کلام طلایی 🌱
🍀☘🌿🍀☘🌿🍀☘🌿🍀☘🌿🍀☘🌿 #عبورزمانبیدارتمیکند🕰 #نویسنده_لیلافتحیپور #پارت91 یعنی مادر به خاطر من گ
🍀☘🌿🍀☘🌿🍀☘🌿🍀☘🌿🍀☘🌿
#عبورزمانبیدارتمیکند🕰
#نویسنده_لیلافتحیپور
#پارت92
انگار پس از بیدار شدن از این خاک چشمهایم باز شده بود و شاید ذرهایی خدا را میفهمیدم و دلم نمیخواست از این فهمیدن جدا شوم. درست مثل نوزادی که متولد میشود و فقط در آغوش مادرش آرام میگیرد. چقدر خوب است که علایق اینگونه درک شوند.
در آن لحظه بوی بسیار بدی توجهم را جلب کرد. بو از پشت دیوار بیمارستان میآمد.
نظری به آنجا کردم. توانستم از همانجا پشت دیوار را ببینم.
پشت دیوار کوچهی خلوت و دنجی بود که در هر دو طرفش درختان بلندی داشت.
داخل کوچه موجوداتی بودند که با دیدنشان حیرت کردم. موجوداتی سیاه رنگ که نه میتوانستم بگویم انسان هستند نه حیوان. چیزی مثل موجوداتی که در فیلمهای هالیوود دیده بودم. شبیه موجودات وحشتناکی که در فیلم ارباب حلقهها وجود داشت. البته سیاهتر و مخوفتر از آنها. انگار با آن موجودات بیگانه نبودم.
آنها بسیار زشت و چندش آور بودند. با حیرت نگاهشان میکردم. صدایی داخل سرم گفت:
–آنها شیاطین هستند.
حس کردم آن موجودات کریه در کمین کسی یا کسانی هستند. یک ماشین آلبالویی رنگ را محاصره کرده بودند و از خودشان صداهای عجیبی درمیآوردند. حرف نمیزدند ولی من متوجه میشدم که اشخاص داخل ماشین را برای کاری شارژ میکنند.
به داخل ماشین توجه کردم. پسر و دختری داخل ماشین نشسته بودند و با هم صحبت میکردند. چهرهی مرد در نظرم آشنا آمد. انگار او را جایی دیده بودم.
پسر از دختر درخواستی داشت ولی دختر مدام سرش را به علامت منفی تکان میداد و میگفت:«هر کاری راهی داره، این راهش نیست. تو تا هر وقت که بگی من صبر میکنم فقط تو اول بیا با خانوادم حرف بزن.»
در این موقع صداهای عجیب آن موجودات بالا میرفت و تبدیل میشد به دلایلی که پسرک دوباره برای دخترک میآورد تا توجیحش کند. حتی حرفهای پسر هم برایم آشنا بود. برای همین یاد خودم و رامین افتادم، یعنی شباهت حرفهای پسرک مرا یاد او انداخت. آن سالها رامین هم دقیقا همین حرفها را میزد ولی با خواست خدا من خام حرفهایش نشدم و رهایش کردم. چون بعد از دو سال فهمیدم که تصمیم جدی برای ازدواج ندارد. نظری به چهرهی پسر انداختم. صدای داخل سرم گفت:
–خودش است. رفتم و داخل ماشین نشستم. بله خود رامین بود، ولی جا افتاده تر شده بود. انگار پولدار هم شده بود. آن موقع یکی از دلایلش برای ازدواج نکردنمان پول بود. پس حالا چرا ازدواج نمیکند.
آن شیاطین دوباره همان چیز شبیه دود را از خودشان بیرون دادند و بوی بدش دوباره پخش شد. همین کارشان باعث شد رامین چرب زبانی بیشتری کند و حرفهای عاشقانهتری بزند.
