مهوا
📝 روایت #سوم از حماسهنگار جنگ رمضان؛
از خاوران تا تلآویو
🚙 باید خودم را برسانم. از کاروانهای خودروییِ پرچمبرسینه سبقت میگیرم. چرا آنجا؟ مگر از جادهٔ خاوران چه موشکی برمیخیزد؟ دود همچنان به آسمان میرود، خیابان تخریب شده، مغازههای کسبوکار مخروبه، نگاهها درام و پرسشگر، و دیگر هیچ. اینجا که اثری از پادگان نیست. و من، خیره در چهرههای آرامگرفتهٔ ۸ شهید بسیجی. ناگهان میروم شلمچه؛ آنجا که بسیجیها در شبهای عملیات میزدند به خط اول دشمن. آه از لبخند وداع این گمنامان. اکنون، در محل یکی از ایست بازرسیهای جادهٔ خاوران، همان لحظات برایم تکرار میشود.
انگار دشمن به اشتباه خود پی برده. دیگر مراکز مهم نظامی برایش اولویت اول نیست و قلب جبهه را هدف گرفت؛ مردمی که مثل ایام جنگ بسیجی شدند. اکنون در ذهن نتانیاهو چه میگذرد؟ «نکند این یک دام باشد؟ این تهران با گنبد انسانی دستنیافتنیست.» خیلی دوست دارم به پایتخت این مرد، نتانیاهو، بروم. اما چگونه؟ با کدام پرواز؟
🚀 خودم را به اولین پرواز فرودگاه آلفا میرسانم؛ پرواز موج ۵۳. به چند استوانهٔ نوکتیز رو به تلآویو میرسم. پاسدارهای هوافضا موشکهای بالستیک را سوار بر لانچرها، با گرای «مراکز فرماندهی و کنترل منطقهای و مدیریت جبههٔ داخلیِ رژیم صهیونیستی» تنظیم میکنند. دست به چهرهٔ خشمگین موشک میکشم. «آرام باش، پرندهٔ خوشبختیِ شهید طهرانیمقدم؛ عقاب تیزپرواز حاجیزاده. مرا با خودت ببر.»
🇵🇸 ناگهان پاسدارها از لانچرها فاصله میگیرند. ناخودآگاه باور نیازمندم سوار میشود. موشکها با آتش مهیبی خیز برمیدارند تا خودشان را پس از X دقیقه به تلآویو برسانند. من کجایم؟ اینگونه نفوذ به قلب دشمن را در دوران جنگ از شهید باقری آموخته بودم (بعداً خواهم نوشت). از بالا به زمین خیره میشوم، به انتظار دیدن غزه. خدای من! چرا این فلسطینیها برای بالستیک فتّاح با سرجنگیِ دو تُن به علامت پیروزی دست تکان میدهند؟ دعای خیرشان از آن محلههای مخروبه بدرقهٔ راهمان میشود.
انگار رسیدیم؛ شهری با زخم عمیق، شبیه غزه. باور درونیم از موشک جدا میشود و سپس چند انفجار مهیب در مرکز شهر. میرسم به بلواری که جز خودروهای نظامی و امدادی خبری از مردم نیست؛ درست برعکس جادهٔ خاوران. هنگامی آتشنشانی میرسد که خیلی دیر است. موج ۵۳ از وعدهٔ صادق ۴ با رمز «یا جوادالائمه ادرکنی» به عهد خود وفا کرده؛ انفجار ترکیبیِ ۱۰ موشک هایپرسونیک فتّاح و قدر و پهپادهای انهدامی. خاخامها از پناهگاه بیرون آمده و بیهدف، پشت به مردم، از عواقب موشک میگریزند. موشکهای چندکلاهکه همه را به وحشت انداخته. چه کسی فکر میکرد تلآویو تبدیل به شهر ارواح شود؟
تلآویو، باید برگردم، اما باز هم خواهم آمد.
اِنَّکَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
بله، رسم روزگار اینچنین است.
✍ #نصرتالله_محمودزاده
📕 حماسهنگار و نویسنده کتابهای مهم دفاع مقدس مانند «سفر سرخ»
🔖 پ.ن: با افتخار منتشرکنندهٔ نوشتههای این نویسندهٔ بزرگ دفاع مقدس هستیم.
#آوای_دماوند
#ایران
#مهوا
@kanoon_mahva
5340740605940539136_106831492928097.mp3
زمان:
حجم:
2.8M
#رادیومهوا
🪑 ایپزود دوم: سربازهات رو ببین!
🪧 گپوگفتی با شما که جایتان خالی است.
•|پ.ن: این اپیزود قبلتر ضبط شده است.|•
🎙 گوینده: زینب واگذاری
💻 تدوینگر: زهرا شاباز
📻 •|گروه رادیو مهوا|•
#مهوا
@kanoon_mahva
مهوا
🎨 «هنر به میدان میآید»؛
روایتی از حضور هنرمندان در دوران جنگ ۱۲روزه
در دوازده روز آتش، خون و مقاومت، هنگامی که آسمان شهرهای ایران در شعلههای سرخ میسوخت و صدای آژیرها با تپش قلب مردم یکی میشد، هنرمندان نیز بیقرار به میدان آمدند؛ آمدند تا روایتگر روزهای التهاب باشند، تا نگذارند یاد شهیدان و فریاد مظلومان در هیاهوی جنگ گم شود.
🖼 تهران صحنهای دید که اشک را در چشمها جاری کرد: نقاشیهایی که چهرهٔ شهیدان را بر دیوارهای معابر نشاندند. رهگذران در پیادهروها میایستادند، سر بالا میگرفتند و از همانجا عکس میگرفتند؛ گویی دیوارهای خاموش شهر به زیارتگاهی زنده بدل شده بودند و هر تصویر، نَفَسی تازه به خاطرهها میبخشید.
🎶 اما هنر تنها به رنگ محدود نماند؛ موسیقی نیز به یاری آمد. در شبی که سکوت شهر با صدای فروریختن آجرها شکسته بود، گروهی از جوانان دلیر ساز به دست گرفتند و در میان آوارها «ای ایران» را نواختند. سمفونی برادری در دل خرابهها طنین انداخت؛ صدایی که گویی به گوش تاریخ میگفت: حتی در میانهٔ جنگ، امید میروید و زندگی ادامه دارد. آن چند دقیقه موسیقی، هم زخمی تازه بر دلها بود و هم مرهمی برای همان زخمها.
🇮🇷 و در همان گهگاه، صدای موسیقی معاصر نیز برخاست. «محسن چاوشی» با آهنگ «علاج» ندای بغضهای فروخورده شد. لحن حماسیاش قلبها را به تپش واداشت و در کوچه و خیابان پیچید. به آنان که شیپور جنگ مینواختند و ناگهان از صلح سخن میگفتند، پاسخ داد: «علاج در وطن است.» بسیاری این قطعه را بر ویدئوهای خود گذاشتند و از رنج و خشم خویش سخن گفتند. این آهنگ به ندای نسلی بدل شد که میخواست فریاد بزند: «ما در مسیر آمدنیم.»
اینها همه گواه آن است که در روزهای دشوار، هنر تنها نظارهگر نیست. هنر میتواند سنگر باشد و پرچم، میتواند مرهم باشد و فریاد.
🖊 فاطمه افشارمنش
📰 •|گروه نشریه مهوا|•
#نشریه_مهوا
#آوای_دماوند
#ایران_عزیز
#مهوا
@kanoon_mahva
مهوا
🌷 «لاله کاشتهایم»
بهار جان!
عزیزِ دل!
کجا ماندهای؟
❄️ باید حالا به حوالی دیار ما رسیده باشی.
اصلاً حواست هست بعدِ زمستان نوبت توست؟
دلمان لک زده برای آمدنت به قرآن.
🏴 از حال و روزمان پرسیدی؟
خبر داری تازگی چمدانِ لباسِ مشکیها را از پستو درآوردیم و گذاشتیم دمِ دست؟ نو به نو سیاه روی سیاه پوشیدیم و داغ روی داغ چشیدیم؟ هی عکس تازه قاب کردیم از مردانمان و هی زدیم به دیوار دلمان.
🇮🇷 بهار جانِ جان!
