کلام طلایی 🌱
💥💫💥💫💥💫💥💫💥💫💥💫💥💫 #بادبرمیخیزد #قسمت165 ✍ #میم_مشکات چند دقیقه بعد، بابا ایرج، در حمام نشسته بود و د
💥💫💥💫💥💫💥💫💥💫💥💫💥💫
#بادبرمیخیزد
#قسمت166
✍ #میم_مشکات
سید کنار سیاوش نشست، دست روی زانویش گذاشت و گفت:
-خب جناب سلمان خان، در چه حالی؟
سیاوش از آن قهقهه هایی زد که حال دل راحله را کوک میکرد.
سید خوب بلد بود حال سیاوش را سر جایش بیاورد. شوخی هایش حساب شده بود. لوده بازی در نمی آورد. موقع شوخی هم قیافه اش چنان جدی بود که اصلا فکر نمیکردی در حال تیکه انداختن است.
راحله با لبخند، به سیاوش که میخندید خیره شد و سید ادامه داد:
- جان خودت، دفعه بعد خواستی از این هندی بازیا در بیاری، یجوری برو یه سره بشی! دو ماه آزگار مارو علاف خودت کردی اخوی!
دیگه نهایت یکی دو روزه پرونده رو جمع کن یا اینوری یا اونوری
بعد رو کرد به پدر سیاوش و گفت:
-البته با اجازه شما!
همه از این حرف سید خنده شان گرفت و سید ادامه داد:
- میدونی از چی خوشم میاد? عینهو این فیلما نشدی که وقتی طرف به هوش میاد مغزش اتصالی میکنه و شروع میکنه به زمین و زمان فحش میده! حالا یکی باید بیاد نازشون رو بکشه که سر جدت کوتاه بیا بعد این همه دردسر!
نه افسرده شدی نه پرخاش گر، عین یه بچه مودب با وضعیت کنار اومدی
بعد خودش هم از این حرفش خنده اش گرفت.
موقع شام که شد، زینب خانم رفت توی آشپزخانه تا به مادر راحله تعارفی بزند برای کمک. شیما هم که به بهانه درس جیم شده بود توی اتاق تا از زیر کار در برود!
پدر راحله داشت با تلفن حرف میزد و بابا ایرج هم که عاشق بچه ها بود، حیدر کوچولو را روی پایش نشانده بود و داشت باهاش بازی میکرد.
راحله لیوان آبی را که برای سیاوش آورده بود روی میز گذاشت و رو به سید گفت:
-آقا سید، بفرمایین سر میز، شام ...
اما حرفش را خورد. نگاهش افتاد به آن انگشتر حدید و ذکر آشنای رویش!
این انگشتر را می شناخت. آن شب، توی امامزاده ...
سر که بلند کرد دید سید دارد نگاهش می کند. خواست حرفی بزند که صادق انگار فهمیده باشد میخواهد چه بگوید چشم هایش را بست، دستش را جلوی بینی اش گرفت به علامت هیس و کمی سرش را تکان داد که یعنی راحله سکوت کند و حرفی نزند. راحله دهانش بسته شد.
سیاوش که از این سکوت ناگهانی تعجب کرده بود کمی سر چرخاند:
-راحله؟ سید؟ چی شد؟ اینجایین؟
صادق دست روی شانه سیاوش گذاشت:
-نه، من که رفتم خونه مون! تو هم پاشو برو اونور برای شام!
و به سیاوش کمک کرد تا بلند شود، دستش را گرفت و به سمت میز شام برد.
و راحله همانجا زیر لیوانی به دست ایستاده بود و ماتش برده به این دو رفیق قدیمی!
دوباره به این فکر کرد که این سید واقعا کارهایش عجیب غریب است!
حالا می فهمید معنی آن جواب پدر را!
حالا می فهمید علت آن غیبت دو ماهه سید را!
یعنی تمام این مدت، سید در امامزاده کوچک مانده بود؟ بخاطر رفیقش؟
احساس کرد برای اولین بار در عمرش حسودی اش شده! به سیاوش!
به سیاوش که چنین رفیق خوبی داشت!
رفیقی که برای سلامتی سیاوش نذر کرده بود. اینکه بعد از اتمام دوره اش، هفته ای یک عمل رایگان داشته باشد حتی اگر آن عمل تنها عمل تمام هفته باشد!
نذری که راحله و سیاوش هرگز نفهمیدند.
به سیاوش که لابد خدا خیلی خاطرش را می خواهد که چنین رفیق خوبی برایش دست و پا کرده است.
