eitaa logo
🕊️کانون شهــید عــباس دانشـگر 🕊️
1.4هزار دنبال‌کننده
8.9هزار عکس
3.4هزار ویدیو
544 فایل
﷽ مشخصات شهید: 🍃تولد:۱۸ / ۰۲ /۱۳۷٢ 🍂شهادت:۲٠ /۰۳ /۱۳۹۵ محل تولد:سمنان 🥀محل شهادت:سوریه مزار:امامزاده علی اشرف"؏"سمنان لقب:جوان مومن انقلابی نام جهادی:کمیل راه ارتباطی: @shahiddaneshgaram گروه ارتباطی: https://eitaa.com/joinchat/3542745432C26c342ba35
مشاهده در ایتا
دانلود
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 بدون تعارف با خانوادۀ سردار شهید محمد کاظمی (حاج کاظم)؛ فرمانده اطلاعات سپاه که فقط یک پراید داشت ـ ـ ـ ـ ــــــــــ✾ــــــــــ ـ ـ ـ ـ @shahiddaneshgar
3.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 اگر کسی خواهد محفوظ بماند از بلاهای نازله در این ماه، صدقه بدهد و در هر روز ده مرتبه دعای ذیل را بخواند: 🔹 یا شَدیدَ الْقُوی‏ وَیا شَدیدَ الْمِحالِ یا عَزیزُ یا عَزیزُ یا عَزیزُ ذَلَّتْ بِعَظَمَتِکَ جَمیعُ خَلْقِکَ فَاکْفِنی‏ شَرَّ خَلْقِکَ یا مُحْسِنُ یا مُجْمِلُ یا مُنْعِمُ یا مُفْضِلُ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ سُبْحانَکَ اِنّی‏ کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَنَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَکَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنینَ وَصَلَّی اللَّهُ عَلی‏ مُحَمَّدٍ وَ الِهِ‏ الطَّیِّبینَ الطَّاهِرینَ! ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌💠@shahiddaneshgar
مجموعه جدید خاطرات و محبت‌های شهید عباس دانشگر ۱۲۱ 💠 آقای جعفرزاده از استان گیلان ✍ آن روز، بهار از پنجره‌ی زندگی‌ام وارد شد. نه با شکوفه‌های حیاط… با یک نگاه. نگاهی که از روی جلد کتاب «آخرین نماز در حلب» مستقیم نشست وسط قلبم. نامش عباس دانشگر بود؛ جوانی که من پیش از آن، حتی یک برگ از دفتر زندگی‌اش را ورق نزده بودم. من، غرق روزمرگی‌های سنگین زندگی… او، شهید مدافع حرم حضرت زینب سلام‌الله‌علیها. از همان لحظه، بی‌آنکه بفهمم، انگار صفحه‌ی تازه‌ای در زندگی‌ام باز شد. عباس دانشگر شد همه‌ی زندگی‌ام. من هیچ‌وقت دوست واقعی نداشتم… دوستی که بخواهم حرف‌های دلم را با او بزنم. دوستی که هر خط از نوشته‌‌هایش مثل تکه‌ای از آسمان باشد. با خواندن کتابش، کم‌کم تکه‌های گمشده‌ی خودم را پیدا کردم. فهمیدم برای او نماز اول وقت، فقط یک «واجب» نبود؛ قرار عاشقانه‌ای بود که حتی جنگ هم نمی‌توانست از او بگیرد. فهمیدم که دوستی با شهدا، رسم زندگی‌اش بوده. بعد رسیدم به نامه‌هایش… نامه‌ی سیزده‌سالگی‌اش به رهبر انقلاب، مرا تکان داد. از خودم پرسیدم: «یعنی من هم می‌توانم با همه‌ی وجود به مقام معظم رهبری بگویم: حضرت آقا؟» وقتی خواندم چه‌طور به امام خامنه‌ای عشق می‌ورزید، آن روز فهمیدم که قلبم را باید به نایب امام‌زمانم گره بزنم. کتاب «تأثیر نگاه شهید» را که خواندم… همان جا بود که پای شهید حاج‌قاسم سلیمانی هم به زندگی‌ام باز شد، و من حاج‌قاسم را با او