eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
امام علی علیه السلام می فرمایند: در شگفتم از کسی که به رحم فرادست خود امید دارد! چگونه به فرو دست خود رحم نمیکند. 📚 غررالحکم .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌺امام علی علیه السلام: خوشا به حال آن کس که درنامه عملش زیر هر گناه یک استغفار ثبت شده باشد. 📚بحارالانوارج۵ ص۳۲۹ 🌺أمیر المؤمنین علی علیه السلام:‌ گناه بیماری است و داروی آن استغفار و درمانش تکرار نکردن است...!‌ 📌 میزان الحکمة،ج۴،ص۲۶۲ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_119 الناز از شنیدن این حرفم تعجب کرد و با ناباوری لب زد -- تو که
_پارمیس با تقه ای که به درِ اتاقم خورد از خواب پریدم و با خماری که توی صدام بود گفتم -- بیا داخل در باز شد و قیافه پارمیدا نمایان شد ،،،، کلافه دستی توی موهای بهم ریخته ام کشیدم و با صدای گرفته ای لب زدم -- چی شده اول صبحی ؟؟؟ پارنیدا عصبی نگام کرد و گفت -- ای خدا مگه قرار نبود بریم کلانتری و بعدش شمال روی تخت نشستم و با لحن آرومی گفتم -- عزیزم کلانتری رو میام اما شمال نه ‌‌‌‌،،، چون نه به مامان گفتیم نه به بابا ‌.‌.‌. درضمن خودمم اصلا حال و حوصله مسافرت رو ندارم با ناراحتی روشو ازم گرفت و گفت -- باشه پس من خودم میرم سرتاسفی براش تکون دادم و گفتم -- حالا نمیخوای قهر کنی میام برو بیرون تا حاضرشم پارمیدا لبخندی زد و از اتاقم رفت بیرون از روی تختم بلند شدم ومشغول مرتب کردن تختم شدم ،،، بعد اینکه کارمو انجام دادم به سمت کمد لباسام رفتم و یه لباس مناسب پیدا کردم و بعد از عوض کردن لباسام از اتاق زدم بیرون و سریع پله هارو رفتم پایین که دیدم پارمیدا با کلافگی توی سالن راه میره ...‌ با دیدن من رفت سمت درِ سالن و گفت -- بریم عصبی گفتم -- حالا حداقل بذار یه چیزی کوفت کنم بعدش میریم پارمیدا سری تکون داد و گفت -- باشه من تو ماشین جلو خونه منتظرتم سرمو به نشونه فهمیدن تکون دادم و رفتم سمت آشپزخونه و دو تا ساندویچ برا خودمو پارمیدا آماده کردم و از خونه زدم بیرون ،، پارمیدا داخل ماشین منتظر من نشسته بود سوار ماشین شدم که پارمیدا گفت -- بریم دیگه ؟؟ سری به معنی نه تکون دادم و ساندویچشوگرفتم سمتش و گفتم -- قبلش این ساندویچ رو بخور روشو ازم گرفت و گفت -- نمیخوام با ناراحتی لب زدم -- آخه اینطوری که نمیشه ضعف میکنی سری تکون داد و گفت -- نگران نباش یه چیزی خوردم .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_120 _پارمیس با تقه ای که به درِ اتاقم خورد از خواب پریدم و با خم
ماشین رو روشن کرد وراه افتادیم منم وقتی دیدم قبول نمیکنه شروع کردم به خوردن ساندویچ خودم که با یادآوری مامان دیگه نتونستم جیزی بگم ،،، با ناراحتی گفتم -- الان مامان کلی نگران میشه -- نگرانی نداره فرار که نمیکنیم یکم دیگه بهش زنگ میزنیم سری تکون دادم و دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد و رسیدیم به کلانتری اما پارمیدا ماشینو متوقف نکرد وبه حرکتش ادامه داد گفتم -- نگه دار کلانتری رو رد کردی پارمیدا سری تکون داد و گفت -- پشیمون شدم هاج و واج نگاش کردم و گفتم -- یعنی چی تو .... پرید وسط حرفمو گفت -- بسه دیگه نمیخوام در این مورد چیزی بشنوم انقدر لحنش عصبی بود که از ترس ادامه حرفمو قورت دادم و دیگه ساکت شدم و چیزی نگفتم و بی توجه به عصبانیتش نگامو به بیرون دادم ولی هرچی جلوتر میرفتیم سرعت پارمیدا بیشتر میشد .... نگاه نگرانمو بهش دادم حالش خیلی بد به نظر میرسید گفتم -- میشه نگه داری من بِرونم ؟؟؟ با همون عصبانیتش گفت -- لازم نکرده صدای زنگ گوشی پارمیدا تو ماشین پیچید گفتم -- کیه ؟؟؟ پارمیدا نگاهی به صفحه گوشیش انداخت و گفت -- خود عوضیشه با التماسی که توی صدام بود گفتم -- لطفا جواب نده عصبی تر از قبل داد زد -- چند بار باید بهت بگم د خ ا ل ت ن ک ن .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت165 مرا به داخل خانه می کشد و با وحشت می گوید: _تو از جوونیت نمی
♥️👣 👣 _همینه دیگه! میگم یکم به خودت برس! چیه فکر و ذکرت شده چیزای دیگه. الان میرم برات یه نیمرو بزنم. نیم خیز می شوم و دستش را می گیرم. _نه لازم نیست! بشین، اومدی حرف بزنیم. _تو نای حرف زدن داری؟ بزار الان برمی گردم. به حرفم گوش نمی دهد و کمی بعد با نان و نیمرو برمی گردد. بوی تخم مرغ و کره‌ی حیوانی را همیشه دوست داشتم اما همه چیز بد بو شده و حالم را بهم می زند. نیمرو را پس میزنم که به زور لقمه ای به دستم می دهد. دلم میخواهد دست به سرش کنم و از این نیمرو نخورم اما مگر می شود؟ آخر سر از او خواهش می کنم اول یک لقمه بر دارد. چپ چپ نگاهم می کند و بعد لقمه را در دهانش می گذارد. _دیدی سم توش نیست؟ حالا بیا بخور! _این چه حرفیه! من حالم یه جوریه. لقمه را به دستم می دهد اما تا آن را به دهانم نزدیک می کنم حالم بهم می خورد. سریع به طرف دستشویی می روم و حمیده هم نگران دنبالم می دود. رمقی دیگر ندارم و بعد از شستن دست و صورتم بیرون می شوم. حمیده گوشه ای ایستاده و زیر چشمی نگاهم می کند. لب هایش را از هم باز می کند و می پرسد: _چند وقته حالت بده؟ _یه چند روزی میشه. حالم از همه‌ی بوها بهم میخوره! سرش را می خاراند و چشمانش را به همراه لبخند به من می دوزد. اخم می کنم و می گویم:" آخه خنده‌اش کجاست؟ من تا حالا همچین نبودم. فکر نکنم مسموم شده باشم. چیکار کنم؟" خنده اش بیشتر می شود و من هم کُفری تر می شوم‌. _حمیده! یه چیزی بگو! نگاهش را به نقطه ای دیگر می دهد و می گوید: _من فکر میکنم مشکل از یه جای دیگست. البته مشکل نمیشه گفت، خوشگل باید بگیم. _شوخیت گرفته؟ مشکل و خوشگل چین دیگه؟ چرخی دورم می زند و مرا با نگاهش انالیز می کند. لب هایش را از هم سوا می کند و می گوید: _گمون کنم میخوای مامان بشی ریحانه خانم! مثل برق گرفته ها یک جا می ایستم. چشمانم را تکان می دهم و به سختی لب می زنم: _چی؟ چی گفتی؟ _بیا! هیچی نشده هوش و حواسشم داده به یکی دیگه. _آخه... نه! این یه مسمومیت ساده اس. چرا اینقدر جدی میگیری؟ _جدی؟ دیگه جدی تر از این که میخوای مامان بشی؟ بعدشم من مادر دوتا بچه‌ام یا تو؟ من میفهمم یا تو؟ من زنه حامله از دور مس بینم میفهمم بچه اش پسره یا دختر، یا تو؟ _عه! بسه دیگه! آره آقاجان. شما میفهمی، حالا بگو چیکار کنم؟ چطوری به مرتضی بگم؟ تو این وضعیت..