eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
14.97M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توضیحات امید دانا سلطنت طلب خارج نشین درمورد سقوط هواپیما اوکراین، پیشنهاد میکنم حتما دانلود کنید.. .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
💎♻️💎♻️💎♻️💎♻️💎♻️💎♻️💎♻️ دوام بیاور حتی اگر طناب طاقتت به باریک ترین رشته اش رسید، حتی اگر از زمین و زمانه بریدی، حتی اگر به بدترین شکل ممکن، کم آوردی در ذهنت مرور کن، تمام آرزوهای محال دیروز را که امروز، زیرِ دست و پای روزمرگی ات جولان می دهند !! تمام آن ثانیه هایی که مطمئن بودی نمی شود، اما شد! تمامِ آن لحظه هایی که فکر میکردی پایان راه است، اما نبود! می بینی؟! خدا حواسش به همه چیز هست دوام بیاور..... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🧚‍♂🧚‍♂🧚‍♂🧚‍♂🧚‍♂🧚‍♂🧚‍♂🧚‍♂ –نمی‌دونم از کی و از کجا شروع شد. فقط می‌دونم همه‌جا تاریک بود. گاهی همهمه و سر و صداهایی می‌شنیدم. ولی انگار داخل سیاهی بودم. جایی که هیچ نوری نداشت. ظلمت. تاریکی مطلق. ناگهان احساس سبکی کردم. آزادی. کم‌کم ظلمت و تاریکی جای خودش رو به نور داد. نور بیشتر و بیشتر شد. طوری که همه‌جا روشن شد. اونقدر این نور زیبا بود که با دیدنش احساس لذت می‌کردم. یک نور شگفت انگیز و درخشان که اصلا چشم‌هام رو اذیت نمی‌کرد. صدای پرستارها رو واضح می‌شنیدم. همه روی جسمم که روی تخت بود خم شده بودند و سعی می‌کردند کمکم کنن. دکتر مدام به پرستارها دستور میداد و بهم شوک میزدن... رمــــــــــــــــــــــان "عبور زمان از خواب بیدارت می‌کند" منتظر باشین😍👏
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌤🌤🌤🌤🌤🌤🌤🌤🌤🌤🌤🌤 ❄️بر صبح 🕊دل انگیز خداوند سلام ❄️برعشق و 🕊صفا و مهر و لبخند سلام ❄️نقاش ازل 🕊چه خوش زده نقش سحر ❄️بر خالق قادر هنرمند سلام ❄️سلام صبح بخیر 🕊امروزتون سرشاراز انرژی .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
💢❌💢❌💢❌💢❌💢❌💢❌💢❌ ‍#بادبرمیخیزد #قسمت164 ✍ #میم_مشکات حس بدی داشت. مرد کور! اصلا دوست نداشت این کلما
💥💫💥💫💥💫💥💫💥💫💥💫💥💫 ‍ چند دقیقه بعد، بابا ایرج، در حمام نشسته بود و داشت موهای پسرش را ماشین میکرد. راحله هم دم در ایستاده بود و تماشایشان میکرد و میخندید به شو خی هایشان. سیاوش عین بچه مدرسه ای هایی که دوست ندارند مویشان کوتاه شود یکسره غر میزد: -میگم بابا خراب نکنی موهامو! چهار راه بندازی وسطش - حرف نزن بچه، میدونی چند بار بچه بودی خودم موهاتو زدم? -والا تا جایی که من یادم میاد بیشتر وقتها عمو مهران سر مارو میتراشید. اول مهر که میشد تو خونه مادر بزرگ، من و کیا و فرزاد و بقیه پسرارو به صف میکرد و دونه به دونه کچلمون میکرد. با اینکه معلم بود اون لحظه به نظرم حس یه پشم چین رو داشت که داره پشم گوسفندارو میزنه! اخرشم تا دو سه جای کله مون رو زخم و زیل نمیکرد ول کن نبود. - اینقد حرف نزن ببینم چکار میکنم - میدونی، الان که فکر میکنم میبینم خنده هاش خیلی خبیثانه بود! سیاوش این را گفت و زد زیر خنده ولی یکدفعه با دردی که در گوشش احساس کرد تقریبا داد زد: -بابا گوشمو بریدیا! من کور شدم شما نمیبینی? آری، پدر نمیدید، چرا که با وجود لبخند ها و شوخی هایش، پرده اشکی که جلوی چشم هایش بود نمیگذاشت ببیند. چگونه بببند سیاوشش با چشمانی نابینا جلویش نشسته و اشکش در نیاید? پسری که تا دیروز درس میخواند، درس میداد، رانندگی میکرد، حالا قرار بود تبدیل شود به آدمی طفیلی که حتی برای راه رفتن محتاج دیگران است? اینها بود که اشک میشد در چشمان پدر و نمیگذاشت ببیند. و این جمله اخر سیاوش، تیر خلاص بود. نتوانست تحمل کند. اشکی را که میخواست از نوک دماغش پایین بچکد با سر استینش پاک کرد، ماشین را خاموش کرد. راحله که می دید پدر چه تلاشی میکند برای اینکه جلوی سیاوش گریه نکند گفت: -بدین به من بابا! یه بلایی سرش میارم که التماس کنه شما براش بزنین - خدا به دادم برسه. بذار وصیت کنم اقلا پدر لبخندی مغموم زد، ماشین را به دست راحله داد و غیبش زد. رفت توی اتاق، سر گذاشت به دیوار و های های زد زیر گریه... دکتر برای سیاوش چند جلسه ای فیزیو تراپی نوشته بود. استخوان پایش موقع شکستن جابجا شده بود برای همین بعد از جوش خوردن نیاز به مراقبت داشت. از طرفی دو ماه بیهوشی کمی ماهیچه هایش را تحلیل برده بود جوری که بدون چوب زیر بغل راه رفتن برایش سخت بود. بخاطر چشمش و آن خونریزی اولیه، هم یک سری اسکن لازم بود. راحله سعی میکرد، برای جلسات فیزیو تراپی و کارهای پزشکی که هنوز لازم بود خودش در کنار سیاوش باشد که یک وقت سیاوش فکر نکند خسته شده یا حس کند سربار دیگران است. هرچه باشد هرکسی با همسرش کمتر رو در بایستی دارد.ذ این کارها، در کنار کلاس های درس و مراقبت ها و کارهای خانگی سیاوش که هموز به نابینایی اش عادت نکرده بود جسم راحله را خسته میکرد. گاهی وقتها شبها سیاوش بی خواب میشد یا اگر میخوابید خواب های آشفته میدید و راحله مجبور بود کمکش کند و به همین خاطر دچار کمبود خواب هم شده بود طوری که گاهی احساس ضعف میکرد و چشمش سیاهی میرفت. با وجود همه اینها خوشحال بود. خوشحال از اینکه سیاوش دوباره به زندگی برگشته و میتواند در کنارش باشد. با این فکر ها نیرویی تازه میگرفت و میتوانست سختی ها را تحمل کند. آن شب، مادر برای تشکر از زحمات سید صادق او و همسرش را برای شام دعوت کرده بود. وقتی آمدند، پسر کوچک دو-سه ساله ای هم همراهشان بود. پسری بامزه و خوش رو با موهایی حالت دار و خرمایی. همانطور که در بغل سید بود، با چشم های درشت و سیاهش هیجان زده اطراف را میپایید و با زبان دست و پا شکسته سوال میپرسید. شباهت عجیبی بین این پسر و زینب خانم بود طوری که همه فکر کردند لابد خواهر زاده ای، برادر زاده ای ست که به خاطر علاقه وافری که به زینب خانم داشته خودش را به مهمانی تحمیل کرده! از آن بچه های سرتق که وقتی کسی را دوست دارند آویزانشان می شوند و میخواهند هرجا که میرود پا به پایش راه بیفتند! و حالا این عمه یا خاله مهربان جور این پسر بچه شیرین را کشیده بود. اما تعجب همه وقتی بیشتر شد که دیدن این آقا حیدر کوچک، زینب را مامان خطاب میکند و سید صادق را پدر! وقتی سیاوش فهمید بچه ای همراه مهمانهاست، راحله را کناری کشید و گفت: -باید زودتر بهت میگفتم اما پیش نیومد، بعدشم که اون اتفاقا افتاد. یه وقت چیزی نپرسی ازشون، بعدا همه چیز رو برات توضیح میدم. فعلا کاملا عادی رفتار کن ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
💥💫💥💫💥💫💥💫💥💫💥💫💥💫 ‍#بادبرمیخیزد #قسمت165 ✍ #میم_مشکات چند دقیقه بعد، بابا ایرج، در حمام نشسته بود و د
💥💫💥💫💥💫💥💫💥💫💥💫💥💫 ‍ سید کنار سیاوش نشست، دست روی زانویش گذاشت و گفت: -خب جناب سلمان خان، در چه حالی؟ سیاوش از آن قهقهه هایی زد که حال دل راحله را کوک میکرد. سید خوب بلد بود حال سیاوش را سر جایش بیاورد. شوخی هایش حساب شده بود. لوده بازی در نمی آورد. موقع شوخی هم قیافه اش چنان جدی بود که اصلا فکر نمیکردی در حال تیکه انداختن است. راحله با لبخند، به سیاوش که میخندید خیره شد و سید ادامه داد: - جان خودت، دفعه بعد خواستی از این هندی بازیا در بیاری، یجوری برو یه سره بشی! دو ماه آزگار مارو علاف خودت کردی اخوی! دیگه نهایت یکی دو روزه پرونده رو جمع کن یا اینوری یا اونوری بعد رو کرد به پدر سیاوش و گفت: -البته با اجازه شما! همه از این حرف سید خنده شان گرفت و سید ادامه داد: - میدونی از چی خوشم میاد? عینهو این فیلما نشدی که وقتی طرف به هوش میاد مغزش اتصالی میکنه و شروع میکنه به زمین و زمان فحش میده! حالا یکی باید بیاد نازشون رو بکشه که سر جدت کوتاه بیا بعد این همه دردسر! نه افسرده شدی نه پرخاش گر، عین یه بچه مودب با وضعیت کنار اومدی بعد خودش هم از این حرفش خنده اش گرفت. موقع شام که شد، زینب خانم رفت توی آشپزخانه تا به مادر راحله تعارفی بزند برای کمک. شیما هم که به بهانه درس جیم شده بود توی اتاق تا از زیر کار در برود! پدر راحله داشت با تلفن حرف میزد و بابا ایرج هم که عاشق بچه ها بود، حیدر کوچولو را روی پایش نشانده بود و داشت باهاش بازی میکرد. راحله لیوان آبی را که برای سیاوش آورده بود روی میز گذاشت و رو به سید گفت: -آقا سید، بفرمایین سر میز، شام ... اما حرفش را خورد. نگاهش افتاد به آن انگشتر حدید و ذکر آشنای رویش! این انگشتر را می شناخت. آن شب، توی امامزاده ... سر که بلند کرد دید سید دارد نگاهش می کند. خواست حرفی بزند که صادق انگار فهمیده باشد میخواهد چه بگوید چشم هایش را بست، دستش را جلوی بینی اش گرفت به علامت هیس و کمی سرش را تکان داد که یعنی راحله سکوت کند و حرفی نزند. راحله دهانش بسته شد. سیاوش که از این سکوت ناگهانی تعجب کرده بود کمی سر چرخاند: -راحله؟ سید؟ چی شد؟ اینجایین؟ صادق دست روی شانه سیاوش گذاشت: -نه، من که رفتم خونه مون! تو هم پاشو برو اونور برای شام! و به سیاوش کمک کرد تا بلند شود، دستش را گرفت و به سمت میز شام برد. و راحله همانجا زیر لیوانی به دست ایستاده بود و ماتش برده به این دو رفیق قدیمی! دوباره به این فکر کرد که این سید واقعا کارهایش عجیب غریب است! حالا می فهمید معنی آن جواب پدر را! حالا می فهمید علت آن غیبت دو ماهه سید را! یعنی تمام این مدت، سید در امامزاده کوچک مانده بود؟ بخاطر رفیقش؟ احساس کرد برای اولین بار در عمرش حسودی اش شده! به سیاوش! به سیاوش که چنین رفیق خوبی داشت! رفیقی که برای سلامتی سیاوش نذر کرده بود. اینکه بعد از اتمام دوره اش، هفته ای یک عمل رایگان داشته باشد حتی اگر آن عمل تنها عمل تمام هفته باشد! نذری که راحله و سیاوش هرگز نفهمیدند. به سیاوش که لابد خدا خیلی خاطرش را می خواهد که چنین رفیق خوبی برایش دست و پا کرده است. این یعنی سیاوش می توانست خیلی بیشتر از آنچه که هست باشد و این راحله بود که باید با عشق و حوصله، این راه را هموار میکرد برای همسرش! برای مردی که همه ی دنیایش بود! نیمه های شب بود که راحله با صدایی بیدار شد. این مدت خوابش خیلی سبک شده بود و با کوچکترین حرکتی یا صدایی بیدار می شد. خوب که دقت کرد حس کرد صدا از سمت سیاوش است. فکر کرد لابد سیاوش باز در حال کابوس دیدن است. از جایش بلند شد تا سیاوش را بیدار کند که فهمید اشتباه کرده است. سیاوش کابوس نمیدید، داشت گریه میکرد!! کنار تختش نشست: -بیداری سیاوشم? سیاوش که متوحه بیدار شدن راحله نشده بود سریع اشک هایش را پاک کرد: -آره، خوابم نمیبره! راحله دلش گرفت. پسری که تا دیروز باید به زور پارچ آب بیدارش میکردی حالا چنان به هم ریخته بود که ساعت سه نصف شب هنوز بیدار بود: -چرا عزیز دلم?درد داری? سیاوش سعی کرد بنشید: -نه زیاد! فکرم مشغوله -برای همین گریه کردی? .. .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا