ا﷽
5⃣5⃣ آیات روشن
هیاتهای دیپلماتیک هرکدام، از مسیر فرشهای قرمز برای ادای احترام به پیکرهای مطهر وارد میشدند.
قطعه موسیقی نواخته میشد. بعد که در مقابل جایگاه میایستادند قاری آیهای را تلاوت میکرد.
عجب حسن سلیقهای برای انتخاب آیات به کار رفته بود. وقتی قاری به صوت خوش خواند:
*وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ*
خیلی نیاز نبود شنیده باشیم این هیات مال کدام کشور است. میشد حدس زد اگر خود آقایمان بودند به کدام ملت و دولتش میگفتند:
*سستی نکنید و اندوهگین مباشید.*
کوباییها بعد از شنیدن آیات سری فرو آوردند و از ادامهی مسیر فرشها خارج شدند.
قبل از آنها هم هیات عربستانی، با آیه روشنی گوشزد شده بودند.
*قَدْ كَانَ لَكُمْ آيَةٌ فِي فِئَتَيْنِ الْتَقَتَا فِئَةٌ تُقَاتِلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَأُخْرَىٰ كَافِرَةٌ يَرَوْنَهُم مِّثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ وَاللَّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَن يَشَاءُ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَعِبْرَةً لِّأُولِي الْأَبْصَارِ.*
آیه ۱۳ سوره آل عمران به رویشان آورد خدا با ماست و گروه مومن ما هستیم که خداوند عدد ما را در مقابل توان بالای دو قدرت نظامی دنیا چندبرابر نشان داد.
به عربها یادآوری کرد این ما بودیم که پیروز شدیم و نهایت هم زد روی تخت سینهشان که در این واقعیتی که پیش چشم همه دنیا رخ داد، عبرتی نهفته است، اما برای کسانی که چشمهای خود را باز کنند.
هیات عربستانی ادای احترامی کرد و از سوی دیگر جایگاه خارج شد.
آن روز دیپلماتهای سراسر دنیا یکبهیک آمدند و خدا خودش در بالاترین سطح دیپلماسی با آنها به مذاکره نشست. آنهم از موضع قدرت. برای بعضی مبشرا بود و برای برخی نذیرا.
این بار جمهوری اسلامی ایران با آیات روشن پیام خودش را به دنیا مخابره کرد. بدون هیچ متن تفاهم یا بیانیهای بلکه با آیات روشن الهی. پیامی که هیچ دیپلماسی رسمی در اسلام آباد یا ژنو قدرت ابلاغ آن را نداشت.
✍️ #اکرم_ایزدیان #دزفول
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
6️⃣5️⃣ طواف سیاهها
«کاش شاعر بودم» این جمله را ب بسمالله صبح گفتم. هنوز چشمهایم تار میدید. هنوز خواب بند پلکهایم بود و دلم میخواست بخوابم. گوشی را برداشتم. لابهلای پیامها دنبال چیزی بودم که نمیدانستم چیست. مثل ماهیگیری که بیهوا قلاب بیندازد و منتظر بنشیند. صفحات مجازی را دور میزدم. عکسها، خبرها، فلانی گفت و بهمانی پاسخ داد.
خواب یاالله گفته و عزم رفتن کرده بود. انگشت سبابه را کشیدم گوشه چشمم و ردیف مژههای پایینی را جارو زدم. عکس جدید را باز کردم. پایین عکس عنوان خورده بود «آخرین دیدار با خانواده معظم شهدا». دهانم باز و بسته شد. چشم گرداندم روی تصویر. روی حجم سیاهی که آن پایین یکی شده و در طلب جرعهای دست دراز کرده بود. بعد چشمم افتاد به پروانهها. انگار داشتند روح سفید توی تابوت را بالا میبردند. سفیدی دنیای این سیاههای پایین را. باورم نشد. تمام اخبار در سرم را ورق زدم تا ببینم کجا نوشته بود قرار است آقا مهمان خانواده شهدا شود. مگر رسم نبود خانواده شهدا مهمان آقا باشند؟ یادم نیامد. رفتم سراغ باقی فایلها. تصویری که دیده بودم شبیه نقطه اوج فیلمها بود. سکانسی که تمام سالن سینما را ساکت میکند. صحنهای که سایه میاندازد روی چشمهای خیره به پرده.
