✍مرحوم اسماعیل دولابی :
🌸صلوات خیلی کارها می کند
ظرف انسان را بزرگ می کند
صلوات به آدم قوت می دهد
👌هم در امر آخرت و هم در خوشی و ناخوشی به انسان قوت می دهد و بهجت می آورد و غم را زائل می کند صلوات در راه خدا به انسان خیلی کمک می کند . صلوات هم در بین دعاها برای رفع خستگی و باز شدن نطق و راه افتادن است. هر وقت با خدای خود صحبت می کنی ، اگر دیدی تعطیل شد و نتوانستی حرف بزنی صلوات بفرست ، دوباره نطقت باز می شود .
❁اللَّهمَّصَلِّعَلَىمُحمَّـدٍوآلمُحَمَّد❁
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
🌿افسوس که نان پخته خامان دارند
🍃اسباب تمام،ناتمامان دارند...
🍂آنان که به بندگی نمی ارزیدند
🍁امروز کنیزو و غلامان دارند...
#شیخ بهایی
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
🌷پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله):
خداوند به وسیله او(مهدی موعود) دروغ را بزداید و سختیهای روزگار را برطرف نماید و طوق بردگی(شیاطین) را از گردنهای شما بیرون آورد.
📗بحارالانوار ج۵۱ ص۷۵
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
امام رضا علیه السلام میفرمایند :
مَن سَرَّهُ أن يَنظُرَ إِلَى اللّهِ بِغَيرِ حِجابٍ ويَنظُرَ اللّهُ إِلَيهِ بِغَيرِ حِجابٍ، فَليَتَوَلَّ آلَ مُحَمَّدٍ، وَليَتَبَرَّأ مِن عَدُوِّهِم وليَأتَمَّ بِإِمامِ المُؤمِنينَ مِنهُم؛ فَإِنَّهُ إِذا كانَ يَومُ القِيامَةِ نَظَرَ اللّهُ إِلَيهِ بِغَيرِ حِجابٍ ونَظَرَ إِلَى اللّهِ بِغَيرِ حِجابٍ.
هر كه دوست دارد كه خدا را بىپرده ببيند و خدا نيز بىپرده به او بنگرد، بايد آل محمّد را دوست بدارد و از دشمن آنان بيزارى بجويد، و از امام مؤمنان آنان پيروى كند. در اين صورت، چون روز قيامت شود، خداوند بىپرده به او مىنگرد و او خدا را بىپرده مىبيند.
المحاسن : ج ۱ ص ۱۳۳ ح ۱۶۵
#حدیث_روز
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
مجاهد یک ظواهری
در ابعاد مختلف دارد
پایهۍ اول این صفات
نمــاز اسـت....
بــرادر عزیز!
شما نباید نافِــلِهۍ
شب را ترک کنید
این یک صفایی دارد
"شهید سردار حاج قـاسـم سلیمانی"
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
💠رسول خدا صلي الله علیه وآله فرمودند :
✨شش توصیه را از من قبول کنید تا
من هم بهشت را برای شما ضمانت کنم:
1️⃣ هرگاه سخن گفتید دروغ نگویید
2️⃣ اگر وعدهای دادید برخلاف آن عمل نکنید
3️⃣ اگر امانتی به شما سپرده شد خیانت نکنید
4️⃣ چشمان خود را [از حرام] فرو بندید
5️⃣ پاکدامن باشید
6️⃣ دست و زبان خود را [از حرام] نگه دارید.
📚خصال شیخ صدوق، ج۱،ص۳۲۱
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطمزندگی #پارت92 در حال حرف زدن بودیم که دو پرستار برای چک کردن وضعیت روژینا، وارد اتاق شدند
#درتلاطمزندگی
#پارت93
عمو علیرضا با چشمای اشکی رو به دکتر گفت:
_ آقای دکتر چی شده؟
دکتر با دستمال توی دستش، عرق پیشونیش رو پاک کرد و دستش رو روی شونهی عمو علیرضا گذاشت و گفت:
_ خدا رو شکر به خیر گذشت... یه معجزه بود... یک لحظه دچار ایست کامل قلبی شد، خیلی تلاش کردیم ولی تلاشمون نتیجه نداد.
