eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
ما باید اهل محاسبه باشیم هر چند اهل توبه نباشیم خود محاسبه مطلوب است اگر بدانیم فلان روز حسینی و فلان روز یزیدى هستیم بهتر از این است که اصلاً ندانیم یزیدى هستیم یا حسینى .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
✅برای قائم ما دو غیبت هست ✍امام زین العابدین (علیه‌السلام) می‌فرمایند: یکی از آن دو، طولانی‌تر از دیگری است، و آن قدر طول خواهد کشید که اکثر معتقدین به ولایت، از او دست خواهند کشید. در آن زمان کسی بر امامت و ولایت او و استوار نمی‌ماند مگر آن که ایمانش قوی، و شناختش درست باشد و در نفس خویش، نسبت به حکم و قضاوت ما هیچ گرفتگی و کراهتی احساس نکند و تسلیم ما اهلبیت باشد. 📚کمال الدین و تمام النعمه ص۳۲۳و۳۲۴ ای منتظران گنج نهان می آید آرامش جــان عاشقــان می آید بر بام سحـر طلایه داران ظهـور گفتندکه صاحب الزمان می آید .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
حدیث روز: 🌺 امام باقر علیه السلام: 🌺 ☘️هر كس ظاهرش بهتر از باطنش باشد ، در سنجش وزنی ندارد. 👈 بحارالانوار، .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_117 با چشای گرد شده به فرهاد نگاه کردم ،، ولی فرهاد با جدیت تموم
چند ثانیه توی سکوت بهم نگاه میکردیم که سنگین بینمونو شکستم و با لحن مسخره ای گفتم -- عزیزم خوب حرفامونو شنیدی ؟؟ اگه جایی رو بد شنیدی یا نفهمیدی بگو تا واضع تر برات بازگو کنم دلارام که جاخورده بود و نمیدونست چی بگه بهتر دونست که بحثو عوض کنه سرتاسفی برام تکون داد و با همون غروری که توی صداش بود گفت -- فقط میتونم بگم که برات متاسفم ،،، تو لیاقت عشق و طرفداری های فرهاد رو نداری با شنیدن این حرفاش شروع کردم به خندیدن -- عشق ،،، عشق کلمه سنگینیه برای تو و فکر نکنم هیچ وقت لایق این کلمه بشی دلارام که انتظار شنیدن این حرفارو از من نداشت با حرص زل زده بود بهم که ادامه دادم -- بهتره دیگه نه با من و نه با همسرم کاری نداشته باشی دیگه منتظر جوابش نشدم و از کنارش رد شدم بدون توجه به بقیه رفتم بالا ،،، یه مدت بعد فرهادم با چمدون من اومد بالا و چمدون رو یه گوشه گذاشت و خیلی زود برگشت پایین ،،، مشغول مرتب کردن لباسام بودم که صدای زنگ موبایلم بلند شد با دیدن اسم النازی که روی صفحه خودنمایی میکرد تماس رو وصل کردم و خواستم سلام بگم که الناز خانم اجازه نداد و بدون سلام گفت -- بگو بببینم چی شد ؟؟؟ با بی خیالی لب زدم -- هیچی صداش رنگ تعجب گرقت و گفت -- یعنی چی هیچی کسی کاری باهات نداشت ؟؟؟ ابرویی بالا انداختم و گفتم -- مگه کسی میتونه با من کاری داشته باشه -- منظورت چیه ؟؟؟ کلافه لب زدم -- وااای چرا انقدر سوال میپرسی ؟؟؟؟؟ تو فقط وایسا و ببین چطور من همه چی رو صاحب میشم .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_118 چند ثانیه توی سکوت بهم نگاه میکردیم که سنگین بینمونو شکستم و
