eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
کلام طلایی 🌱
⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱 #عبور‌زمان‌بیدارت‌می‌کند🕰 #نویسنده_لیلا‌فتحی‌پور #پارت54 لبخند زد. –صدف دختر متین
🎄🎄🎍🎄🎄🎍🎄🎄🎍🎄🎄🎍🎄🎄🎍 🕰 –مامان و بابا جزوه اون زوجهایی هستن که به هم متصل نیستند با هم متحد هستن. اونا هدفدار زندگی میکنن، بخصوص آقا جان که تونسته مامان رو هم به طرف هدف خودش بکشه. –منظورت چیه؟ –ببین مثلا یه وقت تو میری بیرون که بگردی و دوری بزنی، یعنی هدف خاصی نداری، چون همه بیرونن میگی پس منم برم ببینم چه خبره، تو خونه حوصلم سر رفته. ولی یه وقت میری بیرون که نون بخری، یا یه کار واجب داری. یعنی ماموریت داری که کاری رو انجام بدی و براش برنامه ریزی می‌کنی. حتی اگر موانعی پیش بیاد تا تو رو از اون کاری که میخوای انجام بدی دور کنه، تو اون موانع رو کنار میزنی. چون دنبال انجام کارت هستی. ولی وقتی برای گردش و دور زدن بیرون بری با اولین صحنه‌ایی که توجهت رو جلب کنه سرگرم میشی و خیلی وقتت رو اونجا هدر میدی یا دوستی رو می‌بینی و مدت طولانی باهاش حرف میزنی، کسی مثل آقا جان هیچ مشکلی باعث نمیشه حواسش پرت بشه، حتی گاهی مامان باهاش اوقات تلخی میکنه خیلی راحت یا از کنارش رد میشه یا سعی میکنه درستش کنه. آهی کشیدم و گفتم: –خوش‌به‌حال مامان، چه شوهر خوبی داره‌ها، ولی به نظرم قدرش رو نمیدونه. –مامان هم خیلی تو زندگی فداکاری کرده، اگه پای دردو دل مامان بشینی متوجه میشی که چقدر خوب قدر زندگیش رو میدونه و به خاطر بچه‌هاش چقدر از خود گذشتگی کرده. بعد امیرمحسن سرش را پایین انداخت و آرامتر ادامه داد: –بخصوص به خاطر من خیلی اذیت شده. البته این عشق به بچه‌ها خاصیت مادرهاست. دستم را در هوا چرخاندم. –نه‌ بابا اینجوریام نیست. یکی از دوستهای امینه با دو تا بچه از شوهرش طلاق گرفته، تازه به نظر من شوهرش اونقدرا هم غیر قابل تحمل نبوده. البته امینه می‌گفت انگار دلش میخواد برگرده سر زندگیش. امیر محسن کتابی که دستش بود را ورق زد. کمی مکث کرد و گفت: –واقعا مادر خوب بودن هم یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست. خیلی جذابه‌ها، فکر کن آینده‌ی یه نسل دست مادره، اگر بچه‌هاش رو خوب تربیت کنه یه نسلی رو نجات داده که برای خودشم خیلی خوبه، حتی بعد از مرگش هم میتونه از کارهای این نسلی که تربیت کرده استفاده کنه و بهره ببره، حالا اگرم بد تربیت کنه ممکنه تا چند نسل از این تربیت بد آسیب ببینن. حتی خودش هم بعد از مرگش ممکنه به خاطر تربیت بد بچه‌هاش آزار و اذیت بشه. –سرم سوت کشید امیر‌محسن. با حیرت گفت: –آره، سر خودمم. واقعا خوش به حال خانما، بعد انگار چیزی یادش آمده باشد گفت: –راستی بابا گفت زنگ بزنم به امینه بگم فردا شام بیان اینجا، میشه تو زنگ بزنی؟ گوشی‌ام را از کیفم درآوردم. –حالا نمیشه یه بار واسه من خواستگار میاد اونا شام اینجا تلپ نشن؟ –عه، اُسوه؟ این چه حرفیه؟ امینه که جز ما کسی رو نداره. –اخه می‌ترسم دوباره جور نشه، جلوی حسن آقا خجالت می‌کشم. –خب به امینه بگو به شوهرش حرفی نزنه، حسن آقا که همیشه آخر شب میاد. امینه و آریا از بعدازظهر میان. – باشه، پس بهش پیام میدم. همین که صفحه‌ی امینه را باز کردم و پروفایل امینه را دیدم پقی زدم زیر خنده. دست امیرمحسن روی برگه‌های کتاب بی حرکت ماند. –چی شد یهو؟ به چی می‌خندی؟ خنده‌ام را جمع کردم و گفتم: –به پروفایل امینه، وای خدا اینم تکلیفش با خودش مشخص نیستا. –میگی چی شده یا نه؟ –برداشته عکس پروفایلش رو یه عکس و متن عاشقانه در مورد خودش و شوهرش گذاشته، آخه بگو تو که نمی‌خوای سر به تن شوهرت باشه اینا چیه میزاری؟ باز این دختره رو جو گرفته. خدا وکیلی امیر محسن به قول خودت آدمی به بی استدلالی این امینه تا حالا دیدی؟ اصلا همه‌ی کاراش عشقیه، الانم احتمالا میخواد چشم قوم شوهرش رو دربیاره این رو گذاشته. بیچاره شوهرشم الان با دیدن این پروفایل هنگ میکنه. امیر محسن سری تکان داد و مشغول کتابش شد. به اتاقم که رفتم روی تخت نشستم و به حرفهای امیرمحسن فکر کردم. از عشقی که درگیرش بودم خجالت کشیدم. حتی جرات نکردم جلویش یک "چرای" کوچک بگذارم. چون دلیلی نداشتم. "خدایا من از تو شوهر خواستم نه عشق، اونم اینطور عشقی." قلب چوبی را از کیفم بیرون آوردم و نگاهش کردم. روی قلبم گذاشتمش و چشم‌هایم را بستم. اشکم چکید. احساس می‌کردم قلبم خیلی کوچک است گنجایش این عشق را ندارد و می‌خواهد از سینه‌ام بیرون بزند. خدایا کمکم کن که بتونم جواب مثبت به این خواستگارم بدهم. ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطم‌زندگی #پارت54 پشت میز نشستیم و سفارش ناهار دادیم. شهره لبش رو جلو داد و گفت: _ خوش به ح
صبح سر کلاس دوم، اعلام کردند استاد کاری برایش پیش اومده و نمیاد. کلاس تعطیل شد. همراه مرضیه، فرزانه و آرام توی راهروی دانشکده قدم می‌زدیم که با صدای سلامی به طرف صاحب صدا برگشتیم. سعید حامی بود. همراه با لبخندی جواب سلامش رو دادم، با بچه‌ها هم سلام و احوالپرسی کرد. وقتی متوجه نگاه من شد، فوری سرش رو پایین انداخت. همگی به هم نگاهی انداختیم. از کلافگیش معلوم بود می‌خواد حرفی بزنه ولی معذبه. بالاخره بعد از چند لحظه، سر بلند کرد و گفت: _ ببخشید خانم کاظمی... میشه چند لحظه وقت‌تون رو بگیرم. به صورت فرزانه که داشت خنده‌اش رو کنترل می‌کرد نگاه کردم. با ضربه‌ای که به پهلوم خورد سرم به طرف آرام چرخید. چشمکی به من زد و در همان حال گفت: _ خب روژینا جون ما میریم توی سلف، بعدأ تو هم بیا. با گفتن باشه‌ای، بچه‌ها به طرف سلف حرکت کردند. به سمت سعید حامی که تا اون لحظه ساکت، چشم به زمین دوخته بود، چرخیدم و گفتم: _ من در خدمتم، بفرمائید. _ اگه... اگه میشه بریم روی نیمکت توی حیاط بشینیم. با لبخندی گفتم: بله... حتمأ... بفرمائید. با هم به سمت حیاط رفتیم و هر دو روی نیمکتی زیر درخت بزرگی در گوشه‌ی حیاط نشستیم. _ گوش می‌کنم، بفرمائید آقای حامی. سرش رو که تا اون لحظه پائین بود بالا آورد و به چهره‌ام نگاه کرد. _ راستش نمی‌دونم از کجا شروع کنم، من... خیلی برام سخته حرف زدن در این مورد ولی... قبل از اینکه حرفش رو بزنه، ناگهان درد شدیدی توی سرم پیچید که باعث شد ناخودآگاه، آخ بلندی بگم. با دو دستم سرم رو گرفتم و روی زانوهام خم شدم. آنقدر درد شدید بود که یک لحظه هیچی نفهمیدم. وقتی به خودم اومدم که سعید حامی با چهره‌ی رنگ پریده و نگران، جلوم زانو زده بود و اسمم رو صدا می‌زد. _ خانم کاظمی... روژینا خانم... صدام رو می‌شنوید. چی شد؟ روژینا خانم... سرم آرومتر شده بود... به صورت نگرانش نگاهی کردم و با صدای ضعیفی گفتم: _ خوبم آقای حامی... نگران نباشید... با گفتن الان میام، بلند شد و به طرف سلف دوید. چند دقیقه گذشت که متوجه فرزانه، مرضیه و آرام شدم که با سرعت به طرفم می‌‌آمدند. به بالای سرم که رسیدند، آرام با نگرانی به چشمام نگاه کرد و گفت: _ روژینا جون، حالت خوبه؟ چی شدی؟ تو که خوب بودی؟ مرضیه هم دستم رو گرفت و با بغضی که توی صداش بود، گفت: _ می‌خوای بریم دکتر؟ فرزانه با صدای بلندی گفت: آره آره، بلندش کنید تا ببریمش دکتر، همین نزدیکی یه بیمارستان هست. با لبخند کم جونی به بچه ها نگاه کردم و گفتم: بچه‌ها لازم نیست... یه لحظه سرم درد گرفت ولی الان کاملأ خوبم. فرزانه گفت: چی چیو خوبی، رنگت مثل گچ سفید شده. _ نه بچه‌ها واقعأ خوبم. چشم چرخوندم که از حامی عذرخواهی کنم که دیدم نیستش، تا اومدم از بچه‌ها بپرسم، از دور دیدم که به طرفمون در حال دویدنِ. به محض رسیدن نزدیک ما، در حالی که نفس نفس می‌زد، پلاستیک حاوی چند آبمیوه‌ای رو که توی دستش بود، به طرفم گرفت. _ بفرمائید... اینو بخورید تا حالتون بهتر بشه. لبخندی زدم و با تشکری، پلاستیک رو از دستش گرفتم. مرضیه سریع یکی از آبمیوه‌ها رو باز کرد و به لبم نزدیک کرد. با آنکه اصلأ میل نداشتم ولی زیر نگاه سنگین سعید حامی، آروم آروم خوردم. نیم ساعتی گذشته بود که بلند شدم و از بچه‌ها تشکر کردم. _ ممنون بچه‌ها، من دیگه برم خونه. آرام توی حرفم پرید و گفت: تو که نمی‌تونی با این حالت بری، بزار حالت بهتر بشه بعد برو. لبخندی به چهره‌ی نگرانش زدم و گفتم: _ ممنون عزیزم، ولی برم بهترِ، میرم خونه استراحت می‌کنم. ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#پارت54 بعد از کلاس در محوطه‌ی دانشگاه چند بار روبروی هم قرار گرفتیم، او راهش را کج کرد. مشخص بود ک
روبه روی ضریح نشسته بودم و به حرف های سوگند فکر می کردم. با این که خیلی سختی کشیده بود ولی خیلی صبور و باروحیه است. درکودکی پدرش راازدست می دهد و مادرش مجبور می شود ازدواج کند، چون پدرش مثل پدر من بیمه نبوده که حقوق داشته باشند. به دلیل آزارهای ناپدری‌اش سوگند بعد از مدتی پیش مادربزگش برمی‌گردد. مادر بزرگش خیاط ماهری بوده و سوگند به خاطر استعداد ذاتی که داشته خیلی زودخیاطی رایاد می گیرد و می تواند برای مشتریها لباس بدوزد. وقتی دانشگاه قبول می‌شود مادرش هم به خاطر رفتارهای بد شوهرش طلاق می گیرد وحالا سه تایی زندگی می کنند. چند ماه بعدسوگندعاشق پسری که نباید می‌شود. پسری که افکارو اعتقاداتش به سوگند نمی خورد. با این که سوگند می دانست این ازدواج اشتباه است ولی نتوانست پا روی دلش بگذارد و عقد می کنند. ولی هنوز یک سال از عقدشان نگذشته بود که جدا می شوند. افکارم به صدای سوگند پاسخ می دهد و فوری خبردار می‌ایستد. ــ حداقل یه جوک خنده دار بگو...اینجور که تو زل زدی به ضریح، انگار امدی دنبال طلبت...چه خبره؟ نفسم را بیرون دادم. –داشتم به تو فکر می کردم. چشمهایش را گرد کرد. –راحیل، جون مادرت زیر آب من رو نزنی پیش آقاها. حالا من یه چیزی گفتم. ــ نه نترس. راستی اون پسر دیگه سراغت نیومد؟ نفسش را محکم بیرون داد. –نه بابا، چند وقت پیشم دیدمش با یه دختر دیگه. می دونی راحیل، چیزی که من تو این عمر کوتاهم متوجه شدم تو هر کاری بخصوص ازدواج باید خدا رو درنظر بگیری وگرنه خودت آسیب می بینی. بیشتر وقتها عامل بدبختیمون خودمون هستیم ولی هی می شینیم می گیم خدایا چرا. سرم را به علامت تایید حرف هایش تکان دادم و زیر لب گفتم: عمل کردن بهشون خیلی سخته. همانطور که بلند میشد گفت: –اگه سخت نبود که الان اوضاع ما این نبود. با دوتا قرآن برگشت و یکیش را طرفم گرفت. – یه کم دوپین کن بعد بریم. حلال همه‌ی مشکلاته، یه دیاسپام واقعیه. قرآن را گرفتم و بوسیدم و شروع کردم به خواندن. گوشی‌ام زنگ خورد، با دیدن اسم مادر روی گوشی هینی کشیدم. یادم رفته بود خبر بدهم. بعد از عذر خواهی از مادر برایش گفتم که کجا هستم. سوگند از حرف های من متوجه شد که مادر پشت خط است، با اشاره گفت، اجازه بگیرم برای رفتن به خانه ی سوگند. ــ راستی مامان بعداز امام زاده شاید برم خونه ی سوگند. ــ آخه اونجوری خیلی دیر وقت میشه. ــ زنگ میزنم سعیده بیاد دنبالم شما نگران نباشید. ــ باشه، فقط بهش سفارش کن سرعت نره. تلفنم که تمام شد سوگند گفت: – بزار منم زنگ بزنم به مامانم بگم امشب مهمون داریم. ــ سوگند من زیاد نمیمونما. ــ اجزای صورتش را جمع کرد. –چی چی رو نمی مونی مگه مهمونیه، میای چندتا مشتری راه میندازی میری. دارم واسه خودم وردست می برم. فکر کردی چه خبره؟ خانه‌شان خیلی قدیمی بود. یک حیاط نقلی و باصفا که پر از گل و گلدون بود. داخل خانه هم دو اتاق داشت که با یک در به هم راه داشتند. از پنجره اتاق جلویی تمام سر سبزی حیاط دیده میشد. یک در شیشه ایی رابط بین حیاط و راهروی کوچک خانه بود. داخل راه رو هم پر بود از گلدان های زیبا که بی اختیار لبخند به لب می آورد. سوگند که نگاه مشتاق من رادید گفت: –توام اهلشی؟ ــ اهل چی؟ به گلدان ها اشاره کرد. – اینارو میگم بابا، فکر کردی چیو میگم. –چه جورم... اهلش بودم، اهل زیبایی، اهل طراوت و سرسبزی، اهل همه ی گلهایی که باعشق زیباییشان رابه رُخت می کشند و روحت را جوردیگری نوازش می کنند. مگر می شوداهل این نوازشها نشد. مادرو مادر بزرگ سوگند را قبلا دیده بودم. فوق العاده مهمان نواز و خوش رو بودند. بعد از سلام و احوالپرسی، داخل اتاقی که رو به حیاط بود، نشستیم. چرخ خیاطی هم داخل همان اتاق کنار پنجره بود. سوگند شروع کرد به خیاطی کردن و من هم در خرده کاریها کمکش کردم. ✍