eitaa logo
کارام جانم می‌رود
783 دنبال‌کننده
24 عکس
0 ویدیو
4 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ 1️⃣6️⃣ کاش ساعت برنارد‌ داشتم به همهٔ مشهدی‌ها حسودی‌ام می‌شود. پشت کلمهٔ غبطه خودم را قایم نمی‌کنم و فکر آبرویم هم نیستم که این را نگویم.  از همان وقتی که با پیکان قرمز ۵۶ بابا، از دزفول می‌زدیم به جاده و دو هفته بعد می‌رسیدیم مشهد. به مشهدی‌هایی که همیشه حرم نزدیکشان بود حسودی‌ام می‌شد. وقتی هم‌اتاقی‌های خوابگاهم که یکی بجنوردی بود و آن یکی تربت‌جامی، گفتند اردوی سالانهٔ مدرسه‌شان مشهد بوده و زیارت امام رضا(ع) هم همین‌طور.  بعدتر به مشهدی‌ها و مردها با هم حسودی‌ام می‌شد. ۱۴۰۳ را می‌گویم. وقتی حاج‌آقا رئیسی داخل حرم و سمت مردها آرام گرفت.  این روزها بیشتر از همیشه حسادتم بالا زده و خون خونم را می‌خورد.  سال گذشته و روزهای بین الجنگین، با خانوادهٔ همسرم دور هم نشسته بودیم. جگر زلیخاییم و هرکدام از خواهر و برادرها یک شهر ایرانیم. کل‌کل می‌کردیم روی شهرها و اینکه کدام شهر برای زندگی بهتر است. اهواز همان اول کاری رفوزه شد. نه آب داشت نه هوا نه زیرساخت. قم بالا رفته بود و مشهد و آرزوی کوفه زندگی کردن هم برای هر منتظر ظهوری بی‌بروبرگرد یکی از گزینه‌ها بود.  هیچ‌وقت از قم خوشم نمی‌آمد. داشتم فتیلهٔ قم را پایین می‌کشیدم که داماد خانواده گفت: «تهران خوبه همه‌ش دوده و ترافیک؟»  سر بلند کردم و پز دادم: «زیر سایهٔ آقا بودن به همه‌ش می‌ارزه.» سکوت جمع را گرفت. کسی حرفی نداشت. همه قبول داشتیم که وزنهٔ حضور آقا از همهٔ ایرادهای تهران سنگین‌تر است.    من هنوز از مرحلهٔ انکار شهادت آقا درنیامده‌ام که افتاده‌ام به جان دلم و با رفتن همیشگی‌اش از این شهر دست‌وپنجه نرم می‌کنم. جرأت نگاه‌کردن به تقویم را ندارم. روزها را نمی‌شمارم.  دارم غرق می‌شوم و چنگ می‌اندازم به هر شاخهٔ بریده‌ای روی آب. حتی به خود آب. حالم مثل التماس‌کردن‌های شب عاشوراست برای طلوع‌نکردن صبح.  کاش زورم به زمان می‌رسید، کاش کسی برایم ساعت برنارد را گیر می‌آورد. ✍️ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا﷽ 2️⃣6️⃣ خواهر جدیدم روی صندلی مترو کنار هم نشستیم. آرام سرم را برگرداندم و به نیم‌رخش نگاه کردم. این‌جا، زن‌های مشکی‌پوش زود هم‌صحبت می‌شوند. کافی است چشم‌هایمان برای لحظه‌ای به هم گره بخورد، گوشه لب‌هایمان اندکی از هم فاصله بگیرد و ته چشم‌هایمان نوری بزند. همین، برای باز شدن سر صحبت کافی است. اسمش را نپرسیدم؛ او هم نپرسید. بی‌مقدمه گفتم: «بچه‌ها رو نیاوردم. این‌قدر به چال وسط نزدیک می‌شن که هر لحظه فکر می‌کنم الان می‌افتن اون تو.» لبخند کوتاهی زد و ادامه حرفم را گرفت: «دختر بزرگه کنکور داره، گفتم بشین درس بخون. کوچیکه هم غر می‌زد، خودم پوشیدم و اومدم.» چین‌های کنار چشمش از چهل‌سالگی خبر می‌داد؛ شاید کمی بیشتر. درِ قطار که باز شد، قدم‌هایم را آرام‌تر برداشتم؛ نه از شلوغی، می‌خواستم ببینم عمر این هم‌صحبتی تا کجاست. او هم بی‌آنکه چیزی