رود و خانه در طوفانی از تاریکی گم می شود.
برق چشمان مرتضی را می بینم ولی چیزی نمی گویم.
نگاهم می کند و می گوید:
_نترس! الان گردسوز میارم.
_نمی ترسم. فقط مراقب باش به جایی نخوری؛ گردسوز هم توی کابینت دست چپه.
بلند می شود و تنها صدای گام هایش را می شنوم.
اندکی نفت درونش می ریزد و فتیله اش را روشن می کند.
نور خودش را پخشِ اطراف می کند و با گردسوز کنارم می نشیند.
نوری هالهی گردسوز را گرفته و روشنایی چهرهی مرتضی نشان می دهد.
آن قدر با من شوخی می کند تا حواسم از تاریکی پرت می شود.
بعد هم به سادگی خوابم می برد.
صبح ساعت هفت به طرف خانهی نرجس خاتون می روم.
در آماده کردن ماست و سبزی ها کمکش می کنم. کم کم همسایه ها هم از راه می رسند.
محسن (بچهی کوچک نرجسخاتون) را در بغل گرفتم و لالایی توی گوشش می خوانم.
گوشه ای نشسته ام به قرآن گوش می دهم که یکی از خانم ها می گوید:
_خانم حسینی! شما نمیخواین بخونین؟ شما که پیش قدم شدین.
از خجالت لپ هایم گر می گیرند. چند دقیقه ای سکوت می کنم که دیگری می گوید:
_آره بخونین.
چند نفر دیگر هم تصدیق می کنند و با اکراه لب می زنم:" خب، بی ادبیه من جلوی شما بزرگترها بخونم."
خانم مسنی که تاکنون می خواند سکوتش را می شکند و می گوید:
_نه دخترم. بخون!"
دیگر جلوی اصرارهایشان نمی توانم مقاومت کنم.
با همان صدای گرفته از شرم شروع می کنم به خواندن.
اولاش زیاد راحت نیستم و لحن خوبی ندارم اما وقتی میبینم دیگران با نگاهی خاص نگاهم می کنند با همان لحنی میخوانم که جلوی آقاجان می خواندم.
آن قدر سرم را پایین انداخته ام که هیچ چیز نمی بینم.
بعد از خواندن هفت صفحه سرم را بالا می آورم. چشمانی را می بینم که متعجب است و همچنین چشمانی از رگه های تشویق و تحسین.
برای سلامتی ام صلوات می فرستند و ادامه را کس دیگری می خواند.
محسن را به نرجس می دهم و به اتاق می روم.
امروز باید مشخص شود که خانم مومنی کدام طرفی ست! اینوری است یا آن وری!
نقشه ای توی سرم تلو تلو می خورد و اعلامه ای را تا می کنم و زیر چادرم می گذارم.
از اتاق بیرون می آیم و خانم مومنی هم به دیوار اتاق تکیه داده؛ خیلی آرام اعلامیه را سر می دهم و درست کنارش می افتد.
با استرس به سر جایم برمی گردم و سعی می کنم به خانم مومنی نگاه نکنم.
بالاخره قرآن هم تمام می شود و برای پذیرایی به نرجس کمک می کنم.
سینی نان را به طرفش می گیرم و سعی می کنم چشمم توی چشمش نیافتد.
همه که برمی دارند بلند می شوند.
نرجس سرگرم کار است و به من می گوید دم در بایستم و بدرقه شان بکنم.
چادرم را محکم می گیرم و با روی خوش با آن ها خداحافظی می کنم.
خانم مسنی که تعارف می کرد تا قرآن بخوانم جلو می آید و می گوید:
_بهبه عجب صوتی! خدا حفظت کنه دخترم.
سرم را پایین می اندازم و با شرم می گویم:
_خجالت ندین حاجخانم.
بعد هم خداحافظی می کنیم و کم کم خانه خالی از مهمان می شود.
میخواهم به داخل برگردم که خانم مومنی را توی پله ها می بینم.
خوب نگاهش به نگاهم گره می خورد و به سختی آب دهانم را قورت می دهم.
برعکس او لبخند می زند و زبان به گفت و گو می گشاید.
_ماشاالله! ما که خیلی فیض بردیم.
بعد رو به دخترش می گوید تا به کوچه برود.
مرا به گوشهی ایوان می کشاند و توی کیفش را می گردد. حالا مطمئن هستم اتفاقی افتاده.
عکسی بیرون می آورد که رویش به من نیست. عکس را می گیرم و با دیدن چهرهی زیبای آقای خمینی از خود بی خود می شوم.
خانم مومنی فقط نگاهم می کند و بعد می گوید:
_خطرناکه اینو به دیوار خونهات وصل میکنی.
با تعجب نگاهم را بهش می اندازم و می پرسم:
_چطور؟
_توی خونه تون دیدم. سریع کندمش که مشکلی برات پیش نیاد، خلاصه این که دیوار موش داره و موشم گوش داره.
حرفی ندارم که ادامه می دهد:
_این محله اگه هفتاد درصد انقلابی داشته باشه، باز سی درصدی هستن که نزارن لقمه از گلومون پایین نره.
گلومان؟ انگار جواب سوالم را گرفته ام!
فکرش را نمی کردم اینقدر تیز و باهوش باشد.
#تلنگر
ما باید اهل محاسبه باشیم
هر چند اهل توبه نباشیم
خود محاسبه مطلوب است
اگر بدانیم فلان روز حسینی
و فلان روز یزیدى هستیم
بهتر از این است که اصلاً ندانیم یزیدى هستیم یا حسینى
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
✅برای قائم ما دو غیبت هست
✍امام زین العابدین (علیهالسلام) میفرمایند: یکی از آن دو، طولانیتر از دیگری است، و آن قدر طول خواهد کشید که اکثر معتقدین به ولایت، از او دست خواهند کشید. در آن زمان کسی بر امامت و ولایت او #ثابت_قدم و استوار نمیماند مگر آن که ایمانش قوی، و شناختش درست باشد و در نفس خویش، نسبت به حکم و قضاوت ما هیچ گرفتگی و کراهتی احساس نکند و تسلیم ما اهلبیت باشد.
📚کمال الدین و تمام النعمه ص۳۲۳و۳۲۴
ای منتظران گنج نهان می آید
آرامش جــان عاشقــان می آید
بر بام سحـر طلایه داران ظهـور
گفتندکه صاحب الزمان می آید
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
حدیث روز:
🌺 امام باقر علیه السلام: 🌺
☘️هر كس ظاهرش بهتر از باطنش باشد ، در سنجش وزنی ندارد.
👈 بحارالانوار،
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_117 با چشای گرد شده به فرهاد نگاه کردم ،، ولی فرهاد با جدیت تموم
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش
#پارت_118
چند ثانیه توی سکوت بهم نگاه میکردیم که سنگین بینمونو شکستم و با لحن مسخره ای گفتم
-- عزیزم خوب حرفامونو شنیدی ؟؟ اگه جایی رو بد شنیدی یا نفهمیدی بگو تا واضع تر برات بازگو کنم
دلارام که جاخورده بود و نمیدونست چی بگه بهتر دونست که بحثو عوض کنه سرتاسفی برام تکون داد و با همون غروری که توی صداش بود گفت
-- فقط میتونم بگم که برات متاسفم ،،،
تو لیاقت عشق و طرفداری های فرهاد رو نداری
با شنیدن این حرفاش شروع کردم به خندیدن
-- عشق ،،، عشق کلمه سنگینیه برای تو و فکر نکنم هیچ وقت لایق این کلمه بشی
دلارام که انتظار شنیدن این حرفارو از من نداشت با حرص زل زده بود بهم که ادامه دادم
-- بهتره دیگه نه با من و نه با همسرم کاری نداشته باشی
دیگه منتظر جوابش نشدم و از کنارش رد شدم بدون توجه به بقیه رفتم بالا ،،، یه مدت بعد فرهادم با چمدون من اومد بالا و چمدون رو یه گوشه گذاشت و خیلی زود برگشت پایین ،،، مشغول مرتب کردن لباسام بودم که صدای زنگ موبایلم بلند شد با دیدن اسم النازی که روی صفحه خودنمایی میکرد تماس رو وصل کردم و خواستم سلام بگم که الناز خانم اجازه نداد و بدون سلام گفت
-- بگو بببینم چی شد ؟؟؟
با بی خیالی لب زدم
-- هیچی
صداش رنگ تعجب گرقت و گفت
-- یعنی چی هیچی کسی کاری باهات نداشت ؟؟؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم
-- مگه کسی میتونه با من کاری داشته باشه
-- منظورت چیه ؟؟؟
کلافه لب زدم
-- وااای چرا انقدر سوال میپرسی ؟؟؟؟؟ تو فقط وایسا و ببین چطور من همه چی رو صاحب میشم
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_118 چند ثانیه توی سکوت بهم نگاه میکردیم که سنگین بینمونو شکستم و
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش
#پارت_119
الناز از شنیدن این حرفم تعجب کرد و با ناباوری لب زد
-- تو که اهل صاحب شدن چیزی نبودی ؟؟؟
راست میگفت من اهل به دست آوردن مال و اموال دیگران نبودم ولی اقای بهزاد با زندگی من بازی کرد پس منم با زندگیش بازی میکردم ،، با ناراحتی که توی صدام موج میزد لب زدم
-- وقتی پدره اموالمونو بالا میکشه بعدش روبه روم وایمیسه ومیخواد بهم سیلی بزنه چه توقعی داری ؟؟؟ وقتی پارمیدا خانم با غرور به من میگه گدا....
