کارام جانم میرود
ا﷽
4️⃣6️⃣ سنگربان
از همان اول باری که زمزمههای مراسم تشییع آقای شهید ایران پیچید، دلم پر زد این دیدار آخر را بروم تهران، یا لااقل قم باشم.
آن روزها مشغول مراسم عقد خواهرم بودیم و من ته ذهنم برنامه میچیدم برای سروسامان دادن کارها و آماده شدن برای رفتن.
کش و قوسها که تمام شد و موعد مقرر فرا رسید، در کانالها و گروهها شایعه پیچید که ازدحام مردم در مصلی تهران زیاد خواهد بود و گرما کشنده. بچه و بیمار قلبی و فلان نیاید که خیلی خطرناک است.
مدرسه و امتحانهای محمدحسین هم که همچنان تمامی ندارد و بابایش کوتاه نیامد و پا توی یک کفش کرد که معدل امسال برای کنکور سرنوشتساز است و اگر برود تشییع، چنین و چنان میشود.
با مامان صحبت کردم و قرار شد چند روزی حواسش به بچهها باشد که بروم تهران برای روایت تشییع آقا. آقا از همان اول برای من آقا بود؛ از همان سالهای دور که مرجعیتش را انتخاب کردم و شدم مقلد آقا. نمیشد که نروم. سایهی سر از دست دادم. اگر جا میماندم، جواب خودم را چه میدادم؟!
برنامه سفر را چیدم و چندتایی جلسه ایدهپردازی روایت تشییع شرکت کردم؛ اما دو سه روز مانده به موعد وداع، همه چیز به هم ریخت و نشد که نشد بروم. سر آخر اسمم رفت در فهرست جاماندهها! و حسرت اولین و آخرین دیدار به دلم ماند.
دیروز بین همهی دوندگیها و مشغلهها، یک چشمم به تلویزیون بود و آنیکی هم به فضای مجازی. تلاش میکردم همه روایتهای مصلی تهران را ببینم و بشنوم.
اما امروز تلویزیون را تحریم کردم. فقط یکی دوتا کانال و گروه را در بله سر زدم و به سرعت خارج شدم. طاقت دیدن نماز بر پیکر عزیزانم را نداشتم. در همهی سوگهایی که تابحال تجربه کردهام، اوضاع تا مرحله نماز آنقدر بد نیست و انگار هر لحظه میتوانی امید داشته باشی معجزهای رخ بدهد و عزیزت دوباره زنده شود؛ ولی نماز میت که خوانده شد، پتک واقعیت چنان توی صورتت میخورد که به خود میپیچی و دردش تا سالها وجودت را مچاله میکند.
من، آدم نبینیام. گاهی که اوضاع خیلی سخت میشود، سعی میکنم آن قسمت غیرقابل تحملش را سوا کنم برای ندیدن.
سر همین، امروز، هرگونه مواجههام با تصاویر وداع را بیخیال شدم.
حالا درصد جاماندگیام بیشتر از دیروز است.
مثل خیلی وقتهای دیگر، باز هم واژهی بیات و ماسیدهی جامانده چسبیده وردلم و راه نفسم را سخت کرده. عجبا ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...
دوستان زائر، دلداریم میدهند که بُعد منزل نبُود و اتفاقاً شماها که دلهایتان شکستهست دعایمان کنید و اینطور چیزهای دل خوشکنک...
صبح، زهرا پیامی برایم فرستاده و حالا که دیدمش، روزنهای از نور در قلبم باز شده. حس میکنم آقا او را واسطه کرده، من را مأمور به وظیفهای کند. باور کردنی نیست، چطور غم و دلتنگی کشندهام به اراده و قدرتی برای ادای وظیفه تبدیل شده.
حالا، هر زمان که مزه گس دلتنگی و شرارهی جاماندن از دیدار آخر با آقا، توی جانم مینشیند،
ندایی در قلبم اشاره میکند که:
من سنگربان خیابان هستم.
چرا که آقای شهید ایران بهمان یاد داده: هر جا هستیم، آنجا را مرکز دنیا بدانیم و سعی کنیم وظیفهمان را به بهترین شکل انجام بدهیم.
✍ #فاطمه_محمدزاده #ارومیه
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
5️⃣6️⃣ بدحالی
۱. کلاس دوم راهنمایی بودم که بهعنوان دانشآموز نمونهٔ مدرسه انتخاب شدم برای شرکت در اردوی رامسر.
توی چادرهای اردوگاهِ میرزا کوچک شیرازی نشسته بودیم.
به ترتیب از قسمت راست حلقهای که زده بودیم دخترها خودشان را معرفی میکردند بعد اسم مدرسه و شهرشان را میگفتند.
تبریز
شیراز
مشهد
اهواز
اردبیل
گرگان
نوبت من که رسید بعد از گفتن اسم و فامیلم گفتم: «مدرسهٔ معراج اندیشه، تهران.»
دخترها همدیگر را نگاه کردند و بعضیهایشان توی گوش هم چیزی گفتند و ریزریز خندیدند.
بعد سؤالهایشان شروع شد.
کجای تهرانی؟
یعنی تهران به دنیا اومدی؟
تجریش هم رفتی؟
سینماهای شما همه فیلمها رو داره؟
همیشه تو تهران با همین لباسا میری بیرون؟
واقعاً تهران خیلی بزرگه، خوش به حالت.
دختری بهتزده بودم میان آن همه سؤال و تحسین و تمجیدِ باقی دخترها از شهری که در آن زاده شده بودم و نمیدانستم میتواند اینقدر جذاب به نظر برسد.
۲. روبروی گنبد طلایی صحن انقلاب نشسته بودم.
همسنوسال خودم بود، روی ششمتریِ لاکی کمی جابهجا شد و پرسید:
«کلاس چندمی؟»
گفتم: «پیشدانشگاهیام.»
جلوتر آمد و با لبهایی کش آمده از خنده گفت: «منم همینطور. میخوای چی بخونی؟ من دوست دارم برم دانشگاه هنر تهران، تو چی؟»
-منم دانشگاه تهران رو خیلی دوست دارم.
پرسید: «بابات میذاره بری برا درس تهران تنها؟»
خندهام گرفت و جواب دادم: «خب خونهمون همون جاست.»
چشمهایش گرد و شد و چند ثانیه نگاهم کرد.
-إ... خوش به حالت.
۳. پشت در سالن امتحانات سراسریِ جامعةالزهرا ایستاده بودم.
مسئول سالن گفت: «اصولِ دو، سالن سه. کارت شناسایی دستتون باشه.»
کارت شناسایی را تحویل دادم، مسئول سالن کارت امتحانم را از روی میز برداشت و گفت: «بیا بگیر بچهتهرون، کم آموزشگاه و دانشگاه خوب مگه دارید که اومدی اینجا؟
همه امکانات مال شماست تو کوبیدی تو گرما اومدی اینجا درس بخونی؟
خوشی زده زیر دلت.
خوش به حالت.»
۴. دو روز مانده به عید فطر، پشتِ در کلاس پسرک منتظر بودم تا کلاس تمام شود.
کنارم نشست روی صندلی و پرسید:
«همین طرفا زندگی میکنی؟»
گفتم: «بله.»
گفت: «ما تازه اومدیم تهران سه ماه بیشتر هم نمیمونیم و برمیگردیم شهرمون.
هر سال عید کلی راه میومدیم برا نماز، الان اونقدر خوشحالم اینجام.»
لبخند زدم و گفتم: «الحمدلله.»
چندثانیهای بینمان سکوت بود، یکدفعه بیهوا گفت: «ولی خوش بهحالتون...»
۵. امروز وسط خیابان وقتی پاهایم را بهزور روی زمین میکشیدم به امید دوباره دیدنش، به خودم گفتم: «نمیخوای بس کنی؟
داره میره، تا کجا میخوای دنبالش بری.
رفت دیگه، رفت...»
همانجا نشستم روی زمینِ خیس از آبپاشهای آتشنشانی.
سرم را بین دودست گرفتم.
بلندبلند زار زدم و از ته دل حسرت آنهایی را خوردم که هیچوقت تهران زندگی نکردهاند.
کاش هیچوقت هیچ جا خوش به حالم نمیشد که حالا اینقدر بد به حالم باشد.
✍ #فاطمه_ذجاجی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
6️⃣6️⃣ قَد قامَتِ القیام
نشسته ام جلوی تلویزیون. مداح میخواند: «باید برخاست، دنیا با آنها و مولا با ماست.» زن و مرد پرچمهای سرخ را تکان میدهند. یالثاراتها تکان میخورند و موج جمعیت فریاد میزند: «انا علی العهدی»
دوربین زنی را گوشه تصویر نشان میدهد که دارد توی دست مردم چیزی میریزد. انگار گلاب است. دختر جوانی کف دستش را بو میکشد و لبخند میزند. تصویر برمیگردد روی جمعیت. دوست دارم من هم بروم توی قاب تلویزیون و دستم را بگیرم جلوی زن. تا عطر گلاب را بفرستم توی ریههایم. شاید کمی از این غم کم شود. از غم جا ماندن و شاید طلبیده نشدن. از نبودن در این اولین و آخرین دیدار.
آنقدر به جان هستی غر زدهام که رویم نمیشود بهش پیام بدهم و بگویم بیا با هم زار بزنیم. از دلتنگی بگویم و از قلبی که دارد میترکد. بچهها هنوز بیدار نشدهاند. خانه ساکت است و جز صدای حقحق یاکریم توی حیاط، صدایی نیست. اشکهایم را پاک میکنم. انگشتم میرود روی شماره هستی. هردویمان توفیق حضور در مراسم وداع را از دست دادهایم. هردویمان داریم دیوانه میشویم. اما نمیتوانم شماره را لمس کنم. انگشتم را پس میکشم. گوشی را پرت میکنم روی مبل. میافتد پایین و روی لگوهای رنگارنگ علی تق صدا میدهد. چنگی توی موهایم میزنم و بلند میشوم که بروم آشپزخانه. دیگر بس است. بیشتر از این غر نمیزنم که چرا فقط برای من توی مصلی جا نبود. لابد قسمت نبوده.
گوشی دینگ صدا میدهد. خواهرم است. نوشته میروند قم. پرچمم را میخواهد. اشکهایم را پاک میکنم. ویرم میگیرد بگویم نه. چرا همه دارند میروند و فقط من نمیتوانم؟ دیشب هم توی تجمع یکی از موکبدارها، به راهیان سفر قم، پرچم میداد. من از آن پرچمها و سوال و جواب درباره سفر سهمی نداشتم. دو اتوبوس هم از خانمها راهی بودند و مشغول برنامهریزیهای دم آخر. نشستم و با غصه نگاهشان کردم. یکیشان به زنی که از شب اول تا حالا با پرچم سرخ یاحسین آمده گفت دیگر جا ندارند. ظرفیت تکمیل است. میخواستم داد بزنم: «ظرفیت دل من هم دیگر تکمیل است.» صدای علی را از اتاق میشنوم که توی خواب ناله میکند. بعد یاد زینب میافتم که میگفت: «هروقت نتونم جایی برم چفیهمو با همسرم راهی میکنم. انگار اینجوری منم اونجا هستم.»
انگشتم روی صفحه کلید مردد مانده. هی میرود روی ب و ن و عقب مینشیند. مداح دوباره دم گرفته:
«ای غم شیرینم با آدم وحوا ای بهشت فطرت بر دوزخ دنیا»
«با تو پیمان بستیم در عهد خمینی ان تقوموا لله مثنی و فرادا»
علی دوباره ناله میکند. باید نوازشش کنم تا آرام شود. برخلاف خواهر و برادرش خیلی به من وابسته است. آرام آرام دست میکشم روی پشتش و با دست دیگرم تایپ میکنم.
-پرچم یالثارات ندارم.
-همون پرچم ایرانو بده.
هنوز دلم راضی نشده. لباس علی را پایین میکشم. مگر میشود پرچم نایب من باشد؟ لپهایم را باد میکنم. هوای خانه دمکرده. هوس میکنم بروم توی حیاط. حالا یک شب بدون پرچم میروم تجمع، طوری نمیشود. صدای یاکریمها تا اتاق میرسد. دینگ گوشی دوباره درمیآید. علی غلت میزند.
-به یاد ای ایران شب دهم، همونو میبریم.
یک شکلک قلب شکسته هم گذاشته. دستم سست میشود. نفس عمیقی میکشم که بغض را عقب بزنم. باید پایین پرچم را کوک بزنم تا از چوبش درنیاید. ولی تا حالا تنبلیام آمده. جعبه نخ و سوزن را برمیدارم و میروم توی هال. دست میکشم به پرچم سه رنگ که تکیه داده به کنج دیوار. نور آفتاب از لای پرده، افتاده روی اللهاکبرهای سفیدش. برای خواهرم مینویسم: «باشه.»
سر میچرخانم سمت تلویزیون. دوربین رفته روی آیهنوشت بالای پیکرها. «ان تقوموا لله مثنی و فرادا» آن بالا با رنگی طلاگون میدرخشد. شاید بعضی قیامها سروصدا نداشته باشند.
✍ #سمیه_رستمی #کردستان_قروه
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
7️⃣6️⃣ شکوفههای صورتی
ویدئوی ارسالی بابا را باز کردم. جهیزیه عروس بود. وارد آشپزخانه شد. یخچال و گاز و ماشینلباسشویی را نشان داد. بعد دوربین به سلفون وسایل برقی نزدیک شد. یک شکوفه صورتی به آن چسبیده بود. شکوفه کشدار و خشداری گفت.خندهام گرفت. بابا عادت داشت هرجا اسمم را میدید با همان صدایی که بر اثر ناشنوایی کمی نامفهوم شده بود کشدار و بلند صدایم کند. فرقی نداشتم اسم خیابان یا مغازهای همنام من باشد یا واقعا گلی را دیده. این عادت بابا برای علیرضا و مامان هم صادق بود. بعد مبلهای پذیرایی را دور زد. رسید به اتاقها. چرخید. کشوهای دراور را بالا آمد تا به آینه رسید. نیمه تن بابا توی آینه گوشی به دست دیده شد. با دست دیگرش دست گذاشت کنار شقیقیه مثل سلام نظامی. بعد با دو انگشت اشاره و وسط چشمهایش را نشان داد. یعنی «این چیزی که میگم رو ببین» میخواست توجهام را با دقت به چیزی جلب کنم. دوربین را روی میز زوم کرد. یک دسته گل صورتی تمام تصویر را پر کرد. دوباره اسمم را همانطور صدا زد و خندید. دوربین آمد بالا و توی آینه پدر عروس کنار بابای خندانم دیده شد. زد سر شانهاش و به گوشی در حال فیلمبرداری اشاره کرد. بابا با صدای نامفهموش گفت: «شکوفه نیامد. فیلم فِرِست.خوشحال شد» بعد انگار کسی از بیرون اتاق سوالی پرسید که صدایش توی ویديو نبود. بابای عروس گفت: «آقا مجتبی است. داره برای دخترش فیلم میگیره. میگه نیومده میخواد خوشحالش کنه» بابا همان دسته گل شکوفه را به بابای عروس نشان داد. با همان صدای مه گرفتهاش گفت:«برابر دختر. شکوفه» بعد خندید. من هم. بابا دست بردار نبود.باید به همه میگفت که هرچه شکوفه در این دنیا است او را یاد من میاندازد. ویدئو را عقب بردم تا دوباره بابا سلام دهد و اسمم را بگوید. تا آنجا دیدم که مرد برای صدای بیرون اتاق حرف بابا را ترجمه کرد. دوباره و دوباره ویدئو را عقب میبردم و میدیدم. ذوقم کرد. همه به فکر عروسی بودند بابا به فکر جای خالی من. بابا گشته بود یک بهانهای پیدا کند که به من نشان دهد به یادم هست. بهانه بابا شکوفههای صورتی بودند.
ظهر روزی که بر پیکر آقا و خانوادهشان در مصلی تهران نماز خواندند، موقع دیدن اخبار یاد این خاطره افتادم. وقتی یوسف سلامی جلوی پای آقای حداد عادل نشست و گفت: «نماز خوندن به پیکر زهرا کوچولو» آقای حداد لبخند زد. گفت: «بله. زهرا کوچولو و زهرای بزرگتر» بعد بغض کرد و صدایش لرزید. برای یک بابا بچهاش همیشه کوچک است فقط کمی بزرگتر میشود. گفت: «خدا همهشون رو رحمت کنه» بعد بغضش جمع شد. شاید یادش آمد که دخترش شهید شده و شهدا زندهاند. گفت: «خوشا به سعادتشون که با کاروان آقا راهی ملکوت شدن» من آن روز توی قاب تلویزیون انگار بابا را جلوی آینه دیدم. او مثل بابای من وسط مراسم گشته بود یک بهانه پیدا کند تا جای خالی دخترش را یادآوری کند. بابا به بهانه شکوفهها یادم کرد آقای حداد به بهانه زهرا، شهیده چهارده ماهه. شیرخواری که شبیه شکوفههای صورتیِ سرمازده، پرپر شد و پایین درخت ریخت.
✍ #شکوفهسادات_مرجانی #بردسکن
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
8️⃣6️⃣ حتّی برای اولین بار
این روزها همهجا حرف از آخرین دیدار است. یکی دارد آمار بلیت قطار و اتوبوس را میگیرد، یکی عکس کارت ثبتنامش را داخل گروه میفرستد، یکی همسرش اجازه نمیدهد برود، یکی با تمام اعضای خانواده عازم است، یکی هم مثل موکبدارهای عراقی دارد خانه و زندگیاش را در اختیار مامانهای بچهدار میگذارد. یکی هم مثل من تمام پیامها را میبیند و نمیتواند هیچ پیامی بفرستد. شدهام میخی که به زمین کوبیده باشندش. نمیتوانم تکان بخورم.
مثل همان روزی که در خیابان گم شدم و مامان را پیدا نمیکردم. صدای درهموبرهم زنها را میشنیدم اما نمیفهمیدم چه میگویند.
چشمم از روی قد و قامت زنها سُر میخورد و میرفت روی دیگری و دوباره برمیگشت روی همان زن. با خود میگفتم: «نکنه این مامانه و من درست نمیبینم». انگار همهشان شبیه هم شده بودند. فقط مامان فرق داشت. آن روز هم کوبیده شده بودم به زمین. دست راست را گذاشتم روی سر و با دست چپ پوست لبم را میکندم. تمام اگرهای دنیا توی سرم قطار شده بود. اگر پیدایم نکند چه؟
عالیه گفت بچهها را میگذارد پیش سید و خودش میرود تهران. از شیراز میخواهد برود.
یکتکه از گوشت لب همراه با پوست بلند میشود. طعم گس آهن میرود زیر زبانم. دستمالکاغذی را فشار میدهم رویش.
مامان که از پشت سر دست گذاشت روی شانهام، یکباره تمام میخها از پایم کنده شد. برگشتم و خودم را پرت کردم توی آغوشش.
هر چه بغض داشتم شده بود اشک و فریاد. تن بیجانم داشت در سیلاب اشکها غرق میشد. صدای مامان را نمیشنیدم. اما دستها دور تنم حصار شده بود و آرامآرام از سیلاب میکشاندم بالا.
نجوا روی پایم خوابش برده. گروه را باز میکنم. تمام پوست لبم را کندهام. مینویسم: «من اینجا با بچهٔ شیرخواره حتّی برای اولینبار هم سعادت دیدار آقا را ندارم». مینویسم: «میدونم که لیاقت بودن تو فضایی که آقا باشه رو ندارم، هیچوقت نداشتم.» همه را پاک میکنم.
یک چیزی از گلویم کنده میشود و میریزد توی چشمها. من دوباره گم شدم.
اگر پیدایم نکند چه؟
✍ #ساناز_پرچمی_کاویانی #اراک
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
9️⃣6️⃣ کان سر کو، شاهراهیست که منزلگه دلدار من است...
توی مقالهای با موضوع «بهداشت خواب و خوب خوابیدن» نوشته بود محیط خواب آدمها باید خنک و آرام و تاریک باشد. گفته بود گرمای زیاد و نور و سروصدا خواب از چشمهای آدم میگیرد. بعدترش آمده بود که آدمهای کاربلد این زمینه، میگویند که آدمها برای خوب خوابیدن باید تشک و بالش و تختخواب نرم و راحت انتخاب کنند.
راستش نیازی به فکرکردن ندارد. هر کجا که بروی و بپرسی، همین جوابها را برایت ردیف میکنند. اصلاً آدمها برای چه میخوابند؟ در مقاله دیگری نوشته بود خواب یک حالت عصبی پیچیده است که وظیفه دارد برای آدمها انرژی و آرامش به دست بیاورد. این هم منطقیست. در عادیترین حالت آدمها میخوابند که در شرایطی آرام، نسبت به حالی که دارند به حالت بهتری برسند. در محیطی بیسروصدا و خنک. ولی توی هیچ مقالهای ننوشتهاند آدمهایی هستند که برای پلک رویهم گذاشتن و قرارگرفتن، از خنکی و آرامش خانههایشان گریختهاند. آدمهایی که پناه آوردهاند به خیابان و درهایی بسته. رختخواب مناسب را پس زدهاند و روی چمنهای مرطوب یکی از خیابانهای تهران آرام گرفتهاند. سر روی کولههایشان گذاشتهاند و در هوای کسی که دوستش دارند خوابیدهاند. هر لحظه چشمشان به درهای مشبک و فلزیست که باز شوند و آنها را برسانند به محبوبشان.
اینجا آرام نیست؛ ولی پسرکی ششهفتساله، بی بالشت و پتو، لباس ضخیم و گرم نظامی تن کرده و روی سطح نازک حصیر، گوشهای از در سیزدهم مصلی تهران بهخوابرفته. هرازگاهی پرچم "یا ابوالفضلالعباس" مادرش سر میخورد روی گونه نرم او و نوازشش میکند. چند قدم بالاتر جایی میان در سیزده و چهارده مردی ملحفهای نازک پهن کرده و همراه یارش خوابیدهاند روی چمنها. هر چند دقیقه یکبار چشم باز میکند. به ماه خیره میشود. آه میکشد. پتو را روی تن همسرش صاف میکند و باز به خواب میرود.ماه سایهاش را انداخته روی تن ما آدمهای منتظر که تا چند ساعت دیگر به دیدار جانِ شیرینمان میرویم.
حوالی ساعت سه بامداد سیزدهم تیرماه، روبهروی درهای مصلی تهران، مقالهای در حال نوشته شدن است که هیچوقت روی زمین منتشر نخواهد شد. مقالهای که میشود نامش را گذاشت «بهداشت عشق و خوب عاشق بودن».
✍ #معصومه_مختاری #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
0️⃣7️⃣ «بوی یوسف را میشنوم»
شروع تشییع دو خیابان بالاتر از منزل ما بود. خیابان اول، خطی از عزادارها پشت هم میرفتند تا برسند به اول مسیر. از کوچه پس کوچهها به جمعیت اضافه میشدند.
مردی با موتور اسکوتری، با سرعتی که بتواند چهره به چهره با هرکس هم کلام شود، برخلاف حرکت جمعیت میآمد. مردم را دعوت میکرد به خانهشان. میگفت تشریف بیاورید چند خانه جلوتر صبحانه مهمان ما باشید.
فکر کردم عجب امت بامرامی تربیت کرده شهید خامنهای. آدم چهار صبح حوصلهی خودش را هم ندارد چه برسد که مهمان دعوت کند برای صبحانه.
رسیدم زیر پل خاقانی. مردم تونل انسانی تشکیل داده بودند. پرچمهاشان را روبهروی هم تکان میدادند. کمی تا ساعت شروع مراسم مانده بود. زیر لب خواندم «السابقون السابقون اولئک المقربون». چشم چرخاندم بین جمعیت جای خالی پیدا کنم. خودم را بین دو خانم جا دادم و پرچم چرخاندم.
از همان لحظه که رسیدم، هر پنج دقیقه چند نفر گعده میکردند، سر میبردند داخل گوشی تا از شبکهی خبر ببینند پیکر وارد مسیر شده یا نه. بعد یکیشان سر از دایرهی تشکیل شده بیرون میآورد و با تلفن همراهش شمارهای را میگرفت. چند بار خودم را رساندم به هرکس که با صورت گلانداخته و صدای مضطرب در حال صحبت با تلفن بود. با خودم تصور میکردم لابد به جایی وصل است.
آدمهای وصل و کانالهای بدرقه، تا ساعت شش و نیم اطمینان دادند پیکر مطهر از ابتدای دماوند رد میشود. کم مانده بود قسم حضرت عباس ضمیمهاش کنند. دلشوره گرفتم.
خانم کناردستیام از شمال آمده بود تا آقا را ببیند و برگردد. خواست از نیروی پلیس برایش اطلاعات بگیرم. آنها گفتند از ابتدای خیابان دماوند پیکر رد میشود. من و زن شمالی آرام شدیم.
ساعت هفت، وانتی با چند بلندگوی بزرگ همانطور که جمعیت را میشکافت و جلو میرفت، گفت از بالا خبر رسیده که پیکرها از میدان امام حسین تشییع میشود.
باور نکردم. همیشه دیرباور بودم. آن صبحی که خبر شهادت آقا پیام به پیام چرخید، تا اعلام رسمی نشد، حتی ته دلم شک نکردم چیزی شده باشد.
الان هم وقتی مرد پشت بلندگو اعلام کرد پیکرها از اینجا رد نمیشوند، به خانمی که گفته بود از کرمانشاه آمده است اطمینان دادم چنین چیزی نیست. بعد صفحهای گوشی را گرفتم سمتش و گفتم: «بیا این هم صفحهی رسمی بدرقه. خیالت راحت.»
باقی جمعیت حرف مرد را باور کردند و پشت سرش رفتند. جمعیت بهقدری زیاد بود که احساس نمیکردم قدم برمیدارند. بیشتر بهشان میآمد شناور باشند.
نشسته بودم روی بتنهای کنار خط ویژه. مطمئن و آرام که تا چند دقیقه دیگر آقا را میبینم.
مرد دیگری بلندگو دست گرفت و باز هم اطمینان داد پیکرها از اینجا رد نمیشود.
اینبار زن کرمانشاهی به من اطمینان داد که این حرفها را میزنند تا مسیر برای عبور کامیون و رسیدن به جمعیت هموار شود.
بار سوم که مرد گفت پیکرها از اینجا رد نمیشود، صدایش زیر پل پیچید.
صدا آمد توی محوطهی مغزم پیچ و تاب خورد.
شد کلاف درهمی که حرکت کرد به سمت گلو و همانجا ماند.
زن شمالی زل زد بهم، اشاره کرد به ابتدای خیابان دماوند.
«یعنی دیگه نمیبینیمش؟»
سریال یوسف پیامبر سکانسی دارد که زلیخا نشسته روی سنگی؛ منتظر یوسف.
وزنش را انداخته روی چوب دستیاش.
اشک از چشمهایش میآید و میگوید بوی یوسف را میشنود.
تکیه دادم به چوب پرچم.
یک قطره اشک از چشمم آمد. هرچقدر بقیه میگفتند خبری نیست ولی من بوی یوسفم را میشنیدم.
بیشتر جمعیت رفته بودند به سمت غرب. تک و توک آدمها از موکب دست راست خیابان میرفتند سمت موکب سمت چپ خیابان و برعکس. چند نفری هم کنار خیابان پرچم تکان میدادند. میدانستم آقا هم کنار ماست. مثل تمام برنامههایی که حواسجمع، به آنها که گوشهنشین جمع بودند و لنز هیچ دوربینی نمیگرفتشان، توجه نشان میداد.
گردن کشیدم تا ابتدای خیابان را ببینم شاید پیکر پاکش هم بیاید.
خبری نبود. اشکها راه باز کرده بودند روی صورتم.
به گونه نمیرسیدند که اشک جدیدی از چشمم میچکید. جواب زن شمالی را دادم:
«دیگه نمیبینیمش.»
✍ #فاطمهحلما_احمدی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
1️⃣7️⃣ جانفداییانی به وسعت جهان
مردِ سیاهپوش فارسی حرف نمیزند. مجری مسجد کنارش ایستاده و انگشت اشارهاش را به سمت دیوار گرفته. هر دو نگاهشان روی دیوار روبهرو قفل شده.
اثر سوختگیهای دیماه روی دیوار مانده. توی فرورفتگی دیوار یک قاب از حاج قاسم نشسته. چند تا از کاشیهای باقیمانده از سوختگی مسجد کنار عکس حاج قاسم ردیف شدهاند.
مرد سوئدی دوربین موبایلش را سمت دیوار گرفته، مجری همه اینها را برای مرد سوئدی توضیح میدهد:
-اینجا یکی از مهمترین مسجدهای مشهد است، یکی از مساجدی است که در اتفاقات دی ماه آسیب دید، مسجد را آتش زدند ولی بعد بچهها همت کردند و خرابیها را درست کردند و رنگ زدند. فقط همین یک دیوار....
مجری توضیح میدهد و مرد سوئدی به زبان خودش ترجمه میکند.
حرفشان که تمام میشود جلو میروم. فارسی را روان حرف میزند. میگوید موقع شهادت آقا سوئد بوده. میگفت:
-تا خبر را شنیدیم حیران شدیم، دور خودمان میچرخیدیم و مرتب میگفتیم دروغ است. نمیخواستیم باور کنیم، منتظر خبری از ایران بودیم تا خبر از ایران رسید و فهمیدیم بیپدر شدیم.
میپرسم چهطور با آقا آشنا شدید.
صدایش نمیلرزد، خش ندارد، انگار غروری از توی صدایش بیرون میریزد:
-دنبال حق بودم که رسیدم به امام خمینی و بعد هم رسیدم به آقا.
۳۷ سالش است و به قول خودش از نوجوانی دنبال *بیداری* بوده و بیداری را در نهضت امام خمینی پیدا کرده. بعد، همین بیداری، همین محبت، همین عشق او را کشانده به قم و ۱۲ سال طلبه شده.
پسری جوان، با موهای بور کنارش میایستد. با هم حرف میزنند و من چیزی متوجه نمیشوم. به سمت دیوار اشاره میکند و چیزهایی میگوید.
مجری مسجد دوباره جلو میآید. دست میگذارد روی شانه مرد سوئدی. توی چشمهاش نگاه میکند:
-مسجد این روزا آماده پذیراییه، اماده پذیرایی از تمام زائران امام رضا و همه جانفداهای آقاسیدعلی، خوش اومدین، اینجا پیش ما بمونین.
مرد سوئدی حرفهای مجری را برای همه دوستانش که حالا دورش جمع شدهاند ترجمه میکند.
✍ #جیران_مهدانیان #مشهد
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
2️⃣7️⃣ ناگهان رفت...
مامان زد توی سرش. لبهایش برعکس شد. با مشت به سینهاش کوفت. خداخدا کرد و گفت: «داداش مهربونُم رف. بی بِرار شُدم.»
رفتیم روستا. پشت شیشه همه ماشینها عکس دایی بود. عکس دایی با موهای فُکل فلفلنمکی، با خطی کج و مشکی سمت چپ بالای عکس. مامان خودش را میزد. خاله داد میکشید. زندایی بیصدا اشک میریخت. لیلا اما ساکت بود. زل زده بود به هیچ جا. زیر چشمهایش گود افتاده بود. نگاهش هیچ حسی نداشت. صورتش سفت و دستهایش سرد بود. تک دختردایی حتی یک قطره اشک هم نریخت. انگار کن هیچ، صدای ضجههای مامان و خاله را نمیشنید. او از همه صاحبعزاتر بود؛ اما از همه ساکنتر. پچپچهها از گوشهکنار به گوشم رسید که شوکه شدهاست. شُوکه شدهام. صورتم ماسکه و سفت شده و دستهایم سرد. بیحس به هیچ جا نگاه میکنم. کسی را نمیبینم با اینکه هستند. شاید ترسیدهام. همه گریه میکنند. دستهایشان را ضربدری روی سینه میزنند، مثل زنهای عرب. کف خیابان مینشینند و به سر میکوبند، انگار درد ندارد. من چرا گریه نمیکنم. لابد لیلا هم توی سرش دائم این را از خودش میپرسیده. لبهایم خشک است. شاید آبی توی تنم نمانده است. زنی یکمشت آب میپاشد توی صورتم. بلندبلند میگوید: «شوکه شده.»
میزند توی صورتم. جای برخورد دستش میسوزد. میگوید گریه کنم. گریهام نمیآید. زن پچپچه کن هم رفت کنار لیلا، پشتش را ماساژ داد و گفت: «گریه کن.» لیلا خندید. میخندم. زنی گفت: «دست خودش نیس. یتیمی درد بی درمونه.»
زنی میگوید: «شیدا شده.»
میزند توی سرش، داد میکشد. میگوید: «رهبر از دستدادن شیدا شدن هم داره.»
من باور نمیکنم رفته باشی. تابوت دایی را آوردند. رویش را باز کردند. لیلا، گریه کرد. اولین فیلم وداع درآمد. پنج تابوت پرچم پیچ شده. بند دل پاره میکنم. روی تابوت بالاتر در جایگاه نوشته است: «شهید سید علی حسینی خامنهای.»
انگار پرت میشوم توی استخری پر آب و عمیق. دستوپا نمیزنم. اشک میریزم.
تابوت را بردند. مثل باد میرفت سمت قبرستان. لیلا دنبال تابوت دوید. تابوت را باز کردند و دایی را کفن پیچ شده گذاشتند توی قبر.
تلقین خواندند و لحد گذاشتند و روی دایی خاک ریختند. لیلا جیغ زد. ضجه زد و بابا بابا گفت.
کسی برایش خواند: «یتیمی درد بیدرمان یتیمی.»
من نمیدانم بقیهاش را چهکار کنم اگر جان ندهم. دنبال تابوت بدوم؟
گریبان چاک دهم؟
فقط میدانم برای رفتن دایی کسی هلهله نکرد.
دایی دشمن نداشت.
پس میدوم دنبال تابوتش. گریه میکنم. توی سر میزنم. نمیشود. آقای ما عاشق زیاد دارد. من حتی نمیتوانم به گرد پایشان برسم. بگذار همه عالم ببینند رهبر شهیدم سید علی چه دلسوختههایی دارد.
لبهای بهم چسبیدهام را باز میکنم: «بسماللهالرحمنالرحیم الحمدالله ربالعالمین...»
✍ #سیدهشهربانو_حسینی #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