#کتابخونی
#خاکهای_نرم_کوشک
زندگینامه شهیدعبدالحسین برونسی
تک ورها
#قسمت_صد_و_هفتاد_هشت
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
دو، سه روزی بود که گرفته و دمغ نشان می داد آن روز ولی به اوج خودش داشت می رسید. خودم را کمی جابجاکردم و با خنده گفتم :«طوری شده حاج آقا؟»
لبخند کم رمقی زد و پرسید: «برای چی؟»
«خیلی رفتی تو لاک خودت»
چند لحظه ای ساکت ماند. بعد که به حرف آمد گفت:«عملیات فتح المبین که تموم شد از خدا خواستم که دیگه تو این مسائل پدافندی و تو نگهداشتن خط نیفتم»
یکی دو تا از بچه ها جور خاصی نگاش کردند انگار هضم مسأله براشان سنگین بود، او پی صحبتش را گرفت.
«البته هرچی وظیفه باشه انجام میدیم ولی من از خدا این طوری خواستم»
لحن صداش غمگین تر شد ادامه داد: «حالا مثل اینکه خداوند دعای ما رو مستجاب نفرموده، حتماً صلاح نیست که ما تو این منطقه خط شکن باشیم»
تو جبهه مشکل ترین کارها شکستن خطوط دشمن بود. او هم تو تمام کارها همیشه سخت ترینش را انتخاب می کرد و به عشق دین و ،مکتب با همه ی وجودش مایه می گذاشت.
بعد از صبحانه گفت:«بسیجی ها و تمام کادر گردان رو جمع کنید که هم بیشتر باهاشون آشنا بشم و هم یک صحبتی بکنم.»
گردان را تو میدان موقت صبحگاه جمع کردیم بچه های تبلیغات هم بساط میکروفن و بلندگوها را آماده کردند. رفت پشت تریبون چند آیه ای از قرآن خواند و شروع کرد به صحبت.
سخنرانی اش مفصل بود،حول و حوش یک ساعت طول کشید بعد از صحبت، چند دقیقه ای ما بین بچه ها گشت به سؤال ها جواب می داد و از بعضی ها هم اسم و فامیلشان را می پرسید و چیزهای دیگر،از این کار هم خلاص شد. با هم رفتیم کنار چادر فرماندهی و همان گوشه نشستیم گفت:«من خیلی حرف داشتم که به این بچه ها بزنم ولینگفتم.»
پرسیدم :«درباره ی چی؟»
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
🌷@kanoon_misagh
🌷@kanoonnews
💠از شناسایی آمد و خوابید.. گفته بود برای نماز شب بیدارش کنند اما بچهها چون میدونستن خسته است، بیدارش نکردن
بیدار که شد با ناراحتی گفت:
"مگه نگفتم نمازشب بیدارم کنید؟!"
آهی کشید وگفت:
"افسوس که آخرین نماز شبم قضا شد.."
فردایش مهدی شهید شد.
#شهید_مهدی_سامع
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
╭┅─────────┅╮
@kanoon_misagh
@kanoonnews
╰┅─────────┅╯
. 🕊 تلاوت آیات #قرآن_ڪریم ؛
💠 ۩ بــِہ نـیّـت
#شهید_مسعود_عسگری
#صفـ۱۸۴ـفحه 📚
🍀|شبتون شهدایی
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
╭┅─────────┅╮
@kanoon_misagh
@kanoonnews
╰┅─────────┅╯
🔰کانون میثاق با افلاکیان با همکاری بسیج دانشجویی برگزار میکند:
«دیدار با خانواده شهید دانیال رضازاده»
⭕️#ویژه_برادران⭕️
🔺حیات و نشاط انقلابی جامعه ما به برکت همین جوان های شما است.|مقام معظم رهبری|
🗓 زمان: سه شنبه 2 اردیبهشت ماه
⏰ ساعت حرکت: 19
🚍 حرکت از مقابل مسجد امام رضا (علیه السلام)
⚠️ به تاریخ و ساعت حرکت دقت کنید.
✅برای ثبت نام به آیدی زیر مراجعه نمایید:
@misagh_um
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
╭┅─────────┅╮
@kanoon_misagh
@Khatekhoon
@kanoonnews
╰┅─────────┅╯
❤️#مشق_شهادت
🔷ترس ما از مرگـــ ،
همان فاصله ے ما از ڪربلاستــــ ،
و فاصله ے ما از ڪربلا ،
همان دورے ما از شهادت استـــ
#شهید_سید_مرتضی_آوینی
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
╭┅─────────┅╮
@kanoon_misagh
@kanoonnews
╰┅─────────┅╯
#کتابخونی
#خاکهای_نرم_کوشک
زندگینامه شهیدعبدالحسین برونسی
تک ورها
#قسمت_صد_و_هفتاد_نه
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
درباره ی مسائل پدافند و این حرف ها
گفتم:«خب چرا نگفتی؟!»
نفس عمیقی کشید و گفت:«چون هنوز منتظرم که شاید فرجی بشه و امشب بریم برای عملیات»
«زیاد سخت نگیرحاجی، ما باید امشب خط پدافندی تحویل بگیریم که می گیریم ان شاء الله.»
تا او را بیشتر بی خیال مطلب بکنم،گفتم::
از اینهاگذشته، مگه خودت نگفتی هرچی وظیفه باشه انجام می دیم؟» ....
تو همین صحبتها بودیم که یکدفعه سرو کله ی یک موتور از دور پیدا شد داشت با سرعت می آمد طرف ما نزدیک که شد درچه ای "۱".و مهندس امیرخانی ۲ را شناختم. بلند شدیم و رفتیم به استقبال، خود درچه ای پشت موتور نشسته بود. جلوی پای ما نگه داشت سریع آمد پایین و گفت:«آقای برونسی نیروها رو جمع کن،
جمع کن همه رو براشون صحبتدارم.»
تند تند حرف میزد و کلمه ها را پشت سر هم می گفت، معلوم بود خبر مهمی دارد همین را ازش پرسیدیم.
«نیروها رو جمع کنید تا یکجا برای همه تون بگم»
بچه ها تازه متفرق شده بودند تو فاصله ی چند دقیقه دوباره همه را جمع کردیم درچه ای ایستاد به سخنرانی، قبل از آن یک کلمه هم چیزی نگفت و خبر را لو نداد اول صحبت آن روزش را هنوز یادم هست.
پاورقی
۱- سید هشام درچه ای فرمانده تیپ جوادالائمه علیه و علیهم السلام بود که در یکی از عملیاتها به خیل آزادگان
پیوست و بعد از جنگ به وطن بازگشت.
۲- بعدها به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
🌷@kanoon_misagh
🌷@kanoonnews
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 سلام بر او که میگفت...
بعضیها فکر کردهاند ظاهرشان را شبیه شهدا کنند کار تمام است..
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
╭┅─────────┅╮
@kanoon_misagh
@kanoonnews
╰┅─────────┅╯
❤️#مشق_شهادت
🔷شب عملیات بهش گفتن محمودرضانمیخواے صداے دخترت روبشنوے شایدبرگشتے درکارنباشه ها!گفت:من ازکوثرم گذشتم...
#محمودرضابیضایی
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
╭┅─────────┅╮
@kanoon_misagh
@kanoonnews
╰┅─────────┅╯
#کتابخونی
#خاکهای_نرم_کوشک
زندگینامه شهیدعبدالحسین برونسی
تک ورها
#قسمت_صد_و_هشتاد
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
«شما عزیزان گردانی رو تشکیل دادین که فرماندهی اون اگر اراده کنه و به کوه ،بزنه کوه رو به دو نیم می کنه.»
من و عبدالحسین دو سه قدمی آن طرفتر از او ایستاده بودیم تا این جمله را گفت، یکدفعه همه ی نگاه ها برگشت به طرف عبدالحسین، دست و پاش را گم نکرد خونسرد و طبیعی ایستاده بود همان جا آهسته خندید و نزدیک گوشم گفت: «ببین آقای درچه ای چی داره میگه، کدوم کوه رو ما می خوایم نصفش کنیم؟ ما رو چه به اینکارها؟»
سید هاشم درچه ای دوباره شروع کرد به حرف زدن، عبدالحسین پی حرفش گفت:« انگارسید نمی دونه که ما می خوایم بریم تو این باتلاق های چذابه خط تحویل بگیرم»
آقای درچه ای هنوز داشت از عبدالحسین تعریف می.کرد حسابی سنگ تمام گذاشته بود من تو فکر این بودم کهچه خبری برای ما آورده
لابلای صحبت یکدفعه رفت سر اصل ماجرا،
گفت:: خداوند به تیپ ما لطف فرموده و مأموریت ویژه ای از طرفقرارگاه قدس به ما دادن»
تا این را گفت صورت عبدالحسین مثل گلی که بسته باشد و یکهو باز شود از هم شکفت.
قرارگاه قدس یک گردان برای مأموریت از ما خواسته ما هم تو گردان های تیپ که بررسی کردیم، دل خوش شدیمبه گردان حر،مکثی کرد و ادامه داد:«ان شاءالله
گردان شما تو این عملیات بتونه آبروی تیپ رو حفظ کنه.»
به صورت عبدالحسین نگاه کردم اشک هاش داشت می ریخت معلوم بود بی اختیار گریه اش گرفته با شوق به اش گفتم:::دعات مستجاب شد ،حاجی ،باز هم خط شکن شدی»
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
#کانون_میثاق_با_افلاکیان
🌷@kanoon_misagh
🌷@kanoonnews