نمی دونم چه اتفاقی افتاد، وقتی از بیمار کاملأ نا امید شدیم و میخواستیم دستگاهها رو جدا کنیم، یه دفعه برگشت.
راستش باورش برای ما هم سخت بود... یه معجزه بود... خداروشکر...
بعد اشکی رو که از گوشهی چشمش سرازیر شد رو با انگشتش گرفت و با گفتن با اجازهای از ما دور شد.
خدای من روژینا برگشته بود، انگار دنیا رو به من داده بودند. گریه و خندهی همه یکی شده بود. عمل دو ساعت دیگه طول کشید و بالاخره تمام شد.
دکتر از اتاق عمل بیرون اومد و رضایت کاملش رو از عمل اعلام کرد.
_ عملِ سختی بود، ولی خدا رو شکر وضعیت بیمار خوبه و عمل با موفقیت انجام شد. حالا دیگه باید منتظر باشیم تا بهوش بیاد.
بعد راهش رو گرفت و رفت. به دنبالش رفتم و صداش کردم:
_ ببخشید آقای دکتر، اون... اون مشکلاتی که گفتید، پیش نیاومد؟
لبخند زد و گفت:
_ نه خدا رو شکر، واقعأ این عمل سنگین یه معجزه بود و خانم شما تا این لحظه کاملأ خوبه... انشاالله بهوش بیاد ببینیم وضعیتش چه جوری میشه.
کمی خیالم راحت شد ولی هنوزم تا بهوش اومدن روژینا، باید صبر میکردم. یک ساعت بعد روژینا به بخش مراقبتهای ویژه منتقل شد.
از پشت شیشه چشم بهش دوختم. سرش رو بسته بودند و زیر دستگاههایی که به بدنش وصل بود، آرام خوابیده بود.
با هزار زحمت عزیز رو که تازه سُرمَش تموم شده بود راضی کردم که همراه بقیه به خونه برود.
تلفنم زنگ زد... دوستم علی بود. این مدت نتونسته بودم که سر کار برم. خدا خیرش بده، علی خیلی کمکم بود و تمام کارام رو اون انجام میداد.
_ جانم علی...
سلام ممنون...
آره خدا رو شکر، عمل خوب بود.
حالا بعدأ همه رو برات تعریف میکنم.
ببخشید دیگه، تمام زحمتای منم افتاده رو دوش تو...
انشاالله بتونم جبران کنم.
ممنون آقا، زحمت کشیدی...
خداحافظ...
روژینا تحت مراقبت شدید بود و به منم اجازه نمیدادند به بالای سرش برم، برای همین فقط میتونستم بیرون اتاقش بشینم و دعا کنم.
دو روز گذشت. بعضی ساعتها، عزیز و یا بچههای دیگه میآمدند و نیم ساعتی میموندن و میرفتند.
شب دوم، رو به روی اتاق روژینا نشسته بودم. پرستاری از اتاقش بیرون اومد و به طرف بخش پرستاری دوید. تپش قلبم بالا رفت. سراسیمه بلند شدم و پشت شیشهی اتاق ایستادم و به داخل اتاق نگاه کردم.
#بهقلم_لیلارهسپار
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطمزندگی #پارت93 عمو علیرضا با چشمای اشکی رو به دکتر گفت: _ آقای دکتر چی شده؟ دکتر با دس
#درتلاطمزندگی
#پارت94
روژینای من چشمش باز بود. وای خدا رو شکر، چی میدیدم! عشقم برگشته بود. همون جا روی زمین خم شدم و سجده شکر بجا آوردم.
دکتر به همراه دو پرستار، با سرعت داخل شدند و بالای سر روژینا ایستادند. دکتر شروع به معاینه روژینا کرد. نیم ساعتی داخل اتاق بودند که دکتر بیرون اومد.
