مهوا
🕋 «خداوندا! توسط ما شوکتشان را در هم شکن...». ✍ شهید #یحیی_سنوار 💌 •|گروه گنجینهٔ مکتوب، بیستوچه
🕋 «خداوندا! تلخی این روزها را به شیرینی فرج بقیةالله و رسیدن به خودت جبران فرما!».
✍ #امام_خمینی (ره)
💌 •|گروه گنجینهٔ مکتوب، بیستوپنجمین نیایش|•
#آوای_دماوند
#معبود_علما
#گروه_گنجینه
#نیایش
#سحر
#مهوا
@kanoon_mahva
🥀 #ملینا، ای دختر کرمانشاهی، ای گُلِ پژمردهٔ باغِ بهشت...
🌬 نامت چون نالهٔ باد در درههای مهتابیات، در گوشِ زمان میپیچد. چشمانت، دو نگینِ خاموش که رازهای درد و امید را در خود داشتند، اکنون در آغوشِ خاک آرام گرفتهاند.
🎶 صدای خندهات، که چون موسیقیِ روحنوازی در کوههای سربهفلککشیده میپیچید، به خاموشی گراییده است. دستهای کوچک و ظریفِ تو، که میتوانست با آنها باغی از امید بسازد، اکنون بیحرکت و بیجان در خاک آرمیده است.
🕊 ملینا، تو نمادِ آرزوهای بر باد رفته،
نمادِ بیعدالتی و دردِ فراوان.
تو گویی قصیدهای از غم و اندوهی،
که در لابهٔ تاروپودِ هستی تنیده شده است.
🤍 روحِ پاکت شاد و در آرامش باد.
نامت در قلبهایمان جاودانه خواهد ماند،
تا زمانی که این درد و غم در وجودمان جریان دارد.
🖊 به قلم حنانه کمالی
🎨 اثری از #حسن_روحالامین
✍ •|گروه نویسندگی مهوا|•
#گروه_نویسندگی
#ملینا_اسدی
#مهوا
@kanoon_mahva
🪞 ای برادران عزیز و گرامیم -که خدای شما را در طاعت خود موفق بدارد- آگاه باشید! متوجه و هشیار باشید که ما در قُرقگاه داخل شدهایم و همانگونه که در زمینهای حرم باید از محرمات اجتناب نمود و ارتکاب یک سلسله اعمالی که در حرم جرم نیست در آنجا جرم محسوب میشود، در این ماهها هم که قرقگاه زمانی محسوب میشود چنین است و باید با هشیاری و مواظبت در آن وارد شد، و به همان نحو که در قرقگاه مکانی که حرم است، انسان به کعبه نزدیک میشود، در این ماهها هم که قرقگاه زمانی است، انسان به مقام قرب خداوند میرسد. پس چقدر نعمتهای پروردگار بر ما بزرگ و تمام است؟!
📖 برگرفته از «دستورات آیتالله حاج سیدعلی #قاضی در ماههای رجب، شعبان و رمضان»| انتشارات مکتب وحی
🌙🛫 #شعبان معروف است به ماه پیامبر (ص)... و شاید از آن روی ارزشی بلند دارد که باند پرواز خوبی را برای اوج گرفتن به ماهی که سرنوشتها را رقم میزند، ایجاد میکند. ورودمان به این باند پرواز و شبهای پرنورش مبارک باد.🌻
📚 •|گروه کتاب مهوا، برش کتاب|•
#گروه_کتاب
#برش_کتاب
#ماه_شعبان
#مهوا
@kanoon_mahva
🔍 ملتزم شوید به مراقبه، چه مراقبهٔ صغری (بازداشتن نفس از آنچه که خداوند بدان راضی نیست) و چه مراقبهٔ کبری (نگاه داشتن دل از آنچه محبوب نمیپسندد.)
🧮 و نیز خود را وادار به محاسبه (حساب کشیدن از نفس) و معاتبه (سرزنش نموندن در صورت لغزش) و معاقبه (تنبیه نمودن نفس در صورت ارتکاب خلاف) به آن چیزی که شایسته و سزاوار است نمایید.
🪞پس به راستی هر کسی که در صدد متذکر شدن به ذکر حق و در مقام خشیت از ذات اقدس حضرت حق متعال بوده باشد، میتواند از راه مراقبه و محاسبه و معاتبه و معاقبه متذکر گردد!
📖 برگرفته از «دستورات آیتالله حاج سیدعلی #قاضی در ماههای رجب، شعبان و رمضان»| انتشارات مکتب وحی
📚 •|گروه کتاب مهوا، برش کتاب|•
#گروه_کتاب
#برش_کتاب
#ماه_شعبان
#مهوا
@kanoon_mahva
مهوا
👤 «شهید #علی_بلورچی» رتبهٔ پنج کنکور، دانشجوی الکترونیک دانشگاه شریف و شاگرد خاص آیتالله حقشناس بود. جوانی که وقتی شهید شد ۲۱ ساله بود! بخشی از مراقبهٔ این شهید عزیز را با هم بخوانیم:
۱. نماز صبح را بیحال خواندم و اصولاً حال نداشتم و خیلی بیحال زیارت عاشورا خواندم.
۲. خواب بر من غلبه کرد.
۳. زیاد به یاد امام زمان -روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء-، نبودم.
۴. الفاظ زائد زیاد به کار بردم.
۵. شهوت شکم داشتم.
۶. خود را بهتر از آنچه هستم به دیگران نمایاندم.
۷. نفس را در رفاه قرار دادم و در مضیقه نبود.
۸. برای غیرخدا کار کردم.
۹. یاد دنیا بودم و وقت را زیاد تلف کردم.
۱۰. خدا را ناظر بر اعمالم ندیدم.
۱۱. کم فکر کردم.
۱۲. به آنچه علم داشتم عمل نکردم.
۱۳. درسم را خوب نخواندم.
۱۴. خیلی صحبت بیخود کردم و همین سبب شد که حالت غفلت از خدا داشته باشم.
۱۵. یاد مرگ و قیامت و روز جزا نبودم.
۱۶. مراقبت از چشم خیلی کم بود.
۱۷. بیوضو خوابیدم.
۱۸. میل زیادی به ریا داشتم و امور را آنگونه جلوه میدادم که حقیقت نداشت تا سببی برای خوشحالی نفس شود.
۱۹. معاشرت با افراد غیرلازم کردم.
۲۰. دقت در اعمال و فکر، قبل از آنها کم بود و یا اصلاً نبود.
۲۱. قرآن کم خواندم.
۲۲. خوف نداشتم. گستاخی داشتم و حیا نداشتم.
۲۳. عبرت از احوالات دنیا نگرفتم.
۲۴. حب دنیا خیلی دارم و حقیقتاً نفس در کنترل شیطان است و نه در کنترل خودم.
۲۵. دقت در نیات وجود نداشت.
۲۶. آمادگی برای مرگ وجود نداشت.
۲۷. چشم آزاد بود و بیهوده به اطراف نگاه میکرد و گاهی به محارم الهی برمیخورد که متاسفانه حتماً بر قلب نیز تأثیر سوء گذاشته است. هنگام غروب خوابیدم که حال و صفای قلب گرفته شد.
۲۸. اگر عنایتی شده بود در اول صبح به واسطهٔ خواب بعد از نماز کم شد.
۲۹. توجه به باطن امور و حضور قلب و توجه به نفس چه هنگام وسوسه و چه غیر آن خیلی کم بود، لذا در دام شیطان افتادم و علیالخصوص در دامهایش حب دنیا بود که شدیداً متأثر شدم. آنگونه که در نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و اوقات ما بین اینها تماماً ذهنم مشغول به دنیا بود. لذا از خداوند نجات خود را خواهانیم که ای مولای ما خودت به فریاد ما برس و شیطان و حب دینا را از ما بگیر.
۳۰. احساس نمودم که تا چه حد زیادی بین من و رب حق حجاب وجود دارد.
📝 دلنوشت: اینها رو که میخوندم با خودم فکر کردم اینها، همهاش اتفاقایی هست که توی زندگی من میافته و خیلی بیتفاوت از کنارشون رد میشم!
«هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچهایم»
🔗 این میزان دقت در محاسبه، برای یک جوان ۲۱ ساله، بسیار شگفتآور است و خواندنی! برای انجام لیست کامل اعمال مراقبهٔ این شهید عزیز در ماه مبارک #شعبان، از اینجا اقدام کنید.
💌 •|گروه گنجینهٔ مکتوب، زندگینامه|•
#گروه_گنجینه
#مراقبه_شهدا
#سبکزندگی
#زندگینامه
#ماه_شعبان
#مهوا
@kanoon_mahva
«رویش نور امید»
🌙 در آن شبِ شعبان، هنگامی که ماه، نقرهفامش را بر دوش میکشید، گویی هستی به رقص درآمده بود. نجواهایی در فضا میپیچید، نویدبخشِ رویشِ نوری دیگر. در خانهٔ علی و فاطمه، با فرشتههایی که بر فرازِ آن سایه گسترده بودند، امید به باروری در دلها نهال بست.
🌌 حسین (علیهالسلام) در آن شب به دنیا آمد، نهادی از نور، تجسمی از کرامت. گویی که خلقت، برای چنین لحظهای آماده شده بود. دستانِ پُر از مهر، نوزاد را در آغوش گرفتند و زمزمههایی از عشق و امید، فضا را پر کرد.
🌠 در آن شب، تمامِ عالم، غرق در شادی بود. ستارگان، همچون چراغهایی فروزان، آسمان را آذینبندی کرده بودند، و نسیمِ خوش، عطرِ گلها را به هر سو میبرد. او، آمده بود تا نورِ امید را در دلِ تاریکِ زمان، روشن کند، و با وجودش، راهِ عدالت را برای همیشه هموار سازد.
✨ میلادِ حسین (علیهالسلام)، میلادی از امید و نوید، از عشق و آرزو. میلادی که در قلبِ تاریخ، جاودانه ماند. رسیدن دوبارهٔ تقویم تاریخ به این روز باسعادت، مبارک قلبهایتان. 🎁
🖊 به قلم حنانه کمالی
✍ •|گروه نویسندگی مهوا|•
#گروه_نویسندگی
#میلاد_امام_حسین
#ماه_شعبان
#مهوا
@kanoon_mahva
🌕 به جستوجوی تو گشتم به عقل و وهم و خیال
به عجز خود همه قائل که «دست ما کوتاه»
چو شب رسد دل مجنون، ز من تو را خواهد
فراق تو شده آغاز گفتوگو با ماه (الهام عباسزاده)
🪑 ویژهبرنامهٔ «آغاز گفتوگو با ماه»
🎊 هشتمین نشست خانگی هیئت صاحبالزمان (عج) به مناسبت سالروز ولادت باسعادت حضرت مهدی عجلاللهتعالی
👤 سخنران: سرکار خانم الهام عباسزاده با موضوع «انسان منتظر، جامعهساز است»
🎙 مداح: سرکار خانم ابوفاضلی
🗓 چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴| ساعت ۱۵ الی ۱۷| مکان تهرانپارس
💌 برای دریافت نشانی دقیق مراسم به شناسهٔ زیر پیام دهید: @sanazkoliaee
🌷 محفلمان معطر به یاد شهید #ابراهیم_هادی است.
#هیئت_خانگی
#صاحبالزمان
#مهوا
@kanoon_mahva
https://eitaa.com/SahebazamanHeyat
📿 «میشود دیندار خیلی از چیزها را نداشته باشد؛ انگشتر، جای مهر روی پیشانی، محاسن، عبا، عمامه و... اما بدان! دیندار حکماً دین دارد. جوان! اوج دینداری ابوالفضلالعباس میدانی کجا بود؟ ختمِ دینداریاش کنار علقمه بود، جایی که اصلا دست نداشت تا دستش انگشت داشته باشد. اصلش انگشت نداشت تا انگشتش انگشتر عقیق و فیروزه داشته باشد... .»
📗 برشی از کتاب #منِ_او | نوشتهٔ #رضا_امیرخانی
🎉 چهارم #شعبان، سالروز ولادت ماهِ بنیهاشم است؛ کسی که دینداری را در حق امام و برادری را در حق برادر تمام کرد. ولادت حضرت ابالفضل #العباس (علیهالسلام) مبارک باد!
🤲🏻 از صمیم قلبهایمان برای آقای رضا امیرخانی، نویسندهٔ این کتاب دعا میکنیم تا به دستان مولود این روز، بهزودی، سلامت و تندرستی را هدیه بگیرند.
📚 •|گروه کتاب مهوا، برش کتاب|•
#مناسبتی
#گروه_کتاب
#برش_کتاب
#مهوا
@kanoon_mahva
مهوا
«عبای راهنما»
🤝🏻 پیشنماز سلام میدهد و جمعیت به سرعت از سر راه بلند میشوند. پشت دربهای چوبی ضریح به انتظار میایستند، دربها باز میشوند و سیل جمعیت به داخل فضای ضریح سرازیر میشود. برای لحظهای دستهایش از دستهای پدر جدا میشود و مانند برگی که روی آب شناور شده باشد، بیهدف به این طرف و آن طرف هدایت میشود.
👣 پابلندی میکند و امید دارد چهرهی پدر را میان جمعیت تشخیص دهد. پدر اما در جای دیگری نگران است، سرش را پایین آورده و به دنبال پسر کوچکش چشم میچرخاند، اما خبری نیست. انگار که در لحظه آب شده باشد!
