#کتابخونی
#خاکهای_نرم_کوشک
زندگینامه شهیدعبدالحسین برونسی
تربیت صحیح
#قسمت_صد_و_چهل_نه
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
با آن چهره ی مظلومانه و متواضعانه اش عجیب تو دل آدم جا باز می کرد آن روز مرا تا نزدیک پل «هفت دهانه» برد و از آن جا هم راه را دقیق نشانم داد و من به خلاف میلم ازش جدا شدم
یادم هست آن قدر شیفته اش شده بودم که تو اولین فرصت رفتم سراغ گردان عبدالله، به هزار این در و آن در زدن، کارها را ردیف کردم که محل خدمتم همان جا بشود.
ابوالحسن برونسی
آخر بهار بود سال هزار و سیصد و شصت و سه.درست همان روزی که امتحان های خرداد ماه تمام شد پدرم از جبهه زنگ زد،مادرم رفت خانه ی همسایه و باهاش صحبت کرد. وقتی برگشت با خنده گفت:«حسن آقا بلندشو وسایلت رو جمع و جور کن که فردا می آن دنبالت.»
«دنبال من؟ برای چی؟»
برای همون چیزی که دوست داشتی.
یکھو یاد قولی افتادم که پدرم داده بود علاقه ی زیادی داشت مرا ببردجبهه، با خوشحالی گفتم:«جبهه؟!»
«بله پسرم فردا آقای حسینی ۱ میآن، بابات گفت رخت و لباسهات رو ببندی و آماده باشی.»
پاورقی
۱ - سید کاظم حسینی که قبلتر از آن، یک پایش را هدیه کرده بود به اسلام و اکنون هم مشغول خدمت میباشد.
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
🌷@kanoon_misagh
🌷@kanoonnews
💠پارسال شب قدر از حرم امام
راحل دست به دعا بودی؛
امسال از بهشت...
#شهید_سید_ابراهیم_رئیسی
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
╭┅─────────┅╮
@kanoon_misagh
@kanoonnews
╰┅─────────┅╯
. 🕊 تلاوت آیات #قرآن_ڪریم ؛
💠 ۩ بــِہ نـیّـت
#شهید_محمد_کوشکی_نژاد
#صفـ۱۵۴ـفحه 📚
🍀|شبتون شهدایی
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
╭┅─────────┅╮
@kanoon_misagh
@kanoonnews
╰┅─────────┅╯
هدایت شده از راه علی | شهید علی خلیلی
16.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 شبِ آخر...!😭
۲ فروردین سال ۱۳۹۳ هست،
یک شب قبل از شهادت،
علی آقا چه درخواستی داشت ...!
📌 #شهید_علی_خلیلی | #راه_علی | #شهید_غیرت
💫 صفحه مجازی راه علی
🌐 @alikhalili_shahid
❤️#مشق_شهادت
🔷بزرگترین توطئـه ی دشــمن در جنــگ نــرم مقابلـه با فرهنـگ شـــهادت است...
کسانی که به نوعی با اصل امربه معروف مخالفت میکنند،
چه بداند چه نداند،با حرکت حسین بن علی مخالفت کرده است.
#شهید_علی_خلیلی
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
╭┅─────────┅╮
@kanoon_misagh
@kanoonnews
╰┅─────────┅╯
#کتابخونی
#خاکهای_نرم_کوشک
زندگینامه شهیدعبدالحسین برونسی
تربیت صحیح
#قسمت_صد_و_پنجاه
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
ناراحتی ام از همین جا شروع شد. آن وقتها ،یازده، دوازده سال بیشتر نداشتم دوست داشتم جبهه هم اگر می خواهم بروم همراه عمویم بروم همین را هم به مادرم گفتم،گفت: «قرار شد دیگه بهانه گیری نکنی.»
احساس دلتنگی بدجوری آمد سراغم،خانه ی عمو همان نزدیکی بود شب که آمدخبر بگیرد، زدم زیر گریه و جریان را براش تعریف کردم آخرش گفتم :«من دوست دارم یا با بابام برم جبهه یا با خودت»
دستی به سرم کشید و گفت:«من الان نمیتونم برم جبهه»
ساکت شد. من همین طور گریه می کردم باز به حرف آمد و گفت: «حالا نمی خو اد این قدر گریه کنی دیگه، فردا صبح خودم می آم این جا که به آقای حسینی بگم تو رو نبره.»
به این هم قانع نشدم گفتم :«ولی من به جبهه هم می خوام برم.» خندید و گفت:«خیلی خب حالا یه کاری می کنم»
خداحافظی کرد و رفت، صبح زود دوباره آمد، وقتی آقای حسینی پیداش شدخودش رفت سراغش، باهاش صحبت کرد و جریان را به اش گفت، آقای حسینی طبع شوخی داشت یکراست آمد سروقت من، تو چشمهام نگاه کرد. بلندو با خنده گفت:«نمی خوای بیای جبهه؟!»
نگاهم را از نگاهش گرفتم آهسته گفتم: «نه»
یکهو گفت: «به!»
