eitaa logo
مهوا
174 دنبال‌کننده
765 عکس
55 ویدیو
4 فایل
•|﷽|• 🌕 مهوا. [ م َهَْ ]: ماه شکفته‌شده، ماه کامل 💌📣 مهوا، قصه‌ی ماه‌‌ِ شهید است و ما روایتگران این قصه‌ایم. «مجموعه‌ی فرهنگی دانشجوییِ مهوا» •|کانون شهدای دانشگاه تهران|• 🔗 صفحات مهوا: https://zil.ink/kanoon_mahva ادمین کانال: @Maahvaadmin
مشاهده در ایتا
دانلود
مهوا
⚖ دیوان بین‌المللی دادگستری هم با وجود اذعان به احتمال وقوع نسل‌کشی و صدور دستورهای موقت، هیچ ابزار جدی برای توقف حملات نداشت. بی‌اعتنایی کامل اسرائیل به تصمیم این دیوان نشان داد که حتی بالاترین مرجع قضایی جهان هم وقتی پای حمایت قدرت‌های بزرگ در میان است، عملاً بی‌اثر می‌شود. این وضعیت مفهوم عدالت و قانون در سطح بین‌المللی را به یک ادعای بی‌پشتوانه تبدیل کرد. 📷 در همین زمان، حمله به امدادگران، خبرنگاران و جلوگیری از ورود کمک‌های انسانی نشان داد که حتی اصول اولیهٔ انسانیت هم زیر پا گذاشته شده است. نهادهای بین‌المللی نتوانستند از مردم بی‌دفاع یا حتی کارکنان خود محافظت کنند. این ماجرا روشن کرد که تکیه بر ساختارهای فعلی برای دست‌یابی به حق و جلوگیری از ظلم راه به جایی نمی‌برد و نیاز به ایجاد راه‌ها و همکاری‌های جدید و عادلانه‌تر احساس می‌شود. 📚 برگرفته از کتاب بازگشت به ۱۹۴۷ | ۲۴ پیام تبیینی پیرامون دستاوردهای دو سالهٔ عملیات طوفان‌الاقصی | نوشتهٔ «محمد ناصربخت» 🇵🇸 •|گروه فلسطین مهوا، بیست‌وسومین کوفیه|• @kanoon_mahva
مهوا
🇮🇷 «ساخت اولین موشک ایران» 👤 «محسن رفیق‌دوست» (وزیر وقت سپاه): خودت می‌بینی که حسن تو چه شرایطی هستیم. از موشک‌های قبلی که فقط یکی مونده. این بار هم فکر نکنم بیشتر از هشت تا بهمون بده. صدام هم می‌بینی که چطوریه. اون‌ور دنیا یک گربه از روی دیوار رد می‌شه می‌گه ایران مقصره و می‌گه من شهرهاش رو بمباران می‌کنم. می‌دونی تو این شرایط هر کدوم از اینا چقدر برامون ارزش دارن؟ 🚀 - می‌دونم حاجی؛ ولی هرچی زودتر مهندسی معکوس رو شروع کنیم، غنیمته. شاید دیگه کسی بهمون موشک نداد. شما هر بار به خاطر هشت تا موشک بلند می‌شی میای این‌جا. اگه این دفعه که اومدی گفت نمی‌دیم چی؟ قذافیه دیگه اخلاقش قابل پیش‌بینی نیست. 🤝🏻 سکوت این بار طولانی‌تر بود. تصمیم سختی بود. خودش قبلاً چند بار به آن فکر کرده بود و به نتیجه نرسیده بود. - خب نظرتون چیه؟ - آخه به این راحتی نمی‌تونم تصمیم بگیرم. من اگه یک موشک بدم به صنعت، تو به من چی می‌دی!؟ حسن آقا بلند خندید:« دست انداختی ما رو حاجی؟» - نه کاملاً جدی می‌گم. حسن آقا خنده‌اش را خورد و قیافه‌اش جدی شد. چند ثانیه‌ای هر کدام در سکوت به جلو خیره شدند و چیزی نگفتند. حسن آقا نیم‌خیز شد و بالاتنه‌اش را رو به حاج محسن برگرداند. کف دستش را گرفت روبه‌روی حاج محسن: «اون وقت قول می‌دم اگه شهید شدم اون دنیا شفاعتتون رو بکنم.» ✨️ حاج محسن جا خورد. به آرامی کف دستش را بالا آورد و چسباند به دست حسن آقا. برق خاصی توی چشم‌های هر دویشان دوید. - قبوله. 📚 برگرفته از کتاب | 📆 به مناسبت سالگرد شهادت پدر موشکی ایران، شهید 💌 •|گروه گنجینهٔ مکتوب مهوا، زندگی‌نامهٔ شهدا|• @kanoon_mahva