یکی از آن موجودات چندش آور که از همه کوچکتر بود و صدای زیری از خودش خارج میکرد داخل ماشین شد و کنار گوش آن دختر شروع به صدا درآوردن کرد. آن موجود کنار گوش دخترک میگفت:
–قبول کن دختر، همین یه باره، اگه ناراحت بشه میره دیگه نمیادا. دوباره مسخرهی دوستات میشی که همچین مورد خوبی رو از دست دادی. خدا اونقدر بخشنده و مهربونه که بعدش توبه کنی میبخشه تموم میشه. این که اختلاس و دزدی نیست. تو به کسی کاری نداری، حق کسی رو مثل خیلیها نمیخوای زیر پات بزاری، اون عشقته، بهش علاقه داری، دیگران مال مردم رو میخورن ککشونم نمیگزه، اونوقت تو واسه یه کاری که همهی دخترهای عاشق انجام میدن اینقدر دست دست میکنی؟
در عین حال که آن موجود این حرفها را در ذهن دختر تبدیل به کلمه میکرد مدام برمیگشت و به دوستانش نگاه میگرد. انگار از آنها انرژی میگرفت. شاید هم بچهشیطانی بود که در مرحلهی کار آموزی بود.
بوی تعفن خیلی آزار دهندهتر شده بود. آن شیاطین وحشتناک که بیرون ماشین بودند بالا و پایین میپریدند و میخندیدند و سعی میکردند رامین و آن دختر را برای کار مورد نظرشان تشویق کنند. و بالاخره موفق هم شدند. وقتی دختر قبول کرد آنها وحشتناکتر و با سر و صدای بیشتری جست و خیزشان را ادامه دادند. رامین ماشین را روشن کرد و با خوشحالی راه افتاد. من ناراحت از ماشین به بیرون سُر خوردم. دیگر نمیتوانستم آن اتفاقها را ببینم. در لحظهی آخر آن شیاطین را دیدم که روی سقف ماشین حرکات موزون انجام میدهند و قهقهه سر میدهند. آن لحظه یاد حرف مادرم افتادم که همیشه به من و امینه میگفت در خیابان با صدای بلند نخندید.
آنها از ما دور شدند، هالهایی دور آن پسر و دختر را گرفت، هالهایی از سیاهی که باعث ترس من شد.
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطمزندگی #پارت91 ساعت نُه شب، دستش رو گرفتم و توی چشماش نگاه کردم، خیلی برام سخت بود گفتن چ
#درتلاطمزندگی
#پارت92
در حال حرف زدن بودیم که دو پرستار برای چک کردن وضعیت روژینا، وارد اتاق شدند.
وقت رفتن بود. هر دو هم دیگر رو بغل کردیم و توی بغل هم اشک ریختیم.
لحظهی سختی بود، وداع با عشقم...
همراه با گریهی ما، دو پرستار هم که شاهد ما بودند، گریه میکردند. چند لحظه که گذشت با تذکر یکی از پرستارها جدا شدیم و من رو از اتاق بیرون کردند.
وقتی بیرون رفتم، عزیز و بقیه خانوادهی روژینا و همینطور خانوادهی خودم، توی سالن جمع بودند. نیم ساعت بعد روژینا بر روی برانکارد به طرف اتاق عمل برده شد.
همه با چشمای اشکی روژینا رو تا پشت درب اتاق عمل همراهی کردند. قبل از ورود به اتاق عمل، دست روژینا رو در دست گرفتم و با بغض لبخندی زدم و گفتم:
_ منتظرت میمونم...
روژینا با لبخندی جوابم رو داد و وارد اتاق عمل شد. هر کی یه گوشه ایستاده بود و دعا میکرد. عزیز جون اشکش خشک نمیشد و مدام ذکر میگفت.
یک ساعت گذشت، داشتم دیوونه میشدم. فکر نبود روژینا وحشت به دلم انداخته بود. احساس میکردم دیگه نمیتونم نفس بکشم.
پاهای سنگینم رو به سمت نماز خونهی بیمارستان کشیدم و وارد نماز خونه شدم. سجده زدم و خدا رو صدا کردم. اشک ریختم و التماس خدا کردم.