بگوید، قدم‌هایش را با من یکی کرد. در راهِ مصلی، میان جمعیت سیاه‌پوش، هر چند قدم یکی سلامی می‌داد، صلواتی می‌فرستاد یا زیر لب ذکری می‌گفت. گفت‌وگوی ما هم آرام‌آرام از خانه و بچه‌ها فاصله گرفت و به روزهایی رسید که همه‌مان با آن،زندگی کرده بودیم. گفت: «هنوز صبح‌ها که چشم باز می‌کنم، چند لحظه یادم می‌ره چه اتفاقی افتاده. تلویزیون رو که روشن می‌کنم یادم میاد چه خاکی به سرمون ...» ادامه‌ی جمله در گلویش ماند. به چشم‌هایش نگاه کردم. اشک، میان چین‌های کنار چشمش نشسته بود. اشکم را با گوشه‌ی روسری گرفتم و در جواب شعارهای جمعیت بلندتر فریاد زدم "الله اکبر". گیت بازرسی شلوغ بود. آفتاب مستقیم روی سرمان می‌تابید. مردم اما بدون بی‌تابی، صبورانه در صف ایستاده بودند. چشم‌چشم می‌کردم که آب پیدا کنم. همیشه چند لحظه در آفتاب ماندن کافی بود که سردرد شوم. اما معلوم بود که تا آن طرف، خبری از آب نیست. جلوتر از من از گیت رد شد. بین‌مان پنج شش نفر فاصله افتاد. از گیت که رد شدم، خیلی زود دیدمش. لبخند زده بود و به من نگاه می‌کرد: «پرسیدم، جلوتر آب خنک هست.» لبخندش را با لبخند جواب دادم. نزدیک پیکر مطهر شهدا که رسیدیم، بی‌اختیار همدیگر را در آغوش گرفتیم. خواهری که هنوز حتی اسمش را نمی‌دانستم. اشک‌هایمان آرام روی شانه‌های هم نشست؛ انگار هر کدام سهمی از غم این صد و چند روز را به دوش دیگری گذاشت. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 3⃣6⃣ بازیگران نقش اول خودم را می‌رسانم به انتهای مصلی. روبروی شبستان می‌نشینم. چند بچه قدونیم‌قد از سر و کول ماشین آتش‌نشانی بالا رفته‌اند. دو تا دختربچه با روسری و چادر هم بینشان هستند. ماشین توی سایه است. بچه‌ها انگار وسیله بازی پیدا کرده‌اند. دو سه نفرشان که بادی به غبغب دارند رفته‌اند طبقه بالای ماشین و برای بقیه بچه‌ها کری می‌خوانند. آفتاب دارد به وسط آسمان نزدیک می‌شود و مستقیم روی سرها می‌تازد. سرهایی که متعلق به بدن‌هایی‌ست که سرما و گرما نمی‌شناسد. نه برف و باران اسفندماه توی خانه نگهشان داشت و نه آفتاب داغ وسط تیرماه. انتهای مصلی اما سایه است و کمی خنک‌تر. مداح می‌خواند: «انتقام تو، محو استکبار است.» یک پسربچه که لپ‌هاش مثل بادکنک است روی طبقه اول ماشین نشسته و پاهایش را آویزان کرده و به ساندویچش گاز می‌زند. فکر می‌کنم اگر بچه‌هایم را آورده بودم تهران، حتماً می‌آوردمشان. مادر و پدرها پایین ماشین آتش‌نشانی نشسته‌اند. آقایی شال سیاهش را توی صورتش کشیده و شانه‌هاش می‌لرزد. خانمی دو قدم آن‌طرف‌تر عکس آقا را توی دستش بالا برده و روبان قرمزی از مچش آویزان شده. یاد سال اولی میفتم که اربعین رفتم کربلا. دو تا کالسکه برده بودیم و بچه‌ها کوچک بودند. می‌گفتند شلوغ است، گرم است، بچه‌ها را نبرید. حتماً امروز هم این پدر و مادرها گوششان از این توصیه‌ها پر شده اما دلشان نیامده بچه‌ها همراهشان نباشند. بچه‌ها همچنان روی ماشین جست‌وخیز می‌کنند. تصاویر کودکانی که پیش آقا آمده بودند یکی‌یکی از جلوی چشمم رد می‌شود. آرمیتای ۴ساله تازه پدرش را ازدست‌داده، نقاشی‌اش را می‌دهد دست آقا، آقا روی موهاش دست می‌کشند و می‌گویند: «چه موهای قشنگی.» کودکی خودش را از وسط جمعیت به آقا می‌رساند و انگشتانش را لای ریش‌های آقا گره می‌زند و با آن بازی می‌کند. پسربچه‌ای کنار گوش آقا چیزی می‌گوید، آقا برمی‌گردد، ابروهایش را بالا می‌دهد و به پسربچه می‌گوید: «کربلا؟» فکر می‌کنم آقا همیشه بچه‌ها را می‌دیدند، بچه‌ها هیچ‌وقت نقش دوم نبوده‌اند. بچه‌ها هنوز روی ماشین آتش‌نشانی بالا و پایین می‌روند و بازی می‌کنند. بعدها خواهند گفت که مراسم وداع با آقا در خاطرشان مانده و مهمان‌ها خصوصی ایشان بوده‌اند. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 4️⃣6️⃣ سنگربان از همان اول باری که زمزمه‌های مراسم تشییع آقای شهید ایران پیچید، دلم پر زد این دیدار آخر را بروم تهران، یا لااقل قم باشم. آن روزها مشغول مراسم عقد خواهرم بودیم و من ته ذهنم برنامه می‌چیدم برای سروسامان دادن کارها و آماده شدن برای رفتن. کش و قوس‌ها که تمام شد و موعد مقرر فرا رسید، در کانال‌ها و گروه‌ها شایعه پیچید که ازدحام مردم در مصلی تهران زیاد خواهد بود و گرما کشنده. بچه و بیمار قلبی و فلان نیاید که خیلی خطرناک است. مدرسه و امتحان‌های محمدحسین هم که همچنان تمامی ندارد و بابایش کوتاه نیامد و پا توی یک کفش کرد که معدل امسال برای کنکور سرنوشت‌ساز است و اگر برود تشییع، چنین و چنان می‌شود. با مامان صحبت کردم و قرار شد چند روزی حواسش به بچه‌ها باشد که بروم تهران برای روایت تشییع آقا. آقا از همان اول برای من آقا بود؛ از همان سالهای دور که مرجعیتش را انتخاب کردم و شدم مقلد آقا. نمی‌شد که نروم. سایه‌ی سر از دست دادم. اگر جا می‌ماندم، جواب خودم را چه می‌دادم؟! برنامه سفر را چیدم و چندتایی جلسه ایده‌پردازی روایت تشییع شرکت کردم؛ اما دو سه روز مانده به موعد وداع، همه چیز به هم ریخت و نشد که نشد بروم. سر آخر اسمم رفت در فهرست جامانده‌ها! و حسرت اولین و آخرین دیدار به دلم ماند. دیروز بین همه‌ی دوندگی‌ها و مشغله‌ها، یک چشمم به تلویزیون بود و آن‌یکی هم به فضای مجازی. تلاش می‌کردم همه روایتهای مصلی تهران را ببینم و بشنوم. اما امروز تلویزیون را تحریم کردم. فقط یکی دوتا کانال و گروه را در بله سر زدم و به سرعت خارج شدم. طاقت دیدن نماز بر پیکر عزیزانم را نداشتم. در همه‌ی سوگ‌هایی که تابحال تجربه کرده‌ام، اوضاع تا مرحله نماز آنقدر بد نیست و انگار هر لحظه می‌توانی امید داشته باشی معجزه‌ای رخ بدهد و عزیزت دوباره زنده شود؛ ولی نماز میت که خوانده شد، پتک واقعیت چنان توی صورتت می‌خورد که به خود می‌پیچی و دردش تا سال‌ها وجودت را مچاله می‌کند. من، آدم نبینی‌ام. گاهی که اوضاع خیلی سخت می‌شود، سعی می‌کنم آن قسمت غیرقابل تحملش را سوا کنم برای ندیدن. سر همین، امروز، هرگونه مواجهه‌ام با تصاویر وداع را بیخیال شدم. حالا درصد جاماندگی‌ام بیشتر از دیروز است. مثل خیلی وقت‌های دیگر، باز هم واژه‌ی بیات و ماسیده‌ی جامانده چسبیده