مهوا
👤 خط مقدم؛ روایتی خواندنی از تلاش‌های شهید حسن تهرانی‌مقدم 📔 کتاب که تمام شد، انگار دلم لابه‌لای کلماتش جا ماند. چند روزی با «خط مقدم» خودم را مهمان خاطرات حسن تهرانی‌مقدم و همکارانش کرده بودم. 🍂 پاییز ۶۳ همراهشان به سوریه رفتم برای شرکت در دوره‌ی آموزشی راه‌اندازی و پرتاب موشک. همزمان در ایران پابه‌پای «امیر حاجی‌زاده» و گروه موشکی تازه‌تاسیس «حدید» دوندگی کردم. برای پیدا کردن پادگان و سولهٔ مناسب برای انتقال و نگهداری از موشک‌های «اسکادبی» که قرار بود با کلی دنگ‌و‌فنگ از لیبی وارد شود. 🚀 با پرتاب اولین موشک از خاک ایران بعد از هزار سختی و دردسر و فرودش بر سر عراق، ذوق‌زده شدم؛ و هربار که افسران لیبیاییِ سرجهازی موشک‌ها، برای همکاری با ایرانی‌ها و عملیات مجدد پرتاب، بهانه‌ای می‌گرفتند و ادایی تازه برای حسن آقا و تیمش درمی‌آوردند، عصبی می‌شدم. 🛰 زمان آماده‌سازی موشک‌ها و نگهبانی از موضع پرتاب در دل کوه، همراه تهرانی‌مقدم، حاجی‌زاده، نواب، سید مهدی، حیدری جوار، احمد و بقیه، سرمای استخوان‌سوز کرمانشاه را تحمل کردم. 🏫 با چشم‌های «غلامرضا جعفری» راکت‌های رها شده از هواپیماهای عراقی را بر سر پادگان «منتظری» دیدم؛ بعد هم پا‌به‌پایش، مات‌ومبهوت با قدم‌های سست و بی‌جان، طول و عرض پادگان را دویدم تا رفقایش را پیدا کند. رفقایی که حالا نه دست داشتند و نه پا. هرکدام قطعه‌قطعه گوشه‌ای افتاده بودند. 🇱🇾 ماجرای ۱۷ یا ۱۸ روزی که حسن آقا و تیمش، خرابکاری لیبیایی‌ها را در سکو و موشک‌ رفع و رجوع می‌کردند، در چند دقیقه خواندم و حرص خوردم. تمام مدتی که آن‌ها در به در دنبال کلید‌های حساس دزدیده شده می‌گشتند و قطعه‌های به عمد شکسته شده را با هزار زحمت می‌ساختند، در دلم روح تمام خائنان و دشمنان ایران را مورد عنایت قرار دادم. 🕊 هرچند که آخر، با شکستن طلسم پرتاب موشک به دست ایرانی‌ها و اوج گرفتن ققنوس‌وارش، روحم شاد شد و همراه تمام نیروهای حاضر در موضع پرتاب، بغضم شکست و از اعماق قلبم خدا را شکر کردم. 🔖 کتاب که تمام شد، حس عجیبی داشتم؛ به حسن تهرانی‌مقدم و نیروهایش ارادت پیدا کرده بودم و به همهٔ کسانی‌ که ماه‌ها و سال‌ها تلاش کردند و دویدند تا امروز بتوانیم برای دفاع از خودمان انواع و اقسام موشک‌ها را بسازیم؛ سلاحی که سال ۶۳ با هزار ترفند و خواهش، چندتایش را از لیبی گرفته بودیم و هربار برای استفاده‌ از آن‌ها باید منت افسران چاق و لاغرش را می‌کشیدیم بلکه با پرتابش چندروزی عراق را سرجایش بنشانیم. 📝 نویسندهٔ «خط مقدم» در کتاب دیگرش نوشته: «معرفت، محبت می‌آورد.» و من این جمله را با گوشت و پوستم درک کردم؛ وقتی که بعد از خواندن و مرور دو سال از زندگی شهید تهرانی‌مقدم و نیروهایش، ارادت و‌ محبتی در دلم حس کردم که قبلاً کمرنگ بود. 🇮🇷 خواندن دربارهٔ تلاش‌های همراه با توکل و توسل کسانی که در دل سختی‌ها، بی‌وقفه به دنبال راه نجاتی برای وطن و هم‌وطن هستند، دلم را به آینده گرم کرد و بیش از پیش به وجود عمارها و‌ مختارهای این خاک افتخار کردم. 🖊 به قلم حدیث زارعی 📔 کتاب ، نویسنده: ✍ 📚 •|گروه نویسندگی و کتاب مهوا، هفدهمین انارنامه|• @kanoon_mahva
مهوا
🐟 «ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه‌ست!» ☀️ یک موقع‌هایی هیئت بود یا از دانشگاه می‌آمد، شبِ امتحان بود یا یک موقع شرایطی پیش می‌آمد که نماز صبحش قضا می‌شد. مثلا ساعت ۸/۳۰ صبح یک‌دفعه از خواب می‌پرید و می‌خواست نماز بخونه و نمازش هم قضا شده بود، من خیلی اذیتش می‌کردم، دعواش می‌کردم، تذکر بهش می‌دادم، بهش می‌گفتم: «آخه تو خجالت نمی‌کشی؟ الان موقع نماز خوندنه؟ تو از بابات خجالت نمی‌کشی؟ از من خجالت نمی‌کشی؟ از خورشید خجالت بکش، از خورشید که عالم‌تابِ و همه جا رو روشن کرده و نمازت قضا شده، خجالت بکش.» بعد محمدرضا هرموقع که از خواب بیدار می‌شد و نمازش قضا شده بود، بلافاصله وضو می‌گرفت، می‌رفت تو اتاقش و نمازش رو می‌خوند. 🌊 یک بار محمدرضا اومد به من گفت: «مامان یک حرفی می‌خوام بهت بزنم، من اگه از تو خجالت می‌کشیدم که اصلا نماز نمی‌خوندم. تو هم بنده‌ای مثل من، منم یک بنده‌ایم مثل تو، من از خدا خجالت می‌کشم که می‌رم خیلی زود فرمان خدا رو اجرا می‌کنم و ازش هم عذرخواهی می‌کنم.» خب ببینید یعنی چی؟ یعنی همین کلمه‌ای که ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه‌ست. محمدرضا یک خطا کرده، خطاش رو می‌ره سریع در خونهٔ خدا می‌گه: «خدایا منو ببخش» و مطمئن هست که خدا می‌بخشه. 🌻 🎙 حضرت باقر علیه‌السّلام فرمود: اى محمد بن مسلم! آیا باور دارى که بندهٔ مؤمن از گناه خود پشیمان شود و از آن آمرزش خواهد و توبه کند و خداوند توبه‌اش را نپذیرد؟ (یعنی هرگز خداوند این‌گونه نیست که توبه را نپذیرد.) 📆 به مناسبت سالگرد شهادت شهید | برگرفته از دیدار مجازی مهوا با مادر شهید 💌 •|گروه گنجینه مکتوب مهوا، زندگی‌نامهٔ شهدا|• @kanoon_mahva
مهوا
📷 برگزاری چهارمین جلسهٔ آموزشی کلاس نویسندگی خلاق 🔖 امروز ۲۲ آبان ماه ۱۴۰۳ چهارمین جلسهٔ نویسندگی خلاق با تدریس سرکار خانم «زاهده آگاهی»، به‌صورت برخط و مجازی برگزار شد. 📝 جلسهٔ چهارم کارگاه «نویسندگی خلاق»، با هدف آموزش اصول نویسندگی خلاق و پرورش مهارت‌های نوشتاری شرکت‌کنندگان، شروع به برگزاری کرده است. این کارگاه بر پایهٔ تمرین‌های عملی و تعاملی استوار شده و تمرکز اصلی آن بر تخلیهٔ ذهنی، پرورش خلاقیت و ویرایش اولیهٔ نوشته‌ها قرار دارد و استاد محترم در طول هفته با بررسی تمارین مختلف هنرجویان در جهت رشد قلم آن‌ها قدم برمی‌دارد. یکی از تمارین این جلسه تمرین نامه‌نویسی بر اساس تکنیک‌های یادگرفته شده است. ✍ •|گروه نویسندگی مهوا|• @kanoon_mahva
مهوا
مهوا