الناز از شنیدن این حرفم تعجب کرد و با ناباوری لب زد -- تو که اهل صاحب شدن چیزی نبودی ؟؟؟ راست میگفت من اهل به دست آوردن مال و اموال دیگران نبودم ولی اقای بهزاد با زندگی من بازی کرد پس منم با زندگیش بازی میکردم ،، با ناراحتی که توی صدام موج میزد لب زدم -- وقتی پدره اموالمونو بالا میکشه بعدش روبه روم وایمیسه ومیخواد بهم سیلی بزنه چه توقعی داری ؟؟؟ وقتی پارمیدا خانم با غرور به من میگه گدا.... الناز با صدای عصبی پریر وسط حرفامو گفت -- بس کن دیگه ... هرکاری میخوای انجام بدی انجام بده فقط دردسر درست نکن لطفا -- باشه نگران نباش من میدونم چطور بی سروصدا حقمو از اون آقا بهزاد حروم خور بگیرم الناز که از حرفام کلافه شده بود گفت -- حوصله چرت وپرت گفتناتو ندارم بای پوزخندی زدم و با لحن کشیده ای گفتم -- بااای گوشیو از کنار گوشم فاصله دادم و قطعش کردم همین موقع فرهاد اومد داخل و با لحنی که هیچ احساسی توش نبود لب زد -- مهمونا رفتن سرمو به نشومه فهمیدن تکون دادم باید اعتماد فرهادو جلب میکردن کلی باخودم کلنجار رفتم تا بالاخره لب باز کردم و گفتم -- ببخشید بابت پنهون کاری هایی که کردم یکم مِن مِن کردم و بعدش ادامه دادم -- چیزه ،، اِمممم خودت دلیلشو بهتر میدونی من برای ازدواج با تو مجبور شدم -- نیازی به عذرخواهی نیست مکثی کرد و بعدش ادامه داد -- الان چی ؟؟؟ سوالی نگاش کردم و گفتم -- نفهمیدم میشه واضع تر بگی ؟؟ فرهاد نگاهی بهم انداخت و گفت -- یعنی الانم فکرمیکنی که مجبوری ؟؟؟ نگامو به اطراف دادم و بعد از یه مکث طولانی گفتم -- نه نگاه فرهاد رنگ تعجب گرفت ،،، ادامه دادم -- راستش با رفتاری که این مدت از تو دیدم و با کاری که برام کردی سرمو پایین انداختم و گفتم -- برعکس دیوونه وار عاشقت شدم .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت163 پلو را توی بشقاب می کشم و جلویش می گذارم‌. همان طور که با را
♥️👣 👣 دوباره کیفش را می گردد و نامه ای تا شده کف دستم می گذارد. نامه را هم باز می کنم که با بهت به آن خیره می شوم. همان اعلامیه است! این بار هم لبخند می زند و می گوید: _اینم خطر داره؛ اگه تو خونشون پیدا می کردن دیگه... بعد هم خداحافظی می کند و بدون این که چیزی از من بشنود می رود. تنها کاری که از دستم برمی آید این است که مردمک در کاسه‌ی چشمم به چرخانم و به رفتن اش نگاه کنم. با تکانی به خودم می آیم و بازویم را در دستان نرجس می بینم. با لبخند پهنی نگاهم می کند و لب می زند: _دستت دردنکنه، چقدرم خوب خوندی! لپ هایم از خجالت لاله گون می شوم و همراه با شرمساری می گویم: _خواهش میکنم. خجالتم نده. از زیر چادرش کاسه‌ی ماست، نان با سبزی‌ تازه می دهد. همزمان با نگاهش به آنها اشاره می کند و توضیح می دهد: _قابل دار نیست. میگم کمک کردی، با خودت ببر. دستم را به کاسه می زنم و می گویم: _نه لازم نیست. من که چشم داشتی ندارم. _میدونم عزیزم، واس دل خودم میگم. والا چطور بگم؟ ما که پولی نداریم بهت بدم پس اگه اینارو هم نخوای‌... حرفش را که میشنوم ترجیح می دهم کاسه را از دستش بگیرم. محسن را می بوسم و از خانه‌شان خارج می شوم. وقتی مرتضی می آید سیر تا پیاز رفتار خانم مومنی را برایش می گویم. او برعکس من تعجب نمی کند و همان گونه که خنده از لبش نمی افتد؛ می گوید: _بازم نباید زیادی بهش اعتماد کنی. همینجوری زیر نظرش بگیر تا من بتونم ببینم شوهرش چیکارست. شاید چپی باشه! هر انقلابی که انقلابی نیست! لقمه ای در ماست فرو می کند و می خورد. به‌به کنان به من خیره می شود و لب میزند: _ببین چه خوشمزه شده! اصلا چرک‌های دست شما خوشمزه‌اش کرده. با این حرفش از فکر خانم مومنی بیرون می آیم. غیض می کنم و می گویم: _چرک؟ اولاً که ماست درست کردن که اصلا به انگشت و دست کاری نداره! ثانیاً تو چی گفتی؟ چرکای دست من؟ _بیا تعریفم ازت میکنم قهر میکنی! خب چی بگم؟ صورتم را به طرف دیگری می کند و می گویم: _نمیخواد تعریف کنی اصلا! من به یه دستت دردنکنه‌ قانعم. برای این که از دلم در بیاورد هم سفره را جمع می کند و هم ظرف ها را می شوید. عصر در حالی که مشغول نوشتن و مطالعه است مرا صدا می زند و می گوید: _من یه فکری دارم. _چی؟ _برای اینکه اطلاعاتمون به روز باشه و قضیه برامون روشن تر بشه، بیایم وقتایی که بیکاریم بشینیم تحلیل کنیم. _چی رو؟ _کارهامون رو. این که چطور میتونیم اون کسی باشیم که آیت الله خمینی میخواد. میتونیم اعلامیه ها و حتی کتاب هاشونو تحلیل کنیم. چطوره؟ انصاف را اگر بخواهم رعایت کنم باید بگویم که نظر خوبی است! پس با روی گشاده می پذیرم و از همان لحظه شروع می کنیم. اول درباره‌ی آخرین اعلامیه باهم حرف می زنیم و سپس کارهایی که میکنیم و باید بکنیم را لیست می کنیم. خلاصه چند هفته ای به همین روش می گذرد. روزی مرتضی برایم خبر می آورد که شوهر خانم مومنی هم خودی است و کم و بیش سیدرضا او را می شناسد. از آن وقت بیشتر به او نزدیک می شوم. او هم از من خوشش می آید و کم کم بحث را میان هم آغاز می کنیم. من از شان می پرسم چگونه برای اولین بار این تفکرات به گوش شان رسیده. او هم می گوید چون شوهرش در این خط ها بوده چیز هایی می داند. بعد از خواندن قرآن که خانم ها به تعریف می نشینند من و او به طور خصوصی باهم حرف می زنیم. یک بار او را به خانه ام دعوت کردم و به او رساله‌ی آیت الله خمینی را دادم. اول انگار تردیدی در رفتارش نهفته بود اما بعد کتاب را گرفتم و رفت. دلم به خانم مومنی تنها راضی نمی شد! من باید افراد بیشتری را در این راه بیاورم. پس به دنبال خانم های بیشتری می گردم و از جمله نرجس! خیلی نامحسوس از مرجع تقلید برایش می گویم و او هم تعریف می کند که مرجع تقلیدی ندارد. برایش از ضرر های نداشتن مرجع تقلید می گویم که راضی می شود کسی را انتخاب کند. اول کمی من من می کنم و بعد می گویم:" آیت الله خمینی مرجع تقلیده منه. تو هم تحقیق کن و ببین ایشون خوب هستن یا نه." اول مثل جن زده ها نگاهم می کند و دهانش نمی جنبد. بعد با تکان دادن لب هایش سعی دارد چیزی را برایم بگوید که متوجه نمی شوم.
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت164 دوباره کیفش را می گردد و نامه ای تا شده کف دستم می گذارد. نا
♥️👣 👣 مرا به داخل خانه می کشد و با وحشت می گوید: _تو از جوونیت نمی ترسی؟ خمینی؟ میدونی اسمشو بیاری میریزن و سر به نیستت می کنن‌. _من که چیز بدی نمیگم! حرف اینه باید آدم مرجع تقلید داشته باشه. اینو دین میگه! حرف من که نیست! منم ایشونو انتخاب کردم. _وای وای! دختر به اون شوهرت رحم کن! دیگه اسم خمینی رو نیاری! شنیدم تو محل ساواکی هست و هر خرابکاری ببینن که مزدور خمینیه می گیرینش! _خمینی چیه؟ بگو آیت الله خمینی! ساواک غلط کرده! بعدشم خرابکار خودشونن که شرف و حیثیتی برای ایران نزاشتن‌. ما بمیریم بهتره توی این ذلت زندگی کنیم‌. با این حرف ها کمی نرم می شود. کتاب رساله را نشانش می دهم. رویش را به سختی می خواند و بعد می پرسد:" چی هست؟" _رساله‌ی آیت‌الله خمینی. دستانش می لرزند و کتاب را پس می دهد. با غیض به من می توپد: _من میگم خطر داره! تو کتاب میدی؟ درسته تو دهات بزرگ شدیم اما خرم نیستیم! _خر چیه؟ دور از جوونت. بعدشم این رساله اس، لولو خور خوره که نیست! توش احکام نوشته! نباید اصول و احکام دین مون رو بدونیم؟ محسن را از روی زمین برمی دارد و همانطور که به بیرون می رود، می گوید: _باشه! تو درست میگی! اما من بچه دارم! اینایی که میگی یعنی یتیمی بچه هام. منتظر نمی شود حرفی بزنم و فقط خداحافظی می کنیم. کمی می ترسم که نرجس چیزی بگوید اما خودم را دلداری می دهم که نه! او زن عاقلی است و حرفی نمی زند. این جمعه دوره قرآن در خانه‌ی ما برگزار می شود و هنوز نمی دانم چه کاری بکنم. در همین فکر ها هستم که یاد ناهار می افتم. سریع روغن را داخل قابلمه می ریزم و پیاز خرد می کنم. بوی پیاز و روغن توی مشامم می پیچد و بی اختیار عوق می زنم. به طرف حیاط می روم تا هوا عوض کنم ولی وقتی برمی گردم با قیافه‌ی سیاه و سوخته‌ ی پیازها مواجه می شوم. بوی روغن داغ و پیاز سوخته حالم را بد می کند. خودم را کنترل می کنم و دوباره کار را از سر می گیرم‌. می گویم لابد رو هم خوری کرده ام و عرق نعنا می خورم. آخر شب مرتضی برمی گردد و دل توی دلم نیست‌. وقتی وارد می شود شروع می کنم به پرسیدن سوال و یک کلمه می گوید:" اعلامیه." اعلامیه ها را توی باغچه قایم می کند و با نگرانی می پرسم: _چرا پریشونی؟ چیزی شده؟ _نه، باید احتیاط بیشتری کرد. امروز یکی از بچه ها رو گرفتن. من میگم دهنش قرصه ولی بقیه میگن باید احتیاط کرد. شام را گرم می کنم و برایش می کشم. خودم چون حالم خوب نیست فقط نگاهش می کنم. وقتی مرا سر سفره نمی بیند با تلخی می گوید: _بیا یه لقمه بخور. اینجوری اشتهایم کور میشه. _شما سیر بخور، من دلم میخواد سیر نگاهت کنم. نظرش را در مورد ساندویچ پنیر می پرسم تا به همراه شکلات بهشان بدهیم. بیشتر همسایه ها پذیرایی مختصری می کنند اما من برای تشویق هم که شده باید چیزی به دستشان بدهم. مرتضی هم نظرم را تایید می کند. نان و پنیر را از مغازه های اطراف خانه می خریم اما شکلات را از مرد مهربان می گیریم. سبزی هایی را که برای خورشت گرفته ام را توی ایوان می گذارم و آرام آرام خرد می کنم. بوی سبزی را دوست دارم اما این بار انگار عطرشان بیشتر شده و اذیتم می کند. صدای در را که می شنوم می پرسم:" کیه؟" صدای زنانه ای به گوشم می رسد. دستم را می شویم و با چادر در را باز می کنم. زنی با چادر سیاه پشت به من ایستاده. بعد که برمی گردد با دیدنش ذوق می کنم. داخل می آید و هم را در آغوش می کشیم. خوب بوی مادرانه‌ی حمیده را نفس می کشم. لب میگزم و او مرا از خود دور می کند و با تعجب می پرسد: _آب رفتی دختر! چرا به خودت نمی رسی؟ شدی پوست استخون. نگاهی به قد و قواره‌ی خودم می اندازم و می گویم: _نه، اینطوریام نیست. خوش اومدی بیا تو! همان طور که از پله ها بالا می آید برایم می گوید: _چند هفته ای میشه کسی منو تعقیب نمی کنه‌. آدرس تو از حاج حسن گرفتم و یه سری بهت بزنم. _خوب کاری کردی. پشتی را برایش می گذارم و چای می ریزم. به خانه نگاه می کند و با لحن خریدارانه ای لب می زند: _خدا رو صد مرتبه شکر. خونه‌ی باصفاییه! ان شاالله که ازین آوارگی نجات پیدا کنین‌. بحث را عوض می کنم و همانطور که به ادامه‌ی کارم می رسم برایش از خانه و خاطره‌ی اولین باری که دیدمش را می گویم. بوی سبزی کلافه ام کرده و علاوه بر حالت تهوع سردرد هم گرفته ام. چاقو را کنارم می گذارم و تند تند نفس می کشم اما فایده ای ندارد. حمیده لب می گزد و می پرسد: _رنگو روت چرا پریده؟ برای این که نگران نشود می گویم: _فکر کنم از ضعفه. از دیشب چیزی نخوردم.
امام علی علیه السلام می فرمایند: در شگفتم از کسی که به رحم فرادست خود امید دارد! چگونه به فرو دست خود رحم نمیکند. 📚 غررالحکم .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا