🎈✨| #پلاكِ....
من مدتے مسئول معراج شهدا در اندیمشڪ بودم.
در یڪے از شب ها #شهیدے را به آن جا آوردند.
راننده آمبولانس قبل از این ڪ مشخصات و آدرس #شهید را به من بدهد، از آن جا رفت.
براے پیدا ڪردن پلاڪ و مشخصات دیگر،
لباس ها و جیب هاے #شهید را گشتم، ولے چیزے پیدا نڪردم.
مجبور شدم او را به عنوان مجهول الهویه در سرد خانه بگذارم.
همان شب آن #شهید به خواب من آمد و گفت:
چرا مرا به زادگاهم نمے فرستی؟
از خواب پریدم و به سرعت به سرد خانه رفتم این بار با دقت بیشترے به جستجو پرداختم،
ولے نشانے پیدا نڪردم.
دوباره باز همان خواب و جستجوے دیگر،
تا سه بار این خواب تڪرار شد....
بار سوم گفتم:
من چیزے پیدا نمےڪنم،
خودت شماره پلاڪت را بگو...
گفت: پلاڪم از گردنم جدا شده بین فانسقه و شلوارم در پشت ڪمرم گیر ڪرده...
سراسیمه از خواب پریدم و به بالین پیڪر شهید رفتم.
پلاڪ در همان جایے بود ڪ او گفته بود...
#شهیدی که هیچکس را نداشت تا پیکرش را تحویل بگیرد .
🌱حتی کسی را نداشت که پیکرش را تحویل بگیرد. رفیقاش می گفتند: پس از باز کردن معبر مین، به سیم خاردار حلقوی رسیدیم که به هیچ عنوان نمیشد آنرا قطع کرد، چون اگر سیم را قطع میکردیم، سیمها جمع شده و معبر منفجر میشد!
گروه جهاد و مقاومت مشرق - شهید رجبعلی غلامی، 19 ساله از افغانستان که در جنگ ایران با عراق به شهادت رسید او همه خانواده اش را در جنگ افغانستان از دست داده بود و هیچ کسی را در این دنیا نداشت.
حتی کسی را نداشت که پیکرش را تحویل بگیرد. رفیقاش می گفتند: پس از باز کردن معبر مین، به سیم خاردار حلقوی رسیدیم که به هیچ عنوان نمیشد آنرا قطع کرد، چون اگر سیم را قطع میکردیم، سیمها جمع شده و معبر منفجر میشد!
در همین حین یک جوان به روی سیم های خاردار خوابید بعد هم گفت: همه از روی من عبور کنید بیش از سیصد نفر از روی بدن او عبور کردند! اون جوون همون رجبعلی بود....