نگویی زنانِ این ولایت کملطفاند. نبین رختِ عید ندوختهایم. پارچهها را گذاشتیم خانهٔ خیاط تا به قوارهٔ ایران، پرچم بدوزد برایمان. به کوچههایمان خاکِ دیوارها و آوارها تلنبار است. خب مجال نمیدادند این موشکهای بیپیر.
🚙 پردهها را کشیدهایم و فرشها را تا زدهایم. آخر خانه را سپردیم به خدا و با اهل و عیال رفتیم به خیابان، پیِ زندگی.
نکند باز بزنند و بروند،
مثل آن ساعتِ زمستان که زدند به شاهرگِ غیرتمان.
نمیدانی پشتمان چه تیری کشید از این درد. به خیال خامشان خیمه را انداختند. هلهله کردند و پایکوبی و فلان و فلان. قبیلهای را یتیم کنی و بعد بنشینی به شادی. نامردی اگر این نیست، پس چیست؟
یتیم شدیم، بهار جان. ما صغیر بودیم. مالمان خوردن نداشت. حرامی اما مرامش بیمرامیست. گاوِ پیشانیسفیدند این قومِ کافرِ شمر و یزید و حرمله.
🧓🏻 بهارِ نازکروانِ من!
شنیده بودی کسی یکشبه پیر شود؟
ما پیر شدیم. گیسوانِ رنگِ شبقِ مادرانمان به سپیدی رفت، بس که خاک را چنگ زدند، گود کردند و لاله کاشتند. فقط صد و شصت و هشت تا به میناب.
باقی بماند.
خستهایم. عرق به پیشانیمان نشسته از رنج. ولی نه گمان کنی زانوی غم بغل میگیریم. نه. ما بلدیم خاکِ دلمان را زیر و رو کنیم. بذر بکاریم. آب دهیم.
🌾 ما باغبانی بلدیم. به بار مینشیند دوباره ایرانمان.
خشت روی خشت هم میگذاریم. خانه میسازیم. با پرِ چادرمان خاکِ سرشانههای هم را میتکانیم. زلفِ بچهها را میبافیم و قصهٔ مردانِ مرد را نُقلِ دیوانِ شاعرانِ عالم میکنیم.
ما بلدیم خودمان را از عزا دربیاوریم.
آه، بهار جان!
تصدقت شوم.
تو فقط زودتر بیا!
🖊 سمانه میرعابدینی
✍ •|گروه نویسندگی مهوا|•
#گروه_نویسندگی
#آوای_دماوند
#ایران_عزیز
#مهوا
@kanoon_mahva
📸 #گزارش_تصویری
«من شنیدم سر عشاق به زانوی شماست
و از آن روز سرم میل بریدن دارد»
🥀 از وقتی شما که رهبرشان بودید، سرتان را به دامان محبوب خود دادید، فرماندهان و سربازانتان هم سرشان میل بریدن کرد و آمدند پیش شما و امروز گلزار شهدا بیش از هر زمان دیگر هم گلزار است هم محل آرام گرفتن شهدا.
🪦 پ.ن: روز چهارم فروردین ماه ۱۴۰۵، گلزار شهدای تهران.
#فرماندهان_شهید
#رهبر_شهید
#گلزار_شهدا
#بهشت_زهرا
#مهوا
@kanoon_mahva
📸 #گزارش_تصویری
🪟 امام حجلههای شهدا، به شهدا پیوست.
و چقدر سخت شده برایمان قدم زدن در گلزار شهدا... .
🪦 پ.ن: روز چهارم فروردین ماه ۱۴۰۵، گلزار شهدای تهران.
#فرماندهان_شهید
#رهبر_شهید
#گلزار_شهدا
#بهشت_زهرا
#مهوا
@kanoon_mahva
📸 #گزارش_تصویری
🪴 به قول یک دوستی، ما مردمی هستیم که وسط جنگ هم گلکاری خیابونها و گلزارشهدامون رو فراموش نمیکنیم. این مردم باذوق و پرامید رو چجوری میشه شکست داد؟
🪷 اینجا هیچوقت بهار، زمستان نمیشود!
🪦 پ.ن: روز چهارم فروردین ماه ۱۴۰۵، گلزار شهدای تهران.
#فرماندهان_شهید
#رهبر_شهید
#گلزار_شهدا
#بهشت_زهرا
#مهوا
@kanoon_mahva