وردلم و راه نفسم را سخت کرده. عجبا ما را به سخت جانی خود این گمان نبود... دوستان زائر، دلداریم می‌دهند که بُعد منزل نبُود و اتفاقاً شماها که دلهایتان شکسته‌ست دعایمان کنید و اینطور چیزهای دل خوشکنک... صبح، زهرا پیامی برایم فرستاده و حالا که دیدمش، روزنه‌ای از نور در قلبم باز شده. حس می‌کنم آقا او را واسطه کرده، من را مأمور به وظیفه‌ای کند. باور کردنی نیست، چطور غم و دلتنگی‌ کشنده‌ام به اراده و قدرتی برای ادای وظیفه تبدیل شده. حالا، هر زمان که مزه گس دلتنگی و شراره‌ی جاماندن از دیدار آخر با آقا، توی جانم می‌نشیند، ندایی در قلبم اشاره می‌کند که: من سنگربان خیابان هستم. چرا که آقای شهید ایران به‌مان یاد داده: هر جا هستیم، آنجا را مرکز دنیا بدانیم و سعی کنیم وظیفه‌مان را به بهترین شکل انجام بدهیم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 5️⃣6️⃣ بدحالی ۱. کلاس دوم راهنمایی بودم که به‌عنوان دانش‌آموز نمونهٔ مدرسه انتخاب شدم برای شرکت در اردوی رامسر. توی چادرهای اردوگاهِ میرزا کوچک شیرازی نشسته بودیم. به ترتیب از قسمت راست حلقه‌ای که زده بودیم دخترها خودشان را معرفی می‌کردند بعد اسم مدرسه و شهرشان را می‌گفتند. تبریز شیراز مشهد اهواز اردبیل گرگان نوبت من که رسید بعد از گفتن اسم و فامیلم گفتم: «مدرسهٔ معراج اندیشه، تهران.» دخترها همدیگر را نگاه کردند و بعضی‌هایشان توی گوش هم چیزی گفتند و ریزریز خندیدند. بعد سؤال‌هایشان شروع شد. کجای تهرانی؟ یعنی تهران به دنیا اومدی؟ تجریش هم رفتی؟ سینماهای شما همه فیلم‌ها رو داره؟ همیشه تو تهران با همین لباسا میری بیرون؟ واقعاً تهران خیلی بزرگه، خوش به حالت. دختری بهت‌زده بودم میان آن همه سؤال و تحسین و تمجیدِ باقی دخترها از شهری که در آن زاده شده بودم و نمی‌دانستم می‌تواند این‌قدر جذاب به نظر برسد. ۲. روبروی گنبد طلایی صحن انقلاب نشسته بودم. هم‌سن‌وسال خودم بود، روی شش‌متریِ لاکی کمی جابه‌جا شد و پرسید: «کلاس چندمی؟» گفتم: «پیش‌دانشگاهی‌ام.» جلوتر آمد و با لب‌هایی کش آمده از خنده گفت: «منم همین‌طور. میخوای چی بخونی؟ من دوست دارم برم دانشگاه هنر تهران، تو چی؟» -منم دانشگاه تهران رو خیلی دوست دارم. پرسید: «بابات می‌ذاره بری برا درس تهران تنها؟» خنده‌ام گرفت و جواب دادم: «خب خونه‌مون همون جاست.» چشم‌هایش گرد و شد و چند ثانیه نگاهم کرد. -إ... خوش به حالت. ۳. پشت در سالن امتحانات سراسریِ جامعةالزهرا ایستاده بودم. مسئول سالن گفت: «اصولِ دو، سالن سه. کارت شناسایی دستتون باشه.» کارت شناسایی را تحویل دادم، مسئول سالن کارت امتحانم را از روی میز برداشت و گفت: «بیا بگیر بچه‌تهرون، کم آموزشگاه و دانشگاه خوب مگه دارید که اومدی اینجا؟ همه امکانات مال شماست تو کوبیدی تو گرما اومدی اینجا درس بخونی؟ خوشی زده زیر دلت. خوش به حالت.» ۴. دو روز مانده به عید فطر، پشتِ در کلاس پسرک منتظر بودم تا کلاس تمام شود. کنارم نشست روی صندلی و پرسید: «همین طرفا زندگی می‌کنی؟» گفتم: «بله.» گفت: «ما تازه اومدیم تهران سه ماه بیشتر هم نمی‌مونیم و برمی‌گردیم شهرمون. هر سال عید کلی راه میومدیم برا نماز، الان اونقدر خوشحالم اینجام.» لبخند زدم و گفتم: «الحمدلله.» چندثانیه‌ای بینمان سکوت بود، یک‌دفعه بی‌هوا گفت: «ولی خوش به‌حالتون...» ۵. امروز وسط خیابان وقتی پاهایم را به‌زور روی زمین می‌کشیدم به امید دوباره دیدنش، به خودم گفتم: «نمی‌خوای بس کنی؟ داره می‌ره، تا کجا میخوای دنبالش بری. رفت دیگه، رفت...» همان‌جا نشستم روی زمینِ خیس از آب‌پاش‌های آتش‌نشانی. سرم را بین دودست گرفتم. بلندبلند زار زدم و از ته دل حسرت آن‌هایی را خوردم که هیچ‌وقت تهران زندگی نکرده‌اند. کاش هیچ‌وقت هیچ جا خوش به حالم نمی‌شد که حالا این‌قدر بد به حالم باشد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 6️⃣6️⃣ قَد قامَتِ القیام نشسته ام جلوی تلویزیون. مداح می‌خواند: «باید برخاست، دنیا با آنها و مولا با ماست.» زن و مرد پرچم‌های سرخ را تکان می‌دهند. یالثارات‌ها تکان می‌خورند و موج جمعیت فریاد می‌زند: «انا علی العهدی» دوربین زنی را گوشه تصویر نشان می‌دهد که دارد توی دست مردم چیزی می‌ریزد. انگار گلاب است. دختر جوانی کف دستش را بو می‌کشد و لبخند می‌زند. تصویر برمی‌گردد روی جمعیت. دوست دارم من هم بروم توی قاب تلویزیون و دستم را بگیرم جلوی زن. تا عطر گلاب را بفرستم توی ریه‌هایم. شاید کمی از این غم کم شود. از غم جا ماندن و شاید طلبیده نشدن. از نبودن در این اولین و آخرین دیدار. آن‌قدر به جان هستی غر زده‌ام که رویم نمی‌شود بهش پیام بدهم و بگویم بیا با هم زار بزنیم. از دلتنگی بگویم و از قلبی که دارد می‌ترکد. بچه‌ها هنوز بیدار نشده‌اند. خانه ساکت است و جز صدای حق‌حق یاکریم توی حیاط، صدایی نیست. اشک‌هایم را پاک می‌کنم. انگشتم می‌رود روی شماره هستی. هردویمان توفیق حضور در مراسم وداع را از دست داده‌ایم. هردویمان داریم دیوانه می‌شویم. اما نمی‌توانم شماره را لمس کنم. انگشتم را پس می‌کشم. گوشی را پرت می‌کنم روی مبل. می‌افتد پایین و روی لگوهای رنگارنگ علی تق صدا می‌دهد. چنگی توی موهایم می‌زنم و بلند می‌شوم که بروم آشپزخانه. دیگر بس است. بیشتر از این غر نمی‌زنم که چرا فقط برای من توی مصلی جا نبود. لابد قسمت نبوده. گوشی دینگ صدا می‌دهد. خواهرم است. نوشته می‌روند قم. پرچمم را می‌خواهد. اشک‌هایم را پاک می‌کنم. ویرم می‌گیرد بگویم نه. چرا همه دارند می‌روند و فقط من نمی‌توانم؟ دیشب هم توی تجمع یکی از موکب‌دارها، به راهیان سفر قم، پرچم می‌داد. من از آن پرچم‌ها و سوال و جواب درباره سفر سهمی نداشتم. دو اتوبوس هم از خانم‌ها راهی بودند و مشغول برنامه‌ریزی‌های دم آخر. نشستم و با غصه نگاهشان کردم. یکی‌شان به زنی که از شب اول تا حالا با پرچم سرخ یاحسین آمده گفت دیگر جا ندارند. ظرفیت تکمیل است. می‌خواستم داد بزنم: «ظرفیت دل من هم دیگر تکمیل است.» صدای علی را از اتاق می‌شنوم که توی خواب ناله می‌کند. بعد یاد زینب می‌افتم که می‌گفت: «هروقت نتونم جایی برم چفیه‌مو با همسرم راهی می‌کنم. انگار این‌جوری منم اونجا هستم.» انگشتم روی صفحه کلید مردد مانده. هی میرود روی ب و ن و عقب می‌نشیند. مداح دوباره دم گرفته: «ای غم شیرینم با آدم وحوا ای بهشت فطرت بر دوزخ دنیا» «با تو پیمان بستیم در عهد خمینی ان تقوموا لله مثنی و فرادا» علی دوباره ناله می‌کند. باید نوازشش کنم تا آرام شود. برخلاف خواهر و برادرش خیلی به من وابسته است. آرام آرام دست می‌کشم روی پشتش و با دست دیگرم تایپ می‌کنم. -پرچم یالثارات ندارم. -همون پرچم ایرانو بده. هنوز دلم راضی نشده. لباس علی را پایین می‌کشم. مگر می‌شود پرچم نایب من باشد؟ لپ‌هایم را باد می‌کنم. هوای خانه دم‌کرده. هوس می‌کنم بروم توی حیاط. حالا یک شب بدون پرچم می‌روم تجمع، طوری نمی‌شود. صدای یاکریم‌ها تا اتاق می‌رسد. دینگ گوشی دوباره درمی‌آید. علی غلت می‌زند. -به یاد ای ایران شب دهم، همونو می‌بریم. یک شکلک قلب شکسته هم گذاشته. دستم سست می‌شود. نفس عمیقی می‌کشم که بغض را عقب بزنم. باید پایین پرچم را کوک بزنم تا از چوبش درنیاید. ولی تا حالا تنبلی‌ام آمده. جعبه نخ و سوزن را برمی‌دارم و می‌روم توی هال. دست می‌کشم به پرچم سه رنگ که تکیه داده به کنج دیوار. نور آفتاب از لای پرده، افتاده روی الله‌اکبرهای سفیدش. برای خواهرم می‌نویسم: «باشه.» سر می‌چرخانم سمت تلویزیون. دوربین رفته روی آیه‌نوشت بالای پیکرها. «ان تقوموا لله مثنی و فرادا» آن بالا با رنگی طلاگون می‌درخشد. شاید بعضی قیام‌ها سروصدا نداشته باشند. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 7️⃣6️⃣ شکوفه‌های صورتی ویدئوی ارسالی بابا را باز کردم. جهیزیه عروس بود. وارد آشپزخانه شد. یخچال و گاز و ماشین‌لباسشویی را نشان داد. بعد دوربین به سلفون وسایل برقی نزدیک شد. یک شکوفه صورتی به آن چسبیده بود. شکوفه کشدار و خشداری گفت.خنده‌ام گرفت. بابا عادت داشت هرجا اسمم را می‌دید با همان صدایی که بر اثر ناشنوایی کمی نامفهوم شده بود کشدار و بلند صدایم کند. فرقی نداشتم اسم خیابان یا مغازه‌ای همنام من باشد یا واقعا گلی را دیده. این عادت بابا برای علیرضا و مامان هم صادق بود. بعد مبل‌های پذیرایی را دور زد. رسید به اتاق‌ها. چرخید. کشوهای دراور را بالا آمد تا به آینه رسید. نیمه تن بابا توی آینه گوشی به دست دیده شد. با دست دیگرش دست گذاشت کنار شقیقیه مثل سلام نظامی‌. بعد با دو انگشت اشاره و وسط چشم‌هایش را نشان داد. یعنی «این چیزی که می‌گم رو ببین» می‌خواست توجه‌ام را با دقت به چیزی جلب کنم. دوربین را روی میز زوم کرد. یک دسته گل صورتی تمام تصویر را پر کرد. دوباره اسمم را همان‌طور صدا زد و خندید. دوربین آمد بالا و توی آینه پدر عروس کنار بابای خندانم دیده شد. زد سر شانه‌اش و به گوشی در حال فیلمبرداری اشاره کرد. بابا با صدای نامفهموش گفت: «شکوفه نیامد. فیلم فِرِست.خوشحال شد» بعد انگار کسی از بیرون اتاق سوالی پرسید که صدایش توی ویديو نبود. بابای عروس گفت: «آقا مجتبی است. داره برای دخترش فیلم می‌گیره. می‌گه نیومده می‌خواد خوشحالش کنه» بابا همان دسته گل شکوفه را به بابای عروس نشان داد. با همان صدای مه گرفته‌اش گفت:«برابر دختر. شکوفه» بعد خندید. من هم. بابا دست بردار نبود.