eitaa logo
کانون میثاق با افلاکیان
326 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
706 ویدیو
25 فایل
کانال " کانون میثاق با افلاکیان" دانشگاه فردوسی مشهد ●یاد، افتخارات و عزت شهدا را همه باید نصب‌العین خودشان قرار بدهند؛ نگذارید فراموش بشود 📩 راه ارتباطی : @misagh_um 📍آدرس تلگرام: https://t.me/kanoom_misagh
مشاهده در ایتا
دانلود
زندگینامه شهیدعبدالحسین برونسی تربیت صحیح 🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹 ناراحتی ام از همین جا شروع شد. آن وقتها ،یازده، دوازده سال بیشتر نداشتم دوست داشتم جبهه هم اگر می خواهم بروم همراه عمویم بروم همین را هم به مادرم گفتم،گفت: «قرار شد دیگه بهانه گیری نکنی.» احساس دلتنگی بدجوری آمد سراغم،خانه ی عمو همان نزدیکی بود شب که آمدخبر بگیرد، زدم زیر گریه و جریان را براش تعریف کردم آخرش گفتم :«من دوست دارم یا با بابام برم جبهه یا با خودت» دستی به سرم کشید و گفت:«من الان نمیتونم برم جبهه» ساکت شد. من همین طور گریه می کردم باز به حرف آمد و گفت: «حالا نمی خو اد این قدر گریه کنی دیگه، فردا صبح خودم می آم این جا که به آقای حسینی بگم تو رو نبره.» به این هم قانع نشدم گفتم :«ولی من به جبهه هم می خوام برم.» خندید و گفت:«خیلی خب حالا یه کاری می کنم» خداحافظی کرد و رفت، صبح زود دوباره آمد، وقتی آقای حسینی پیداش شدخودش رفت سراغش، باهاش صحبت کرد و جریان را به اش گفت، آقای حسینی طبع شوخی داشت یکراست آمد سروقت من، تو چشمهام نگاه کرد. بلندو با خنده گفت:«نمی خوای بیای جبهه؟!» نگاهم را از نگاهش گرفتم آهسته گفتم: «نه» یکهو گفت: «به!» دست گذاشت بالای شانه ام ادامه داد:«به همین سادگی؟ مرد حسابی بابات پدر ما رو در می آره اون منتظره کهامروز تو رو ببینه زود برو لباس بپوش بیا.» 🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🌷@kanoon_misagh 🌷@kanoonnews
شهید"اسماعیل صادقی":خدايا اين آخرين وصيتنامه ام باشد... بخشی از وصیت نامه شهید اسماعیل صادقی : خدايا تو می دانی در وجودم چه می گذرد خدايا تو می دانی دارم منفجر مي شوم. ديگر نمي توانم پرواز ياران به سوي تو را ببينم و خود در اين پرواز شريك نباشم . خدايا التماس میکنم ديگر خجالت می كشم به شهر برگردم وجلو خانواده شهدا ومفقودين و اسرا و مجروحين ومعلولين سرم را بلند كنم . خدايا احساس مي كنم اين بار عاشق شده باشم. تا به حال شايد عاشق خوبی نبوده ام، ولي خوب شدم خودت كمكم كن خدايا من عاشقم . من درونم شعله ور از عشق توست، كمكم كن تا زنده هستم در جبهه بمانم و به پشت جبهه برنگردم. خدايا اين سومين وصيتنامه ام است كه دارم مي نويسم . خجالت مي كشم از شهدا. طوری نشود كه باز مجدداً ناگزير بشوم وصيتنامه ای بنويسم.خدايا اين آخرين وصيتنامه ام باشد. ‌‎‌┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ╭┅─────────┅╮ @kanoon_misagh @kanoonnews ╰┅─────────┅╯
. 🕊 تلاوت آیات‌ ؛ 💠 ۩ بــِہ نـیّـت‌ 📚 🍀|شبتون شهدایی ‌‎‌┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ╭┅─────────┅╮ @kanoon_misagh @kanoonnews ╰┅─────────┅╯