به طرفش قدم برداشتم:
_ آقای دکتر خوبه؟
لبخندی زد و گفت: خوبِ؟ عالیه خانمت... سالمِ سالم.
با گریه و خنده خدا رو شکر گفتم و از دکتر تشکر کردم. سریع تلفن رو برداشتم و خبر بهوش اومدن روژینا رو به همه دادم. بعد از نیم ساعت اجازه دادند که وارد اتاق بشم.
از زبان روژینا
با دردی که توی سرم احساس کردم، چشمم رو باز کردم. چشمام کمی تار میدید. کمکم دیدِ چشمام بهتر شد. به پرستاری که بالای سرم مشغول چک دستگاهها بود نگاه کردم.
سعی کردم حرف بزنم ولی زبونم خیلی سنگین بود. برای همین فقط تونستم کمترین صدایی که میشد از گلوم در بیاد رو، با هر سختی که بود در بیارم.
_ آ... آ...
صورت پرستار به طرفم چرخید و با چشمای گرد، به من نگاه کرد. سرش رو پایین آورد و به صورتم نزدیک کرد و گفت:
_ خوبی عزیزم... صدام رو میشنوی...
چشمم رو باز و بسته کردم. بلافاصله به طرف بیرون اتاق دوید. هیجان رو میشد کاملأ در صدا و رفتارش دید. چشم چرخوندم و به شیشهی پنجره نگاه انداختم.
سعید پشت پنجره ایستاده بود و با شوق زیاد و چشمای اشکی به من نگاه میکرد.
فکرش رو نمیکردم که دیگه برگردم. لبخندی به صورت مهربانش زدم، که در باز شد و دکتر به همراه پرستار به بالای سرم اومدند.
دکتر از سر تا پام رو معاینه کرد و بعد سؤالهایی برای تست هوشیاریم پرسید که بسختی تونستم حرف بزنم و جوابش رو بدم. نیم ساعتی سؤال کردن و معاینهاش طول کشید و بعد با لبخند به صورتم نگاه کرد و گفت:
_ خدا رو شکر فکر کنم از دست بی قراریهای شوهرت نجات پیدا کردیم.
بعد با خنده به طرف بیرون اتاق رفت. نیم ساعت بعد از بیرون رفتن دکتر و پرستارها، سعید آروم وارد اتاق شد.
لبخند پهنی روی لباش بود و چشم از چشمام بر نمیداشت. کنار تخت نشست و دستم رو توی دستاش گرفت.
_ سلام خانمی... به دنیا خوش آمدی.
لبخندی به چشمای عاشقش زدم و آروم گفتم:
_ سلام...
_ سلام عشقم... سلام عُمرم... نمیدونی برای شنیدن دوبارهی صدات چقدر دعا کردم.
دستم رو به طرف لبش بُرد و بوسهای عمیق بر روی دستم زد.
_ وای روژینا دیگه حق نداری این بلا رو سرم بیاری... دیگه یه لحظه هم نمیخوام از من دور باشی...
با ضربهای که به شیشهی پنجره خورد، سر چرخوندم. صورتِ خندون عزیز و بقیهی خانواده رو از پشت شیشه دیدم. لبخند زدم و آروم دستم رو بالا آوردم.
#بهقلم_لیلارهسپار
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#نیایش_صبحگاهی :
پروردگارا
به ما کمک کن تا بدانیم،
که وقتی پاهایمان خسته است،
می توانیم به رفتن ادامه دهیم ,
به خاطر قدرتی که در دلهایمان نهفته است...
و زمانی که دلهایمان خسته است،
هنوز هم می توانیم پیش برویم ،
به خاطر قدرتی که در ایمانمان نهفته است...
خداوندا
مرا ابزار آرامش قرار بده
و جایی که خشم و تنفر وجود دارد...
اجازه بده من عاشق باشم...
#آمین🍁🍂❣
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....