الناز با صدای عصبی پریر وسط حرفامو گفت
-- بس کن دیگه ... هرکاری میخوای انجام بدی انجام بده فقط دردسر درست نکن لطفا
-- باشه نگران نباش من میدونم چطور بی سروصدا حقمو از اون آقا بهزاد حروم خور بگیرم
الناز که از حرفام کلافه شده بود گفت
-- حوصله چرت وپرت گفتناتو ندارم بای
پوزخندی زدم و با لحن کشیده ای گفتم
-- بااای
گوشیو از کنار گوشم فاصله دادم و قطعش کردم همین موقع فرهاد اومد داخل و با لحنی که هیچ احساسی توش نبود لب زد
-- مهمونا رفتن
سرمو به نشومه فهمیدن تکون دادم باید اعتماد فرهادو جلب میکردن کلی باخودم کلنجار رفتم تا بالاخره لب باز کردم و گفتم
-- ببخشید بابت پنهون کاری هایی که کردم
یکم مِن مِن کردم و بعدش ادامه دادم
-- چیزه ،، اِمممم خودت دلیلشو بهتر میدونی من برای ازدواج با تو مجبور شدم
-- نیازی به عذرخواهی نیست
مکثی کرد و بعدش ادامه داد
-- الان چی ؟؟؟
سوالی نگاش کردم و گفتم
-- نفهمیدم میشه واضع تر بگی ؟؟
فرهاد نگاهی بهم انداخت و گفت
-- یعنی الانم فکرمیکنی که مجبوری ؟؟؟
نگامو به اطراف دادم و بعد از یه مکث طولانی گفتم
-- نه
نگاه فرهاد رنگ تعجب گرفت ،،، ادامه دادم
-- راستش با رفتاری که این مدت از تو دیدم و با کاری که برام کردی
سرمو پایین انداختم و گفتم
-- برعکس دیوونه وار عاشقت شدم
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت163 پلو را توی بشقاب می کشم و جلویش می گذارم. همان طور که با را
♥️👣
👣
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت164
دوباره کیفش را می گردد و نامه ای تا شده کف دستم می گذارد.
نامه را هم باز می کنم که با بهت به آن خیره می شوم. همان اعلامیه است!
این بار هم لبخند می زند و می گوید:
_اینم خطر داره؛ اگه تو خونشون پیدا می کردن دیگه...
بعد هم خداحافظی می کند و بدون این که چیزی از من بشنود می رود.
تنها کاری که از دستم برمی آید این است که مردمک در کاسهی چشمم به چرخانم و به رفتن اش نگاه کنم.
با تکانی به خودم می آیم و بازویم را در دستان نرجس می بینم.
با لبخند پهنی نگاهم می کند و لب می زند:
_دستت دردنکنه، چقدرم خوب خوندی!
لپ هایم از خجالت لاله گون می شوم و همراه با شرمساری می گویم:
_خواهش میکنم. خجالتم نده.
از زیر چادرش کاسهی ماست، نان با سبزی تازه می دهد.
همزمان با نگاهش به آنها اشاره می کند و توضیح می دهد:
_قابل دار نیست. میگم کمک کردی، با خودت ببر.