‌. انگشت اشاره اش را روی دهانم می گذارد تا خاموش شود. دستم را می کشد و به طرف ایوان می رویم. رو به رویم می نشیند و همراه خونسردی می گوید: _ناشکری نکن! خدا قهرش میاد و بچه‌ات چپ و چول میشه. بگو الحمدالله! نگران مرتضی هم نباش! مطمئنم همچین آدمی نیست، من بهش میگم. ناخوداگاه اشک توی چشمانم جمع می شود و پرده‌ی اشک فرو می ریزد. لب میگزم و به سختی می پرسم: _حمیده! بخدا من بخاطر وجودش ناراحت نیستم. من میگم تکلیف ما که روشن نیست، شاید من یا مرتضی رو گرفتن و بچه‌م یتیم شد! حمیده تو بچه مو بزرگ می کنی؟ _اوه اوه نگاهش کن تو رو خدا! خوبه دو دقیقه هم نمیشه فهمیدی بچه داری، حالا برای من عواطف مادرانه هم داره. می دانم تمام حرف هایش شوخی است و میخواهد این گونه ترس را از من دور کند؛ اما سایه وحشتناکی روی آینده مان افتاده و من نمیتوانم آن را نادیده بگیرم. آب دهانم را قورت می دهم و لب میزنم: _چی میگی حمیده! باور کن اگه بچه باشه حال و روز من همینه. قبلا به خودم میگفتم هر بلایی میخواد سرم بیاد بیاد اما الان... من مسئول جون یکی دیگه هم هستم. انگشت هایش را در هم فرو می کند و با بغض پنهانی اینگونه دلداری ام می دهد: _غصه نخور! مگه تو این همه مدت توکلت به خدا نبوده؟ هر چی خدا بخواد همون میشه عزیزم. انگار تلنگری به گوشم می خورد. اشک هایم را پاک می کنم و خودم را از این که لحظه‌ای از رحمت خدا نا امید شده‌ام سرزنش می کنم. کمان لبخندم پهن می شود و از او تشکر می کنم‌. بعد حمیده از خاطرات بارداری خودش می گوید تا ترسم را برطرف کند. هر موقع نام جواد را می آورد به سختی بقیه کلامش را ادامه می دهد. میان گفته هایش است که صدای در می آید. زودتر از من بلند می شود تا در را باز کند. _کیه؟ صدای مرتضی باعث می شود در را باز کند. مرتضی با دیدن حمیده تعجب می کند و باهم احوال پرسی می کنند.
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت166 _همینه دیگه! میگم یکم به خودت برس! چیه فکر و ذکرت شده چیزای
♥️👣 👣 از روی پله ها سلامش می دهم که حمیده باز کلاف شوخی را باز می کند و نخی از شوخی هاش را بازگو می کند: _این چند وقته کارگاه شدم از بس که مراقبم تعقیبم نکن‌. چند وقت پیش یه زن افتاده بود دنبالم، آقا مرتضی مگه ساواک نیروی زن هم داره؟ _والا چی بگم. واسه رد گم کنی هر کاری میکنن‌. _ماشاالله شما هم کم رد گم کنی نمی کنین ها! _چطور؟ _آخه این حال و روز زن شماست؟ ببین اصلا رنگ و رو نداره. چقدر ازش کار میکشی؟ هر کسی طاقتی داره. حمیده رویش را به من برمی گرداند و چشمکی می زند. با اشاره‌ی چشم و ابرو به او میفهمانم فعلا حرفی نزند. اما انگار خودش را به نفهمی می زند. مرتضی چشمانش را ریز می کند و می گوید: _والا چی بگم. خودش به فکر خودش نیست. منم هر چی میگم فایده نداره. _حالا شما بیشتر بگین چون فرق کرده. _هیچی فرق نکرده! لب می گزم و منتظرم دوباره حمیده نگاهم کند اما دریغ! انگار متوجه‌ی حالاتم شده و از قصد نمی خواهد چشم در چشم شویم. _چرا آقامرتضی! دنیا فرق میکنه، آدماش فرق می کنند. مرتضی که از درهمی حرف های حمیده کلافه شده، رک و راست می پرسد: _کی فرق کرده؟ _خانمتون! نگاه مرتضی باعث می شود چشمانم را به طرف پایین سوق دهم و از خجالت آب شوم. حمیده هم دست بردار نیست. مرتضی که تغییری در من نمی یابد می گوید: _مطمئنید؟ حالت خوبه ریحانه؟ سرم را تکان می دهم اما نمیتوانم زبان بچرخانم. حمیده آخر حرفش را به میان می آورد و لب می زند: _فرقش اینه میخواد مادر بشه! مرتضی که تا آن لحظه با نگاهش به جان موزاییک ها افتاده بود، سرش را بالا می آورد. انگار به گوش هایش اعتماد نمی کند و می پرسد: _چیشده؟ این دفعه حمیده حرفش را رک و راست می گوید:" میخواین پدر بشین!" دلم می خواهد زمین دهان باز کند و مرا ببلعد. چنگی به گونه هایم می زنم و توی دلم کلی حرف نثار حمیده می کنم. مرتضی بعد از چند دقیقه صدای خنده اش بلند می شود. آن قدر بلند می خندد که صدای من در می آید و اشاره می کنم آرام باش. دستش را به علامت مثبت تکان می دهد و جلوی دهانش را می گیرد. حمیده هم که از کارش خوشش آمده لبخند پهنی می زند. مرتضی از توی جیبش پاکتی در می آورد و مقابل حمیده می گیرد. با لبخند می گوید: _مزد این هفتمه، بخاطر این خبر خوشتون تقدیم شما. اصلا باورم نمی شود! توقع همچین بذل و بخششی نداشتم. فکر می کردم مرتضی هم مثل من باشد! اما او واقعا احساس خوشبختی می کند. حمیده پول را قبول نمی کند اما مرتضی با اصرارهایش نمی گذارد دستش را رد کند. حمیده نگاهی به ساعتش می کند و هینی می کشد. انگار برای بچه هایش دیر کرده. سریع خداحافظی می کند و مرا با حجم عظیمی از خجالت تنها می گذارد. مرتضی با ذوق فراوان نگاهم می کند و تا می خواهد حرفی بزن خاموش می شود. آخر سر هم می گوید تا جایی می رود و برمی گردد. فکر می کنم شاید همه‌ی این کارها صحنه سازی است تا دلم را آرام کند اما وقتی با کباب وارد خانه می شود حرفم را پس می گیرم. نمی گذارد من دست دراز کنم و لقمه بگیرم. خودش لقمه می گیرد و به دستم می دهد. گاهی ادا های بچگانه در می آورد و لحن کودکانه ای به صدایش می دهد. همه اش نگاهم می کند تا ببیند لقمه را خورده ام یا نه؟ نصیحت را شروع می کند و می گوید: _ماهروم، ازین به بعد نمیشه و نمی خوایم نداریم! هر غذای مفیدی که میگم باید بخوری. بعدشم یکم به فکر خودت باش. من هم با لبخند می گویم:" چشم! حتما!" بعد از ظهر می خواهد بیرون برود اما می گویم: _الان هوا گرمه! کجا میخوای بری؟ _راستش سلین جان اومده که بره دکتر‌. میرم ببرمش دکتر، تو کاری نداری؟ _پس شام میزارم و بیاریشون. _نه، گفته شب میخواد برگرده. فکر نکنم وقت بشه. سلامتو بهش میرسونم. تشکر می کنم و به گام های که او را از من دور می کنند خیره می شوم. تا چند دقیقه مات و مبهوت اتفاقات امروز هستم! چقدر مرتضی خوشحال بود! واقعا اگه در چنین وضعیتی نبودیم باز هم انتظار چنین رفتاری را از او نداشتم! خانه را برای دوره‌ی قرآن تمیز می کنم. گاهی حالم خوب است و گاهی بد. هنوز باورم نمی شود من مادر می شوم! حس خوبی است که با خود بیندیشی و ببینی یک نفر به واسطه‌ی تو نفس می کشد و زندگی اش به زندگی ات گره خورده.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_121 ماشین رو روشن کرد وراه افتادیم منم وقتی دیدم قبول نمیکنه شرو
تماس رو وصل کرد و گوشی رو نزدیک گوشش برد و داد زد -- چیه کثافت چرا زنگ میزنی ؟؟ مکثی کرد و ادامه داد -- من آخرش تورو میکشم به قرآن میکشمت ،، همین الان ازت شکایت کردم منتظر باش تا بیان سروقتت آقا شهراد دوباره یه مکث طولانی کرد و عصبی داد زد -- چرا چرت و پرت میگی تو ،،، قبرستون جای خودتو و جدوآبادته بعدش عصبی گوشیو قطع کرد و پرتش کرد روی داشبورد و عصبی لب زد -- خدا جوابتو بده سوالی نگاش کردم و گفتم -- چی میگه ؟؟ -- چرت و پرت های همیشگی هرلحظه سرعت ماشین بیشتر میشد با ترس نگاش کردم و گفتم -- چرا دروغ گفتی که ازش شکایت کردی ؟؟؟؟ پارمیدا شونه بالا انداخت و گفت -- نمیدونم ،،، گفتم شاید بترسه و دست از سرم برداره اما.... با تعجب گفتم -- اما چی ؟؟؟ نفسشو سنگین بیرون داد و گفت -- اما باور نکرد گفت تو اگه رفته بودی کلانتری که الان قبرستون بودی مکثی کرد و با ترس لب زد و گفت -- نمیدونم من خواستم بترسونمش ولی اون بدتر منو ترسوند -- نگران نباش هیچ غلطی نمیتونه بکنه سرعت پارمیدا هرلحظه بیشتر میشد با ترس نگاش کردم و گفتم -- پارمیداجون سرعتتو کم کن پارمیدا سری به معنی باشه تکون داد و پاشو روی ترمز گذاشت ولی هرچی منتظر موندم سرعت ماشین کم نشد ،،، با ترس نگاش کردم که پارمیدا وحشت زده لب زد -- چرا ترمز نمیگیره !!؟؟؟؟ -- یعنی چی که نمیگیره ؟؟؟ پارمیدا سرشو تند تند تکون داد و گفت -- به خدا ترمزش کار نمیکنه وای خدایا خودت رحم کن ،،، پارمیدا انقدر با ماشین ور رفت که کنترل ماشینو از دست داد ودیگه چیزی جز جیغ و ضربه های که به سر و صورت وبدنم وارد میشد نفهمیدم .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_122 تماس رو وصل کرد و گوشی رو نزدیک گوشش برد و داد زد -- چیه کثا
_لیلی نور آفتاب به چشام خورد و آروم پلک زدم غلتی توی تخت زدم ومتوجه نبودن فرهاد شدم از روی تخت بلند شدم و از اتاق زدم بیرون صدای آنیسا به گوشم خورد که انگار داشت با مامان فرهاد حرف میزد -- خاله جون اگه بیدار نمیشه من برم یه وقت دیگه مزاحم میشم با شنیدن صداش بی اختیار پله هارو تند تند پایین رفتم که خاله سهیلا نگاهش به من افتاد بفرما و با لبخند روکرد به آنیسا وگفت -- بفرما اومد صبح بخیر گفتم و رفتم نشستم کنار آنیسا که خاله سهیلا گفت -- عزیزم صبحانه میخوری ؟؟؟ سری تکون دادم و گفتم -- نه مرسی فعلا گرسنه نیستم خاله سهیلا باشه ای گفت و بلند شد ،،، چشمکیربه من زد و گفت -- من برم تا شما هم باهم راحت باشید آنیسا قبل از من به مامان فرهاد گفت -- نه این چه حرفیه خاله خاله سهیلا لبخندی زد و گفت -- عزیزم خودمم بالا کار دارم آنیسا با شنیدن این حرف مامان فرهاد سرشو به نشونه فهمیدن تکون داد....خاله سهیلام بدون هیچ حرف دیگه ای از پله ها بالا رفت ..... بعد از اینکه از رفتنش مطمئن شدم رو کردم به آنیسا و با لحن تندی گفتم -- برای چی انقدر اصرار میکنی بذار بره ؟؟؟ آنیسا سر تاسفی برام تکون داد وگفت -- واقعا برات متاسفم شونه ای بالا انداختم و با بی خیالی گفتم -- خب باش مشکل خودته آنیسا با اخم نگاهی بهم انداخت و گفت -- زن بیچاره با تو چطور رفتار میکنه اونوقت تو چطور جواب محبتاشو میدی کلافه لب زدم -- توروخدا ساکت ،،، اول صبحی حوصله نصیحت شنیدن رو ندارم مکثی کردم و باولحن سوالی گفتم -- راستی برا چی اومدی اینجا ؟؟؟ -- چیزایی که الناز میگه حقیقت داره ؟؟؟؟ میدونستم الناز خانم باز دهن لقی کرده ولی سوالی پرسیدم -- مثلا چی ؟؟؟ آنیسا ابرویی بالا انداخت و گفت -- مثلا اینکه میخوای این مال و منالو صاحب شی .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
♥️امیرالمومنین حضرت امام علی علیه السلام میفرمایند : اینطور نباش که در دنیا چون زاهدان سخن گویی اما مثل دنیا پرستان عمل کنی. 📚نهج‌البلاغه حکمت 159 .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....