دست گذاشت بالای شانه ام ادامه داد:«به همین سادگی؟ مرد حسابی بابات پدر ما رو در می آره اون منتظره کهامروز تو رو ببینه زود برو لباس بپوش بیا.»
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
🌷@kanoon_misagh
🌷@kanoonnews
شهید"اسماعیل صادقی":خدايا اين آخرين وصيتنامه ام باشد...
بخشی از وصیت نامه شهید اسماعیل صادقی :
خدايا تو می دانی در وجودم چه می گذرد خدايا تو می دانی دارم منفجر مي شوم. ديگر نمي توانم پرواز ياران به سوي تو را ببينم و خود در اين پرواز شريك نباشم .
خدايا التماس میکنم ديگر خجالت می كشم به شهر برگردم وجلو خانواده شهدا ومفقودين و اسرا و مجروحين ومعلولين سرم را بلند كنم .
خدايا احساس مي كنم اين بار عاشق شده باشم. تا به حال شايد عاشق خوبی نبوده ام، ولي خوب شدم خودت كمكم كن خدايا من عاشقم .
من درونم شعله ور از عشق توست، كمكم كن تا زنده هستم در جبهه بمانم و به پشت جبهه برنگردم.
خدايا اين سومين وصيتنامه ام است كه دارم مي نويسم . خجالت مي كشم از شهدا. طوری نشود كه باز مجدداً ناگزير بشوم وصيتنامه ای بنويسم.خدايا اين آخرين وصيتنامه ام باشد.
#شهید_اسماعیل_صادقی
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
╭┅─────────┅╮
@kanoon_misagh
@kanoonnews
╰┅─────────┅╯
. 🕊 تلاوت آیات #قرآن_ڪریم ؛
💠 ۩ بــِہ نـیّـت
#شهید_امیر_سیاوشی
#صفـ۱۵۵ـفحه 📚
🍀|شبتون شهدایی
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
╭┅─────────┅╮
@kanoon_misagh
@kanoonnews
╰┅─────────┅╯
❤️#مشق_شهادت
🔷یک بار پرسیدم از چیزی ناراحتی؟ چرا انقدر گرفته ای ؟
گفت :خیلی از وضعیت حجاب خانم ها ناراحتم
وقتی آدم توی کوچه راه میره، نمی تونه سرش رو بالا بگیره.
بعد گفت :یه نگاه حرام آدم رو خیلی عقب میندازه
#شهید_هادی_ذوالفقاری
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
╭┅─────────┅╮
@kanoon_misagh
@kanoonnews
╰┅─────────┅╯
#کتابخونی
#خاکهای_نرم_کوشک
زندگینامه شهیدعبدالحسین برونسی
تربیت صحیح
#قسمت_صد_و_پنجاه_و_یک
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
اصرار عموم فایده ای نداشت.حتی مادرم مداخله کردکه اگر بشود بعداً بروم، ولی آقای حسینی پا تو یک کفش کرده بود که مرا ببرد.آخر هم حریفش نشدیم گفت:«اگه می خوای بیای جبهه ،باید مرد بشی و دیگه این حرف های بچه گانه رو کنار بگذاری؛زودحاضر شو که بریم.»
آن موقع ساک نداشتم.لباسها و بند و بساط دیگر را تو یک بقچه ی سفیدبستم با مادر وبقیه خداحافظی کردم.نشستم ترک موتور،آقای حسینی گازش را گرفت و یکراست رفت فرودگاه، وقتی دیدم با موتورش دارد می آید،پیش خودم فکر کردم حتماً می خواهد موتور را هم ببردجبهه،
ولی تو فرودگاه موتور را سپرد به یکی از نگهبان های آن جا و گفت:«من الان بر می گردم.»
گوشه ی پیراهنش را کشیدم و گفتم:«مگه شمانمی خوای بیای؟!»
گفت:«نه، من تو را می سپرم به یکی از بچه ها که إنشاء الله با اون بری»
وقتی دیدهول کردم زودگفت:«از دوست های باباته،تو رو می بره پیش حاج آقا.»
مرا سپرد دست او ،چند تا سفارش قرص و محکم به اش کرد و خودش برگشت. باهاش رفتم تو محوطه ی فرودگاه،
چند تا هواپیما آن جا بود پله های یکیشان باز شده بود و چند تا نظامی داشتند سوار می شدند.ما هم رفتیم آنجا، یک سرهنگ خلبان پای پله ها ایستاده بود. هر کی را که می خواست سوار شود، دقیق بازرسی می کرد، نوبت من شد، اولش گفت: «کارت شناسایی.»
رفیق پدرم پشت سرم بود برگشتم به اش نگاه کردم گفت:«کارت شناسایی که حتماً نداری، شناسنامه بده.»بقچه ام را نشانش دادم و به ناراحتی گفتم:« من غیر از این هیچی ندارم!»
سرهنگ گفت:«با این حساب شما باید برگردی و بری خونه ات.»
رفیق بابام دستپاچه گفت:«این پدرش تو جبهه است، آقای برونسی...»
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
🌷@kanoon_misagh
🌷@kanoonnews