دستم را به کاسه می زنم و می گویم:
_نه لازم نیست. من که چشم داشتی ندارم.
_میدونم عزیزم، واس دل خودم میگم. والا چطور بگم؟ ما که پولی نداریم بهت بدم پس اگه اینارو هم نخوای...
حرفش را که میشنوم ترجیح می دهم کاسه را از دستش بگیرم.
محسن را می بوسم و از خانهشان خارج می شوم.
وقتی مرتضی می آید سیر تا پیاز رفتار خانم مومنی را برایش می گویم.
او برعکس من تعجب نمی کند و همان گونه که خنده از لبش نمی افتد؛ می گوید:
_بازم نباید زیادی بهش اعتماد کنی. همینجوری زیر نظرش بگیر تا من بتونم ببینم شوهرش چیکارست.
شاید چپی باشه! هر انقلابی که انقلابی نیست!
لقمه ای در ماست فرو می کند و می خورد.
بهبه کنان به من خیره می شود و لب میزند:
_ببین چه خوشمزه شده! اصلا چرکهای دست شما خوشمزهاش کرده.
با این حرفش از فکر خانم مومنی بیرون می آیم. غیض می کنم و می گویم:
_چرک؟ اولاً که ماست درست کردن که اصلا به انگشت و دست کاری نداره!
ثانیاً تو چی گفتی؟ چرکای دست من؟
_بیا تعریفم ازت میکنم قهر میکنی! خب چی بگم؟
صورتم را به طرف دیگری می کند و می گویم:
_نمیخواد تعریف کنی اصلا! من به یه دستت دردنکنه قانعم.
برای این که از دلم در بیاورد هم سفره را جمع می کند و هم ظرف ها را می شوید.
عصر در حالی که مشغول نوشتن و مطالعه است مرا صدا می زند و می گوید:
_من یه فکری دارم.
_چی؟
_برای اینکه اطلاعاتمون به روز باشه و قضیه برامون روشن تر بشه، بیایم وقتایی که بیکاریم بشینیم تحلیل کنیم.
_چی رو؟
_کارهامون رو. این که چطور میتونیم اون کسی باشیم که آیت الله خمینی میخواد.
میتونیم اعلامیه ها و حتی کتاب هاشونو تحلیل کنیم. چطوره؟
انصاف را اگر بخواهم رعایت کنم باید بگویم که نظر خوبی است!
پس با روی گشاده می پذیرم و از همان لحظه شروع می کنیم.
اول دربارهی آخرین اعلامیه باهم حرف می زنیم و سپس کارهایی که میکنیم و باید بکنیم را لیست می کنیم.
خلاصه چند هفته ای به همین روش می گذرد.
روزی مرتضی برایم خبر می آورد که شوهر خانم مومنی هم خودی است و کم و بیش سیدرضا او را می شناسد.
از آن وقت بیشتر به او نزدیک می شوم.
او هم از من خوشش می آید و کم کم بحث را میان هم آغاز می کنیم.
من از شان می پرسم چگونه برای اولین بار این تفکرات به گوش شان رسیده.
او هم می گوید چون شوهرش در این خط ها بوده چیز هایی می داند.
بعد از خواندن قرآن که خانم ها به تعریف می نشینند من و او به طور خصوصی باهم حرف می زنیم.
یک بار او را به خانه ام دعوت کردم و به او رسالهی آیت الله خمینی را دادم.
اول انگار تردیدی در رفتارش نهفته بود اما بعد کتاب را گرفتم و رفت.
دلم به خانم مومنی تنها راضی نمی شد! من باید افراد بیشتری را در این راه بیاورم.
پس به دنبال خانم های بیشتری می گردم و از جمله نرجس!
خیلی نامحسوس از مرجع تقلید برایش می گویم و او هم تعریف می کند که مرجع تقلیدی ندارد.
برایش از ضرر های نداشتن مرجع تقلید می گویم که راضی می شود کسی را انتخاب کند.
اول کمی من من می کنم و بعد می گویم:" آیت الله خمینی مرجع تقلیده منه. تو هم تحقیق کن و ببین ایشون خوب هستن یا نه."
اول مثل جن زده ها نگاهم می کند و دهانش نمی جنبد.
بعد با تکان دادن لب هایش سعی دارد چیزی را برایم بگوید که متوجه نمی شوم.