این یعنی سیاوش می توانست خیلی بیشتر از آنچه که هست باشد و این راحله بود که باید با عشق و حوصله، این راه را هموار میکرد برای همسرش! برای مردی که همه ی دنیایش بود!
نیمه های شب بود که راحله با صدایی بیدار شد. این مدت خوابش خیلی سبک شده بود و با کوچکترین حرکتی یا صدایی بیدار می شد.
خوب که دقت کرد حس کرد صدا از سمت سیاوش است. فکر کرد لابد سیاوش باز در حال کابوس دیدن است. از جایش بلند شد تا سیاوش را بیدار کند که فهمید اشتباه کرده است. سیاوش کابوس نمیدید، داشت گریه میکرد!!
کنار تختش نشست:
-بیداری سیاوشم?
سیاوش که متوحه بیدار شدن راحله نشده بود سریع اشک هایش را پاک کرد:
-آره، خوابم نمیبره!
راحله دلش گرفت. پسری که تا دیروز باید به زور پارچ آب بیدارش میکردی حالا چنان به هم ریخته بود که ساعت سه نصف شب هنوز بیدار بود:
-چرا عزیز دلم?درد داری?
سیاوش سعی کرد بنشید:
-نه زیاد! فکرم مشغوله
-برای همین گریه کردی?
#ادامه_دارد..
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃 💛🍃 🍃 #رمانڪابوسࢪویایے #قسمت165 اتاق کوچک انتهای خانه برای اوست. ب
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃
💛🍃
🍃
#رمانڪابوسࢪویایے
#قسمت166
اگر هم عوض کرده من کلی خانه تیمی می شناسم.
کافی است به یکی از اعضا متصل شوم آن وقت پیدا کردن کیوان خیلی راحت است.
آن شب غرق شادی هستم.
خیال می بافم که فردا پیمان را می بینم.
با نرگس ساعت ها حرف می زنم و گاهی ریز ریز می خندیم.
صبح گوشهی پلکم را حرکت می دهم. هنوز هوا تاریک است.
به جای نرگس نگاه می کنم اما او نیست!
تعجب می کنم و از جا برمی خیزم.
صدای آب را از حیاط می شنوم.
از پنجره به بیرون نگاه می کنم و نرگس را در هوای سرد بهمن ماه در حال وضو گرفتن می بینم.
یکهو به خدای نرگس حسودی ام می شود.
یعنی خوشبحال خدای او...
عجب دلداده ای دارد که این وقت سحر، در چنین هوای سردی دل از گرمای پتو می کند و آب سرد به سر و دستش می پاشد.
وقتی به طرف اتاق می آید خودم را به سر جایم می رسانم و وانمود می کنم خوابم.
دوست ندارم او بداند من شاهد وضو اش بوده ام. او دوست دارد تنهایی و با خلوت خدا این کار ها را انجام دهد.
نرگس چادر به سر می کند و سجاده ای پهن می کند.
با صوت دلنشینی سوره ای قرائت می کند. زیر چشمی نگاهش می کنم و فیض می برم.
وقتی هم که نمازش تمام می شود زیر لب چیزهایی می خواند که واضح نیست.
در جایم ول می خورم. با خود می گویم زشت نیست که مهمان او شده ام نماز نخوانم؟
بهتر است آدابی که او رعایت می کند هم من نیز رعایت کنم.
همهی این ها بهانه است تا من سر به سجده بگذارم.
نرگس متوجه صداها می شود و به طرفم برمی گردد.
وقتی می بیند بیدار شده ام می پرسد:
_بیدار شدی؟ ای وای! نکنه من بلند خوندم؟
سرم را به علامت منفی تکان می دهم.
_نه! خودم بیدار شدم.
میخواستم نماز بخونم.
می داند من اهل نماز نیستم اما به رویم نمی آورد.
برمی خیزد و می گوید:
_وایستا برم آب گرم کنم برات.
تا میخواهد بلند شود نه می آورم.
_نه! من با آب سرد مشکل ندارم. اتفاقا سر حال ترم میشم.
_نه اصلا... سرما میخوری.
در بین این کشمکش ها راضی می شود.
به حیاط می روم و مثل او وضو می گیرم.
چه حس خوبیست. سردی پوستم را اذیت می کند اما به وضوح می توانم این را حس کنم که روحم شاداب می شود.
نرگس برایم حوله می آورد.
جلوی بخاری سرما را از جسمم می زدایم.
نرگس چادر را برایم درست می کند و از او میخواهم موهایم را بپوشاند.
با پوشاندن موها کم کم برای نماز آمده می شوم اما خجالت می کشم که به نرگس بگویم من سوره ای یاد ندارم.
اصلا چیزی از ذکر های نماز هم نمی دانم.
مانده ام بین دوراهی...
دسته آخر جرئت را به صدایم تزریق می کنم و می گویم:
_نَ... نرگس؟
_جانم؟
_من یاد ندارم نماز بخونم. یعنی ذکراو سوره ها رو نمیدونم.
شماتتم نمی کند. برخلاف تصور به جای این که به چشم یک فرد پست بهم نگاه کند، لبخند می زند.
مهربانی را در کلامش جاری می کند:
_این که اشکاب نداره! همه که از اول چیزی رو یاد ندارن.
تو رکوع، سجود و حرکاتش رو برو من ذکراشو میگم.
ذوق می کنم و می پذیرم.
بعد از نیت، او با همان لحن زیبا حمد را برایم شمرده شمرده می خواند.
چه نمازی شد...
یاد اولین نماز خواندنم افتادم. وقتی که با پری در هتل بودیم.
برخورد زشت پری با برخورد نرگس قابل قیاس نیست.
بعد از نماز هم ساعتی تا سپیدهی صبح می خوابم.
نرگس صبحانهی مفصلی که مادرش فرستاده را می چیند.
تعجب می کنم که این خانواده چقدر بخشنده و مهربان هستند!
تخم مرغی را پوست کنده و با نعنا و نمک مخلوط می کنم.
صبحانه را که می خورم جان می گیرم.
از نرگس تشکر می کنم و کم کم برای رفتن خودم را آماده می کنم.
نرگس اصرار می کند تا بیاید اما من صلاح نمی دانم او همراهم شود.
مشخص نیست کینهی شتری سمیرا لبریز شده یا نه.
برای همین خودم می روم.
نرگس خواهرانه حواسش به من هست و می گوید اگر موفق به دیدن پیمان نشدم برگردم.
بعد هم یک دست از بهترین لباس هایش را به من می دهد.
کت و دامن زیبایست. دامن آن پوشیده است و چین چین است.
کت سوسنی هم عجیب به تنم می نشیند.
از او تشکر می کنم و بعد از خانه شان بیرون می زنم.
آدرس کیوان را در سرم بالا و پایین می کنم.
آدرس دقیقش را نمی دانم و تنها نام خیابانش در ذهنم مانده.
ترجیح می دهم بقیهی راه را با حس بینایی ام بشناسم.
به کوچه ها دقت می کنم اما هیچ کدام در حافظه ام نیست.
در میان پلاک ها خودم را گم می کنم.
هر چه را نگاه می کنم نا آشناست.
هنوز خیابان به انتها نرسیده که جرقه ای با دیدن خانه ای به ذهنم می رسد.
جلو می روم.
خودش است! دو پله که به دری استخوان رنگ منتهی می شود.
همین جا بود که جلسات هر هفته را می گرفتیم.
#اینستاگرام:Instagram.com/aye_novel
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
گروه نقد و بررسے کلام طلایے👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/1291845699C24c0d4e14c
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت165 مرا به داخل خانه می کشد و با وحشت می گوید: _تو از جوونیت نمی
♥️👣
👣
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت166
_همینه دیگه! میگم یکم به خودت برس!
چیه فکر و ذکرت شده چیزای دیگه.
الان میرم برات یه نیمرو بزنم.
نیم خیز می شوم و دستش را می گیرم.
_نه لازم نیست! بشین، اومدی حرف بزنیم.
_تو نای حرف زدن داری؟ بزار الان برمی گردم.
به حرفم گوش نمی دهد و کمی بعد با نان و نیمرو برمی گردد.
بوی تخم مرغ و کرهی حیوانی را همیشه دوست داشتم اما همه چیز بد بو شده و حالم را بهم می زند.
نیمرو را پس میزنم که به زور لقمه ای به دستم می دهد.
دلم میخواهد دست به سرش کنم و از این نیمرو نخورم اما مگر می شود؟
آخر سر از او خواهش می کنم اول یک لقمه بر دارد.
چپ چپ نگاهم می کند و بعد لقمه را در دهانش می گذارد.
_دیدی سم توش نیست؟ حالا بیا بخور!
_این چه حرفیه! من حالم یه جوریه.
لقمه را به دستم می دهد اما تا آن را به دهانم نزدیک می کنم حالم بهم می خورد.
سریع به طرف دستشویی می روم و حمیده هم نگران دنبالم می دود.
رمقی دیگر ندارم و بعد از شستن دست و صورتم بیرون می شوم.
حمیده گوشه ای ایستاده و زیر چشمی نگاهم می کند.
لب هایش را از هم باز می کند و می پرسد:
_چند وقته حالت بده؟
_یه چند روزی میشه. حالم از همهی بوها بهم میخوره!
سرش را می خاراند و چشمانش را به همراه لبخند به من می دوزد.
اخم می کنم و می گویم:" آخه خندهاش کجاست؟
من تا حالا همچین نبودم. فکر نکنم مسموم شده باشم. چیکار کنم؟"
خنده اش بیشتر می شود و من هم کُفری تر می شوم.
_حمیده! یه چیزی بگو!
نگاهش را به نقطه ای دیگر می دهد و می گوید:
_من فکر میکنم مشکل از یه جای دیگست. البته مشکل نمیشه گفت، خوشگل باید بگیم.
_شوخیت گرفته؟ مشکل و خوشگل چین دیگه؟
چرخی دورم می زند و مرا با نگاهش انالیز می کند.
لب هایش را از هم سوا می کند و می گوید:
_گمون کنم میخوای مامان بشی ریحانه خانم!
مثل برق گرفته ها یک جا می ایستم. چشمانم را تکان می دهم و به سختی لب می زنم:
_چی؟ چی گفتی؟
_بیا! هیچی نشده هوش و حواسشم داده به یکی دیگه.
_آخه... نه! این یه مسمومیت ساده اس. چرا اینقدر جدی میگیری؟
_جدی؟ دیگه جدی تر از این که میخوای مامان بشی؟
بعدشم من مادر دوتا بچهام یا تو؟ من میفهمم یا تو؟ من زنه حامله از دور مس بینم میفهمم بچه اش پسره یا دختر، یا تو؟
_عه! بسه دیگه! آره آقاجان. شما میفهمی، حالا بگو چیکار کنم؟ چطوری به مرتضی بگم؟ تو این وضعیت...
انگشت اشاره اش را روی دهانم می گذارد تا خاموش شود.
دستم را می کشد و به طرف ایوان می رویم. رو به رویم می نشیند و همراه خونسردی می گوید:
_ناشکری نکن! خدا قهرش میاد و بچهات چپ و چول میشه.
بگو الحمدالله! نگران مرتضی هم نباش! مطمئنم همچین آدمی نیست، من بهش میگم.
ناخوداگاه اشک توی چشمانم جمع می شود و پردهی اشک فرو می ریزد.
لب میگزم و به سختی می پرسم:
_حمیده! بخدا من بخاطر وجودش ناراحت نیستم. من میگم تکلیف ما که روشن نیست، شاید من یا مرتضی رو گرفتن و بچهم یتیم شد!
حمیده تو بچه مو بزرگ می کنی؟
_اوه اوه نگاهش کن تو رو خدا! خوبه دو دقیقه هم نمیشه فهمیدی بچه داری، حالا برای من عواطف مادرانه هم داره.
می دانم تمام حرف هایش شوخی است و میخواهد این گونه ترس را از من دور کند؛ اما سایه وحشتناکی روی آینده مان افتاده و من نمیتوانم آن را نادیده بگیرم.
آب دهانم را قورت می دهم و لب میزنم:
_چی میگی حمیده! باور کن اگه بچه باشه حال و روز من همینه. قبلا به خودم میگفتم هر بلایی میخواد سرم بیاد بیاد اما الان... من مسئول جون یکی دیگه هم هستم.
انگشت هایش را در هم فرو می کند و با بغض پنهانی اینگونه دلداری ام می دهد:
_غصه نخور! مگه تو این همه مدت توکلت به خدا نبوده؟
هر چی خدا بخواد همون میشه عزیزم.
انگار تلنگری به گوشم می خورد. اشک هایم را پاک می کنم و خودم را از این که لحظهای از رحمت خدا نا امید شدهام سرزنش می کنم.
کمان لبخندم پهن می شود و از او تشکر می کنم.
بعد حمیده از خاطرات بارداری خودش می گوید تا ترسم را برطرف کند.
هر موقع نام جواد را می آورد به سختی بقیه کلامش را ادامه می دهد.
میان گفته هایش است که صدای در می آید.
زودتر از من بلند می شود تا در را باز کند.
_کیه؟
صدای مرتضی باعث می شود در را باز کند.
مرتضی با دیدن حمیده تعجب می کند و باهم احوال پرسی می کنند.