«من نمی‌بینم!» ❓ من و دخترم محمدرضا رو دوره کرده بودیم و از محمدرضا پرس‌وجو می‌کردیم که کسی رو دوست داری؟ یا نه. کسی زیر سرت هست؟ و از این حرف‌ها می‌زدیم. 🏍 محمدرضا برگشت گفت:« مامان این چیزهایی که ذهن شما رو مشغول می‌کنه، این چیزها در مورد من صدق نمی‌کنه!» گفتم:« یعنی چی؟ یعنی مثلاً تو با موتور می‌ری دانشگاه، مگه چشم‌هات رو می‌بندی؟ یا مگه با اتوبوس می‌ری یا با هر چیز دیگه بالاخره صد تا عروس رو می‌بینی دیگه. یعنی چی من نمی‌بینم.» 🥽 محمدرضا گفت:« مامان من نمی‌بینم!» من بهش گفتم مگه چشم‌بند داری که نمی‌بینی یا مگه چشم‌هات رو می‌بندی که هیچ چیز رو نمی‌بینی؟ بعد دیدم یک دفعه محمدرضا یا یک حالتی ناگهانی جدی شد و گفت:« مامان! و‌اللّه قسم من نمی‌بینم!» این قسم جلاله رو که خورد ما یک ذره به فکر فرورفتیم اما باز ول نکردیم. من گفتم:« یعنی چی؟». 👁 بعد محمدرضا گفت:« مامان! من با این چشم‌هام می‌خوام صورت زیبای مهدی فاطمه (عج) رو ببینم. بعد بیام با این چشم‌هام گناه بکنم؟ باید مراقب چشم‌هام باشم. تا بتونم صورت زیبای امامم رو ببینم!» ❗️ شاید باورتون نشه وقتی محمدرضا این حرف از دهانش خارج شد، اصلاً من این‌قدر حالم منقلب شد، دخترم این‌قدر حالش منقلب شد که اصلاً بحث رو رها کردیم. من پاشدم رفتم توی آشپزخونه و دخترم پاشد رفت توی اتاق. بعد محمدرضا گفت:« مامان چی شد؟» گفتم:« محمدرضا تو چی گفتی؟ چه حرفی رو زدی!» 🕊 ببینید یک جوان بیست‌ساله که این‌طوری از چشمانش مراقبت بکند و به واللّه قسم بخورد که من این‌هایی رو که ذهن تو رو مشغول می‌کنه نمی‌بینم، این جوان لایق این هست که بره سوریه و شهید بشه. 💡 پیامبر اسلام صلی‌الله‌علیه‌‌وآله‌وسلم :« چشم‌هایتان را (از نامحرم) بپوشانید تا عجایب و شگفتی‌ها را ببینید.» 🎙 برگرفته از دیدار گروه مهوا با مادر شهید 💌 •|گروه گنجینهٔ مکتوب مهوا، زندگی‌نامهٔ شهدا|• @kanoon_mahva
📖 بر اساس آیهٔ مبارکهٔ ۱۵۶ سورهٔ بقره: «إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَهٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ» آن‌ها که هرگاه مصیبتی به آن‌ها رسد صبوری کنند و گویند ما از آن خداییم و به سوی او بازمی‌گردیم. 🤍 صبر را سرلوحهٔ خود قرار دهید و مطمئن باشد که هر کسی از این دنیا خواهد رفت و تنها کسی که باقی می‌ماند خداوند متعال است. اگر دلتان گرفت یاد عاشورا کنید و مطمئن باشید غم شما از غم ام‌الصائب خانوم زینب کبری (سلام‌الله‌علیها) کوچک‌تر است. روضهٔ اباعبدلله و خانوم زینب کبری فراموش نشود و حقیقتا مطمئن باشید که تنها با یاد خداست که دل‌ها آرام می‌گیرد. 🎙 قال الحسین (علیه‌السلام): «إن كانَ دينُ محمدٍ لمْ يَستقِمْ إلّا بقتلي فيا سيوفُ خُذيني»؛ اگر دین محمد تداوم نمی‌یابد مگر با کشته شدن من، پس ای شمشیر‌ها مرا در برگیرید. 🕊 «بال‌هایم هوس با تو پریدن دارد بوسه بر خاک قدم‌های تو چیدن دارد من شنیدم سر عشاق به زانوی شماست و از آن روز سرم میل بریدن دارد...» 📝 به‌قلم و دستخط شهید 💌 •|گروه گنجینهٔ مکتوب مهوا، وصیت‌نامهٔ شهدا|• @kanoon_mahva