📿 جمعیت مشغول ذکر و صلوات هستند، پس به سختی خود را از میان جمعیت جدا میسازد و به جای خلوتتری میرود. دستوپاشکسته با کلمات عراقی سعی میکند سراغ پسرش را از دیگران بگیرد. اما همه اظهار بیاطلاعی میکنند. پس به سمت قسمت گمشدگان حرم میرود. مردی حدوداً سیوچندساله پشت میز نسشته است. اینکه مرد فارسی بلد است، گفتن مشکل را برایش راحتتر میکند. اسم پسر برای چند دقیقه و به طور مستمر در حرم طنینانداز میشود: «محمد حسین هفتساله از ایران به قسمت گمشدگان مراجعه کنید. محمد حسین هفتساله از...» اما خبری نمیشود.
🕌 با ناامیدی به گوشهای از حرم پناه میبرد. مینشیند و دستها را زیر چانه میگذارد. برای لحظهای با خود میاندیشد که نشستن بیفایده است. پس بلند میشود، از صحنی به صحن دیگر و از رواقی به رواق دیگر دنبال جگر گوشهاش میگردد. چشمهایش همه جا را دنبال میکنند؛ اما دریغ از چهرهای آشنا...
🕦 بعد از ساعتها، ضعف پاها و گرسنگی مجابش میکند که به هتل برگردد و موضوع را با همسرش درمیان بگذارد. ملغمهای از احساسات شرمندگی، اضطراب و ترس... سراسر وجودش را میگیرد، با دیدن چرخدستی بامیهفروشی یاد قراری میافتد که سر شب با او بسته. قرار بود در راه برگشت برایش بامیهی عربی بخرد. به سمت چرخ بامیهفروشی میرود و برای آخرین بار سراغش را از او میگیرد، پاسخ منفی مرد مثل تیری در قلبش فرو میرود.
🏨 نمیفهمد چطور خودش را به در هتل میرساند. پشت در اتاق که قرار میگیرد، نفس عمیقی میکشد و در میزند. همسرش در را باز میکند و از سر راحتی لبخند میزند و میگوید:«بیا محمدحسین اینم بابات...!» محمد حسین با موهای خوش رنگش در چهارچوب در ظاهر میشود. مرد زانوهایش ضعف میرود و ناخودآگاه همانجا مینشیند. او را در آغوش میگیرد و مینالد:«کجا بودی بابا...» ناخودآگاه اشک در چشمهایش حلقه میزند و برگونههایش جاری میشود.
❓️زن اما با چشمان پرسشگر همسرش را نگاه میکند و میپرسد: «در مملکت غریب این بچه رو به کی سپردی، نگفتی اگر خدایی نکرده...؟» مرد حالا کاملاً گیج شده است. از جا بلند میشود و میگوید:«بین جمعیت گمش کردم و حالا این جاست.» زن به سمت محمدحسین برمیگردد و میگوید:«اسمش رو نگفت مامان؟» محمدحسین که انگار همه چیز برایش عادی مینماید، میگوید:«اسمش را نگفت، فقط گفت از طرف بابا اومدم که برسونمت خونه، تازه برام بامیه هم خرید.» و با شیطنت به پدرش چشمک میزند.
✨️ مرد در فکر فرو میرود، چه کسی با آنها به کربلا آمده است که حتی آدرس هتل را هم میداند؟ تلاش میکند حدس بزند و اسامی افراد احتمالی را از خاطر میگذراند. اما از آنجا که به هیچکس آدرس را نگفته است، ناکام میماند. مرد کنار محمد حسین مینشیند و میپرسد: «چهرهشو دیدی بابا، چه شکلی بود؟» محمدحسین بدون معطلی میگوید:«خوشگل بود، لباسهاش هم بلند بود، مثل مانتو سفید مامان اما بلندتر.» ناگهان با ذوق نگاه پدر میکند. گویی چیز جدیدی در ذهنش جوانه زده باشد، «راستی دستم نداشت!» پدر چشمهایش را به محمدحسین میدوزد، دستهای کوچکش را در دست میگیرد و میپرسد:«دست نداشت؟» محمد حسین میگوید:«نه، چون بهم گفت من نمیتونم دست هاتو بگیرم؛ اما تو عبامو ول نکن...»
🖊 به قلم اسما مغیثینیا
✍ •|گروه نویسندگی مهوا|•
#مناسبتی
#ولادت_حضرت_عباس
#گروه_نویسندگی
#مهوا
@kanoon_mahva