روژینای من باید برمیگشت، بدون اون نفس کشیدن برام سخت بود. توسل کردم به چهارده معصوم، التماسشون کردم.
یک ساعتی از اومدنم به نمازخونه گذشته بود. بلند شدم و به طرف اتاق عمل قدم برداشتم. هنوز خبری نبود. چشم چرخوندم، عزیز اونجا نبود. به طرف شاهین رفتم.
_ آقا شاهین، عزیز جون کجاست؟
_ عزیز حالش بد شد، عمه راحله و ستاره بردنش تا براش سرم وصل کنند.
به دیوار تکیه دادم و چشم به درب اتاق عمل دوختم. نیم ساعت بعد دوتا پرستار دوان دوان از اتاق عمل بیرون اومدند. همه با وحشت بهم نگاه کردند و کسی یارای حرف زدن نداشت.
پاهام شل شده بود و زبانم خشک. چند لحظه بعد همان دو پرستار به همراه یه دکتر و دستگاهی در دستشون، سراسیمه وارد اتاق عمل شدند. پشت سرشون دویدم ولی قبل از اینکه بتونم برسم وارد اتاق عمل شدند و درب رو بستند.
یا خدا... باورم نمیشد اتفاقی برای روژینای من افتاده باشه. دو زانو روی زمین افتادم. سیل اشکام طغیان کرد، چشمم رو بستم و چهارده معصوم رو صدا زدم.
به یاد قرآنِ اهدایی اون جوون افتادم، از جیبم بیرون آوردم و شروع به خواندن کردم. نمیدونم چقدر گذشت که یکی از دکترها بیرون اومد. همه سراسیمه به طرفش هجوم بردیم...
#بهقلم_لیلارهسپار
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#پارت91 –رنگتون پریده لطفا بخورید. آب میوه را گرفت و خیره نگاهش کرد. –دوباره روی نیمکت نشستم. –ما ق
#پارت92
دست هایم را در جیبم گذاشته بودم و تکیه داده بودم به دیوار و به امدنش نگاه می کردم.
دلتنگی اجازه نمیداد چشم از او بردارم. با دوستش سرگرم صحبت بود. نزدیک که شد، نگاهش سُر خورد و در چشم هایم افتاد، لبهایش به لبخند کش امد. تعجب کردم، احساس کردم چشم هایش برق میزنند.
لب زدم و با سر سلام کردم. او هم با تکان دادن سرش جواب داد. لبخندش جمع نمیشد. پر از انرژی مثبت شدم. کاش میشد دلیل خوشحالیاش را بپرسم.
گوشی را برداشتم و فوری پیام دادم، تا دلیلش را بدانم. حسی به من می گفت این خوشحالیاش مربوط به من است.
بعد از این که پیام دادم، منتظر جواب ماندم، ولی خبری نشد. از انتهای سالن استاد را دیدم که به طرف کلاس می آمد.
وارد کلاس شدم، نگاهمان به هم افتاد و اشارهی نا محسوسی به گوشیام کردم.
بعد از این که استاد امد و شروع به صحبت کرد.
صدای پیامش امد. باز کردم نوشته بود:
–مامان گفت: برای آشنایی می تونید بیایید.
انگار دنیا را یک جا به من دادند. آنقدر خوشحال شدم که با صدای بلند، همانطور که به صفحه ی گوشیام نگاه می کردم، گفتم:
–واقعا؟
سکوتی در کلاس حکم فرما شد و همه نگاهشان به طرفم کشیده شد. بی اختیار به استاد نگاه کردم و با نگاه سوالیاش مواجه شدم. فقط توانستم با همان لبخندی که روی لبم بود بگویم.
– عذر می خوام استاد، دست خودم نبود. از استاد اجازه گرفتم و از کلاس بیرون رفتم. به هوای آزاد احتیاج داشتم. دلم می خواست زودتر به مادر خبر بدهم. ولی اول باید از راحیل روز و ساعتش را می پرسیدم. پیام دادم و او هم جواب داد که آخر هفته بعد از ظهر.
نتوانستم دیگر صبر کنم با ذوق به مادرم زنگ زدم، صدای خواب آلوش از پشت گوشی امد.
الوو...
با هیجان گفتم:
– سلام مامان جان، صبح به خیر، هنوز خوابی؟ یه خبرخوش برات دارم،
که تا بشنوی کلا خواب از سرت می پره.
ــ چی شده؟
ــ الان راحیل بهم گفت که آخر هفته می تونیم بریم خونشون، واسه...
ــ اوووه، منم گفتم چی شده حالا، من رو از خواب بیدار کردی که همین رو بگی؟ خب می ذاشتی شب میومدی می گفتی دیگه. احساس کردم با کاتیوشا زد و برجکم را منهدم کرد. ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم:
–خب زنگ زدم خوشحالتون کنم.
خمیازه ایی کشید.
–بالاخره علیا مخدره رضایت فرمودن.
ــ مامان جان، همش به خاطر دعاهای شما بوده.
پوزخندی زد.
– اگه دعاهای من می گرفت که آخر هفته می رفتیم خونه نیلوفر اینا خواستگاری.
از حرفش تعجب کردم.
– مامان شما که خودتونم پی گیر بودید. نگید که...
ــ پیگیر بودم چون می خواستم زودتر تکلیف تو روشن بشه، منم بدونم چیکار کنم.
نفسش را بیرون داد.
–پس من زنگ بزنم برادرت و...
نه، فعلا اونا نیان بهتره، جلسه خواستگاری نیست که، خودمون دوتا میریم.
–خیلی خب، فعلا خداحافظ.
به سرعت گوشی را قطع کرد و منتظر نماند خداحافظی کنم.
چه فکر می کردم چه شد.
در محوطهی دانشگاه با دوستش سوگند روی صندلیهای کنار بوفه نشسته بودند و طبق معمول یک لیوان چایی دست دوستش بود و اوهم چیزی مقابلش نبود. سوگند طوری با اوصحبت می کرد که احساس کردم از چیزی عصبانی است.
راحیل سرش پایین بود و با گوشهی کتابی که روی میز بود ور میرفت و گاهی سرش را بالا میاورد و نگاهش می کرد و حرفش را تایید می کرد. کنجکاو شدم که بدانم با آن تحکم به راحیل چه می گوید.
میزی دقیقا پشت سوگند بود. که جلویش یک پارتیشن بود. خیلی آرام رفتم و روی صندلی که پشت سوگند بود نشستم. راحیل چون سرش پایین بود متوجه نشد. گوشیام را در آوردم و خودم را مشغولش نشان دادم. گوشهایم را تیز کردم، شنیدم که می گفت:
–میترسم راحیل، نکنه تبش بخوابه، یه آدم دیگه بشه، زندگی من یادت رفته، این مردا تا خرشون رو پله خوبن، همچی که برن اونور پل، میشن گودزیلانا. تو خیلی حیفی، میدونی مردی که اهل نماز و روزه نباشه و با نامحرم راحت ارتباط بگیره خیلی خطرناکتر از مردیه که اهل نماز و روزه نیست ولی از جهات دیگه پاکه، میترسم آرشم مثل نامزد من باشه.
راحیل گفت:
–تو حق داری به خاطر تجربه ی تلخی که داشتی، نگران باشی.
ولی من هدفم با تو فرق می کنه، من با خدا معامله کردم. استخاره هم گرفتم، گفتن راه سختیه پر از مشکلات ولی بد نیومد...
انگار حرفش سوگند را عصبانی کرد و گفت:
–دختر پس تو که اینو میگی مگه عقلت کمه، بهش بله گفتی، خب برو با یکی مثل خودت ازدواج کن، به آرامش برس دیگه، اینقدرم اون مامانت رو دق نده.
#لیلافتحیپور