شبیه سکانس مریلا زارعی در شیار صد و چهل و سه. وقتی استخوانهای پسرش را مثل نوزادی در پارچه سفید پیچیده بودند و او برای سرو کوچکش لالایی میخواند. دهانم باز جنبید و صدایی بیرون نیامد.
فایل ویدئویی را باز کردم. مردی پایین پای تابوت ایستاده بود. شکلی شبیه به ایستادن. دستش را روی تابوت گذاشته و سنگینی تنش را انداخته بود روی دستش. من هم اگر بودم دوست داشتم هنوز هم به همین نقطه از جهانم تکیه کنم. چشم دوختم به آدمها. حجم سیاهی که جلو میرفت، عقب میآمد، موج میخورد. مثل حاجیهای سفیدی که دور کعبه سیاه میچرخند. زیر لب زمزمه کردم «کاش شاعر بودم» برای نوشتن از این تصویر باید وزن دانست. باید عروض و قافیه و ردیف از پس هم چید. با انگشتهای سِر شده، گوشهای پیدا کردم و نوشتم:
تهران، تمامِ پیکرِ توست
و من اینجا، در مشهد
ماندهام چرا
از همین دم صبح
حس،
از بندبندِ انگشتانم
پریده است.
✍ #زهرا_مهدانیان #مشهد
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
جامانده.pdf
حجم:
82.7K
ا﷽
7️⃣5️⃣ جامانده
در خانه عمو جان همه سیاه پوشیده بودند. زیر چشمهای زن عمو پف کرده بود و دختر عموی پنج سالهام با هیجان دستهایش را تکان میداد: «ما داریم میریم تشی.»
پرسیدم: «تشی چیه؟»
گفت: «مگه نمیدونی امام خمینی رفته پیش خدا ما میخوایم بریم پیشش.»
✍ #نیکتا_شادمهری #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
8️⃣5️⃣ دیدی بالاخره اومدم
مجتبی به سرش زد برویم تهران برای وداع. جزو برنامهمان نبود اصلاً. قرار بود آقا را قم هم بیاورند. دیگر اینهمه سختی راه و گرما و شلوغی با بچه را مجبور نبودم تحمل کنم. اما وقتی گفت وداع، خون به قلبم هجوم آورد انگار و بعد قلبم یکباره خالی شد. از وقتی ازدواج کردیم مجتبی میگفت: «میترسم نتونم ببرمت آقا رو ببینی و بشه حسرت برام.»
من اما جدی نمیگرفتم. دوست داشتم ببینمش، اما در دیداری خاص. مثل همیشه کمالگرایی طبله میکرد روی آرزوهایم. فکر میکردم شاید من هم یک روز حاشیهنگار دیدارها بشوم. چه چیز خاصتر از اینکه بهقصد و بهانهٔ قلم روی ماهش را ببینم.
حالا اما چند وقتی بود همهٔ آرزوها و خیالهای در مورد او ختم میشد به اشک و آهِ حسرت.
مجتبی منتظر جوابم بود که برویم یا نه. من اما گوشی به دست میچرخیدم بین عکسها و خبرها و نمیخواستم تصمیم بگیرم. رسیدم به عکس دیوارنگارهٔ میدان ولیعصر "آخرین دیدار".
این هم دیدار بود دیگر. از مردمیترین نوعش اتفاقاً که هرکس میتوانست از دلش کارت ورود بگیرد.
شروع کردیم روی نقشه راههایی که به مصلی میرسید را نگاهکردن. نقطههای قرمز "ورود ممنوع" مثل باکتریهایی که یکجا تکثیر شدهاند، بهم دهانکجی میکردند. سپیدهٔ سختگیر درونم میگفت: «اینهمه پیادهروی با بچه، اونم تو شلوغی و گرما؟»
سپیدهٔ احساساتی درونم اشکهایش را پاک میکرد و میگفت:«آب میشی پشت عکسها و فیلمهای این دو روز.»
دست احساساتی را گرفتم و رفتم تا خود او که هر بار تخیل میکردم چطور میبینمش و میشود او هم من را ببیند؟
او هم من را دید. همان وقت که صدایش توی مصلی طنین انداخت و تابوتها پیدا شدند و من ضجه میزدم: «آقا دیدی بالاخره اومدم.»
