eitaa logo
کانون میثاق با افلاکیان
326 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
706 ویدیو
25 فایل
کانال " کانون میثاق با افلاکیان" دانشگاه فردوسی مشهد ●یاد، افتخارات و عزت شهدا را همه باید نصب‌العین خودشان قرار بدهند؛ نگذارید فراموش بشود 📩 راه ارتباطی : @misagh_um 📍آدرس تلگرام: https://t.me/kanoom_misagh
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️ 🔷ما شخصیت برجسته‌ای را از دست دادیم. برادر بسیار خوبی بود. مسئول کارآمد و با کفایت و صمیمی و جدی‌ای بود در کشور. ‌‎‌┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ╭┅─────────┅╮ @kanoon_misagh @kanoonnews ╰┅─────────┅╯
زندگینامه شهیدعبدالحسین برونسی کفن من 🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹 «پس کفشهاتون کو؟» مقابله به مثل کرد و پرسید:«کفش های شما کو؟» جریان گم شدن کفش هام را تعریف کردم چشمهاش گرد شد وقتی هم که او قصه ی گم شدن کفش هایش را تعریف کرد، من تعجب کردم «عجب تصادقی!» هر دو،یک جا و یک وقت کفش ها را گم کرده بودیم او از یک مسیر و من از مسیر دیگر آمده بودیم بازار پس بیشتر از این، پاهامون رو اذیت نکنیم رفتیم تو فروشگاه،نفری یک جفت کفش خریدیم و آمدیم بیرون،انگارتازه متوجه شدم تو دستش چیزی است.دقیق نگاه کردم چند تا کفن بود از برد یمانی. پرسیدم: «اینا مال کیه؟» شروع کرد یکی یکی به گفتن«این مال مادرمه، این مال بابامه، این مال برادرمه...» برای خیلی ها کفن خریده بود.ولی هیچ کدام مال خودش نبود، یعنی اسم خودش را اصلا نگفت.به خنده پرسیدم: «پس کو مال خودت؟» نگاه معنی داری به ام کرد لبخند زد و گفت «مگه من می خوام به مرگ طبیعی بمیرم که برای خودم کفن بخرم؟» جا خوردم شاید انتظار همچین حرفی را نداشتم جمله ی بعدی اش را قشنگ یادم هست خندید و گفت:«لباس رزم من باید کفن من بشه!» " 1 ". پاورقی ۱_ این خاطره مربوط به سال هزار و سیصد و شصت و دو است که حدود یک سال بعد این سردار افتخار آفرین شهدشیرین شهادت را گوارای وجودش کرد؛ روحش شاد. 🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🌷@kanoon_misagh 🌷@kanoonnews
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠حاج آقا..! هارداسان؟ ‌‎‌┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ╭┅─────────┅╮ @kanoon_misagh @kanoonnews ╰┅─────────┅╯
مراسم بزرگداشت شهدای خدمت به مناسبت اولین سالگرد شهدای پرواز اردیبهشت ماه 📌سخنران : محسن منصوری معاون اجرایی ریاست جمهوری در دولت سیزدهم 📌مداح: حاج میثم مطیعی 📌با اجرای: مرتضی مقبولی 🕒 زمان: ۳۱ اردیبهشت ماه، ساعت ۱۲ 📍مکان: دانشگاه فردوسی مشهد، دانشکده علوم پایه ‌‎‌┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ╭┅─────────┅╮     @basfum     @kanoon_misagh ╰┅─────────┅╯
. 🕊 تلاوت آیات‌ ؛ 💠 ۩ بــِہ نـیّـت‌ 📚 🍀|شبتون شهدایی ‌‎‌┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ╭┅─────────┅╮ @kanoon_misagh @kanoonnews ╰┅─────────┅╯
❤️ 🔷قلبی‌ کہ‌ از‌آلودگی‌های‌ دنیا‌خودش‌را‌دور‌کرد.. خدای‌ متعال‌ در‌آن‌جای‌ میگیرد‌ و‌ آن‌قلب‌ همیشہ‌قدرتمند‌است .. -شهید‌حاج‌احمد‌کاظمی ‌‎‌┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ╭┅─────────┅╮ @kanoon_misagh @kanoonnews ╰┅─────────┅╯
زندگینامه شهیدعبدالحسین برونسی پیشانی زندگی 🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹 مجید اخوان گردان عبدالله معروف شده بود به «گردان خط شکن» حتی یک عملیات نداشتیم که نیروی پشتیبانی یا مثلاً احتیاط باشد، فقط خط شکن بود یادم هست آن وقت ها مسؤول تخریب لشکر بودم. حاجی برونسی می آمدپیشم می گفت:«اخوان تخریب چی هایی رو به من بده که تا آخر آخر کار، پای رفتن داشته باشن» وقتی می پرسیدم:«چطور؟» می گفت:«چون گردان من,گردان عبدالله هست؛ یعنی گردان خط شکنه.» راست هم می گفت، همیشه دورترین، سخت ترین و صعب العبورترین مسیرها را تو ،عملیات به گردان او می دادند رو همین حساب اسم «برونسی» هم پیش خودی ها معروف بود، هم پیش دشمن، بارها تو رادیو عراق، اسمش را با غیض می آوردند و کلی ناسزا می گفتند،برای سرش هم مثل سر شهیدکاوه، جایزه گذاشته بودند. تو یکی از عملیات ها چهار،پنج تا شهید و زخمی از گردان عبدالله افتادند دست دشمن، شب با خود حاجی نشستیم پای رادیو عراق، همان اول اخبارش، گوینده با آب و تاب گفت:«تیپ عبدالله به فرمانده ی «بروسلی » تارومار شد.» ۱ تا این راشنیدیم دوتایی با هم زدیم زیر خنده، دنباله ی وراجی شان، از کشتن بروسلی گفتند و دروغ های شاخ دار، دیگر حاجی بلند می خندید، به اش گفتم:«پس من برم بگم برایت حلوا درست کنن که یک مراسم ختمی بگیریم» با خنده گفت:«منم باید برم به مسؤول لشکربگم دیگه من فرمانده ی گردان نیستم،فرمانده تیپم» پاورقی ۱ برای گفتن بروسلی، دو تا احتمال می دادیم دشمن با تلفظ صحیحش را نمی دانست یا اینکه گمان می کرد آن مرد والا مقام هم مثل قهرمانان و هنرپیشه های فیلم ها است. 🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🌷@kanoon_misagh 🌷@kanoonnews
💠 ابراهیم برای مرخصی به شهرضا آمد. مادرش برای ناهار نان و کباب برایش فراهم کرد. چند لقمه ای بیشتر نخورد و کشید کنار. به او تعارف و اصرار کردم که غذایش را بخورد. ولی در حالی که اشک در چشمانش داشت، در پاسخم گفت: «پدر! من چگونه می توانم در این سفره ی پر محبت و گرم، نان تازه و کباب صرف کنم، در حالی که نمی دانم یارانم، همسنگرانم بسیجیان عزیز چه غذایی می خورند!» به یاد شهید معزز محمدابراهیم همت راوی: پدر شهید ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‎‌┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ╭┅─────────┅╮ @kanoon_misagh @kanoonnews ╰┅─────────┅╯
. 🕊 تلاوت آیات‌ ؛ 💠 ۩ بــِہ نـیّـت‌ 📚 🍀|شبتون شهدایی ‌‎‌┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ╭┅─────────┅╮ @kanoon_misagh @kanoonnews ╰┅─────────┅╯