#کتابخونی
#خاکهای_نرم_کوشک
زندگینامه شهیدعبدالحسین برونسی
میوه برای همه
#قسمت_هشتاد_و_یک
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
بلند شین، نمازه.»
بلند شدم و پلک هام را مالیدم چند لحظه ای طول کشید تا چشم هام باز شد به صورتش نگاه کردم.معلوم بود که مثل هر شب نماز با حالی خوانده است.
سید کاظم حسینی
گاهی جلسات گردان خیلی طول می کشید. یک بار که بنا شد چند دقیقه ای استراحت کنیم یکی از بچه ها گفت: «آقا تدارکات بره یک چیزی بیاره تا بخوریم ما که خیلی ضعف کردیم.»
بعد از این که به توافق رسیدند قرار شد یکی از بچه های تدارکات ترتیب کار را بدهد.
رفت و زود برگشت. درست یادم نیست هندوانه آورد یا میوه ی دیگری، قبل از این که بچه ها بخواهند مشغول خوردن بشوند، حاجی به حرف آمد و گفت:« برای تمام کادر گردان این رو گرفتی یا نه؟» "۱".
او که میوه آورده بود با چشم های گرد شده اش جواب داد نه حاج آقا این جوری که خرجمون زیاد می شه.»
اخم هاش را کشید به هم و گفت :«مگه فرق ما با بقیه چیه؟»
پاورقی
۱ - هنوز نیروی بسیجی تحویل نگرفته بودیم و پرسنل در حد همان کادر گردان بود که حدوداً سی ،سی و پنج نفر می شدیم.
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
🌷@kanoon_misagh
🌷@kanoonnews
850.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠″لحظه به لحظه
کار ما، نیت ما، گفتار ما را
شهدا ناظر هستند.″
#شهیداحمدکاظمی:
«اول که از شهدا غافل نشوید
شهدا حقیقتا در جمع ما هستند
اصلا شک نکنید...
[#سالروزشهادتشهیداحمدکاظمی]
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
╭┅─────────┅╮
@kanoon_misagh
@kanoonnews
╰┅─────────┅╯
. 🕊 تلاوت آیات #قرآن_ڪریم ؛
💠 ۩ بــِہ نـیّـت
#شهید_مسلم_خیزاب
#صفــ۸۴ـفحه 📚
🍀|شبتون شهدایی
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄
╭┅─────────┅╮
@kanoon_misagh
@kanoonnews
╰┅─────────┅╯
❤️#مشق_شهادت
🔷معنی #ایمان را باید در سختیها دریافت و من مفهوم #زندگی را در #دفاع_از_اسلام فهمیدم.
#سردار_شهید_اسماعیل_دقایقی
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
╭┅─────────┅╮
@kanoon_misagh
@kanoonnews
╰┅─────────┅╯
#کتابخونی
#خاکهای_نرم_کوشک
زندگینامه شهیدعبدالحسین برونسی
پرستیژ فرماندهی
#قسمت_هشتاد_و_دو
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
جوابی نشنید. ادامه داد: «ما این جا نشستیم و داریم رو نقشه و کاغذ کار تئوری می کنیم؛ اونا هستن که فردا باید انرژی رو مصرف کنن و برن تو دل دشمن»
حرف های دیگری هم زد که درست یادم نمانده ولی خوب خاطرم هست که تا آن میوه را برای همه ی کادر گردان نگرفتند، لب به اش نزد " 1 ".
سید کاظم حسینی
علاقه ی خاصی هم نسبت به حضرت فاطمه ی زهرا (سلام الله علیها) داشت هم نسبت به سادات و فرزندان ایشان، عجیب هم احترام هر سیدی را نگه می داشت.
پاورقی
۱- همیشه همین طور بود و دیگران را بر خودش مقدم می داشت مثلاً یک بار براش پتوی نو آوردند، قبول نکرد. آنها را داد به بسیجی ها و خودش از پتوهای کهنه و رنگ و رو رفته استفاده کرد درست مثل لباس های رزمش که معمولا دست دوم بودند.
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
🌷@kanoon_misagh
🌷@kanoonnews
💠مصطفی میگفت: " این زندگی یه زندگیه و اون چیزی که ما بهش فکر میکنیم و عشقش رو داریم یه چیز دیگه است.
ما زن و بچه رو دوست داریم ، رفقا رو دوست داریم ، ولی عشق به خدا وا امام زمان( عج ) یه چیز فراتر از زندگی مادیه!
واقعا هم همینطور بود...
از وقتی که یادم هست دغدغه شهادت داشت و فکرش همیشه شهدا بود.
من شهدا را خیلی نمیشناختم، اما مصطفی تا جایی که میتوانست به دیگران معرفیشان میکرد. چون دغدغه شهدا را داشت و زندگینامه ی شان را میخواند و دنبال آنها میرفت.
برای همین چیز ها بود که میگفت: "اگه کسی یه روز به فکر شهادت نبود باید خودش رو تنبیه کنه!"
راوی دوست شهید
#شهیدمصطفیصدرزاده
#شهید_سجاد_عفتی
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
╭┅─────────┅╮
@kanoon_misagh
@kanoonnews
╰┅─────────┅╯
. 🕊 تلاوت آیات #قرآن_ڪریم ؛
💠 ۩ بــِہ نـیّـت
#شهید_بهنام_محمدی
#صفــ۸۵ـفحه 📚
🍀|شبتون شهدایی
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
╭┅─────────┅╮
@kanoon_misagh
@kanoonnews
╰┅─────────┅╯
❤️#مشق_شهادت
🔷در جواب مادر که پرسیده بود:
عباس جان چرا تو انقدر دست به سینه ای؟
گفته بود: نوکر امام حسین(ع) باید دست به سینه باشه.
اعتقاد داشت اگر می خواهیم اسلام را تبلیغ کنیم باید از راه قلب ها وارد شویم.
_برادر شهید
#شهید_عباس_آسمیه
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
╭┅─────────┅╮
@kanoon_misagh
@kanoonnews
╰┅─────────┅╯
#کتابخونی
#خاکهای_نرم_کوشک
زندگینامه شهیدعبدالحسین برونسی
خاک های نرم کوشک و یادگار برونسی
#قسمت_هشتاد_و_سه
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
یادم نمی آید تو سنگر،چادر، خانه یا جای دیگری با هم رفته باشیم و او زودتر از من وارد شده باشد. حتی سعی می کرد جلوتر از من قدم برندارد.
یک باربا هم می خواستیم برویم تو یک جلسه، پشت در اتاق که رسیدیم طبق معمول مرا فرستاد جلو و گفت «بفرما.»
نرفتم تو به اش گفتم:«اول شما برو»
لبخندی زد و گفت:«تو که می دونی من جلوتر از سید جایی وارد نمی شم.»
به اعتراض گفتم: «حاج آقا این جا دیگه خوبیت نداره که من اول برم!»
«برای چی؟»
«ناسلامتی شما فرمانده هستی این جا هم که جبهه هست و بالاخره باید ابهت و پرستیژفرماندهی حفظ بشه.»
مکثی کردم و زود ادامه دادم:« این که من جلوتربرم، پرستیژ شما رو پایین می آره.»
خندید و به کنایه گفت:« اون پرستیژی که می خواد با بی احترامی به سادات باشه، می خوام اصلاً نباشه!»
سید کاظم حسینی
فرمانده ی کل سپاه آمده بودمنطقه ی ما، قبل از عملیات رمضان،
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
🌷@kanoon_misagh
🌷@kanoonnews