eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.7هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
کلام طلایی 🌱
#پارت231 –راحیل خانم. باشنیدن صدایش حیرتم را کنار گذاشتم و نگاهش کردم. –بله. دیگر چیزی نگفت و خودش
آرش باعصبانیت گفت: –این کارهای خطرناک چیه اینا می کنن. سرعت ماشین کیارش کم شد و کنار جاده نگه داشت. مژگان با یک حرکت پایین پرید و در ماشین را با تمام قدرت بست. کیارش هم گازش را گرفت و رفت. مادر آرش به صورتش زد. –این چرا با اون وضعش اینجوری پیاده شد؟ نمیگه بلایی سر بچه میاد. اینا دوباره سرچی پریدن بهم؟ فکر نمی‌کنم در حال حاضر برای مادر آرش چیزی مهم تر از وضعیت نوه‌اش وجود داشته باشد. مژگان می‌خواست بیاید کنار جاده و ماشین بگیرد که آرش جلوی پایش ترمز کرد. مادر آرش به مژگان گفت: –چی شده مادر؟ مژگان با بغض گفت: –هیچی مامان، شما برید، خودم یه ماشین می گیرم میام. –یعنی چی ماشین می گیرم میام. بیا دخترم، الان عصبی هستی، بیا بشین یه کم آروم شی بگو ببینم چی شده. من و آرش هاج و واج فقط نگاهش می کردیم. رنگ صورتش تغییر کرده بود و صدایش هم به خاطر بغضی که داشت می لرزید. مادر آرش پیاده شد و بطری آب معدنی را جلویش گرفت. –یه کم بخور، آروم شی، خودت رو ناراحت نکن مادر، به فکر بچت باش. مژگان با فریاد گفت: –همش بچه، بچه، پس من چی؟ همه فقط به فکر بچه هستن، این کارو نکن بچه، اون کار رو نکن بچه، همه واسه من دایه‌ی مهربونتر از مادرشدن. گریه‌اش مجال این که دوباره حرفی بزند را به او نداد. آرش مدام نفس عمیق می کشید و روی فرمان مشت میزد. هق هق گریه‌‌ی مژگان باعث شد مادر شوهرم هم بغض کند. –مژگان جان من به خاطر خودت میگم، تو برامون عزیزی که بچتم عزیزه دخترم، حالا بیا برو بشین توی ماشین، باشه دیگه حرفی نمی‌زنیم. مژگان اشکش را از صورتش پاک کرد و گفت: –نه مامان، تنها لطفی که الان شما به من می کنید اینه که از اینجا برید. –من تو رو توی بیابون ولت کنم برم، مگه میشه؟ –مگه پسرتون ول نکرد، مثلا من زنشم، غریبه‌ها بیشتر براش ارزش دارن تازنش. وقتی این حرف را زد نگاه گذرایی به طرف من انداخت. –باشه مادر پس بزار به آرش بگم بره، من با تو ماشین می گیریم میریم. آرش که عصبی شده بود، ازماشین پیاده شد و ماشین را دور زد. درماشین را باز کرد و به مادرش گفت: –شما بشین. بعداز این که مادرش نشست، در پشت را باز کرد و با صدای کنترل شده‌ایی رو به مژگان گفت: – بشین. مژگان فقط عصبی نگاهش کرد و این بار آرش فریاد زد: –گفتم بشین. آنقدر صدایش ترسناک بود که من هم یکه خوردم. مژگان یک قدم به عقب رفت وچشمهایش را به زمین دوخت. مادر آرش، آرام گفت: –بشین دخترم. آرش بازوی مژگان را گرفت و هدایتش کرد به طرف ماشین و وادارش کرد بنشیند. او هم نشست و دیگر حرفی نزد. آرش در را بست و رفت پشت فرمان نشست و راه افتاد. مژگان آرام آرام اشک می‌ریخت. جگرم برایش کباب شد. خواستم دلداریش بدهم ولی ترسیدم عکس‌العمل بدی از خودش نشان بدهد. سکوت سنگینی ماشین را گرفته بود و فقط صدای فین فین مژگان می‌آمد. آرش آینه را به طرفش تنظیم کرد. جعبه دستمال کاغذی را که بر روی داشبورت چسبانده بود، کَند و گرفت طرفش وگفت: –باگریه کردن کاردرست میشه؟ مژگان دستمالی برداشت و فقط از آینه نگاهش کرد. –الان اونم عصبی کردی، نمی‌شد دعواتون رومی ذاشتید خونه. –من اون رو عصبی نکردم، نمی دونم کی به گوشیش زنگ زد با اون که حرف زد قاطی کرد و به زمین و زمان بد و بیراه گفت. من فقط چند تا سوال ازش پرسیدم پرید بهم. اصلا یه مدته تلفنهای مشکوک بهش میشه. –خب حالا با اون دعوات شده چرا نمیای تو ماشین من بشینی، تقصیر ما چیه؟ یه درصد فکر کن ما تو رو بزاریم اینجا وسط بیابون و بریم. –بیابون چیه، همه جا پراز ماشینِ، می خواستم یه دربست بگیرم برم خونه‌ی مامانم اینا. –اونا که شمالن. –بابا و خواهرم تهران هستن دیگه. همین که به مقصد رسیدیم. آرش چمدان و وسایل را بالا برد. مادر آرش با اصرار خواست که مژگان را راضی کند تا بالا بیاید، ولی مژگان راضی نشد. وقتی آرش برگشت تا ماشین را قفل کند مادرش پچ و پچی در گوش پسرش کرد، بعد آرش رو به من و مادرش گفت: –شما برید بالا. تازه لباسهایم را عوض کرده بودم که دیدم مژگان و آرش امدند.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
کمترین کاری که ایران با اسرائیل کرد. الله اکبر 🌹🙏
احسنت به شهرداری کرمانشاه نصب بنری از کتاب تاریخی ویل دورانت ✅در ایران باستان بی‌حجابی و برهنگی علامت کنیزان و بردگان بوده است
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
15.72M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روایت برخورد یک سرباز عصبانی با شهید علی صیاد شیرازی که اتفاقا او را نمی‌شناخت .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#پارت232 آرش باعصبانیت گفت: –این کارهای خطرناک چیه اینا می کنن. سرعت ماشین کیارش کم شد و کنار جاد
آرش با گوشی‌اش در حال صحبت کردن بود. –داداش من می‌گرفتم دیگه. بعدنگاهی به من انداخت و گفت: –آره می خوره، نه بابا می خوره دوست داره. دستت درد نکنه. آرش رو به مادرش کرد که در آشپزخانه بود گفت: –مامان کیارش داره غذا می‌گیره‌ها چیزی آماده نکنی. –خدا خیرش بده، بعدنگاهی به ساعت انداخت. خیلی از وقت ناهار گذشته، مژگان الان ضعف کرد. بالاخره کیارش امد و با بازکردن غذاها همه دور میز جمع شدیم، جز مژگان، واقعاگرسنه بودم، یکی از ظرفها از بقیه بزرگتر بود، کیارش آن را برداشت و نزدیک مادرش گذاشت. –این برگه، برای مژگان گرفتم، صداش کن بیاد بخوره. بیچاره مادر آرش چند بار از مژگان خواست که سر میز بیاید. ولی مژگان که روی کاناپه دراز کشیده بود گفت گرسنه نیستم و نیامد. من نتوانستم دست به غذا ببرم چون جز آرش کسی شروع نکرده بود. آرش قاشق چنگالش را در ظرفش رها کرد و گفت: –مژگان بیا بزار ما هم با آرامش غذامون روبخوریم دیگه. –مژگان بلند شد راه افتاد طرف اتاق. –اصلا من میرم توی اتاق شما راحت باشید. آرش بلند شد و جلویش را گرفت و همانطور که هدایتش می کرد به طرف میز گفت: –تو بیا الان غذا بخوریم بعدش می شینیم با کیارش صحبت می‌کنیم هر چی تو بگی همونه، باشه؟ باورکن دارم از گشنگی پس میوفتم. بالاخره مژگان خانم کوتا امد و تشریف آورد. انگار فقط حرف آرش را قبول داشت. در سکوت غذا خوردیم و صدای زنگ تلفن کیارش این سکوت را شکست. همین که شماره را دید اخم هایش به هم گره خورد. زیرلب غرغری کرد و فوری گوشی را برداشت و به طرف اتاق آرش رفت. مژگان به آرش نگاه کرد. –می بینی، جدیدا همینجوریه ها. صدای داد و بیدا کیارش که می‌گفت شماهیچ غلطی نمی تونید بکنید باعث شد مژگان دیگر ادامه ندهد. همه گوش تیز کرده بودیم ببینیم کیارش چه می‌گوید. –من رو تهدید می کنی، میرم ازت شکایت می کنم. کم‌‌کم صدایش ضعیف‌تر شد، احتمالا وارد بالکن شد تا اگر حرف نامربوطی زد شنیده نشود. ولی باز هم صدایش می‌آمد. البته دیگر واضح نبود ولی معلوم بودکه بالحن خیلی تند و عصبی، باکسی که پشت خط است حرف میزند. مادر آرش آهی کشید و نگاهی به آرش انداخت. –مادر پاشو برو نزار اینقدر حرص بخوره خدایی نکرده سکته می کنه، دلم برای مادرشوهرمم می سوخت، بیچاره هر چقدر تلاش می‌کرد خانه آرامش داشته باشد باز یک جای کار می‌لنگید. مژگان پوفی کرد و رو به آرش گفت: –اصلا اگه اون به گفته‌ی خودش این بچه براش مهمه، نباید اینقدر استرس به من بده. میدونی از وقتی راه افتادیم چند بار اینجوری با این لحن با کسی که پشت خطه حرف زده؟ نمیتونه اصلا گوشیش رو خاموش کنه؟ آرش نوچی کرد و بلند شد و به طرف اتاق رفت. چند دقیقه‌ایی آنجا ماند و با کیارش صحبت کرد. نمی دانم با کیارش چه می گفتند...دلم می خواست زودتر بیاید و من را به خانه‌مان برساند. مژگان هم حوصله‌اش سررفته بود، صحبتهایشان طولانی شد. مژگان بلند شد و او هم به داخل اتاق رفت. بعد از چند دقیقه که هر سه بیرون امدند مژگان دیگر آن عصبانیت قبل را نداشت، آرش وکیارش هم غرق فکر بودند. احساس کردم کمی هم رنگ پریده به نظر می‌آیند. مادر آرش که کارش در آشپزخانه تمام شده بود، نگاهی به‌ آنها انداخت وپرسید؟ –چیزی شده؟ –کیارش لبخند زورکی زد. –هیچی، داشتیم بامژگان حرف می زدیم، دیگه ما میریم خونه، کاری نداری مامان؟ مادرش با تعجب نگاهی به مژگان کرد و لب زد: –آشتی کردید؟ –ما که قهر نبودیم مامان جان، فقط من زود قضاوت کردم، بعد هم مادرشوهرم را بوسید و از او بابت رفتارش عذرخواهی کرد. بیچاره مادرشوهرم ازتغییر رفتار ناگهانی مژگان ماتش برده بود.
🎞 باید عشق آفرید! ✍🏻 عین‌صاد ❞ براى تربيت انسان، براى ساختن بشر بايد در او عشقى آفريد كه از تمام غريزه‌ها نيرومندتر باشد و بايد در او نيرويى گذاشت كه تمام زنجيرها را با خود بردارد و تمام نگهبان‌ها را همراه بكشد. مادام كه اين عشق عظيم و اين نيروى بزرگ در انسان نيايد و پا نگيرد، براى انسان حركتى نخواهد بود و از بند اسارت‌ها نجاتى نخواهد يافت.
5.95M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❄️صبح است بیا کینه بشوییم از دل 🤍نیکو شود ار قصه بگوییم از دل ❄️باز آ که دوباره دل بهم بسپاریم 🤍بنشین که مراد هم بجوییم از دل ❄️سلام.... 🤍صبحتون پر از عطر خدا ❄️الهی دراین روز و همه روز 🤍یه دل خوش، یه لب خندون ❄️یه دنیا آرزوی خوب 🤍براتون رقم بخوره و ثبت بشه
کلام طلایی 🌱
#پارت233 آرش با گوشی‌اش در حال صحبت کردن بود. –داداش من می‌گرفتم دیگه. بعدنگاهی به من انداخت و گف
در مسیری که می‌رفتیم دلیل ناراحتی آرش را پرسیدم. –نگران کیارشم. –چرا؟ چی شده؟ یکی از کارمندهای زیر دستش رو چندوقت پیش اخراج کرده، اونم همش تهدیدش می کنه، حدس میزنم از کیارش هم یه آتویی داره، چون خیلی بدحرف میزنه. –مگه کیارش چیکارکرده؟ –خودش که درست توضیح نمیده، ولی فکر نکنم همه‌ی این تلفنها و خط و ونشون کشیدنها فقط به خاطر اخراج کردن اون یارو باشه. چون وقتی آروم رفتم توی تراس اونقدر اون طرف پشت خط داد میزد که صداش روکاملا از پشت گوشی شنیدم که به کیارش گفت: حالا ببین منم باناموست همین کار رو می‌کنم و میگم اون فقط یه عکسه. وقتی این حرف را زد. با استرس پرسیدم: –مگه کیارش چیکار کرده؟ –کیارش میگه اون خانمه که مژگانم با کیارش دیده بودتش خانم قجری، قبلا زن این آقا بوده، بعد همین عکسایی که با کیارش انداخته رو خانم قجری فرستاده واسه شوهر سابقش تا حرصش رو دربیاره، حالا چه دروغهایی در مورد رابطش باکیارش به شوهر سابقش گفته خدا می دونه. –یعنی چون این آقاهه شوهر سابق خانم قجری بوده اخراجش کرده؟ –کیارش که میگه نه، دلیل اخراجش بی نظمی توی کارش بوده و واسه شرکت رقیبشون هم جاسوسی می کرده. –کیارش از کجافهمیده که داره جاسوسی می کنه؟ –همون خانم قجری لو داده. –خب کیارش می تونه همون خانم قجری رو وادار کنه بره به شوهر سابقش بگه که چیزی بینشون نبوده. گفته، ولی خانم قجری میگه به اون ربطی نداره، مادیگه جدا شدیم. –خب اگه جدا شدن، پس چرا عکس براش میفرسته؟ – مثل این که شوهر سابق خانم قجری گفته برگردیم دوباره با هم زندگی گنیم. خانم قجری هم چون دیگه نمیخواد برگرده و می‌ترسه که شوهر سابقش با ترفند وادارش کنه. احتمالا بهش گفته با کیارش ازدواج کرده. بعضی از این زنا فتنه‌‌ هستن، روشون بخندی مگه ولت میکنن. مثل امثال سودابه. جلوی در خانه که رسیدیم. آرش گفت: –میام بالا یه ساعتی مامان رو ببینم بعد میرم پیش کیارش. راستی کلوچه های مامان اینارو آوردی؟ –آره. وارد آسانسور که شدیم، نگاهش کردم کاملا نگرانی از چشم هاش مشخص بود. دستم را روی صورت سه تیغ شده‌اش کشیدم. –نگران نباش، درست میشه. بانگرانی گفت: –آخه نمی دونی مرتیکه چه حرفهایی زده به کیارش. کیارشم بیچاره یه جورایی گیر افتاده وسط دشمنی این زن و شوهر مطلقه. حالا زنه هم ولش نمیکنه مدام زنگ میزنه میگه به شوهر سابقش بگه اینا با هم محرم هستن. کیارشم بهش گفته این کار رو نمیکنه. خانم قجری هم افتاده روی دنده‌ی لج، گفته اگه این حرفها رو به شوهر سابقش نگه اونم به مژگان زنگ میزنه. نفس پراسترسی کشید و ادامه داد: –کیارش به مژگان گفت که فعلا هیچ تلفن ناشناسی رو جواب نده، جایی هم تنهانره. سرکارم خودش میبرتش و میارش. مژگان از این حرف کیارش اونقدر خوشحال شد که همونجا حرف زد و با هم آشتی کردن. –خدارو شکر. یعنی اون مرد اونقدر خطرناکه؟ شانه‌ایی بالا انداخت. –آمارش رو برای کیارش گرفتن میگن مرد کثیفیه، هرکاری ازش برمیاد. بعد از این که با مادر و اسرا خوش و بش کردیم، سراغ سعیده را گرفتم. اسرا با لبخند گفت: –داره اتاق رو مرتب میکنه. خودم را به اتاق رساندم. کلا چیدمان اتاق تغییر کرده بود. سعیده با دیدن من، دست از تمیز کردن آینه برداشت و به طرفم آمد و مرا در آغوشش کشید. – سلام عروس خانم. خوش گذشت؟ –سلام. خسته نباشی. نگاه معترضانه‌ایی به اتاق انداختم. –صبر می‌کردی من میرفتم سر خونه زندگیم بعد مثل بختک میوفتادی روی داراییم. روی تخت نشست. چیزی نمونده که، یه ماه دیگه جشنه. –اون که جشن عقده، حالا کو تا عروسی.
کلام طلایی 🌱
#پارت234 در مسیری که می‌رفتیم دلیل ناراحتی آرش را پرسیدم. –نگران کیارشم. –چرا؟ چی شده؟ یکی از کارم
چند هفته از آن قضیه گذشت ولی من هرگاه آرش را دیدم آرامش نداشت و نگران کیارش بود. چند روز بیشتر به جشن عقدمان نمانده بود. موئد صیغه‌ی محرمیتمان هم رو به پایان بود. مادر تصمیم گرفته بود مراسم عقد داخل منزل باشد. آن روز هم طبق برنامه‌ایی که داشتم باید به دیدن ریحانه میرفتم. وارد خانه که شدم زهرا خانم مثل همیشه به استقبالم آمد. بعد از ظهر بود و هوا خنک بود. به زهرا خانم گفتم با ریحانه به حیاط برویم. قرار بود آرش به دنبالم بیاید و برای خرید حلقه برویم. با ریحانه بازی می‌کردم. گاهی داخل باغچه‌ی گوشه‌ی حیاط می‌رفت و دنبال مورچه‌ها می‌‌کرد. انقدر شیرین زبانی می‌کرد که من و عمه‌اش مدام می‌خندیدیم. نیم ساعتی که بازی کردیم آرش زنگ زد و گفت زودتر دنبالم آمده تا امروز خریدهایمان را تمام کنیم. با زهرا خانم خداحافظی کردم. تا به طرف ریحانه رفتم خودش را از گردنم آویزان کرد و بنای گریه گذاشت. آرش را صدا کردم تا به حیاط بیاید. زهرا خانم گفت: –فکر کنم ریحانه میدونه امروز زودتر میخوای بری. –آرش بعد از احوالپرسی با زهرا خانم گفت: –تقصیر منه که زود امدم. نمی‌دونستم ریحانه خانم اینقدر وابستس. زهرا خانم سعی کرد ریحانه را از من جدا کند ولی با گریه و جیغ ریحانه روبرو شد. آرش همانطور که بیرون میرفت گفت: –من الان میام. زهرا خانم شروع کرد به حرف زدن با ریحانه ولی فایده‌ایی نداشت. من بوسیدمش و گفتم: –پس ریحانه پنج تا دیگه بازی کنیم و بعد من برم، باشه؟ ریحانه با اکراه سرش را کج کرد. بعد از چند دقیقه آرش با بادکنکهای رنگی وارد شد و شروع به باد کردنشان کرد. ریحانه ذوق زده آرش را نگاه می‌کرد. آرش بادکنک قرمزی را که باد کرده بود به دست ریحانه داد. ریحانه با خوشحالی باد کنک را به طرفم پرت کرد. اما بادی که می‌آمد آن را بلند کرد و به آسمان برد. آرش جستی زد تا آن را بگیرد ولی موفق نشد. آرش بادکنک دیگری از نایلون درآورد. –اصلا عیبی نداره، ببین ریحانه یکی دیگه داریم. الان برات باد می‌کنم. بعد بادکنک را باد کرد و به دستش داد. ریحانه دو دستی آن را گرفته بود و رها نمی‌کرد. آرش گفت: –ببین چقدر باهوشه، میدونه ولش کنه اینم میره پیش اون. همان موقع کمیل یاالله گویان وارد حیاط شد و با دیدن آرش ماتش برد. من جلو رفتم و بعد از سلام و احوالپرسی آرش را معرفی کردم. کمیل به طرف آرش رفت و خوش آمد گویی کرد و تعارف کرد که به داخل منزل برویم. البته آرش و کمیل قبلا با هم تلفنی صحبت کرده بودند ولی تا به حال یکدیگر را ندیده بودند. زهرا خانم ماجرای بهانه گیری ریحانه را برای کمیل تعریف کرد. کمیل ریحانه را در آغوشش کشید و گفت: –دخترم بزار خاله بره کار داره، من خودم باهات با این بادکنک خوشگل بازی می‌کنم باشه؟ بعد رو به من و آرش کرد و کلی تشکر و عذرخواهی کرد. ارش لپ ریحانه را کشید و گفت: –خواهش می‌کنم. من که کلی بهم خوش گذشت با ریحانه. حالا می‌فهمم راحیل خانم چرا اینقدر ریحانه رو دوست داره. واقعا بچه‌ی شیرین و دوست داشتنیه. همان لحظه صدای گوشی آرش بلند شد. –الو.. صدای جیغ‌های وحشتناک مژگان از پشت خط کاملا شنیده میشد. آرش با صدای بلند پرسید: –چی شده مژگان؟ مژکان با صدای فریاد گونه چیزهایی می‌گفت. –کی؟ همون شوهر سابق قجری؟ امدم، امدم. آرش مضطرب وهراسان گفت: –برم ببینم چی شده. پرسیدم: –چی شده؟ آرش با رنگ پریده و عصبی گفت: –انگار یارو امده جلوی در و با کیارش درگیر شدن. هینی کشیدم. –میتونی بری خونه؟ وقت نمیشه... –آره، ولی میخوام باهات بیام. –نه، دعوای مردونس. معلوم نیست چه خبره. قلبم به شدت میزد و استرس تمام وجودم را گرفته بود. بدون خداحافظی به طرف در و بعد ماشینش دوید و من هم به دنبالش. –آرش من رو بی خبر نزار. صدای جیغ لاستیکها آوار شد روی سرم و جوابی که داد را نشنیدم. مات راهی بودم که رفته بود. –من می‌رسونمتون. گوینده حرف کمیل بود. –نه خودم میرم. –شما رنگتون پریده حالتون خوب نیست. زهرا خانم ریحانه را از برادرش گرفت و گفت: –آره راحیل جان تنهایی نری بهتره. نترس چیزی نیست. ان‌شاالله خیره.
کلام طلایی 🌱
#پارت235 چند هفته از آن قضیه گذشت ولی من هرگاه آرش را دیدم آرامش نداشت و نگران کیارش بود. چند روز
حرفی نزدم. کمیل در را برایم باز کرد و سوار شدم. در طول مسیر سکوت کرده بودم. کمیل سعی می‌کرد با حرفهایش خیالم را راحت کند که اتفاقی نیوفتاده است. ولی دل من آرام نمیشد مثل سیر و سرکه می‌جوشید انگار دلم بهتر از هرکسی می‌دانست که خبری در راه است. به خانه که رسیدیم کمیل فوری گفت: –لطفا چند دقیقه صبر کنید زنگ خونتون رو بزنم و به مادرتون بگم بیان ... حرفش را بریدم و پیاده شدم. –نه خودم میتونم. تشکر و خداحافظی کردم. مادر وقتی قضیه را فهمید با لیوانی شربت کنارم روی تخت نشست وگفت: –بگیربخور، رنگت پریده، انشاالله به خیر می‌گذره، لیوان را گرفتم وگفتم: –بیشترنگران آرشم با اون حال رفت، می ترسم مامان، نکنه بلایی سرش بیاد. –بهش زنگ نزدی؟ –چرا، جواب نمیده. اسرا کمکم کرد شربتم را خوردم و بعد گفت: –با استرس که کاری درست نمیشه، بیا براش نذر صلوات کنیم که اتفاقی براش نیوفته. *آرش* پایم را از روی گاز برنمی‌داشتم، مدام صدای جیغ و گریه‌ی مژگان در گوشم می‌پیچید. به چراغ قرمز رسیدم ولی ترمز نکردم و به راهم ادامه دادم باید زودتر می رسیدم. چند بار شماره مژگان راگرفتم، ولی جواب نداد. برای بار چندم شماره‌اش را گرفتم، خانمی جواب داد. –شما کی هستید؟ –من همسایه‌ی این خانمم، حالشون بد شده. –چی شده خانم؟ من برادرشوهرشم. مثل اینکه شوهر این خانم توی کوچه با یکی درگیرشدن، الانم زنگ زدیم آمبولانس آمده، این خانمم شوهرشون رودیدن حالشون بد شده. مگه شوهرشون چی شده؟ –والا دقیق نمی دونم، انگار سرشون ضربه خورده. دیگر نزدیک خانه‌شان رسیده بودم. با دیدن جمعیتی که در کوچه جمع شده بودند، گوشی را روی صندلی ماشین پرت کردم و ماشین را گوشه‌ایی نگه داشتم و به سمت جمعیت دویدم. وای خدای من...کیارش روی زمین افتاده بود و کلی خون کنارش ریخته بود. دکتر و پرستار بالا‌ی سرش بودند و بررسی‌اش می‌کردند. جلویش زانو زدم و فریادزدم: – کیارش. آن دو نفر سفید پوش با برانکارد داخل آمبولانس گذاشتنش. من هم دنبالشان رفتم. به آنها التماس می‌کردم. –آقا حالش خوب میشه؟ ترو خدا یه چیزی بگید. –شما چه نسبتی باهاش دارید؟ –برادرشم. –فعلا وضعیتش مشخص نیست باید زودتر انتقالش بدیم بیمارستان. باصدای مژگان برگشتم. –با اون وضعش میدویید. انگار حالش بهتر شده بود و توانسته بود سرپا بایستد. پدرش هم همان لحظه رسید. رو به پدرش گفتم: –شما مژگان رو بیاریید بیمارستان من با آمبولانس میرم. بالای سرکیارش نشسته بودم و آرام صدایش می‌کردم که دیدم چشم هایش را بازکرد و نگاهم کرد. با خوشحالی دستش را گرفتم و بوسیدم. –داداش فقط بگو کی این بلا روسرت آورد؟ خودم نیست و نابودش می کنم. با صدایی که از ته چاه درمی‌آمد و من برای این که بهتر بشنوم گوشم را نزدیک دهنش برده بودم گفت: –نه، آرش. فقط حواست به مژگان باشه، برای هرکلمه‌اش انگار کلی انرژی از دست میداد. –به راحیل بگو من روحلال کنه. صورتش را نمی‌دیدم، وقتی دیگر صدایی نیامد صورتم را بالا اوردم. چشم هایش باز بود و نگاهم می‌کرد. با صدای بلند صدایش کردم، صدایم تبدیل به فریاد شد. پرستاری که کنارم بودعلائم حیاتی‌اش را چک کرد و شروع به شوک زدن کرد. فهمیدم که چه بلایی به سرم امده و این تلاشها بی‌فایدس. تنها پشتوانه‌ام برای همیشه از پیشم رفت. همین که به بیمارستان رسیدیم دیدم که مژگان و پدرش هم رسیدند و فوری سراغ کیارش را از من گرفتند، جزگریه چیزی نداشتم که بگویم. مژگان به طرف آمبولانس دوید و وقتی وضعیت کیارش را دید که صورتش را پوشانده بودند، چنان جیغی کشید که کل بدنم به رعشه افتاد. حالش بد شد و دیگر نتوانست سر پا باایستد. بعد از نیم ساعت که آنجا بودیم با خودم فکر کردم. چطور این موضوع را به مادرم بگویم با آن قلب مریضش. ناگهان یاد راحیل افتادم. بهترین ڱزینه بود. دنبال گوشی‌ام گشتم ولی پیدایش نکردم، بالاخره یادم امد که داخل ماشینم مانده. از پدرمژگان گوشی‌اش را گرفتم تا زنگ بزنم. با اولین زنگ گوشی را برداشت و هراسون گفت: –الوو...