حتماً لبخند زده بود و برایم دست بلند کرده بود، برای تکتک مهمانهایش که میباریدند. گریه کردم و حرفهایم را زدم که این خاصترین دیدار ما بود و او همه را شنید.
وقتی رسیدیم جلوی در خانه، مجتبی دستی ماشین را کشید و با صدای گرفته گفت: «اینم از دیدار با آقا، خداروشکر برام حسرت نشد و بردمت آخر.»
✍️ #سپیده_سوریان #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
9️⃣5️⃣ هله بیکم یا زوّار
مرد عراقی، توی سرم دو سمت جاده را بههمدوخته، آنقدر که میرود و میآید. دشداشه به تنش چسبیده و رد عرق از سرشانهها تا پشت کمرش رسیده. گهگاه جلوی زائری را میگیرد. سرش را جلو میبرد و توی گوش زائر حرف میزند. با دست به نخلستانهای آن دست جاده اشاره میکند. زائر سر تکان میدهد. دستش را از دست مرد عراقی بیرون میکشد، و راستِ جاده را میگیرد و میرود.
بله را باز میکنم و بهش پیام میدهم: «فاطمه جان برنامهتون مشخص شد؟ میآید تهران؟»
مرد عراقی جلوی پیرمردی را گرفته. نمیفهمم به پیرمرد چه میگوید. صداش بهم نمیرسد، اما میبینم که نوک انگشتهاش را میگذارد روی چشمهاش.
پیامم را هنوز نخوانده. پشتبندش مینویسم: «قدم رو چشم ما میذارید؟»
مرد عراقی هنوز دارد با پیرمرد حرف میزند که صدای دینگِ گوشی بلند میشود. ازم تشکر کرده و گفته میآییم، اما جایی بهمان اسکان دادهاند. مثل لاستیک پنچر، فِس میشوم روی مبل. همهٔ انرژیای که توی مغزم و توی دست و پاهام وول میخورد برای آمادهکردن خانه، یکباره بخار شد و رفت توی هوا. چشم از گوشی میگیرم و دوباره به مرد عراقی نگاه میکنم. پیرمرد نیست. رفته. مرد عراقی این پا و آن پا میکند کنار جاده و ساعت دور مچش را نگاه میکند. چیزی تا غروب نمانده.
دوباره میروم سراغ مخاطبانم توی بله. یاد زهرا میافتم. شیراز زندگی میکند: «زهرا جون برای تشییع میآید تهران؟ اگر میآید، بیاید خونهی ما.» جوابم را زود میدهد. میگوید میرویم قم، خانهٔ خواهرم. مینویسم: «چه کم توفیقم من!»
اینطور نفربهنفر دنبال مهمان گشتن، فایده ندارد. این را از کار مرد عراقی فهمیدم. حالا ایستاده کنار جاده و دارد داد میزند: «مَبیت. مبیت».
دیگر کِی بشود که اربعین قسمت تهران بشود، و شهرِ پر از برج و پارک و سینمای من بشود میزبان زائرها؟ اما ایکاش همین یکبار هم قسمت نمیشد. اصلاً ایکاش همهٔ این آدمها برای دیدار میآمدند، بهجای وداع و تشییع. اما حالا دیگر شده. دیگر دنیا سر ناسازی با ما گذاشته، و شده چیزی که نباید میشده. نباید بگذارم فرصت از دستم برود. این چند روز گشتم لابهلای گروهها، تا ببینم کی دارد از بلیت اتوبوس و قطار حرف میزند. مثل اربعینیها رفتم جلو. دستش را محکم گرفتم تا بیاورم خانه. اما نشد. وقت تنگ است. نباید بگذارم خانهام خالی بماند. باید بروم سر گذر و داد بزنم مبیت. مبیت.
میروم توی گروهی که بیشتر از سیصد نفر عضو دارد. مینویسم: «هله بیکم یا زوّار.»