❤️ 🔷یک بار پرسیدم از چیزی ناراحتی؟ چرا انقدر گرفته ای ؟ گفت :خیلی از وضعیت حجاب خانم ها ناراحتم وقتی آدم توی کوچه راه میره، نمی تونه سرش رو بالا بگیره. بعد گفت :یه نگاه حرام آدم رو خیلی عقب میندازه ‌‎‌┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ╭┅─────────┅╮ @kanoon_misagh @kanoonnews ╰┅─────────┅╯
زندگینامه شهیدعبدالحسین برونسی تربیت صحیح 🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹 اصرار عموم فایده ای نداشت.حتی مادرم مداخله کردکه اگر بشود بعداً بروم، ولی آقای حسینی پا تو یک کفش کرده بود که مرا ببرد.آخر هم حریفش نشدیم گفت:«اگه می خوای بیای جبهه ،باید مرد بشی و دیگه این حرف های بچه گانه رو کنار بگذاری؛زودحاضر شو که بریم.» آن موقع ساک نداشتم.لباسها و بند و بساط دیگر را تو یک بقچه ی سفیدبستم با مادر وبقیه خداحافظی کردم.نشستم ترک موتور،آقای حسینی گازش را گرفت و یکراست رفت فرودگاه، وقتی دیدم با موتورش دارد می آید،پیش خودم فکر کردم حتماً می خواهد موتور را هم ببردجبهه، ولی تو فرودگاه موتور را سپرد به یکی از نگهبان های آن جا و گفت:«من الان بر می گردم.» گوشه ی پیراهنش را کشیدم و گفتم:«مگه شمانمی خوای بیای؟!» گفت:«نه، من تو را می سپرم به یکی از بچه ها که إنشاء الله با اون بری» وقتی دیدهول کردم زودگفت:«از دوست های باباته،تو رو می بره پیش حاج آقا.» مرا سپرد دست او ،چند تا سفارش قرص و محکم به اش کرد و خودش برگشت. باهاش رفتم تو محوطه ی فرودگاه، چند تا هواپیما آن جا بود پله های یکیشان باز شده بود و چند تا نظامی داشتند سوار می شدند.ما هم رفتیم آنجا، یک سرهنگ خلبان پای پله ها ایستاده بود. هر کی را که می خواست سوار شود، دقیق بازرسی می کرد، نوبت من شد، اولش گفت: «کارت شناسایی.» رفیق پدرم پشت سرم بود برگشتم به اش نگاه کردم گفت:«کارت شناسایی که حتماً نداری، شناسنامه بده.»بقچه ام را نشانش دادم و به ناراحتی گفتم:« من غیر از این هیچی ندارم!» سرهنگ گفت:«با این حساب شما باید برگردی و بری خونه ات.» رفیق بابام دستپاچه گفت:«این پدرش تو جبهه است، آقای برونسی...» 🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹 🌷@kanoon_misagh 🌷@kanoonnews
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠قرآن آورد و قسم داد که من رو فرمانده نکنید... رفتار شگفت‌انگیز شهید صادقی بعد از شهادت مهدی‌ زین‌الدین... ‌‎‌┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ╭┅─────────┅╮ @kanoon_misagh @kanoonnews ╰┅─────────┅╯
✨ مسابقه عیدانه‌ی یک برگ خاطره ✨ ⁉️ | شده با یه قسمت از خاطرات یک شهید ارتباط دلی خاصی گرفته باشی؟ حالت باهاش خوب شده باشه و فکر کنی بهتره آدمای بیشتری از اون ماجرا با خبر باشن؟؟ 🎁 | به سه نفر اولی که از دیدگاه مخاطبین بهترین عکس و خاطره رو ارسال کردند یادگاری ای تقدیم خواهد شد.  🎉 📅 | مهلت ارسال آثار : 12 فروردین ماه 🖇 | برای شرکت در مسابقه؛ با ادمین پشتیبانی کانال ( @Misagh_um ) در ارتباط باشید. ‌‎‌┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ╭┅─────────┅╮      @kanoon_misagh      @kanoonnews ╰┅─────────┅╯
❤️ 🔷گفته بودند: ماراهدایت کن، درسی به مابده.. آیت الله بهاءالدینی فرموده بودند: برویداز صیادشیرازی درس زندگی بگیرید، اگرصیادشدید،هم دنیا داریدوهم آخرت.. ‌‎‌┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ╭┅─────────┅╮ @kanoon_misagh @kanoonnews ╰┅─────────┅╯