باید به همه می‌گفت که هرچه شکوفه در این دنیا است او را یاد من می‌اندازد. ویدئو را عقب بردم تا دوباره بابا سلام دهد و اسمم را بگوید. تا آنجا دیدم که مرد برای صدای بیرون اتاق حرف بابا را ترجمه کرد. دوباره و دوباره ویدئو را عقب می‌بردم و می‌دیدم. ذوقم کرد. همه به فکر عروسی بودند بابا به‌ فکر جای خالی من. بابا گشته بود یک بهانه‌ای پیدا کند که به من نشان دهد به یادم هست. بهانه بابا شکوفه‌های صورتی بودند. ظهر روزی که بر پیکر آقا و خانواده‌شان در مصلی تهران نماز خواندند، موقع دیدن اخبار یاد این خاطره افتادم. وقتی یوسف سلامی جلوی پای آقای حداد عادل نشست و گفت: «نماز خوندن به پیکر زهرا کوچولو» آقای حداد لبخند زد. گفت: «بله. زهرا کوچولو و زهرای بزرگ‌تر» بعد بغض کرد و صدایش لرزید. برای یک بابا بچه‌اش همیشه کوچک است فقط کمی بزرگ‌تر می‌شود. گفت: «خدا همه‌شون رو رحمت کنه» بعد بغضش جمع شد. شاید یادش آمد که دخترش شهید شده و شهدا زنده‌اند. گفت: «خوشا به سعادتشون که با کاروان آقا راهی ملکوت شدن» من آن روز توی قاب تلویزیون انگار بابا را جلوی آینه دیدم. او مثل بابای من وسط مراسم گشته بود یک بهانه پیدا کند تا جای خالی دخترش را یادآوری کند. بابا به بهانه شکوفه‌ها یادم کرد آقای حداد به بهانه زهرا، شهیده چهارده ماهه. شیرخواری که شبیه شکوفه‌های صورتیِ سرمازده، پرپر شد و پایین درخت ریخت. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا﷽ 8️⃣6️⃣ حتّی برای اولین بار این روزها همه‌جا حرف از آخرین دیدار است. یکی دارد آمار بلیت قطار و اتوبوس را می‌گیرد، یکی عکس کارت ثبت‌نامش را داخل گروه می‌فرستد، یکی همسرش اجازه نمی‌دهد برود، یکی با تمام اعضای خانواده عازم است، یکی هم مثل موکب‌دارهای عراقی دارد خانه و زندگی‌اش را در اختیار مامان‌های بچه‌دار می‌گذارد. یکی هم مثل من تمام پیام‌ها را می‌بیند و نمی‌تواند هیچ پیامی بفرستد. شده‌ام میخی که به زمین کوبیده باشندش. نمی‌توانم تکان بخورم. مثل همان روزی که در خیابان گم شدم و مامان را پیدا نمی‌کردم. صدای درهم‌وبرهم زن‌ها را می‌شنیدم اما نمی‌فهمیدم چه می‌گویند. چشمم از روی قد و قامت زن‌ها سُر می‌خورد و می‌رفت روی دیگری و دوباره برمی‌گشت روی همان زن. با خود می‌گفتم: «نکنه این مامانه و من درست نمی‌بینم». انگار همه‌شان شبیه هم شده بودند. فقط مامان فرق داشت. آن روز هم کوبیده شده بودم به زمین. دست راست را گذاشتم روی سر و با دست چپ پوست لبم را می‌کندم. تمام اگرهای دنیا توی سرم قطار شده بود. اگر پیدایم نکند چه؟ عالیه گفت بچه‌ها را می‌گذارد پیش سید و خودش می‌رود تهران. از شیراز می‌خواهد برود. یک‌تکه از گوشت لب همراه با پوست بلند می‌شود. طعم گس آهن می‌رود زیر زبانم. دستمال‌کاغذی را فشار می‌دهم رویش. مامان که از پشت سر دست گذاشت روی شانه‌ام، یکباره تمام میخ‌ها از پایم کنده شد. برگشتم و خودم را پرت کردم توی آغوشش. هر چه بغض داشتم شده بود اشک و فریاد. تن بی‌جانم داشت در سیلاب اشک‌ها غرق می‌شد. صدای مامان را نمی‌شنیدم. اما دست‌ها دور تنم حصار شده بود و آرام‌آرام از سیلاب می‌کشاندم بالا. نجوا روی پایم خوابش برده. گروه را باز می‌کنم. تمام پوست لبم را کنده‌ام. می‌نویسم: «من اینجا با بچهٔ شیرخواره حتّی برای اولین‌بار هم سعادت دیدار آقا را ندارم». می‌نویسم: «می‌دونم که لیاقت بودن تو فضایی که آقا باشه رو ندارم، هیچ‌وقت نداشتم.» همه را پاک می‌کنم. یک چیزی از گلویم کنده می‌شود و می‌ریزد توی چشم‌ها. من دوباره گم شدم. اگر پیدایم نکند چه؟ ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 9️⃣6️⃣ کان سر کو، شاه‌راهی‌ست که منزلگه دلدار من است... توی مقاله‌ای با موضوع «بهداشت خواب و خوب خوابیدن» نوشته بود محیط خواب آدم‌ها باید خنک و آرام و تاریک باشد. گفته بود گرمای زیاد و نور و سروصدا خواب از چشم‌های آدم می‌گیرد. بعدترش آمده بود که آدم‌های کاربلد این زمینه، می‌گویند که آدم‌ها برای خوب خوابیدن باید تشک و بالش و تختخواب نرم و راحت انتخاب کنند. راستش نیازی به فکرکردن ندارد. هر کجا که بروی و بپرسی، همین جواب‌ها را برایت ردیف می‌کنند. اصلاً آدم‌ها برای چه می‌خوابند؟ در مقاله دیگری نوشته بود خواب یک حالت عصبی پیچیده است که وظیفه دارد برای آدم‌ها انرژی و آرامش به دست بیاورد. این هم منطقی‌ست. در عادی‌ترین حالت آدم‌ها می‌خوابند که در شرایطی آرام، نسبت به حالی که دارند به حالت بهتری برسند. در محیطی بی‌سروصدا و خنک. ولی توی هیچ مقاله‌ای ننوشته‌اند آدم‌هایی هستند که برای پلک روی‌هم گذاشتن و قرارگرفتن، از خنکی و آرامش خانه‌هایشان گریخته‌اند. آدم‌هایی که پناه آورده‌اند به خیابان و درهایی بسته. رختخواب مناسب را پس زده‌اند و روی چمن‌های مرطوب یکی از خیابان‌های تهران آرام گرفته‌اند. سر روی کوله‌هایشان گذاشته‌اند و در هوای کسی که دوستش دارند خوابیده‌اند. هر لحظه چشمشان به درهای مشبک و فلزی‌ست که باز شوند و آن‌ها را برسانند به محبوبشان. اینجا آرام نیست؛ ولی پسرکی شش‌هفت‌ساله، بی بالشت و پتو، لباس ضخیم و گرم نظامی تن کرده و روی سطح نازک حصیر، گوشه‌ای از در سیزدهم مصلی تهران به‌خواب‌رفته. هرازگاهی پرچم "یا ابوالفضل‌العباس" مادرش سر می‌خورد روی گونه نرم او و نوازشش می‌کند. چند قدم بالاتر جایی میان در سیزده و چهارده مردی ملحفه‌ای نازک پهن کرده و همراه یارش خوابیده‌اند روی چمن‌ها. هر چند دقیقه یک‌بار چشم باز می‌کند. به ماه خیره می‌شود. آه می‌کشد. پتو را روی تن همسرش صاف می‌کند و باز به خواب می‌رود.ماه سایه‌اش را انداخته روی تن ما آدم‌های منتظر که تا چند ساعت دیگر به دیدار جانِ شیرینمان می‌رویم. حوالی ساعت سه بامداد سیزدهم تیرماه، روبه‌روی درهای مصلی تهران، مقاله‌ای در حال نوشته شدن است که هیچ‌وقت روی زمین منتشر نخواهد شد. مقاله‌ای که می‌شود نامش را گذاشت «بهداشت عشق و خوب عاشق بودن». ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