eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🍃🦋🍃🦋🍃🦋🍃🦋🍃🦋🍃🦋🍃 🌸دوشنبه تون پرازمهربانی 🌷روزگارتون پرازامید 🌸دنیاتون پرازمحبت 🌷رزق تون پرازبرکت 🌸لحظه هاتون پرازشادی 🌷عشق هاتون پرازپاکی و 🌸زندگیتون پراز آرامش باشه .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
🍁💜🍁💜🍁💜🍁💜🍁💜🍁💜🍁💜 ‍#بادبرمیخیزد #قسمت162 ✍ #میم_مشکات پدر سیاوش چند ساعتی بود که آمده بود خانه تا است
💢❌💢❌💢❌💢❌💢❌💢❌💢❌ ‍ یک هفته دیگر هم گذشت. چون وضعیت سیاوش هنوز پایدار نشده بود دکتر توصیه کرده بود که چند روزی در بیمارستان بماند و پدر هم که دلهره پسرش را داشت بیشتر از دکتر مصر به این کار بود. حال سیاوش رو به بهبودی می رفت. برخلاف آن دوماه، این یک هفته سید تمام وقت در کنار سیاوش بود و فقط وقت هایی که راحله یا خانواده اش می آمدند تنهایش می گذاشت. روز های اول سیاوش گیج و منگ بود. در سکوت، به نقطه ای زل میزد و سعی میکرد تا چیزی ببیند ولی تلاشش بی فایده بود. هنوز حافظه اش به طور کامل برنگشته بود و بعضی از افراد را به یاد نداشت. روز اولی که چشم باز کرد و حرف زد سید کنارش بود: -اینجا کجاست? چرا تاریکه? سید روی صندلی تکان خورد: -اینجا بیمارستانه! -کی اینجاست? - منم سیاوش جان - شما? -خسته نباشی پسر! حالا دیگه پرفسور فتحی رو یادت نمیاد? سیاوش ساکت شد و در ذهنش به دنبال نشانه ای از این پروفسور فتحی گشت: -چیزی یادم نمیاد! سرم درد میکنه -کم کم یادت میاد... سر دردت هم بخاطر دارو هاست.. خوب میشه سیاوش که فکر میکرد پروفسور فتحی اسم واقعی همراهش باشد گفت: -حالا چرا توی تاریکی نشستیم پروفسور? چراغو روشن کن سید که هم خنده اش گرفته بود و هم این گیجی و کوری ناراحتش میکرد، لبخند تلخی زد، دستش را روی دست سیاوش گذاشت و گفت: -تو تصادف کردی سیا... تقریبا دو ماهی بیهوش بودی! بخاطر تصادف ممکنه یه مدت بیناییت مشکل داشته باشه سید دلش نیامد بگوید که نابینا شدی ولی سیاوش خودش این کار را کرد: -یعنی کور شدم? سید دید نمیتواند امید واهی بدهد: -هنوز معلوم نیست... شاید اره، شاید نه سیاوش کمی ساکت ماند بعد پرسید: -تو باید دوست من باشی که اینجوری صدام میزنی یا شاید برادرم!! -من دوستتم... ۱۵ ساله که رفیقتم سیاوش با اینکه نمیدید سر چرخاند سمت سید: - پس چرا چیزی یادم نمیاد! اسمت چیه? -صادق! الان چیا یادته? - تقریبا هیچی! فقط یادمه خوردم به یه چیزی و بعد توی سرم احساس درد داشتم... فقط همین سید فکر کرد برای امروز کافی ست: -خب، فعلا استراحت کن چند روزی به همین منوال گذشت. سیاوش کم حرف شده بود و بیشتر در خودش بود. همه می آمدند و می رفتند اما سیاوش واکنش چندانی نداشت. کم کم حافظه اش بهتر شد اما شوک حاصل از نابینایی برایش سنگین بود. دو شنبه عصر بود که راحله وارد اتاق شد. راحله وقتی دید سیاوش خوابیده، پایین تختش ایستاد، کمی نگاهش کرد. بعد رفت سمت پنجره، و به خیابان روبرویش خیره ماند. هنوز هوا خیلی سرد نشده بود. پنجره را باز کرد تا هوای اتاق عوض شود. باد ملایمی شروع به وزیدن کرد. یاد شعری افتاد که روز اول نامزدی شان سیاوش برایش خوانده بود. زیر لب زمزمه کرد: -باد بر میخیزد... باد وزیدن آغاز کرد داشت شعر را میخواند که یکدفعه صدای سیاوش را شنید که همراهش داشت شعر را میخواند. خودش ساکت ماند و سیاوش چند مصرعی را خواند. بعد ساکت شد و گفت: -این شعرو یادمه! راحله خندان کنار تخت امد، روی لبه تخت نشست: -حالا که یادته برام میخونی? سیاوش کمی مکث