eitaa logo
کارام جانم می‌رود
782 دنبال‌کننده
26 عکس
0 ویدیو
4 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ 0️⃣7️⃣ «بوی یوسف را می‌شنوم» شروع تشییع دو خیابان بالاتر از منزل ما بود. خیابان اول، خطی از عزادارها پشت هم می‌رفتند تا برسند به اول مسیر. از کوچه پس کوچه‌ها به جمعیت اضافه می‌شدند. مردی با موتور اسکوتری، با سرعتی که بتواند چهره به چهره با هرکس هم کلام شود، برخلاف حرکت جمعیت می‌آمد. مردم را دعوت می‌کرد به خانه‌شان‌. می‌گفت تشریف بیاورید چند خانه جلوتر صبحانه مهمان ما باشید. فکر کردم عجب امت بامرامی تربیت کرده شهید خامنه‌ای. آدم چهار صبح حوصله‌ی خودش را هم ندارد چه برسد که مهمان دعوت کند برای صبحانه. رسیدم زیر پل خاقانی. مردم تونل انسانی تشکیل داده بودند. پرچم‌هاشان را روبه‌روی هم تکان می‌دادند. کمی تا ساعت شروع مراسم مانده بود. زیر لب خواندم «السابقون السابقون اولئک المقربون». چشم چرخاندم بین جمعیت جای خالی پیدا کنم. خودم را بین دو خانم جا دادم و پرچم چرخاندم. از همان لحظه که رسیدم، هر پنج دقیقه چند نفر گعده می‌کردند، سر می‌بردند داخل گوشی تا از شبکه‌ی خبر ببینند پیکر وارد مسیر شده یا نه. بعد یکی‌شان سر از دایره‌ی تشکیل شده بیرون می‌آورد و با تلفن همراهش شماره‌ای را می‌گرفت. چند بار خودم را رساندم به هرکس که با صورت گل‌انداخته و صدای مضطرب در حال صحبت با تلفن بود. با خودم تصور می‌کردم لابد به جایی وصل است. آدم‌های وصل و کانال‌های بدرقه، تا ساعت شش و نیم اطمینان دادند پیکر مطهر از ابتدای دماوند رد می‌شود. کم مانده بود قسم حضرت عباس ضمیمه‌اش کنند. دلشوره گرفتم. خانم کناردستی‌ام از شمال آمده بود تا آقا را ببیند و برگردد. خواست از نیروی پلیس برایش اطلاعات بگیرم. آن‌ها گفتند از ابتدای خیابان دماوند پیکر رد می‌شود. من و زن شمالی آرام شدیم. ساعت هفت، وانتی با چند بلندگوی بزرگ همان‌طور که جمعیت را می‌شکافت و جلو می‌رفت، گفت از بالا خبر رسیده که پیکرها از میدان امام حسین تشییع می‌شود. باور نکردم. همیشه دیرباور بودم‌. آن صبحی که خبر شهادت آقا پیام به پیام چرخید، تا اعلام رسمی نشد، حتی ته دلم شک نکردم چیزی شده باشد. الان هم وقتی مرد پشت بلندگو اعلام کرد پیکرها از اینجا رد نمی‌شوند، به خانمی که گفته بود از کرمانشاه آمده‌ است اطمینان دادم چنین چیزی نیست. بعد صفحه‌ای گوشی را گرفتم سمتش و گفتم: «بیا این هم صفحه‌‌ی رسمی بدرقه. خیالت راحت.» باقی جمعیت حرف مرد را باور کردند و پشت سرش رفتند. جمعیت به‌قدری زیاد بود که احساس نمی‌کردم قدم برمی‌دارند. بیشتر بهشان می‌آمد شناور باشند. نشسته بودم روی بتن‌های کنار خط ویژه. مطمئن و آرام که تا چند دقیقه دیگر آقا را می‌بینم. مرد دیگری بلندگو دست گرفت و باز هم اطمینان داد پیکرها از این‌جا رد نمی‌شود. این‌بار زن کرمانشاهی به من اطمینان داد که این حرف‌ها را می‌زنند تا مسیر برای عبور کامیون و رسیدن به جمعیت هموار شود. بار سوم که مرد گفت پیکرها از اینجا رد نمی‌شود، صدایش زیر پل پیچید. صدا آمد توی محوطه‌ی مغزم پیچ و تاب خورد. شد کلاف درهمی که حرکت کرد به سمت گلو و همان‌جا ماند. زن شمالی زل زد بهم، اشاره کرد به ابتدای خیابان دماوند. «یعنی دیگه نمی‌بینیمش؟» سریال یوسف پیامبر سکانسی دارد که زلیخا نشسته روی سنگی؛ منتظر یوسف. وزنش را انداخته روی چوب دستی‌اش. اشک از چشم‌‌هایش می‌آید و می‌گوید بوی یوسف را می‌شنود. تکیه دادم به چوب پرچم.