شناختم. حالا به اسم کوچک صدایش می‌زنم، برایم شد «عباس جان». وصیت‌نامه‌اش، دل‌نوشته‌ها و یادداشت‌هایش، حتی فایل‌های صوتی‌اش… هیچ‌کدام برایم تمام نمی‌شوند. هر بار، با خواندن و شنیدنشان چیزی تازه، درسی تازه، نکته‌ای تازه می‌فهمم. وصیت‌نامه‌اش، در من شعله‌ای روشن می‌کند که نمی‌گذارد در تاریکی بمانم، برنامه‌ریزی‌اش هوش از سرم می‌بَرد. نظم و دقتش، حیرت‌زده‌ام می‌کند. عباس جان کمکم کن از برنامه‌ات الگو بگیرم. هنوز امتحان‌های الهی زیادی پیش روی زندگی‌ام باقی‌مانده که امیدوارم با همراهی رفیق شهیدم یکی‌یکی از آنها سربلند بیرون بیایم. خداوند متعال را شاکرم که با شناخت یکی از بندگان خوبش، فرصت دوباره‌ای برای جبران کوتاهی‌های گذشته زندگی‌ام به من عنایت فرمود. حالا عباس دانشگر معلم انقلابی من است. معلمی که هر روز سر کلاسش، درس تازه‌ای می‌آموزم. یاد می‌گیرم که چطور مثل خودش به مقام قرب الهی برسم. 📗 نویسنده: مصطفی مطهری‌نژاد ╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮ @shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
5.94M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استقبال از زائران با پذیرایی متبرک حضرت🏴 ▪️تصاویری منتخب از خدمت رسانی مواکب سیار امام رضا(علیه‌السلام) و پذیرایی از زائران در راه‌های منتهی به مشهد مقدس (علیه‌السلام) ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🔘@shahiddaneshgar
مجموعه جدید خاطرات و محبت‌های شهید عباس دانشگر ۱۲۲ 💠 آقای عباس‌آبادی از استان کرمانشاه ✍ از کجا باید شروع کنم؟ نمی‌دانم... چشم‌هایم را می‌بندم، از خودش مدد می‌گیرم، سیمای دلنشینش را به یاد می‌آورم. عباس دانشگر... جوانی که نگاهش، حرف می‌زند. نه با کلمات، با چشم‌هایی که انگار آینه آسمان هستند. همیشه لبخندی گوشه لبش جا خوش کرده است؛ لبخندی که نقشه‌ی راه دل گمشده‌ی من شد. هر وقت به عکسش چشم می‌دوزم، بی‌اختیار پیشانی‌اش را می‌بوسم. انگار همان لحظه، با همان تبسم شیرین، مرا هم به خنده وا می‌دارد. اما مگر می‌شود کسی این‌قدر خوش‌رو و خوش‌سیما باشد؟ با خودم می‌گویم: اگر عباس در قافله کربلا بود، کدام یار امام حسین علیه‌السلام می‌شد؟ اما خوب می‌دانم… او بارها برای مادر سادات اشک ریخته بود، شهادتش هم رنگ همان مصیبت را داشت. شاید در خلوت‌های عاشقانه‌اش با خداوند متعال، خواسته بود همچون حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها شهید شود؛ و شاید همین دعا، با عنایت حضرت، مستجاب شد. آن روز… روستایی در حوالی حلب سوریه. آسمان خاکستری. موشک “تاو” اول که رسید، افتاد میان درِ ماشین و دیوار پشت سرش. صدای انفجار، بوی باروت... و نارنجک پهلویش با موشک تاو دوم منفجر شد. شعله‌ها رنگ آسمان را عوض کردند و او آسمانی شد و پرکشید. او رفت. به‌آرامی… به‌روشنی پرکشیدن پرنده‌ای که تنها خودش می‌دانست به کجا می‌رود. دیگر نمی‌توانم ادامه دهم... کوهی از غم روی دلم سرازیر می‌شود. گریه می‌کنم، سبک می‌شوم، اما باز انگار عباس روبه‌رویم ایستاده و می‌خندد: - بس است، کمی هم بخند... عباس جان، داغت سنگین است. اما تو قله را دیده بودی. می‌دانستی کجا باید ایستاد. مثل کسی که مولایش چیزی میان دو انگشت نشانش داده باشد؛ جلوه‌ای از زیبایی شهادت… زیبایی‌ای که جز اهلش، هیچ‌کس نمی‌فهمد. آب، مسیر خودش را پیدا می‌کند... تو هم راهت را پیدا کردی، تا به اقیانوس بیکران الهی رسیدی. هنوز مانده‌ام این‌همه جرئت و شهامت را از که به ارث برده‌ای... اما می‌دانم؛ تو پرورش‌یافته مکتب حاج‌قاسم هستی. شاید؛ مانند فرمانده‌ات، سال‌ها در کوه و دره به دنبال شهادت دویده بودی. و من... فقط دعا می‌کنم قدم در همان راه بگذارم. دوباره به خودش متوسل می‌شوم. باز لبخند می‌زند، آرام، انگار گره‌های دنیا با خنده‌اش باز می‌شود و من، دلم می‌خواهد بی‌خیال دنیا شوم... 📗 نویسنده: مصطفی مطهری‌نژاد ╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮ @shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
مجموعه جدید خاطرات و محبت‌های شهید عباس دانشگر ۱۲۴ 💠 آقای علیزاده از استان سمنان ✍ اوایل سال ۱۴۰۰ بود. هوای آن روزِ باجه‌ی پست سنگین بود. مدام صدای خش‌خش کاغذها و بوق کوتاه دستگاه کارت‌خوان در گوشم می‌پیچید. پدر شهید عباس دانشگر هفته‌ای یک یا دو بار وارد باجه پست می‌شد. در دستش چند پاکت بزرگ داشت؛ گاهی پنج، گاهی ده تا پاکت. داخل آن‌ها عکس‌ها و کتاب‌های شهید بود، برای جوانانی در گوشه‌وکنار کشور رایگان ارسال می‌کرد. آن روزها در حد توانم برای اینکه کار پدر شهید زودتر انجام شود، دست کمکی به او می‌دادم و با بیشترین توجه و دقت، پاکت‌ها را بسته‌بندی می‌کردم. پدر شهید می‌گفت: خدا خیرت بده، همین که کتاب‌ها زود و سالم به دوستان شهید می‌رسد از صمیم قلب از شما تشکر می‌کنم. گفتم: «وظیفه است حاج‌آقا… این بسته‌ها با همه بسته‌های پستی دیگر فرق می‌کند.» احساس می‌کردم در این کار فرهنگی سهم کوچکی دارم. یک شب در عالم خواب شهید عباس دانشگر را دیدم که شهید به من لبخند می‌زد. «لبخندش مثل نسیم بهاری از لابه‌لای مه صبحگاهی به صورتم می‌خورد، چشمانش طوری نگاهم می‌کرد که انگار حرفی نگفته در دل دارد.» با صدای اذان صبح بیدار شدم؛ وضو گرفتم و در سکوت، به آن لبخند فکر کردم. عجیب بود… چطور ممکن است شهید این‌طور به جزئیات دنیای ما توجه داشته باشد؟ احساس کردم دستی پنهان، آرام و مهربان، دارد مرا هدایت می‌کند. از آن به بعد سعی می‌کردم نه‌تنها پدر شهید بلکه همه افرادی که وارد باجه پست می‌شدند، راهنما و کمک کار باشم و با حداقل هزینه ممکن که از دستم برمی‌آید، برای مردم حساب کنم، همان مقدار هم گاهی با خودم می‌گفتم با توجه به شرایط اقتصادی بعضی‌ها توان مالی ندارند. گاهی که نگاه نگران مشتری را می‌دیدم، پیش خودم می‌گفتم: «این روزها خیلی‌ها توان مالی ندارند… نباید سخت گرفت.» به مشتریان می‌گفتم بهتر است آنچه می‌خواهید پست کنید را در منزل بسته‌بندی کنید که هزینه اضافه ندهید. یا برای انتخاب نوع خدمات پستی، راهنمایی‌شان می‌کردم تا کمترین هزینه را بدهند. تلاش می‌کردم تا مردم با حداقل هزینه ممکن، پاکت‌هایشان را پست کنند. در زمان ارسال بسته‌ها در حد توانم در ثبت اطلاعات پاکت‌های پستی، انصاف را رعایت می‌کردم. هر بار که رضایت مردم را می‌دیدم، لبخند شهید در خواب دوباره در ذهنم جان می‌گرفت. انگار همان لبخند، چراغی بود که مسیر کارم را روشن می‌کرد. انگار با لبخند پر معنایش می‌گفت: «ادامه بده… کوچک‌ترین کار هم اگر برای خدا باشد، بزرگ است.» ان‌شاءالله که شهدا در دل ما جوان‌ها نفوذ پیدا کنند و ما را به راه راست هدایت کنند. 📗 نویسنده: مصطفی مطهری‌نژاد ╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮ @shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
مجموعه جدید خاطرات و محبت‌های شهید عباس دانشگر ۱۲۵ 💠 آقای جمالی از استان خوزستان ✍ نخستین‌بار چهره‌اش را میان صدها تصویر شهید دیدم، یک روز که بی‌هدف میان نتایج جست‌وجوی «شهدای مدافع حرم» در اینترنت می‌چرخیدم، ناگهان عکس جوانی با چهره‌ای خندان و نگاهی که هزار حرف ناگفته داشت، صفحه رایانه خانه‌مان را روشن کرد: «شهید عباس دانشگر». نگاهش… انگار مستقیماً به قلبم شلیک شد. نامش را قبلاً جایی شنیده بودم، اما این بار، انگار ناگهان پنجره‌ای در قلبم باز شد. بی‌اختیار روی عکسش کلیک کردم. همان لحظه گویی دلم افتاد در دست کسی که به‌خوبی نمی‌شناختمش. یکی پس از دیگری، تصاویرش را ورق زدم، زندگی‌نامه‌اش را خواندم، و هر خط و هر عکس، رشته‌ای دیگر به دل من دوخت. از همان روز، عباس دیگر فقط یک نام نبود؛ مهمان همیشگی زندگی‌ام شد. اُنس با او آرام‌آرام، تحولی عمیق در روحم انداخت. اوایل، حتی توان کنترل اشک‌هایم را نداشتم. نمازهایم اول وقت شد؛ گاهی نیمه‌شب، به توصیه‌اش، دو رکعت نماز شَفع و یک رکعت وِتر را چند دقیقه قبل از اذان صبح می‌خواندم، و اشک‌هایم بی‌اجازه جاری می‌شد. تا همین حالا بیشتر اوقات تصویر پروفایلم، عکس شهید دانشگر است. نزدیک به صد و هشتاد عکس از او دارم که هرکدام بوی حضور عباس را می‌دهد. یقین دارم عباس دلبری بَلد است. همین اخلاصش مثل نسیم آرامی همه را می‌گیرد. فروشنده خواربارفروشی محله‌مان یک نمونه از اثر این جاذبه است: هر از گاهی در بحث‌هایمان درباره اوضاع کشور، برایش از شهدا می‌گفتم. روزی، گوشی‌ام را جلو بردم و گفتم: «این عکس را ببین… عباس است.» چند عکس نشانش دادم. مکثی کرد، آرام گفت: «هر چه از این جوان داری، برایم بفرست. نگاهش عجب جاذبه‌ای دارد…» همان شد که هر عکس و فیلمی که داشتم برایش فرستادم و دیدم عباس، حتی از پشت صفحه یک گوشی همراه، می‌تواند دل‌ها را بِبرد. حالا هر بار که گوشی خواربارفروش محله را می‌بینم که پر از تصاویر عباس است، یادم می‌افتد که بندگی خداوند متعال چقدر می‌تواند انسان را عزیز کند. ﴿مَن كَانَ يُرِيدُ ٱلْعِزَّةَ فَلِلَّهِ ٱلْعِزَّةُ جَمِيعٗا﴾[۱] «هر که عزت خواهد، بداند که همه عزت از آنِ خداست.» و هر بار که نگاهش از قاب گوشی به من می‌اُفتد، یادم می‌آید که بندگی، نردبانی است رو به آسمان… و عباس، دستانش را از آن‌سوی نردبان به سمت ما دراز کرده است. این قدرت جاذبه از یک عامل مهم ریشه می‌گیرد: عباس «فقط برای خدا» بود. ان‌شاءالله شهدا در دنیا و آخرت دستگیر ما باشند. [۱] سوره فاطر، آیه ۱۰ 📗 نویسنده: مصطفی مطهری‌نژاد ╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮ @shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