کرد و بعد شروع کرد به خواندن و راحله چشم دوخته بود به چشمان دریایی رنگ سیاوش که حالا باز بود اما ... چقدر خوشحال بود که سیاوش دوباره حرف میزد. نعمت هایی در زندگی هستند که برایمان روزمره شده اند. تا از دستشان ندهیم نمیفهمیم که با وجود بدیهی بودن چقدر بزرگند و مورد نیاز. راه رفتن، حرف زدن، دیدن... اموری که فکر میکنیم چون به راحتی از آنها استفاده میکنیم همیشگی اند و یا نیار به قدر دانی ندارند... و چه اشتباه بزرگی! کافی ست فرزندمان یک روز نتواند اسممان را صدا بزند یا مجبور باشیم چند هفته ای با عصا راه برویم! آن وقت است که میفهمیم نعمت های زندگیمان چنان بی شمارند که تک و توک نداشته هایمان اصلا به چشم نخواهند آمد. اتفاقی که این روزها واژگونه است و همه اندک چیزهای نداشته هایشان را میبینند نه نعمت های بی شمار را... وقتی شعر تمام شد، سیاوش کمی سرش را خم کرد تا بهتر بشنود: -هنوز اینجایی? راحله دستان سیاوش را در دست گرفت اما چیزی نگفت. - چرا چیزی نمیگی? - چی دوست داری بشنوی? سیاوش کمی فکر کرد: -من بعضی چیزارو یادم نمیاد. چرا اینجام? راحله لبخندی زد: -از اول اولش بگم? - اگه جالبه آره! و راحله شروع کرد به گفتن داستان برای سیاوش. از اول اولش !! وقتی قصه کوتاه آشنایی و زندگیشان تمام شد سیاوش گفت: - و حالا تو میخوای با یه مرد کور زندگی کنی? ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
💢❌💢❌💢❌💢❌💢❌💢❌💢❌ ‍#بادبرمیخیزد #قسمت163 ✍ #میم_مشکات یک هفته دیگر هم گذشت. چون وضعیت سیاوش هنوز پاید
💢❌💢❌💢❌💢❌💢❌💢❌💢❌ ‍ حس بدی داشت. مرد کور! اصلا دوست نداشت این کلمات را از دهان سیاوش بشنود! ذهنش را آشفته میکرد: - اگه بگم بله، فکر میکنی از روی ترحمه؟ سیاوش کمی فکر کرد: -اینطور که تو میگی من تو رو خیلی دوست داشتم، تو چی؟ منو همونقدر دوست داشتی؟ اشکی از چشمان راحله روی دست سیاوش افتاد. سیاوش سر چرخاند سمت راحله، دستش را بالا برد و سعی کرد صورت راحله را پیدا کند. راحله دست سیاوش را گرفت و کنار صورت خودش گذاشت. سیاوش با شست ش گونه راحله را نوازش کرد: -این اشکا یعنی دوستم داشتی? راحله دست سیاوش را گرفت، کف دستش را بوسید و گفت: -دوست داشتم؟ تو همه ی دنیای منی سیاوش و برای اولین بار سیاوش لبخندی زد. دست انداخت دور شانه راحله و به سمت خودش کشیدش. سرش را روی سینه اش گذاشت و دستش را دورش گرفت. همانطور که نگاهش به دیوار روبرو خیره بود گفت: -یه مرد کور، که جلوی پای خودش رو هم نمیتونه ببینه چطوری میتونه دنیای کسی باشه؟! با این حرف هق هق راحله بیشتر شد. جوری که لباس ابی رنگ سیاوش خیس شد. چه بلایی سر سیاوش آمده بود؟ مردی که روزی کوهی از غرور و اعتماد به نفس بود حالا، خودش را حتی لایق مهر همسرش هم نمیدید!! با خودش فکر کرد الان هرچقدر بگوید سیاوش باور نخواهد کرد. ترجیح داد سکوت کند. دلش برای این آغوش گرم و مردانه تنگ شده بود. دست هایش را حلقه کرد دور سیاوش، چقدر به این ارامش نیاز داشت ... سیاوش با خودش فکر کرد این دوماه چقدر این دختر اذیت شده است. چقدر سخت بوده است و این یک هفته ای که به هوش آمده بود، اینقدر در شوک بود که با کسی درست و حسابی حرف نزده بود. از خودش بدش آمد. این دختر همه فکر و ذکرش او بود و سیاوش بی توجه به دلهره ها و ترس های این مدتش، فقط به خودش فکر کرده بود. چقدر بی فکر! دست دیگرش را دور راحله گرفت، سرچرخاند و صورتش را روی سر راحله گذاشت. گوشی راحله زنگ خورد، وقتی حواب تلفن را داد از ایستگاه پرستاری صدایش کردند. راحله، همان طور که از در بیرون میرفت، کمی مکث کرد و گفت: -پرسیدی تو با این وضعیت چطوری میتونی دنیای من باشی? بهتره بذاریم زمان جواب این سوال رو برای هردومون روشن کنه....