eitaa logo
کارام جانم می‌رود
793 دنبال‌کننده
38 عکس
0 ویدیو
9 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ 0⃣9⃣ یتیمی که یک شبه بزرگ شد شنبه ساعت یازده شب وسط شبستان نشسته بودم. باقیمانده آب بطری را یک‌نفس سرکشیدم. شوری اشکی که راه بازکرده بود تا دهانم، کمتر شد. بدون اینکه کفشم را در آورم، لبه یکی از موکت‌های سبز ولو شدم. ماه رمضان پارسال روی همین موکت‌ها سفره افطارمان را پهن کردیم. وقتی لقمه‌های پنیر و گوجه را با چای فرومی‌دادم، فکرش را نمی‌کردم که سال بعدش روی همین موکت‌ها با قلبی سنگین نشسته باشم و به‌جای گوش‌دادن به نوای اسماءالحسنی، مداحی محمود کریمی و مهدی رسولی بغض بیخ گلویم بیندازد. درست روبه‌روی محراب بودم. بافاصله کمی از آن، دستگاه‌های خنک‌کننده‌ای قرار داشت که با آنها شهدایمان را تا مصلی آورده بودند. زل زدم به دستگاه‌ها و مردمی که به‌قصد تبرک، هر چه دم دست داشتند را توی محفظه شیشه‌ای می‌کشیدند. در جنب‌وجوش و رفت‌وآمد جمعیت غرق بودم که صدای قهقهه بچه‌ای گوشم را دنبال خودش کشاند. دختری حدوداً دوساله، پنج شش متر آن‌طرف‌تر ایستاده بود. مادر و پدرش خسته و کمی خاکی، با چشم‌های قرمز و ورم کرده خودشان را رها کرده بودند روی یکی از موکت‌ها. دخترک سربند قرمز یا لثارات الحسین داشت. با یکی از دست‌های نقلی‌اش سربند را می‌کشید روی چشمش، دو سه ثانیه بی‌حرکت می‌ایستاد. بعد با دودست، سربند را می‌داد روی پیشانی و دالی گفتنش وصل می‌شد به قهقهه خنده‌اش. مادر و پدرش هم می‌خندیدند، از آن خنده‌ها که وسطش بغضت را قورت می‌دهی. سر چرخاندم توی شبستان تا حال و احوال بقیه بچه‌ها را ببینم. مشکی‌پوشان قدونیم‌قد می‌دویدند، می‌خندیدند، بازی می‌کردند و قهقهه می‌زدند. بعضی‌هایشان هم گرسنه و خواب‌آلود نق‌ونوق می‌کردند. نه اثری از غم آوار شده روی دل‌های ما آدم‌بزرگ‌ها در چهره و رفتارشان بود و نه حتی ملاحظه‌ای در بدو بدوها و بازیگوشی‌هایشان. رها بودند از هر چیزی که در اطرافشان رخ می‌داد. هیچ‌وقت به‌اندازه آن لحظه دلم نمی‌خواست کودک باشم؛ بلکه رها شوم از این غم گزنده. امّا فرق من با تمام آن بچه‌ها فقط در داشتن غم و اندوه بود. من هم کودکی بودم سی و هفت‌ساله که تا آن روز مشغول بازی‌های زندگی بودم. بچگی کرده و زمان کشته بودم. آقا سید علی هم پدری کرده بود و جور فرزند به درد نخورش را کشیده بود. از جایم بلند شدم. برگشتم وسط صحن، جایی نزدیک بلوک‌های سیمانی و سیاه. نگاهم را گره زدم به بالاترین تابوت. نباید می‌گذاشتم این اندوه از من کودکی بهانه‌گیر و غم‌زده بسازد. باید از حفره این درد، دُر بیرون می‌کشیدم و از بازی‌های کودکانه زندگی دست برمی‌داشتم. باید مثل فرزندی که پدر ازدست‌داده، یک‌شبه بزرگ می‌شدم. اصلاً تحمل این رنج، بزرگ‌شدن می‌خواهد. ساعت دو و نیم بامداد رسیدم خانه. حدود چهل دقیقه تا اذان صبح مانده بود و خواب به چشمم نمی‌آمد. دیگر نباید ثانیه‌هایم را از دست می‌دادم. کاغذ اهداف و کارهای سالانه را جلوام گذاشتم. تغییرات لازم داشت. دست بردم توی لیستی که اول سال نوشته بودم. دو تا را خط زدم و اولویت یک را هم عوض کردم. سه هدف جدید هم به طومارم اضافه شد. هر چه تا الان یک قل دو قل بازی کرده و دور خودم چرخیده بودم، کافی بود. خودکار قرمزم را برداشتم. نوکش را محکم روی کاغذ و بالای لیست طول و درازم فشار دادم و نوشتم: «پیداکردن محل سربازی‌ام از روی بیانیه گام دوم آقا». (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 1⃣9⃣ ما آرام نخواهیم گرفت دیروز توی دفتر روزنوشت‌هایم نوشتم بالاخره امروز کمی آرام گرفته‌ام. از روزی که قرار تشییع آقا جدی شد تا همین دیروز مثل مرغ پرکنده بودم. می‌دانستم که باید به مراسم برسم اما چطورش را نه. می‌دانستم اگر نروم می‌ترکم. انگار توی اتاق خفه‌ای گیر افتاده باشی و فقط بخواهی یک طوری از آن‌جا بیرون بیایی. همان روز اول به خاله‌ام که ساکن تهران است پیام دادم که من حتما می‌آیم و شده یک جای کوچک دم در خانه‌تان برایم نگه دار. جواب داد: -خانه ما موکب زایران آقاست. قدمتان سرچشم. اما همه راه‌ها برایم بسته شده بود. ماشین‌مان مشکل پیدا کرده بود. کارهای شرکت همسر به هم گره خورده بود. مشکلات مالی نمی‌گذاشت دست از پا خطا کنیم. همسرم بی‌تابی‌ام را می‌دید که گفت خودت تنهایی یک طوری برو. دلم خوش بود به هیئت مسجدمان که هر شب دهه محرم، آخر روضه‌ها اعلام می‌کردند که قرار است یک کاروان برای تشییع ببرند و گوش به زنگ کانالشان باشیم برای ثبت‌نام. ولی بعد چند روز پیام دادند که فقط توانسته‌اند محل اسکانی توی قم هماهنگ کنند و مسیر را باید با خودروی شخصی برویم. دوباره برگشته بودم سر خانه اول. دوستان تهرانی توی گروه‌ها دعوت می‌کردند که برویم خانه‌شان. ولی کسی راهی برای طی مسیر اصفهان تا تهران نداشت. به چند نفر از دوستان و اقوام پیام دادم. همه آن‌هایی که فکر می‌کردم عازمند، یا جا نداشتند یا به دلیلی نمی‌خواستند یا نمی‌توانستد بروند. بلیط اتوبوس هم گیر نمی‌آمد. همه کاروان‌هایی که می‌شناختم پر شده بودند. نمی‌شد انگار. شب کنار چهارراه زیر پرچم بزرگ سه‌رنگی که از میله چراغ راهنمایی آویزان بود ایستاده بودم و پرچم می‌گرداندم. چشمم به ماه کامل وسط آسمان بود. زیر لب دعای توسل را با مداح توی موکب زمزمه می‌کردم و به بیچارگی‌ام فکر می‌کردم. تا بود نشد یکبار به دیدنش بروم. نزدیکترین وقتی که در هوایش نفس کشیده بودم روزی بود که آمد اصفهان. تازه دانشجو شده بودم. بیشتر از بیست سال پیش. لحظه‌لحظه‌اش را یادم است. دیدار عمومی توی میدان امام، دیدار با دانشجویان، دیدار با ورزشکاران استان را هم لابه‌لای آدم‌ها رفتم تو. دلم نمی‌خواست از دستش بدهم. شب‌ها خواب می‌دیدم یک جایی توی شهر با او رو در رو شده‌ام. نمی‌دانستم اگر واقعا ببینمش چه باید بگویم، فقط آرزو داشتم این اتفاق بیفتد. همین خاله‌ام که حالا تهران است برایش نامه نوشت. و همین آرزو را برایش گفت. نوشت که دلش می‌خواهد یک یادگاری از آقا داشته باشد. آن وقت‌ها هنوز رسم نبود کسی از آقا چفیه و انگشتر بگیرد. یک ماه بعد از سفر آقا، جواب نامه‌اش رسید با یک ساعت مچی طلایی یادگاری از او. چقدر حسودی‌ام شد و چقدر حسرت خوردم که چرا من نامه ننوشته‌ام. همه سال‌هایی که برای نماز عید فطر نرفتیم تهران حسرت خوردم. همیشه به تک‌تک آدم‌هایی که توی حسینیه می‌نشستند جلوی آقا و همراه او برای حسین(ع) اشک می‌ریختند حسرت خورده بودم. نکند حالا هم حسرت نرسیدن به تشییعش تا آخر عمر توی دلم بماند. بغض آمد تا پشت گلویم. سرم سمت آسمان بود که انگار چهره دلنشین آقا آمد نشست وسط ماه کامل. دستم را گذاشتم روی سینه‌ام. همین را توی دلم به خودش گفتم. گفتم که می‌خواهم به تشییعت برسم آقا. خودت جورش کن. گفتم اگر نیایم دیگر نمی‌توانم خودم را جمع کنم. گفتم می‌دانم که دیگر آدم نمی‌شوم. گفتم که هیچ چیز برایم مهم نیست جز رسیدن به مراسمت. صبح هنوز چشم‌هایم باز نشده بود که خاله بزرگترم پیام داد. مرخصی شوهرش درست شده بود و می‌خواستند یک روزه بروند تهران و بعدش مشهد. جای خالی هم داشتند توی ماشینشان. جور شد. حتی چطور برگشتنم هم. بالاخره دلم آرام گرفت. روزنه‌ای باز شده بود به این اتاق خفه. گوشی را که قطع کردم و گذاشتم روی میز، چشمم افتاد به قاب عکس سفید کنار آیینه. آقا از تویش بهم لبخند می‌زد. قبل از اینکه لب‌های من به خنده باز شود اشک گرم راه باز کرد تا پشت پلک‌هایم. یک جایی توی عمق جانم آتش گرفته بود و می‌سوخت. من برای رسیدن به تشییع تو دست و پا زده‌ام این چند روز؟ مگر می‌شود تو نباشی اصلا؟ من که هنوز باورم نشده نبودنت. حالا گیرم که آمدم و رسیدم. چطور قامت رعنای تو را خوابیده توی تابوت روی دست‌های مردم ببینم؟ با داغ سرد نشدنی‌ات چه کنم؟ این چه آرام گرفتنی بود که بعدش آتش گرفتن است. من می‌آیم و یکی از هزاران قطره دریای عاشقانت می‌شوم. اما دیگر از این به بعد لحظه‌ای آرام نخواهم گرفت. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 2️⃣9️⃣ اولین و آخرین دیدار صدای بریده‌بریدهٔ نفسم در اتاق پیچیده، آخرین لباس خیس را روی بندرخت می‌اندازم و با دست چروک‌هایش را صاف می‌کنم. سوت کتری بلند شده. خودم را شبیه پنگوئنی به اجاق‌گاز می‌رسانم. روی‌هم یک ساعت هم نیست که در خانه چرخیدم و ریخت‌وپاش بچه‌ها را جمع کردم و ظرف‌های تلنبار شده از قطعی آب را شستم و خانه را بعد از چند روز مریضی جارو کردم. اما بدنم انگار ساعت‌ها کار در معدن یا کوهنوردی کرده. از یادآوری نبودن بچه‌ها و چند ساعت تمیز ماندن خانه توی دلم نسیم خنکی حس می‌کنم. بی‌اهمیت به تن خسته‌ام چند دانه هل را بین انگشتانم شکسته و روانهٔ قوری می‌کنم. تا دم‌کشیدن چای کنترل را برمی‌دارم و بعد از مدت‌ها تلویزیون را روشن می‌کنم. عدد شش را فشار می‌دهم و شبکهٔ خبر را می‌گیرم. زیرنویس دربارهٔ مراسم تشییع آقاست. از اسکان مسافران و آمادگی مصلی نوشته تا برنامهٔ خدماتی تاکسیرانی و طرح ترافیک و مراسم وداع هم‌زمان در شهرهای دیگر، یکی در میان و سرسری می‌خوانم، چشمم ولی روی این یکی تا ناپدیدشدن کامل در آرم شبکهٔ خبر می‌ماند. «کودکان، سالمندان، بانوان باردار از حضور در مکان‌های شلوغ خودداری کنند.» خوشی چند دقیقه قبل در دلم ذوب می‌شود و جایش داغ. دست می‌گذارم روی شکمم: «توهم دوست داری بریم تشییع؟» با حرکتی از شرق به غرب جوابم را می‌دهد. لب‌هایم تا وسط صورتم کش می‌آید. زیر لب می‌گویم: «حق داری این آخرین دیداره.» اما چیزی پس ذهنم نمی‌گذارد دل‌خوش کنم به رفتن: «مراقبت از سرباز امام‌زمان اولویت داره.» باز با خودم می‌گویم: «به‌خاطر بچه هم هست که می‌خوام برم، چی براش بهتر از یه نگاه آقا.» با اینکه از جمعیت ترس دارم؛ اما ته دلم قرص است، فکر می‌کنم باید هر جور شده حداقل یک روز از مراسم را شرکت کنم. اگر دورتر از شلوغی باشم، مشکلی پیش نمی‌آید. بلند می‌شوم چای بریزم، درد از نوک پا تا ران چپم می‌پیچد. کمی می‌ایستم تا ساکت می‌شود، دلم شور می‌زند. انگار همین حالا محتویاتش را در مخلوط‌کن ریخته‌اند. هم می‌خورد و بالا می‌آید. افکارم به آشوب دلم دامن می‌زند: «با این وضع جسمی نکنه نتونم برم نکنه جا بمونم...» صدای اذان از تلویزیون بلند می‌شود. دعا می‌کنم روزیم شود خودم را به وداع برسانم. حتی شده در دورترین کوچه‌پس‌کوچه‌های اطراف مصلی تک‌وتنها بنشینم. باید بروم چادر به صورت بکشم و یک دل سیر گریه کنم. حالا که برای همیشه می‌رود بیشتر می‌فهمم که چقدر به دعایش محتاجم. آن وقت که بود خودم را به تقلا نینداختم برای دیدارش اما این آخرین فرصت را نباید از دست بدهم. می‌خواهم خودم را به آب‌وآتش بزنم شاید به اولین و آخرین دیدار برسم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 3️⃣9️⃣ عشق ایستاده دوروبر شصت می‌زند. قد کوتاه و پاهای لاغری دارد. صورتش ماسکه است و لبخند ماسیده‌ای فیکس شده روی لب‌هایش. با دخترش آمده از مامان کلوچۀ پادرازی محلی بخرد. گویا نماز صبح عازم مصلی هستند.  کمی چشم می‌چرخاند و انگار چیزی پیدا نمی‌کند، دستک چادرش را چندلا پهن می‌کند روی پلۀ سرد سنگی و می‌نشیند. با همان لبخند، گردن کج می‌کند: «پادرد امون نذاشته»  پله‌ها را دوتایکی می‌پرم و گلیم پشمی کوچک مامان را می‌آورم دولا می‌اندازم روی پله. با خجالت و لبخند می‌نشیند رویش. سادگی می‌کنم می‌پرسم: «با این پادرد میخواید برید تشییع؟!» لبخند روی صورتش می‌ماند؛ اما چشمش نمی‌خندد. شفاف می‌شود. دخترش به داد چشم‌هایی که عن‌قریب است سرریز شود می‌رسد: «نه، آخه چیزه، ویلچر گرفتیم.» از نگاهمان که افتاده رویش معذب می‌شود. اگر می‌توانستم سؤالم را پس می‌گرفتم. حتی می‌توانستم بگویم ببخشید به من هیچ ربطی ندارد که با این پادرد دارید دنبال دلتان کشیده می‌شوید، نمی‌گویم. ساکت و خجالت‌زده می‌مانم تا دخترش ادامه بدهد: «نه، آخه چیزه، مامانم میگه آقا آخرین بار روی پا وایساد ازمون تشکر کرد. من باید جلوش بایستم سلام بدم.»  مامان بستۀ کلوچه را می‌دهد دست زن و التماس دعا می‌گوید. من دست خالی‌اش را می‌گیرم توی دو دستم. گرم است، دلم را گرم می‌کند. التماس دعایم را با همان لبخند جواب می‌دهد و می‌روند. مامان گلیمش را برمی‌دارد و از پله بالا می‌رود. نگاهم می‌کند: «نشنیدی؟» در را می‌بندم و دنبالش می‌روم: «چی رو؟» گلیم را می‌اندازد لبۀ آشپزخانه که یک وجب با زمین فاصله دارد و می‌نشیند: «یه چایی بریز بیار.» سینی چای را با بشقاب پادرازی می‌گذارم کنارش. از گوشۀ پادرازی نیشگون می‌گیرد: «نشسته بودیم مسجد. قرآن بازکرده بودیم سر جزء ده. اومد نشست و هی لباس سیاه و چشم سرخمونو نگاه کرد. قرآنشو آروم از زیر بغلش درآورد گذاشت زمین. تا پرسید چی شده، بتول سق سیاه برگشت گفت خواب به خواب بری، رهبرو زدن! همونجا پس افتاد هرچی آب پاشیدیم، آب‌قند و تربت ریختیم ته حلقش دواش نشد. قلبش خرابه. زنگ زدیم پسرش اومد بردش درمونگاه.»  خیلی وقت است چای‌اش را سرکشیده و رفته سراغ قابلمۀ روی گاز. من مانده‌ام و پای سالم، چای سرد شده و سری داغ.  عاشق به گریه آمد و بوسیده یار را  عاقل هنوز منتظر یک اشارت است ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 4⃣9⃣ برخی تاریخ‌بازند و برخی تاریخ‌ساز! تاریخ رند را خیلی‌ها دوست دارند. یکی از هم‌کلاسی‌های دوره دانشجویی ۸۸/۸/۸ عقد کرد، یکی دیگرشان ۹۹/۹/۹ پسرش به دنیا آمد. شهید جنگ ۱۲ روزه که از او نوشتم، مقید بود به مراسم چهارشنبه‌های مهدیه. هر جا بود برای محرم خودش را می‌رساند. آخرین قرار شد چهارشنبه ۱۴۰۴/۴/۴. از تهران به شهر زادگاهش برگشت، از جلوی مهدیه تشییع شد و در گلزار شهدا برای همیشه خانه گرفت. اما ۱۴ تیر ۱۴۰۴ قصه دیگری داشت. شب عاشورا حسینیه امام خمینی پر از مردان و زنان مشکی‌پوش عزادار امام حسین(ع) و شب چهارم مراسم بیت رهبری بود. وسط سخنرانی پرده مشکی کنار رفت و آقا با چهره خندان و بدون عصا وارد شد. دست چپ بالا برد و دوربین روی چهره آقا زوم کرد. از پشت قاب دوربین و شیشه تلویزیون آرامش آقا پخش شد در قلب و روحمان. روی صندلی زیر پارچه مشکی و عبارت سفید «صلی‌الله عَلَیک یَا اَباعَبدالله» نشست. باز هم دست چپش را بالا برد و همین لحظه شد عکس تاریخی. از همان شب تا روز ۲۲ بهمن، پرچم ایران پروفایل همه حساب‌هایم در پیام‌رسان‌ها بود. بعد از پایان روضه به محمود کریمی گفت ای ایران بخواند. شب عاشورای ۱۴۰۴/۴/۱۴ شد شب پیوند ایران و اسلام. برای همه آنها که سال‌ها تلاش کردند ایران را از اسلام جدا کنند ضربه سختی بود. بعضی چشم‌هایشان گرد شد و غرولند کردند: «این مسخره بازیا چیه؟ مگه ای ایران سینه‌زدن داره» شاید حق داشتند تعجب کنند. هر که تاریخ نخوانده در این حیرانی خواهد افتاد. بگذار نفهمند که ایران امروز، میراث‌دار تفکر شیعه است. آقا روح‌الله که نهضت را از سخنرانی عصر عاشورا در ۱۲ خرداد سال ۴۲ شروع کرد و به قول آقا «امام ما را از منجلاب فقر و فساد و عقب‌ماندگی نجات داد.» و الا قبل از انقلاب در دوره پهلوی که چیزی برای افتخار نداشتیم. آقا به ایران قوی تأکید داشت که دانشمند جوان واکسن کرونا بسازد و به چرخه سوخت هسته‌ای و موشک نقطه‌زن برسد. تمدن نوین اسلامی همان قله‌ای است که آقا اشاره می‌کرد و کاش محقق شود. باز هم از قاب گوشی زل زده‌ام به عمامه مشکی‌اش. روی پارچه مشکی تابوت با همان خط سفید نوشته «صلی‌الله عَلَیک یَا اَباعَبدالله». سید علی رفته و حاجت‌روا شده، اما هنوز باور نکرده‌ام. باز هم منتظرم شب عاشورا یا صبح اربعین بیاید و جمعیت حاضر دست‌ها را بر سینه بزنند بگویند: «حسین حسین شعار ماست شهادت افتخار ماست» نم اشکی بر چشم‌هایش بنشیند و با دست چپش بر سینه بزند. ۳۶ سال با او نفس کشیدم، حالا چطور رفتنش را باور کنم. چشم‌هایم مثل باران می‌بارد و صفحه گوشی خیس می‌شود. (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 5⃣9⃣ حق همسایگی مامان‌صنم‌پری که فوت کرد، مراسم و رفت‌وآمدها، در خانه عمواکبر برگزار می‌شد. ما بچه بودیم، چیزی از غم و سوگ حالی‌مان نبود. دور می‌چرخیدیم و بازی می‌کردیم. خوشمان بود که هر روز می‌توانیم برویم خانه عمواکبر. مامان‌صنم‌پری، طبقه پایینِ خانه عمو زندگی می‌کرد و طبق قرار نانوشته‌ای، عمو و زن‌عمو، شده بودند میزبان مراسم ختم و سوم و هفتم. ما هم دستی به کمک می‌رساندیم، هسته خرما می‌گرفتیم و گردو لایش می‌گذاشتیم؛ ولی میزبانی اصلی به دوش عمو بود؛ چون همسایه و هم‌خانه مادربزرگمان بود. برادرها، همه به یک اندازه سوگوار بودند، حتی شاید عمو اکبر، بیشتر جگرش آتش‌گرفته باشد، چون بیشتر دل به مادرش بسته و سال‌ها هوایش را نفس کشیده بود. ولی سفت و قرص خودش را نگه داشت. همه عزادار بودند؛ ولی او نه خیلی گریه کرد، نه نشست یک‌گوشه تا بیایند تسلیتش بگویند. این روزها سعی می‌کنم یادم بیاید عمو و زن‌عمو چطور میزبانی می‌کردند. چطور غم خودشان را می‌گذاشتند پشت پشتی‌های ترکمن و چای تعارف مهمان‌ها می‌کردند. این روزها که در گروه‌های تهرانی‌ها مدام پیام می‌آید که حواستان باشد شماها میزبانید، فلان کنید و بهمان نکنید، یاد آن روزها می‌افتم که بچه بودم و غم حالی‌ام نبود. حالا کمی بزرگ‌تر شده‌ام. سوگ را به حد خودم می‌فهمم. غم را می‌دانم. غمبادی که از اشکِ نریخته و تلنبارشده درست می‌شود و بغضی که توی گلو می‌ماسد و نمی‌ترکد، را خوب می‌شناسم. اما چه باید کرد؟ ما همسایه‌های آقا بودیم و با اینکه اندازه بقیه، پشتمان سنگین و قلبمان خاکستر است، هنوز هم فرصت خاک‌برسر ریختن و ضجه‌زدن نداریم. چه باید کرد؟ باید برخاست. باید برخاست و خواهر و برادرهای یتیم دیگر را به آغوش کشید و خرما و چای تعارفشان کرد و گرد سفر از پشتشان تکاند. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 6️⃣9️⃣ «اشک‌هایم کلمه شد» ورودی صحن اصلی مصلی، چند نفر ایستاده بودند پشت میز. کاغذهایی را می‌دادند دست مردم و می‌خواستند عهدی ببندند با امام شهیدشان. همه دورتادورِ میز، کمر خم کرده بودند و مشغول نوشتن شدند. من هم بی‌هوا کاغذی گرفتم و رفتم توی فکر برای پیداکردن یک قرارِ عملی. دو سه سال بعد از ورودم به دنیای نوشتن، تردید سراغم آمد. شک کرده بودم به مسیر. فکر می‌کردم نکند بیراهه بروم. به جایی رسیدم که با استاد نویسندگی‌ام نشستم به صحبت. از سرگردانی‌ام گفتم و راهکار خواستم. گفتند ادبیات، تمدن‌ساز است و ارجاعم دادند به کتاب دغدغه‌های فرهنگی حضرت آقا. کتاب را پیوسته خواندم و نگاهِ آقا به ادبیات را بهتر فهمیدم. همان روزها، رهبری دیداری داشتند با پرستارها و از جنگ روایت‌ها گفتند: «شما روایت کنید حقایق جامعهٔ خودتان و کشور خودتان و انقلابتان را. شما اگر روایت نکنید، دشمن روایت می‌کند.» آن جمله‌ها در ذهنم ماند تا سال‌ها بعد که جنگ رمضان شروع شد. طول کشید تا خودم را پیدا کنم. چند روزی فقط می‌نشستم یک‌جا. عکس‌های آقا را نگاه می‌کردم و می‌زدم روی پا. طولی نکشید که شروع کردم به نوشتن. اشک‌هایم شدند کلمه. کارم شد روایت‌کردن روزهایی که ایستادیم در خط مقدم جنگ و خیابان‌ها شدند سنگرِ هر شبمان. حالا که دنبال نوشتن عهدی بودم با امام شهید، می‌دیدم آن چند جمله فقط یک توصیه نبود؛ درسی بود که معلمی برای شاگردش گفت. قرارِ من، از همان روز شروع شده بود؛ فقط حالا باید روی کاغذ می‌آمد. برگهٔ توی دستم را برگرداندم. خودکار بغل‌دستی‌ام را گرفتم و نوشتم: «تا زنده‌ام شاگردت می‌مانم؛ همان شاگردی که درسش را با نوشتن پس می‌دهد.» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 7️⃣9️⃣ دختری از اروپا مرد ساک دستی را سایه‌بان کرده بود روی سر دختر نوجوان تا دختر بتواند راحت هق‌هق کند و رو به تابوت‌های پرچم پیچ گریه کند. مرد استاد دانشگاه بود و تازه از اروپا برگشته بودند ایران. گفت: «دخترم توی اروپا به دنیا اومده. وقتی رهبر شهید شد تا چند روز گریه می‌کرد. همه زندگیش امام حسین و رهبره.» همان‌طور که دست‌هایش را بالا گرفته بود تا آفتاب توی صورت دخترش نیفتد ادامه داد: «این‌قدر باید از لحاظ علمی قوی بشیم که دشمن اجازه حمله به خودش نده.» از کتک‌خوردن طرف‌داران واقعی حق در هاروارد و شیعه شدن نخبگان اروپایی خاطره تعریف کرد و ادامه داد: «چیزی که من دارم می‌بینم اینه که حق و باطل دارن جدا می‌شن و غالب اهل زمین دارن می‌رن به سمت حق.» حرف‌هایمان که تمام شد دختر هنوز داشت زیر سایه کوچک دستان پدر به تابوت کسی نگاه می‌کرد که عشق به او در خارج از ایران در قلبش کاشته شده بود و من به تمام مردانی فکر می‌کردم که در طول تاریخ برای زنان خانواده‌شان سایه درست می‌کردند: از امام حسین در روز عاشورا گرفته تا استاد دانشگاه در روز وداع امام شهید. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