✍ #زینب_شاهسواری #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
0️⃣6️⃣ ما کارگریم
مبنا، بزرگترین مدرسه نویسندگی ایران است. ما در مبنا قرار بود به نقطهای برسیم که روزی دعوتمان کنند بیت رهبری. برویم دیدار با آقای سیّدعلی خامنهای. زانو بزنیم مقابل رهبر شیعیان و بگوییم آقا، یکی از توصیههای جدّیِ شما را ما اجابت کردیم. ما رسیدیم به قلهٔ روایتگری و حالا ادبیات ایرانِ اسلامی، ششدانگ دست آدمهاییست که متعهدند به انقلاب اسلامی ایران. قرار بود خستگیِ سالها دوندگی در کلاسهای مجازی را روی زیلوهای سفیدآبیِ بیت زمین بگذاریم و لبخند رضایت آقا سیّدعلی را سرمهٔ چشم کنیم.
وقتوبیوقت از استادمان درخواست میکردیم ما را ببرند بیت؛ قبول نمیکرد. میگفت ما کارگریم، عملهایم، نوکریم، سربازیم. دلمان خیلی چیزها میخواهد، ولی باید حواسمان باشد توقعمان بهاندازه شأنمان باشد. من در شأن خودم نمیبینم وقت ولیفقیه را بگیرم. با همین دلخوشم که وقتی آقا حرف میزند، میبینم بینی و بینالله دور از نگاه و خواستهاش نیستم. همین بس است برای من. بعد باید سرم را بیندازم پایین و بروم مثل همان نوکر و عمله و سرباز، کارم را انجام بدهم.
ما شاگردها که شبیه توپِ پنچر شده بادمان میخوابید، به شوخی میگفتیم: «استاد ایرادی نیست، روز کارگر، دیدار رهبری با کارگرها ببرید.»
ما این روزها در مبنا مشغول کار بزرگی هستیم. سهم بزرگی در روایت تشییع پیکر آقا سیّدعلی داریم. استادمان چند روز پیش در پیامی نوشت: «این بزرگترین کاری است که مبنا تا امروز سراغش رفته.»
مبنا قرار بود طور دیگری خدمت آقا برسد. قرار بود بعد از آن دیدارِ رؤیایی، تکبهتک انگشتر و چفیه هدیه بگیریم و درخواست دعای خیر از رهبرمان کنیم. بعد با صورتهای گلانداخته و قلبهای از سینه بیرونزده، سرعت دویدنمان را ده برابر کنیم. کجا خیال میکردیم خدمتمان اینطور بشود که عوض دیدار با خود آقا، به دیدار پیکرش برویم؟ کِی گمان میبُردیم بجای دیدن لبخند رضایت از نزدیک، دلخوش به لبخندشان در بهشت باشیم؟
قرار نبود به این زودی بروید آقا. ما توی خیالمان شما را حالاحالاها آقای ایران دیده بودیم و داشتیم پلهها را چند تا یکی بالا میرفتیم تا زودتر برسیم به قلهٔ ادبیات متعهد. به دیدار و انگشتر و چفیه. به ذوقِ مُریدهایی که حرف مراد را تماموکمال گذاشتهاند روی تخم چشم. حیف که توفیق دیدار نداشتیم. ولی شکر که هنوز میتوانیم کاری برای شما بکنیم.
حالا صدها نفر در مدرسهٔ نویسندگی مبنا، لباس کارگری به تن کردهایم و منتظریم برای وداع با رهبر پرافتخارمان. منتظریم هرچه این سالها مشق نوشتن کردیم به کار بگیریم و با کلمههامان، شکوه و عظمت عاشقانِ شهید آیتالله سیّدعلی خامنهای را نشانِ دنیا بدهیم.
✍ #نرگس_ربانی #قزوین_آبیک
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
1️⃣6️⃣ کاش ساعت برنارد داشتم
به همهٔ مشهدیها حسودیام میشود. پشت کلمهٔ غبطه خودم را قایم نمیکنم و فکر آبرویم هم نیستم که این را نگویم.
از همان وقتی که با پیکان قرمز ۵۶ بابا، از دزفول میزدیم به جاده و دو هفته بعد میرسیدیم مشهد. به مشهدیهایی که همیشه حرم نزدیکشان بود حسودیام میشد.