من میرم کارای ترخیصت رو انجام بدم بالاخره سیاوش مرخص شد و بعد از تقریبا دو ماه به خانه برگشت. هنوز نمیتوانست درست راه برود و به عصا نیاز داشت. وقتی به خانه رسید مادر اسفند برایش دود کرده بود و پدرش گوسفندی را از خوشحالی سلامتی اش، جلویش سر برید. سیاوش با کمک عصا های زیر بغلش و سید وارد خانه شد. با هزار سلام و صلوات، به اتاق راحله رسید و روی تخت نشست. بعد از اینکه همه از اتاق بیرون رفتند و زن و شوهر را تنها گذاشتند، سیاوش چوب های زیر بغلش را کناری گذاشت و کش و قوسی آمد: -آخخخ، بدنم خشک شده راحله چادرش را به جوب لباسی آویزان کرد و سر به سر سیاوش گذاشت: - منم اگه دو ماه تمام میخوابیدم بدنم خشک میشد سیاوش خندید و راحله با کیف نگاهش کرد. چقدر دلش برای این خنده ها و آن دندان های ردیف تنگ شده بود. اشک شوق در چشم هایش حلقه زد. با همان مانتو شلوار کنار سیاوش نشست: -نمیدونی چقد از اینکه اینجایی خوشحالم! تمام این مدت به این فکر میکردم که یعنی میشه یه بار دیگه من وسیاوش اینجوری کنار هم بشینیم و حرف بزنیم؟ سیاوش با چشم هایی که نمیدید به صورت راحله زل زد: -بخاطر من خیلی اذیت شدی! جبران میکنم - این چه حرفیه سیاوش، تو بخاطر من اینجوری شدی، من باید جبران کنم و سیاوش که حالا همان سیاوش سابق شده بود، شوخی اش گل کرد: -اصن چطوره دو تامون برای هم جبران کنیم راحله خنده اش گرفت و سیاوش ادامه داد: -خب حالا برای اولین جبران، برو ماشین بیار که این زلف های تا به تا رو بتراشیم. یه ساعت دیگه آبجی ها زنگ میزنن، منو اینجوری ببینن فک میکنن تو موهامو کندی سوده و سارا، خواهر های سیاوش که ایران نبودند، هر از گاهی تماس تصویری داشتند و با راحله و سیاوش حرف میزدند. این مدت پدر سعی کرده بود یک جوری رفتار کند تا بویی نبرند و وقتی سیاوش به هوش آمده بود جریان را گفته بود و در این یک هفته، یکی دوبار زنگ زده بودند و حالا که سیاوش مرخص شده بود میخواستند تماس بگیرند و حالی بپرسند... ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊💙🕊💙🕊💙🕊💙🕊💙🕊💙🕊💙 قالَتْ علیها السلام : مَنْ سَلَّمَ عَلَیْهِ اَوْ عَلَیَّ ثَلاثَةَ اءیّامٍ اءوْجَبَ اللّهُ لَهُ الجَنَّةَ، قُلْتُ لَها: فى حَیاتِهِ وَ حَیاتِكِ؟ قالَتْ: نعَمْ وَ بَعْدَ مَوْتِنا. 8 هر كه بر پدرم رسول خدا و بر من به مدّت سه روز سلام كند خداوند بهشت را براى او واجب مى گرداند، چه در زمان حیات و یا پس از مرگ ما باشد .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
باز هم سیل و مردمی که چشم به راه جهادی ها هستند و چشم به راه 🌹 سپاه🌹 . به بعضیام باید گفت : ای خواب به خواب برید. بیدار شدید هوس قشم نکنید که اونجا رو هم آب برد. .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
سلام دوستـــــــــــــــان عزیز🌸 الوعده وفــــــــــــــــا🙏 خانم فتحی‌پور طبق قولی که به ما داده بودند رمان جدیدشون رو به زودی رونمایی می‌کنن. رمانی آنلاین با عنــــــــــــــوان . . . "عبـــــــــــــــــــور زمان ازخواب بیدارت می‌کند" انشاالله تا چند روز آینده روزی دوپارت براتون تو کانال قرار داده میشه. ❤️❤️❤️ 🌸🌺🌼🌸🌺🌼🌸🌺🌼
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا