eitaa logo
کارام جانم می‌رود
778 دنبال‌کننده
27 عکس
0 ویدیو
4 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ 8️⃣6️⃣ حتّی برای اولین بار این روزها همه‌جا حرف از آخرین دیدار است. یکی دارد آمار بلیت قطار و اتوبوس را می‌گیرد، یکی عکس کارت ثبت‌نامش را داخل گروه می‌فرستد، یکی همسرش اجازه نمی‌دهد برود، یکی با تمام اعضای خانواده عازم است، یکی هم مثل موکب‌دارهای عراقی دارد خانه و زندگی‌اش را در اختیار مامان‌های بچه‌دار می‌گذارد. یکی هم مثل من تمام پیام‌ها را می‌بیند و نمی‌تواند هیچ پیامی بفرستد. شده‌ام میخی که به زمین کوبیده باشندش. نمی‌توانم تکان بخورم. مثل همان روزی که در خیابان گم شدم و مامان را پیدا نمی‌کردم. صدای درهم‌وبرهم زن‌ها را می‌شنیدم اما نمی‌فهمیدم چه می‌گویند. چشمم از روی قد و قامت زن‌ها سُر می‌خورد و می‌رفت روی دیگری و دوباره برمی‌گشت روی همان زن. با خود می‌گفتم: «نکنه این مامانه و من درست نمی‌بینم». انگار همه‌شان شبیه هم شده بودند. فقط مامان فرق داشت. آن روز هم کوبیده شده بودم به زمین. دست راست را گذاشتم روی سر و با دست چپ پوست لبم را می‌کندم. تمام اگرهای دنیا توی سرم قطار شده بود. اگر پیدایم نکند چه؟ عالیه گفت بچه‌ها را می‌گذارد پیش سید و خودش می‌رود تهران. از شیراز می‌خواهد برود. یک‌تکه از گوشت لب همراه با پوست بلند می‌شود. طعم گس آهن می‌رود زیر زبانم. دستمال‌کاغذی را فشار می‌دهم رویش. مامان که از پشت سر دست گذاشت روی شانه‌ام، یکباره تمام میخ‌ها از پایم کنده شد. برگشتم و خودم را پرت کردم توی آغوشش. هر چه بغض داشتم شده بود اشک و فریاد. تن بی‌جانم داشت در سیلاب اشک‌ها غرق می‌شد. صدای مامان را نمی‌شنیدم. اما دست‌ها دور تنم حصار شده بود و آرام‌آرام از سیلاب می‌کشاندم بالا. نجوا روی پایم خوابش برده. گروه را باز می‌کنم. تمام پوست لبم را کنده‌ام. می‌نویسم: «من اینجا با بچهٔ شیرخواره حتّی برای اولین‌بار هم سعادت دیدار آقا را ندارم». می‌نویسم: «می‌دونم که لیاقت بودن تو فضایی که آقا باشه رو ندارم، هیچ‌وقت نداشتم.» همه را پاک می‌کنم. یک چیزی از گلویم کنده می‌شود و می‌ریزد توی چشم‌ها. من دوباره گم شدم. اگر پیدایم نکند چه؟ ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 9️⃣6️⃣ کان سر کو، شاه‌راهی‌ست که منزلگه دلدار من است... توی مقاله‌ای با موضوع «بهداشت خواب و خوب خوابیدن» نوشته بود محیط خواب آدم‌ها باید خنک و آرام و تاریک باشد. گفته بود گرمای زیاد و نور و سروصدا خواب از چشم‌های آدم می‌گیرد. بعدترش آمده بود که آدم‌های کاربلد این زمینه، می‌گویند که آدم‌ها برای خوب خوابیدن باید تشک و بالش و تختخواب نرم و راحت انتخاب کنند. راستش نیازی به فکرکردن ندارد. هر کجا که بروی و بپرسی، همین جواب‌ها را برایت ردیف می‌کنند. اصلاً آدم‌ها برای چه می‌خوابند؟ در مقاله دیگری نوشته بود خواب یک حالت عصبی پیچیده است که وظیفه دارد برای آدم‌ها انرژی و آرامش به دست بیاورد. این هم منطقی‌ست. در عادی‌ترین حالت آدم‌ها می‌خوابند که در شرایطی آرام، نسبت به حالی که دارند به حالت بهتری برسند. در محیطی بی‌سروصدا و خنک. ولی توی هیچ مقاله‌ای ننوشته‌اند آدم‌هایی هستند که برای پلک روی‌هم گذاشتن و قرارگرفتن، از خنکی و آرامش خانه‌هایشان گریخته‌اند. آدم‌هایی که پناه آورده‌اند به خیابان و درهایی بسته. رختخواب مناسب را پس زده‌اند و روی چمن‌های مرطوب یکی از خیابان‌های تهران آرام گرفته‌اند. سر روی کوله‌هایشان گذاشته‌اند و در هوای کسی که دوستش دارند خوابیده‌اند. هر لحظه چشمشان به درهای مشبک و فلزی‌ست که باز شوند و آن‌ها را برسانند به محبوبشان. اینجا آرام نیست؛ ولی پسرکی شش‌هفت‌ساله، بی بالشت و پتو، لباس ضخیم و گرم نظامی تن کرده و روی سطح نازک حصیر، گوشه‌ای از در سیزدهم مصلی تهران به‌خواب‌رفته. هرازگاهی پرچم "یا ابوالفضل‌العباس" مادرش سر می‌خورد روی گونه نرم او و نوازشش می‌کند. چند قدم بالاتر جایی میان در سیزده و چهارده مردی ملحفه‌ای نازک پهن کرده و همراه یارش خوابیده‌اند روی چمن‌ها. هر چند دقیقه یک‌بار چشم باز می‌کند. به ماه خیره می‌شود. آه می‌کشد. پتو را روی تن همسرش صاف می‌کند و باز به خواب می‌رود.ماه سایه‌اش را انداخته روی تن ما آدم‌های منتظر که تا چند ساعت دیگر به دیدار جانِ شیرینمان می‌رویم. حوالی ساعت سه بامداد سیزدهم تیرماه، روبه‌روی درهای مصلی تهران، مقاله‌ای در حال نوشته شدن است که هیچ‌وقت روی زمین منتشر نخواهد شد. مقاله‌ای که می‌شود نامش را گذاشت «بهداشت عشق و خوب عاشق بودن». ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 0️⃣7️⃣ «بوی یوسف را می‌شنوم» شروع تشییع دو خیابان بالاتر از منزل ما بود. خیابان اول، خطی از عزادارها پشت هم می‌رفتند تا برسند به اول مسیر. از کوچه پس کوچه‌ها به جمعیت اضافه می‌شدند. مردی با موتور اسکوتری، با سرعتی که بتواند چهره به چهره با هرکس هم کلام شود، برخلاف حرکت جمعیت می‌آمد. مردم را دعوت می‌کرد به خانه‌شان‌. می‌گفت تشریف بیاورید چند خانه جلوتر صبحانه مهمان ما باشید. فکر کردم عجب امت بامرامی تربیت کرده شهید خامنه‌ای. آدم چهار صبح حوصله‌ی خودش را هم ندارد چه برسد که مهمان دعوت کند برای صبحانه. رسیدم زیر پل خاقانی. مردم تونل انسانی تشکیل داده بودند. پرچم‌هاشان را روبه‌روی هم تکان می‌دادند. کمی تا ساعت شروع مراسم مانده بود. زیر لب خواندم «السابقون السابقون اولئک المقربون». چشم چرخاندم بین جمعیت جای خالی پیدا کنم. خودم را بین دو خانم جا دادم و پرچم چرخاندم. از همان لحظه که رسیدم، هر پنج دقیقه چند نفر گعده می‌کردند، سر می‌بردند داخل گوشی تا از شبکه‌ی خبر ببینند پیکر وارد مسیر شده یا نه. بعد یکی‌شان سر از دایره‌ی تشکیل شده بیرون می‌آورد و با تلفن همراهش شماره‌ای را می‌گرفت. چند بار خودم را رساندم به هرکس که با صورت گل‌انداخته و صدای مضطرب در حال صحبت با تلفن بود. با خودم تصور می‌کردم لابد به جایی وصل است. آدم‌های وصل و کانال‌های بدرقه، تا ساعت شش و نیم اطمینان دادند پیکر مطهر از ابتدای دماوند رد می‌شود. کم مانده بود قسم حضرت عباس ضمیمه‌اش کنند. دلشوره گرفتم. خانم کناردستی‌ام از شمال آمده بود تا آقا را ببیند و برگردد. خواست از نیروی پلیس برایش اطلاعات بگیرم. آن‌ها گفتند از ابتدای خیابان دماوند پیکر رد می‌شود. من و زن شمالی آرام شدیم. ساعت هفت، وانتی با چند بلندگوی بزرگ همان‌طور که جمعیت را می‌شکافت و جلو می‌رفت، گفت از بالا خبر رسیده که پیکرها از میدان امام حسین تشییع می‌شود. باور نکردم. همیشه دیرباور بودم‌. آن صبحی که خبر شهادت آقا پیام به پیام چرخید، تا اعلام رسمی نشد، حتی ته دلم شک نکردم چیزی شده باشد. الان هم وقتی مرد پشت بلندگو اعلام کرد پیکرها از اینجا رد نمی‌شوند، به خانمی که گفته بود از کرمانشاه آمده‌ است اطمینان دادم چنین چیزی نیست. بعد صفحه‌ای گوشی را گرفتم سمتش و گفتم: «بیا این هم صفحه‌‌ی رسمی بدرقه. خیالت راحت.» باقی جمعیت حرف مرد را باور کردند و پشت سرش رفتند. جمعیت به‌قدری زیاد بود که احساس نمی‌کردم قدم برمی‌دارند. بیشتر بهشان می‌آمد شناور باشند. نشسته بودم روی بتن‌های کنار خط ویژه. مطمئن و آرام که تا چند دقیقه دیگر آقا را می‌بینم. مرد دیگری بلندگو دست گرفت و باز هم اطمینان داد پیکرها از این‌جا رد نمی‌شود. این‌بار زن کرمانشاهی به من اطمینان داد که این حرف‌ها را می‌زنند تا مسیر برای عبور کامیون و رسیدن به جمعیت هموار شود. بار سوم که مرد گفت پیکرها از اینجا رد نمی‌شود، صدایش زیر پل پیچید. صدا آمد توی محوطه‌ی مغزم پیچ و تاب خورد. شد کلاف درهمی که حرکت کرد به سمت گلو و همان‌جا ماند. زن شمالی زل زد بهم، اشاره کرد به ابتدای خیابان دماوند. «یعنی دیگه نمی‌بینیمش؟» سریال یوسف پیامبر سکانسی دارد که زلیخا نشسته روی سنگی؛ منتظر یوسف. وزنش را انداخته روی چوب دستی‌اش. اشک از چشم‌‌هایش می‌آید و می‌گوید بوی یوسف را می‌شنود. تکیه دادم به چوب پرچم.‌ یک قطره اشک از چشمم آمد. هرچقدر بقیه می‌گفتند خبری نیست ولی من بوی یوسفم را می‌شنیدم. بیشتر جمعیت رفته بودند به سمت غرب. تک و توک آدم‌ها از موکب دست راست خیابان می‌رفتند سمت موکب سمت چپ خیابان و برعکس. چند نفری هم کنار خیابان پرچم تکان می‌دادند. می‌دانستم آقا هم کنار ماست. مثل تمام برنامه‌هایی که حواس‌جمع، به آن‌ها که گوشه‌نشین جمع بودند و لنز هیچ دوربینی نمی‌گرفتشان، توجه نشان می‌داد. گردن کشیدم تا ابتدای خیابان را ببینم شاید پیکر پاکش هم بیاید. خبری نبود. اشک‌ها راه باز کرده بودند روی صورتم. به گونه نمی‌رسیدند که اشک جدیدی از چشمم می‌چکید. جواب زن شمالی را دادم: «دیگه نمی‌بینیمش.» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 1️⃣7️⃣ جان‌فداییانی ‌به وسعت جهان مردِ سیاه‌پوش فارسی حرف نمی‌زند. مجری مسجد کنارش ایستاده و انگشت اشاره‌اش را به سمت دیوار گرفته. هر دو نگاه‌شان روی دیوار روبه‌رو قفل شده. اثر سوختگی‌های دی‌ماه روی دیوار مانده. توی فرورفتگی دیوار یک قاب از حاج قاسم نشسته. چند تا‌ از کاشی‌های باقی‌مانده از سوختگی مسجد کنار عکس حاج قاسم ردیف شده‌اند. مرد سوئدی دوربین موبایلش را سمت دیوار گرفته، مجری همه این‌ها را برای مرد سوئدی توضیح می‌دهد: -این‌جا یکی از مهم‌ترین مسجدهای مشهد است، یکی از مساجدی است که در اتفاقات دی ماه آسیب دید، مسجد را آتش زدند ولی بعد بچه‌ها همت کردند و خرابی‌ها را درست کردند و رنگ زدند. فقط همین یک دیوار.... مجری توضیح می‌دهد و مرد سوئدی به زبان خودش ترجمه می‌کند. حرف‌شان که تمام می‌شود جلو می‌روم. فارسی را روان حرف می‌زند. می‌گوید موقع شهادت آقا سوئد بوده. می‌گفت: -تا خبر را شنیدیم حیران شدیم، دور خودمان می‌چرخیدیم و مرتب می‌گفتیم‌ دروغ است. نمی‌خواستیم باور کنیم، منتظر خبری از ایران بودیم تا خبر از ایران رسید و فهمیدیم بی‌پدر شدیم. می‌پرسم چه‌طور با آقا آشنا شدید. صدایش نمی‌لرزد، خش ندارد، انگار غروری از توی صدایش بیرون می‌ریزد: -دنبال حق بودم که رسیدم به امام خمینی و بعد هم رسیدم به آقا. ۳۷ سالش است و به قول خودش از نوجوانی دنبال *بیداری* بوده و بیداری را در نهضت امام خمینی پیدا کرده. بعد، همین بیداری، همین محبت، همین عشق او را کشانده به قم و ۱۲ سال طلبه شده. پسری جوان، با موهای بور کنارش می‌ایستد. با هم حرف می‌زنند و من چیزی متوجه نمی‌شوم. به سمت دیوار اشاره می‌کند و چیزهایی می‌گوید. مجری مسجد دوباره جلو می‌آید. دست می‌گذارد روی شانه مرد سوئدی. توی چشم‌هاش نگاه می‌کند: -مسجد این روزا آماده پذیراییه، اماده پذیرایی از تمام زائران امام رضا و همه جان‌فداهای آقاسیدعلی، خوش اومدین، این‌جا پیش ما بمونین. مرد سوئدی حرف‌های مجری را برای همه دوستانش که حالا دورش جمع شده‌اند ترجمه می‌کند. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 2️⃣7️⃣ ناگهان رفت... مامان زد توی سرش. لب‌هایش برعکس شد. با مشت به سینه‌اش کوفت. خداخدا کرد و گفت: «داداش مهربونُم رف. بی بِرار شُدم.» رفتیم روستا. پشت شیشه همه ماشین‌ها عکس دایی بود. عکس دایی با موهای فُکل فلفل‌نمکی، با خطی کج و مشکی سمت چپ بالای عکس. مامان خودش را می‌زد. خاله داد می‌کشید. زن‌دایی بی‌صدا اشک می‌ریخت. لیلا اما ساکت بود. زل زده بود به هیچ جا. زیر چشم‌هایش گود افتاده بود. نگاهش هیچ حسی نداشت. صورتش سفت و دست‌هایش سرد بود. تک دختردایی حتی یک قطره اشک هم نریخت. انگار کن هیچ، صدای ضجه‌های مامان و خاله را نمی‌شنید. او از همه صاحب‌عزاتر بود؛ اما از همه ساکن‌تر. پچ‌پچه‌ها از گوشه‌کنار به گوشم رسید که شوکه شده‌است. شُوکه شده‌ام. صورتم ماسکه و سفت شده و دست‌هایم سرد. بی‌حس به هیچ جا نگاه می‌کنم. کسی را نمی‌بینم با اینکه هستند. شاید ترسیده‌ام. همه گریه می‌کنند. دست‌هایشان را ضربدری روی سینه می‌زنند، مثل زن‌های عرب. کف خیابان می‌نشینند و به سر می‌کوبند، انگار درد ندارد. من چرا گریه نمی‌کنم. لابد لیلا هم توی سرش دائم این را از خودش می‌پرسیده. لب‌هایم خشک است. شاید آبی توی تنم نمانده است. زنی یک‌مشت آب می‌پاشد توی صورتم. بلندبلند می‌گوید: «شوکه شده.» می‌زند توی صورتم. جای برخورد دستش می‌سوزد. می‌گوید گریه کنم. گریه‌ام نمی‌آید. زن پچ‌پچه کن هم رفت کنار لیلا، پشتش را ماساژ داد و گفت: «گریه کن.» لیلا خندید. می‌خندم. زنی گفت: «دست خودش نیس. یتیمی درد بی درمونه.» زنی می‌گوید: «شیدا شده.» می‌زند توی سرش، داد می‌کشد. می‌گوید: «رهبر از دست‌دادن شیدا شدن هم داره.» من باور نمی‌کنم رفته باشی. تابوت دایی را آوردند. رویش را باز کردند. لیلا، گریه کرد. اولین فیلم وداع درآمد. پنج تابوت پرچم پیچ شده. بند دل پاره می‌کنم. روی تابوت بالاتر در جایگاه نوشته است: «شهید سید علی حسینی خامنه‌ای.» انگار پرت می‌شوم توی استخری پر آب و عمیق. دست‌وپا نمی‌زنم. اشک می‌ریزم. تابوت را بردند. مثل باد می‌رفت سمت قبرستان. لیلا دنبال تابوت دوید. تابوت را باز کردند و دایی را کفن پیچ شده گذاشتند توی قبر. تلقین خواندند و لحد گذاشتند و روی دایی خاک ریختند. لیلا جیغ زد. ضجه زد و بابا بابا گفت. کسی برایش خواند: «یتیمی درد بی‌درمان یتیمی.» من نمی‌دانم بقیه‌اش را چه‌کار کنم اگر جان ندهم. دنبال تابوت بدوم؟ گریبان چاک دهم؟ فقط می‌دانم برای رفتن دایی کسی هلهله نکرد. دایی دشمن نداشت. پس می‌دوم دنبال تابوتش. گریه می‌کنم. توی سر می‌زنم. نمی‌شود. آقای ما عاشق زیاد دارد. من حتی نمی‌توانم به گرد پایشان برسم. بگذار همه عالم ببینند رهبر شهیدم سید علی چه دل‌سوخته‌هایی دارد. لب‌های بهم چسبیده‌ام را باز می‌کنم: «بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم الحمدالله رب‌العالمین...» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 3⃣7⃣ به رسم ظهور همان وقت که درهای مصلی در ۱۳ تیر به روی مهمانان باز شد، درهای دیگری هم به سوی مردم گشوده شد. وقتی ارج و قرب مهمانان بلند باشد، ارزش کاری که میزبان می‌کند، سر به فلک می‌زند. در روزهای وداع، فقط مصلی به روی ملت عزادارِ رهبر شهید باز نبود، دل‌هایی که برای فرزندان زهرا(س) می‌تپید نیز گشوده بود و آن‌ها را با تمام دارایی‌شان به میدان آورده بود. در کوچه‌های اطراف مصلی یک ليوان شربت، یک تخته فرش و یک سقف برای سایه، پیشکشی بود که تقدیم عزاداران می‌شد. در مدت دو‌ روز حضور شهید در مصلی، مهمان خانه‌ آسمانی یکی از اقوام بودم. خانه‌ای که زنگِ در بارها زده می‌شد و مهمانان گل‌انداخته از حرارت آفتاب و پیاده‌روی و متروسواری سر می‌رسیدند، استراحتی می‌کردند و فرزندان کوچک خود را به صاحب‌خانه می‌سپردند تا به آخرین دیدار برسند. میزبان ما فرصت را غنیمت شمرده بود تا به مهمانان فرزند اهل‌بیت و عالم شیعه بزرگ جهان اسلام خدمت کنند. به لطف نزدیکی محل اسکان، چند بار برای وداع به مصلی رفتم. ولی صاحب‌خانه، منزلت را در پذیرایی از مهمانان آقا می‌‌دید و انجام امور مربوط به مهمان‌نوازی‌اش باعث شد دیر به مصلی برسد و پشت درهای بسته مصلی بر پیکر فرزندان حسینی نماز بخواند. خدمت در این خانه‌ها و موکب‌ها، قدِ ما را بلند می‌کند. میزبانان تهران، مشهد، کربلا و نجف بر محور اعتقاد به اهل بیت جان و مالشان را در طبق اخلاص می‌گذارند. رختخواب‌هایی که برای من و فرزندانم پهن شد، خوراکی که آن‌جا دور سفره‌های بزرگ خوردیم، عشق را معنا می‌کند. معنی‌ِ عشق می‌شود همان قدم و قلمی که با آن جبهه حق را یاری می‌کنیم. تشییع آقا مانور مردمی عصر ظهور بود. در روز تشییع مثل وداع، با وجود ازدحام جمعیت در برگشت از مشایعت پیکرها، صاحب‌خانه‌ای در حوالی خیابان آزادی، بهداشتی منزلش را در اختیار مهمانان آقا گذاشته بود. هنوز به انتهای کوچه نرسیده بودم خانه‌ دیگری دیگ‌های بزرگ آش را بین مردم توزیع می‌کرد. آن یکی آب و هندوانه از خانه بیرون می‌آورد تا از مردم پذیرایی کند. این مردم مژده ظهورند. تلخ و شیرینیِ به هم بافته‌ی این روزها زیباست چون نوید آینده‌ درخشانی را می‌دهد. پی‌نوشت: عکس همان خانه‌ای است که در تهیه و تدارک آشِ نذری بود. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 4️⃣7️⃣ ای نزدیک‌ترینِ دورترین می‌دویدم. این روی خودم را تابه‌حال ندیده بودم؛ حتی موقع فوت بابای خدابیامرز. سه شاخه گل مریم دستم بود. بهانه‌ای برای دویدن. اشک‌ها مثل سیلاب روی صورتم رد می‌انداخت. آدم‌ها را کنار می‌زدم و با آقا حرف می‌زدم. پارسال کلیپ‌هایی از روز زن دیده بودم. دعوت‌نامه‌های از بیت رهبری که در فروشگاه‌ها، دم خانه‌ها، توی خیابان‌ها به خانم‌ها می‌دادند تا برای دیدار بروند. از همان موقع ورد زبانم شده بود: «من کجا گل بفروشم که از من بخری؟!» منِ آدم‌معمولی‌، حتی در نزدیک‌ترین فاصله‌ها هم آقا را از دور می‌دیدم یا می‌شنیدم؛ در نمازجمعه‌ها، سخنرانی‌های مرقد امام یا نماز شهدا. هیچ‌وقت تلاش نکردم برای دیداری از نزدیک. حالا این گل‌های مریم دستم بود و می‌دویدم؛ ولی نمی‌رسیدم. خودم را رساندم سر خیابان لشکری. مرد سیاه‌پوشی با موهای بلند بسته‌شده پشت‌سر، بالای دیوار بتنی پشت به من ایستاده بود. گل‌ها را توی هوا تکان دادم و بالا‌پایین پریدم: «آقا!... آقا!...» صدایم توی شلوغی جمعیت گم شد. پیرمردی آمد کمکم. با هم فریاد زدیم. مرد سیاه‌پوش برگشت. صدایم می‌لرزید: «آقا کجاست؟!» مرد اشاره کرد به سمت‌میدان آزادی. داد زدم تا برسد به گوشش: «من الان اونجا بودم. گفتن ماشین اومده لشکری.» رو دوپا نشست لبهٔ دیوار. سرش را آورد پایین: «مردم نذاشتن ماشین بره تو خیابون لشکری، مجبور شدن دور بزنن.» دویدم. از چند نفر دیگر هم پرسیدم. همه می‌گفتند همین حالا از اینجا رد شد، اما من نمی‌دیدمش. از لای‌به‌لای جمعیت خودم را رساندم کنار ماشین پلیس، لبهٔ خیابان: «آقا کو؟!» مرد سیاه‌پوشی دو دستش را جلویم باز کرد. عرق از لای موهایش شُره کرده بود توی صورتش و با اشک‌هایش قاطی شده بود. با صدای زنگ‌دار گفت: «کجا؟! همین حالا نزدیک بود چند نفر زیر پا له بشن.» پاهایم بی‌رمق شد و مزهٔ دهانم تلخ. لبم را گاز گرفتم‌. دوروبرم را نگاه کردم. عینکم را برداشتم. با پشت دست اشک‌ها را پَس زدم. چانه‌ام لرزید: «فقط می‌خوام از دور ببینمش. جلو نمی‌رم.» مرد دست‌هایش را آورد پایین. سرش را انداخت پایین: «برو. فقط نزدیک ماشین نشو.» عینک را گذاشتم و راه افتادم. هر قدم که برمی‌داشتم، به دیوار آدم‌ها می‌خوردم و متوقف می‌شدم. از مرکز دایرهٔ میدان عقب‌تر رفتم، شاید خلوت‌تر باشد و برسم. به زهرا کوچولو، نوهٔ شهید آقا متوسل شدم: «زهرا جان! برای بابابزرگت گل اُوردم. این گل‌ها را چه کنم؟! توروخدا آروم‌تر برین.» هرچه رفتم، نشد. مچ پایم لَمبُر می‌زد. ماهیچه‌های پشت ساق پایم، سفت شده بود و تیر می‌کشید. نگاهی به گل‌ها کردم. بیشتر گل‌هایش پژمرده شده بودند. یک دستم را گذاشتم روی سرم: «آقا... هیچ‌وقت نشد از من گل بخرید. این آخرین گل‌هایی بود که امیدوار بودم بهتون بدم.» گل‌ها را نگاه کردم الان با این گل‌ها چه کنم. پاها را چندبار از زانو خم کردم. مچ پاها را به چپ و راست تکان دادم. برای زهرا کوچولو صلوات فرستادم. دوباره دویدم. به خانمی که توی سرش می‌زد گفتم: «آقا کو؟!» زن دستش را دراز کرد. امتداد دستش را نگاه کردم. چشم‌هایم را تنگ کردم. از دور حاشیه‌های سفید تورمانندی را دیدم و لابه‌لای آن پرچم ایران. ماشین حمل تابوت آقا و خانواده‌اش بود. نفس توی سینه‌ام حبس شد. دست بلند کردم. رد اشک‌ها روی صورتم تازه شد: «سلام آقاجانم. سلام عزیزدلم...» ماشین توی پیچ میدان از جلوی چشمم دور شد. ماشین دور میدان دوبار دور زد و من به‌اندازه‌ٔ شعاع دایره با آقا فاصله داشتم. تمام دو دور، رو به ماشین گل‌ها را توی هوا تکان دادم. جان به پاهایم برگشته بود. توی دور دوم ماشین به‌سمت چپ بزرگراه لشکری پیچید و من به سمت راست بزرگراه رفتم. بین دو خیابان مردها مثل دیوار جلویم بودند. روی پنجهٔ پا ایستادم، فایده نداشت. بالا پریدم، نشد. شاید دیگر از اینجا نزدیک‌تر نمی‌شد. مردها را صدا زدم. نمی‌شنیدند. پسربچه‌ای آخرین نفر ایستاده بود. گل‌ها را دادم به او: «دست‌به‌دست بکنین، برسه به ماشین. نندازیندش بِره‌ها...» تمام ارادتم را سپردم دست پسربچه‌. پسرک سنگ‌تمام گذاشت. داد زد: «برین کنار» و از لای‌به‌لای پای مردها جلو رفت. گل‌ها رفتند و من ندیدم عاقبتشان چه شد. دوش‌به‌دوش ماشین می‌رفتم. فاصله‌ام با آقا شد به اندازهٔ باغچهٔ وسط بلوار. ماشین ایستاد. مردی با صدای کلفت و رسا و بلند اعلام کرد: «ادای احترام به رهبر فقید ایران، آیت‌الله العظمی شهید سیدعلی حسینی خامنه‌ای.» دستم را بردم بالا، کنار سرم: «سلام ای نزدیک‌ترینِ دورترین.» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 5️⃣7️⃣ زیر سایه تو کنار صحن مصلی، یک سراشیبی است. خروجی زن‌ها از آن‌جاست. بعد از زیارت رهبرشان آرام‌آرام می‌رفتند در مسیرهای کناری صحن. انتهای راه می‌رسید به دری که باز می‌شد به خیابان شهید بهشتی. شهید بهشتی خواسته بود عاشق شویم. *"عاشق شويد. برادران و خواهران، عاشق شويد. زندگی به عشق است. عقل به آدم زندگی نمی‌دهد، عقل به آدم حساب می‌دهد كه چه جور بهتر بخورد، چه جور بهتر بخواند و چه جور بهتر پلاسيده شود، چه جور بهتر دل‌مرده شود. عشق است كه در درون انسان آتش زندگی و شعله‌ زندگی را بر می‌افروزاند."* عشق، مردم را راه انداخته بود توی کوچه‌ها و خیابان‌ها. شهر به شهر کشانده بودشان تهران. نشسته بودم کنار باغچه، زیر سایه درخت. نزدیک سراشیبی خروجی. روبرویم، مادری خیلی راحت پهن زمین شده بود. خاک، رنگ چادرش را تغییر داده بود. دو پسرداشت و یک دختر. پسرها می‌زدند زیر بسته پوشک، شوتش می‌کردند این‌ور و آن‌ور. دخترش چمباتمه زده بود گوشه ستون پت و پهن. ناله می‌زد و با پشت دست، اشک و فینش را پاک می‌کرد. مادر کاری به کار بچه‌ها نداشت. از بی‌خیالی‌اش حرص می‌خوردم. دائم سرش توی گوشی بود. داشت نشانی می‌داد به کسی که پشت خط بود. همان موقع جُم خورد. شکم برآمده‌اش خودنمایی کرد. حامله بود. پس جانی نمانده برایش تا خرج بچه‌ها کند. جان آن روزش را خرج نماز بر پیکر آقا کرده بود. سرآخر شوهر موتورسوارش آمد دنبالشان و رفتند. با نگاهم بدرقه شان کردم. موتور، در نقطه‌ای از دیدم خارج شد. جایش را دسته ای مرد پر کرد. دوان‌دوان می آمدند. مردی موسفید را گذاشته بودند روی برانکارد. پاهای بلندش از جلو آویزان بود. امدادگر اورژانس سرم را بالا گرفته بود و پابه‌پایشان می‌دوید. دسته مردهای کت و شلوارپوش رسیدند به اتوبوس اورژانس. فیلمبرداری گیسوکمند دور و بر گروه می‌چرخید و فیلم می‌گرفت. مرد را بردند توی اتوبوس. هر که همراهش بود زورچپانی رفت تو. فیلمبردار هم. به دقیقه نکشید کت و شلواری‌ها را بیرون کردند. آمدند و عین منتظران پشت در اتاق عمل، ایستادند پشت در اتوبوس. عاشقی که نفهمیدم چه منصبی داشت جان آن روزش را برای غم از دست دادن امام شهید تمام کرده بود. با آن قد و قامت بلند محتاج سِرُم شده بود. ده دقیقه از ورود دسته کت و شلوارها گذشته بود. مرد جوانی عقب‌عقب از پله‌های اتوبوس *اورژانس* پایین آمد. دست همسرش را گرفته بود. سلانه سلانه آمدند طرفم. رسیدند نزدیکم. زن پایش را گذاشت لب جدول. دولا شد پشت کفشش را درست کند. کارت دورگردنش آمد تا دم چشمم. رویش نوشته بود "زائریار". زن نابه می کرد: -می‌سوزه، می‌سوزه فشار نده. شوهرش جواب داد اگر جای آنژیوکد را فشار ندهد خون، بند نمی‌آید. یک "الهی بمیرم" هدیه دادم به زائریار. او جان آن روزش را با مهمان‌های آقا تقسيم کرده بود. همراه مردی که در اتوبوس بستری بود، از کنارم گذشت. موقع برگشت در بطری آب معدنی را باز می‌کرد. بلند شدم. از همان‌جایی که او آب برداشته بود آب برداشتم. قدم زنان رفتم سمت شهید بهشتی. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 6️⃣7️⃣ بهانه خوبی نیست اصرار داشت شبیه رهبرشهید است. تا خواستم بیشتر ببینمش، دوربین از رویش پرید. مداح روضه امام حسین می‌خواند. پرچم‌های سرخ انتقام روی دست مردم می‌رقصید و کرختی شب را می‌پراند. انگار تصاویر پیاده‌روی اربعین را می دیدم. بغض گلوم را پر می‌کرد و اشک از چشم‌هام می‌جوشید. حسرت نرسیدن و دلتنگی یقه‌ام را گرفته بود‌. دوربین دوباره تصویر همان روحانی را قاب کرد که همسرم گفت شبیه رهبر شهید است. عمامه‌اش کمی خاکی بود و موهاش آشفته از دورِ عمامه بیرون زده بود. تارهای کوتاهی از ریش نیم‌بندش توی هوا دست‌وپا می‌زد. همسرم گفت: _ببین خیلی شبیه آقاست. _نه اصلا هم شبیه نیست. بعد با عجله‌ای که می‌خواست تا تصویر روحانی نرفته، بیشتر نگاهش کنم گفت: _ جان خودم خیلی شبیه ببین، فقط آقا مرتب بود این نامرتبشه. جای اینکه حواسم به شباهت این مرد با آقا جمع شود، رفت روی دور زندگی آقا افتاد. یاد دقایق شروع رای‌گیری انتخابات که آقا می‌آمدند داخل. با عبایی که انگار با خط‌کش تراز شده بود و چفیه زیرش با عبا هم‌آغوش بود و هیچ بیرون‌زدگی نداشت. یا وقتی روی صندلی نشسته بود تا کلمات قیمتی و مهندسی شده را به گوش ما برساند. پاهای جفت‌شده‌اش از قاعده بیرون نمی‌زد. سرش را می‌چرخاند تا به همه مهمان‌هایش توجه کند و من قربان صدقه نگاه پدرانه‌اش می‌رفتم. محو نورانیت چهره‌اش می‌شدم که بازتابش روی عینک صیقل‌خورده‌اش می‌افتاد. رهبرشهیدم را همیشه مرتب دیده بودم. حتی توی عکس و فیلم‌هاش از دفاع مقدس ۸ ساله و بین خاکریزها هم. همان سکانسی که آستین‌هاش را بالازده و نمِ موی شانه‌زده سروصورتش را از توی تصویر می‌شد دید. توی همین فکرها بودم‌. سرچرخاندم سینک را نگاه کردم. ظرف‌های چرب را از دیشب کوت کردم آن‌جا. حس و حال خانه تمیز کردن نداشتم‌ . به زحمت بلند می‌شدم و غذایی می‌پختم. فکرکردم این چه وضع خانه کسی است که آقا را خیلی دوست دارد و دلتنگش است.‌ از روی مبل بلندشدم رفتم آشپزخانه. لیوان و بشقاب را توی ماشین ظرف‌شویی چیدم و خودم هم قابلمه و ماهیتابه را سابیدم‌. اجاق و روی کابینت‌ها را دستمال کشیدم. آشپزخانه برق افتاد و مرتب شد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