38.71M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 🍃پیشنهاد دانلود🍃 🦷 مستند 🔹گزیده‌ای از اعزام و خدمت بی منت جهادگران در روستای محمدآباد علم شهرستان قاینات 🎞روایتی از تلاش و خدمت ۵ روزه دانشجویان استان خراسان جنوبی که در قالب قرارگاه جهادی شهید عباس دانشگر به روستای محمدآبادعلم شهرستان قاینات اعزام شدند و در عرصه های بهداشت و درمان به خصوص دندانپزشکی و پزشکی، فنی و مهندسی، آموزش بافتنی و خیاطی به مردم عزیز خدمت کردند . 🗓۳۱ تیر الی ۵ مردادماه ۱۴۰۴ 📍خراسان جنوبی / روستای محمدآباد علم شهرستان قاینات 🦷 📌قرارگاه جهادی دانشجویی شهید عباس دانشگر 📌کانون شهید دانشگر خراسان جنوبی(قائنات) @gharargah_jahadi_kh ╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
✅ مجموعه جدید خاطرات و محبت‌های شهید عباس دانشگر ۱۲۶ 💠 آقای خدادوست از استان تهران: ... ✍ اربعین ۱۴۰۲، جادۀ نجف تا کربلا چون فرشی از بهشت زیر پای زائران پهن بود. پس از زیارت عتبات‌عالیات، همراه خانواده، دلمان پرکشید برای زیارت حرم مطهر سید محمد بن الهادی علیه‌السلام. مزار سید محمد، فرزند امام هادی علیه‌السلام، در شهر بَلد و در مسیر سامرا به کاظمین قرار داشت. زیارتمان که تمام شد، با آرامشی که تنها پس از زیارت یک امامزاده می‌توان در دل جُست، پا به حیاط حرم گذاشتم. ناگهان نگاهم روی لباس جوانی ثابت ماند؛ عکسی از لبخند بی‌تکرار شهید عباس دانشگر بر سینه‌اش خودنمایی می‌کرد. همان برق نگاه و لبخند آشنایی که سال‌ها پیش در دانشگاه امام حسین علیه‌السلام دیده بودم... با خود گفتم: حتماً این جوان اهل سمنان است. به سویش رفتم. پس از سلام و احوالپرسی پرسیدم: - برادر، شما اهل سمنانید؟ لحظه‌ای مکث کرد و گفت: - نه من اهل بجنورد هستم. کنجکاوی‌ام بیشتر شد. نگاهی دوباره به تصویر شهید انداختم و پرسیدم: - این شهید را از قبل می‌شناختی؟ - نه… - پس چطور عکسش روی لباس شماست؟ آهی کشید و آرام گفت: - پدرم گرفتار مشکل سختی شده بود. به توصیه یکی از آشنایان، به ائمه اطهار علیهم‌السلام توسل کردیم و شهید دانشگر را واسطه قرار دادیم. از همان روز به او دل بستیم. هنوز چند روزی نگذشته بود که مشکل پدرم کامل برطرف شد... صدایش آرام بود، اما در لابه‌لای این نرمی صدا، شعله‌ای از عشق به شهید احساس می‌شد. ادامه داد: - ازآن‌پس، همۀ خانواده عاشقش شدیم. امسال اربعین تصمیم گرفتم بخشی از مسیر پیاده‌روی را به نیت این شهید، قَدم بردارم، تا دوباره محبت‌هایش را ببینم. لبخند زدم و گفتم: - من همکار و هم‌رزم شهید بودم. انگار خشکش زده باشد؛ ناگهان مرا در آغوش کشید و بارها صورت و پیشانی‌ام را بوسید. - جدی می‌گویی؟ واقعاً با عباس دانشگر هم‌رزم بودی؟ - بله درست شنیدی. با شوقِ تمام گفت: - تو رو به خدا از روحیاتش برایم بگو. چنددقیقه‌ای با او حرف زدم؛ از خنده‌های دلنشین عباس، از چشمانی که افق را پشت سر می‌گذاشت و انگار ملکوت را می‌دید، و از جاذبه‌ای که بی‌اختیار دل را به یاد خدا می‌سپرد. از مرور خاطراتش، بغض گلویم را فشرد و دیدگانم پر از اشک شد. گفتم: - می‌دانی عباس که بود؟ جوانی که تنها دو ماه از عقد محرمیتش گذشته بود، اما از این دنیا دل کند... جوانی که هدفش زمینه‌سازی ظهور امام‌زمان عجل‌الله تعالی فرجه الشریف بود. نگاهش به زمین افتاد. چشمانش پر از اشک شد و قطره‌ها آرام بر گونه‌هایش لغزیدند. پیداست که دلش نمی‌خواست گفت‌وگوی ما تمام شود، اما خانواده‌ام منتظر بودند. دستی بر شانه‌اش گذاشتم و از او خداحافظی کردم؛ اما در دل مطمئن بودم این دیدار حکمتی داشته است. هم مرا پس از سال‌ها به یاد آن روزهای شیرینِ هم‌نشینی با عباس انداخت و هم عشق شهید را در دل جوان بجنوردی پررنگ‌تر کرد. انگار عباس، بی‌صدا و با همان لبخند آسمانی، در میان زائران اربعین قدم می‌زد؛ لابه‌لای همهمۀ نوحه‌ها، بوی چای داغ موکب‌ها و پرچم‌های افراشته به نام سیدالشهدا علیه‌السلام، تا دست دلدادگی را بار دیگر به آستان امام حسین علیه‌السلام برساند. عباس جان، زیارتت قبول؛ سلام مرا به علی‌اکبرِ امام حسین علیه‌السلام برسان. خوش‌به‌سعادتت که شهدِ شیرینِ در محضر اباعبدالله(ع) بودن را چشیده‌ای. 📗 نویسنده: مصطفی مطهری‌نژاد ╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮ @shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
حاج منصور ارضیدعای کمیل.mp3
زمان: حجم: 14.47M
📖 ۞دعاے کمیل قرائت دعای کمیل به نیابت از درگذشتگان وامام و شهدا دفاع مقدس و مدافعان حرم ، سلامت ، امنیت ، مدافعان جان، شهدای جبهه مقاومت و... 🌙 آقا أميرالمؤمنين علی (علیه السلام): هر شب جمعه ... دعای کمیل بخوان تا: (۱) امورت کفایت شود. (۲) خداوند تو را یاری کند. (۳) روزیت زیاد شود. (۴) از مغفرت محروم نشوی. التماس دعا 🙏 ما ملت امام حسینیم 🚩 ╭─┅🍃🌺🍃•┅─╮ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@shahiddaneshgar ╰─┅🍃🌸🍃•┅─╯
8.72M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥اسرائیلی ها در حال نابود کردن کمک های سازمان ملل به مردم غزه! وقتی میگیم اون خراب شده آدم عادی نداره و همشون یه مشت نظامی حیوون صفت بچه کش اند یعنی همین. 🔴 🗣 صــــدای مــــردم مــــظلوم غــــزه باشــــیم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌💠@shahiddaneshgar
15.16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این جنگ، جنگ زنانه ست 🎯کلیپ مهم و فوری برای همه زنان 🚫 🗣 صــــدای مــــردم مــــظلوم غــــزه باشــــیم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌💠@shahiddaneshgar ‌‌‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