وقتی هماتاقیهای خوابگاهم که یکی بجنوردی بود و آن یکی تربتجامی، گفتند اردوی سالانهٔ مدرسهشان مشهد بوده و زیارت امام رضا(ع) هم همینطور.
بعدتر به مشهدیها و مردها با هم حسودیام میشد. ۱۴۰۳ را میگویم. وقتی حاجآقا رئیسی داخل حرم و سمت مردها آرام گرفت.
این روزها بیشتر از همیشه حسادتم بالا زده و خون خونم را میخورد.
سال گذشته و روزهای بین الجنگین، با خانوادهٔ همسرم دور هم نشسته بودیم. جگر زلیخاییم و هرکدام از خواهر و برادرها یک شهر ایرانیم. کلکل میکردیم روی شهرها و اینکه کدام شهر برای زندگی بهتر است. اهواز همان اول کاری رفوزه شد. نه آب داشت نه هوا نه زیرساخت. قم بالا رفته بود و مشهد و آرزوی کوفه زندگی کردن هم برای هر منتظر ظهوری بیبروبرگرد یکی از گزینهها بود.
هیچوقت از قم خوشم نمیآمد. داشتم فتیلهٔ قم را پایین میکشیدم که داماد خانواده گفت: «تهران خوبه همهش دوده و ترافیک؟»
سر بلند کردم و پز دادم: «زیر سایهٔ آقا بودن به همهش میارزه.»
سکوت جمع را گرفت. کسی حرفی نداشت. همه قبول داشتیم که وزنهٔ حضور آقا از همهٔ ایرادهای تهران سنگینتر است.
من هنوز از مرحلهٔ انکار شهادت آقا درنیامدهام که افتادهام به جان دلم و با رفتن همیشگیاش از این شهر دستوپنجه نرم میکنم. جرأت نگاهکردن به تقویم را ندارم. روزها را نمیشمارم.
دارم غرق میشوم و چنگ میاندازم به هر شاخهٔ بریدهای روی آب. حتی به خود آب. حالم مثل التماسکردنهای شب عاشوراست برای طلوعنکردن صبح.
کاش زورم به زمان میرسید، کاش کسی برایم ساعت برنارد را گیر میآورد.
✍️ #نرگس_خالقی #تهران_پردیس
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
2️⃣6️⃣ خواهر جدیدم
روی صندلی مترو کنار هم نشستیم. آرام سرم را برگرداندم و به نیمرخش نگاه کردم.
اینجا، زنهای مشکیپوش زود همصحبت میشوند. کافی است چشمهایمان برای لحظهای به هم گره بخورد، گوشه لبهایمان اندکی از هم فاصله بگیرد و ته چشمهایمان نوری بزند. همین، برای باز شدن سر صحبت کافی است.
اسمش را نپرسیدم؛ او هم نپرسید. بیمقدمه گفتم: «بچهها رو نیاوردم. اینقدر به چال وسط نزدیک میشن که هر لحظه فکر میکنم الان میافتن اون تو.»
لبخند کوتاهی زد و ادامه حرفم را گرفت: «دختر بزرگه کنکور داره، گفتم بشین درس بخون. کوچیکه هم غر میزد، خودم پوشیدم و اومدم.»
چینهای کنار چشمش از چهلسالگی خبر میداد؛ شاید کمی بیشتر.
درِ قطار که باز شد، قدمهایم را آرامتر برداشتم؛ نه از شلوغی، میخواستم ببینم عمر این همصحبتی تا کجاست. او هم بیآنکه چیزی بگوید، قدمهایش را با من یکی کرد.
در راهِ مصلی، میان جمعیت سیاهپوش، هر چند قدم یکی سلامی میداد، صلواتی میفرستاد یا زیر لب ذکری میگفت. گفتوگوی ما هم آرامآرام از خانه و بچهها فاصله گرفت و به روزهایی رسید که همهمان با آن،زندگی کرده بودیم. گفت: «هنوز صبحها که چشم باز میکنم، چند لحظه یادم میره چه اتفاقی افتاده. تلویزیون رو که روشن میکنم یادم میاد چه خاکی به سرمون ...»
ادامهی جمله در گلویش ماند.
به چشمهایش نگاه کردم. اشک، میان چینهای کنار چشمش نشسته بود. اشکم را با گوشهی روسری گرفتم و در جواب شعارهای جمعیت بلندتر فریاد زدم "الله اکبر".
گیت بازرسی شلوغ بود. آفتاب مستقیم روی سرمان میتابید. مردم اما بدون بیتابی، صبورانه در صف ایستاده بودند. چشمچشم میکردم که آب پیدا کنم. همیشه چند لحظه در آفتاب ماندن کافی بود که سردرد شوم. اما معلوم بود که تا آن طرف، خبری از آب نیست.
جلوتر از من از گیت رد شد. بینمان پنج شش نفر فاصله افتاد. از گیت که رد شدم، خیلی زود دیدمش. لبخند زده بود و به من نگاه میکرد: «پرسیدم، جلوتر آب خنک هست.»
لبخندش را با لبخند جواب دادم.
نزدیک پیکر مطهر شهدا که رسیدیم، بیاختیار همدیگر را در آغوش گرفتیم. خواهری که هنوز حتی اسمش را نمیدانستم.
اشکهایمان آرام روی شانههای هم نشست؛ انگار هر کدام سهمی از غم این صد و چند روز را به دوش دیگری گذاشت.
✍ #مهتاب_سرمیلی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
3⃣6⃣ بازیگران نقش اول
خودم را میرسانم به انتهای مصلی. روبروی شبستان مینشینم.
چند بچه قدونیمقد از سر و کول ماشین آتشنشانی بالا رفتهاند. دو تا دختربچه با روسری و چادر هم بینشان هستند. ماشین توی سایه است. بچهها انگار وسیله بازی پیدا کردهاند. دو سه نفرشان که بادی به غبغب دارند رفتهاند طبقه بالای ماشین و برای بقیه بچهها کری میخوانند.
آفتاب دارد به وسط آسمان نزدیک میشود و مستقیم روی سرها میتازد. سرهایی که متعلق به بدنهاییست که سرما و گرما نمیشناسد.
نه برف و باران اسفندماه توی خانه نگهشان داشت و نه آفتاب داغ وسط تیرماه.
انتهای مصلی اما سایه است و کمی خنکتر.
مداح میخواند: «انتقام تو، محو استکبار است.»
یک پسربچه که لپهاش مثل بادکنک است روی طبقه اول ماشین نشسته و پاهایش را آویزان کرده و به ساندویچش گاز میزند.
فکر میکنم اگر بچههایم را آورده بودم تهران، حتماً میآوردمشان. مادر و پدرها پایین ماشین آتشنشانی نشستهاند. آقایی شال سیاهش را توی صورتش کشیده و شانههاش میلرزد. خانمی دو قدم آنطرفتر عکس آقا را توی دستش بالا برده و روبان قرمزی از مچش آویزان شده. یاد سال اولی میفتم که اربعین رفتم کربلا. دو تا کالسکه برده بودیم و بچهها کوچک بودند. میگفتند شلوغ است، گرم است، بچهها را نبرید.
حتماً امروز هم این پدر و مادرها گوششان از این توصیهها پر شده اما دلشان نیامده بچهها همراهشان نباشند.
بچهها همچنان روی ماشین جستوخیز میکنند. تصاویر کودکانی که پیش آقا آمده بودند یکییکی از جلوی چشمم رد میشود. آرمیتای ۴ساله تازه پدرش را ازدستداده، نقاشیاش را میدهد دست آقا، آقا روی موهاش دست میکشند و میگویند: «چه موهای قشنگی.»
کودکی خودش را از وسط جمعیت به آقا میرساند و انگشتانش را لای ریشهای آقا گره میزند و با آن بازی میکند. پسربچهای کنار گوش آقا چیزی میگوید، آقا برمیگردد، ابروهایش را بالا میدهد و به پسربچه میگوید: «کربلا؟»
فکر میکنم آقا همیشه بچهها را میدیدند، بچهها هیچوقت نقش دوم نبودهاند.
بچهها هنوز روی ماشین آتشنشانی بالا و پایین میروند و بازی میکنند. بعدها خواهند گفت که مراسم وداع با آقا در خاطرشان مانده و مهمانها خصوصی ایشان بودهاند.
✍#جیران_مهدانیان #مشهد
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