‌ یک قطره اشک از چشمم آمد. هرچقدر بقیه می‌گفتند خبری نیست ولی من بوی یوسفم را می‌شنیدم. بیشتر جمعیت رفته بودند به سمت غرب. تک و توک آدم‌ها از موکب دست راست خیابان می‌رفتند سمت موکب سمت چپ خیابان و برعکس. چند نفری هم کنار خیابان پرچم تکان می‌دادند. می‌دانستم آقا هم کنار ماست. مثل تمام برنامه‌هایی که حواس‌جمع، به آن‌ها که گوشه‌نشین جمع بودند و لنز هیچ دوربینی نمی‌گرفتشان، توجه نشان می‌داد. گردن کشیدم تا ابتدای خیابان را ببینم شاید پیکر پاکش هم بیاید. خبری نبود. اشک‌ها راه باز کرده بودند روی صورتم. به گونه نمی‌رسیدند که اشک جدیدی از چشمم می‌چکید. جواب زن شمالی را دادم: «دیگه نمی‌بینیمش.» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 1️⃣7️⃣ جان‌فداییانی ‌به وسعت جهان مردِ سیاه‌پوش فارسی حرف نمی‌زند. مجری مسجد کنارش ایستاده و انگشت اشاره‌اش را به سمت دیوار گرفته. هر دو نگاه‌شان روی دیوار روبه‌رو قفل شده. اثر سوختگی‌های دی‌ماه روی دیوار مانده. توی فرورفتگی دیوار یک قاب از حاج قاسم نشسته. چند تا‌ از کاشی‌های باقی‌مانده از سوختگی مسجد کنار عکس حاج قاسم ردیف شده‌اند. مرد سوئدی دوربین موبایلش را سمت دیوار گرفته، مجری همه این‌ها را برای مرد سوئدی توضیح می‌دهد: -این‌جا یکی از مهم‌ترین مسجدهای مشهد است، یکی از مساجدی است که در اتفاقات دی ماه آسیب دید، مسجد را آتش زدند ولی بعد بچه‌ها همت کردند و خرابی‌ها را درست کردند و رنگ زدند. فقط همین یک دیوار.... مجری توضیح می‌دهد و مرد سوئدی به زبان خودش ترجمه می‌کند. حرف‌شان که تمام می‌شود جلو می‌روم. فارسی را روان حرف می‌زند. می‌گوید موقع شهادت آقا سوئد بوده. می‌گفت: -تا خبر را شنیدیم حیران شدیم، دور خودمان می‌چرخیدیم و مرتب می‌گفتیم‌ دروغ است. نمی‌خواستیم باور کنیم، منتظر خبری از ایران بودیم تا خبر از ایران رسید و فهمیدیم بی‌پدر شدیم. می‌پرسم چه‌طور با آقا آشنا شدید. صدایش نمی‌لرزد، خش ندارد، انگار غروری از توی صدایش بیرون می‌ریزد: -دنبال حق بودم که رسیدم به امام خمینی و بعد هم رسیدم به آقا. ۳۷ سالش است و به قول خودش از نوجوانی دنبال *بیداری* بوده و بیداری را در نهضت امام خمینی پیدا کرده. بعد، همین بیداری، همین محبت، همین عشق او را کشانده به قم و ۱۲ سال طلبه شده. پسری جوان، با موهای بور کنارش می‌ایستد. با هم حرف می‌زنند و من چیزی متوجه نمی‌شوم. به سمت دیوار اشاره می‌کند و چیزهایی می‌گوید. مجری مسجد دوباره جلو می‌آید. دست می‌گذارد روی شانه مرد سوئدی. توی چشم‌هاش نگاه می‌کند: -مسجد این روزا آماده پذیراییه، اماده پذیرایی از تمام زائران امام رضا و همه جان‌فداهای آقاسیدعلی، خوش اومدین، این‌جا پیش ما بمونین. مرد سوئدی حرف‌های مجری را برای همه دوستانش که حالا دورش جمع شده‌اند ترجمه می‌کند. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 2️⃣7️⃣ ناگهان رفت... مامان زد توی سرش. لب‌هایش برعکس شد. با مشت به سینه‌اش کوفت. خداخدا کرد و گفت: «داداش مهربونُم رف. بی بِرار شُدم.» رفتیم روستا. پشت شیشه همه ماشین‌ها عکس دایی بود. عکس دایی با موهای فُکل فلفل‌نمکی، با خطی کج و مشکی سمت چپ بالای عکس. مامان خودش را می‌زد. خاله داد می‌کشید. زن‌دایی بی‌صدا اشک می‌ریخت. لیلا اما ساکت بود. زل زده بود به هیچ جا. زیر چشم‌هایش گود افتاده بود. نگاهش هیچ حسی نداشت. صورتش سفت و دست‌هایش سرد بود. تک دختردایی حتی یک قطره اشک هم نریخت. انگار کن هیچ، صدای ضجه‌های مامان و خاله را نمی‌شنید. او از همه صاحب‌عزاتر بود؛ اما از همه ساکن‌تر. پچ‌پچه‌ها از گوشه‌کنار به گوشم رسید که شوکه شده‌است. شُوکه شده‌ام. صورتم ماسکه و سفت شده و دست‌هایم سرد. بی‌حس به هیچ جا نگاه می‌کنم. کسی را نمی‌بینم با اینکه هستند. شاید ترسیده‌ام. همه گریه می‌کنند. دست‌هایشان را ضربدری روی سینه می‌زنند، مثل زن‌های عرب. کف خیابان می‌نشینند و به سر می‌کوبند، انگار درد ندارد. من چرا گریه نمی‌کنم. لابد لیلا هم توی سرش دائم این را از خودش می‌پرسیده. لب‌هایم خشک است. شاید آبی توی تنم نمانده است. زنی یک‌مشت آب می‌پاشد توی صورتم. بلندبلند می‌گوید: «شوکه شده.» می‌زند توی صورتم. جای برخورد دستش می‌سوزد. می‌گوید گریه کنم. گریه‌ام نمی‌آید. زن پچ‌پچه کن هم رفت کنار لیلا، پشتش را ماساژ داد و گفت: «گریه کن.» لیلا خندید. می‌خندم. زنی گفت: «دست خودش نیس. یتیمی درد بی درمونه.» زنی می‌گوید: «شیدا شده.» می‌زند توی سرش، داد می‌کشد. می‌گوید: «رهبر از دست‌دادن شیدا شدن هم داره.» من باور نمی‌کنم رفته باشی. تابوت دایی را آوردند. رویش را باز کردند. لیلا، گریه کرد. اولین فیلم وداع درآمد. پنج تابوت پرچم پیچ شده. بند دل پاره می‌کنم. روی تابوت بالاتر در جایگاه نوشته است: «شهید سید علی حسینی خامنه‌ای.» انگار پرت می‌شوم توی استخری پر آب و عمیق. دست‌وپا نمی‌زنم. اشک می‌ریزم. تابوت را بردند. مثل باد می‌رفت سمت قبرستان. لیلا دنبال تابوت دوید. تابوت را باز کردند و دایی را کفن پیچ شده گذاشتند توی قبر. تلقین خواندند و لحد گذاشتند و روی دایی خاک ریختند. لیلا جیغ زد. ضجه زد و بابا بابا گفت. کسی برایش خواند: «یتیمی درد بی‌درمان یتیمی.» من نمی‌دانم بقیه‌اش را چه‌کار کنم اگر جان ندهم. دنبال تابوت بدوم؟ گریبان چاک دهم؟ فقط می‌دانم برای رفتن دایی کسی هلهله نکرد. دایی دشمن نداشت. پس می‌دوم دنبال تابوتش. گریه می‌کنم. توی سر می‌زنم. نمی‌شود. آقای ما عاشق زیاد دارد. من حتی نمی‌توانم به گرد پایشان برسم. بگذار همه عالم ببینند رهبر شهیدم سید علی چه دل‌سوخته‌هایی دارد. لب‌های بهم چسبیده‌ام را باز می‌کنم: «بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم الحمدالله رب‌العالمین...» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