ا﷽
1⃣9⃣ ما آرام نخواهیم گرفت
دیروز توی دفتر روزنوشتهایم نوشتم بالاخره امروز کمی آرام گرفتهام.
از روزی که قرار تشییع آقا جدی شد تا همین دیروز مثل مرغ پرکنده بودم. میدانستم که باید به مراسم برسم اما چطورش را نه. میدانستم اگر نروم میترکم. انگار توی اتاق خفهای گیر افتاده باشی و فقط بخواهی یک طوری از آنجا بیرون بیایی. همان روز اول به خالهام که ساکن تهران است پیام دادم که من حتما میآیم و شده یک جای کوچک دم در خانهتان برایم نگه دار. جواب داد:
-خانه ما موکب زایران آقاست. قدمتان سرچشم.
اما همه راهها برایم بسته شده بود. ماشینمان مشکل پیدا کرده بود. کارهای شرکت همسر به هم گره خورده بود. مشکلات مالی نمیگذاشت دست از پا خطا کنیم. همسرم بیتابیام را میدید که گفت خودت تنهایی یک طوری برو.
دلم خوش بود به هیئت مسجدمان که هر شب دهه محرم، آخر روضهها اعلام میکردند که قرار است یک کاروان برای تشییع ببرند و گوش به زنگ کانالشان باشیم برای ثبتنام. ولی بعد چند روز پیام دادند که فقط توانستهاند محل اسکانی توی قم هماهنگ کنند و مسیر را باید با خودروی شخصی برویم. دوباره برگشته بودم سر خانه اول. دوستان تهرانی توی گروهها دعوت میکردند که برویم خانهشان. ولی کسی راهی برای طی مسیر اصفهان تا تهران نداشت. به چند نفر از دوستان و اقوام پیام دادم. همه آنهایی که فکر میکردم عازمند، یا جا نداشتند یا به دلیلی نمیخواستند یا نمیتوانستد بروند. بلیط اتوبوس هم گیر نمیآمد. همه کاروانهایی که میشناختم پر شده بودند. نمیشد انگار.
شب کنار چهارراه زیر پرچم بزرگ سهرنگی که از میله چراغ راهنمایی آویزان بود ایستاده بودم و پرچم میگرداندم. چشمم به ماه کامل وسط آسمان بود. زیر لب دعای توسل را با مداح توی موکب زمزمه میکردم و به بیچارگیام فکر میکردم. تا بود نشد یکبار به دیدنش بروم. نزدیکترین وقتی که در هوایش نفس کشیده بودم روزی بود که آمد اصفهان. تازه دانشجو شده بودم. بیشتر از بیست سال پیش. لحظهلحظهاش را یادم است. دیدار عمومی توی میدان امام، دیدار با دانشجویان، دیدار با ورزشکاران استان را هم لابهلای آدمها رفتم تو. دلم نمیخواست از دستش بدهم. شبها خواب میدیدم یک جایی توی شهر با او رو در رو شدهام. نمیدانستم اگر واقعا ببینمش چه باید بگویم، فقط آرزو داشتم این اتفاق بیفتد. همین خالهام که حالا تهران است برایش نامه نوشت. و همین آرزو را برایش گفت. نوشت که دلش میخواهد یک یادگاری از آقا داشته باشد. آن وقتها هنوز رسم نبود کسی از آقا چفیه و انگشتر بگیرد. یک ماه بعد از سفر آقا، جواب نامهاش رسید با یک ساعت مچی طلایی یادگاری از او. چقدر حسودیام شد و چقدر حسرت خوردم که چرا من نامه ننوشتهام. همه سالهایی که برای نماز عید فطر نرفتیم تهران حسرت خوردم. همیشه به تکتک آدمهایی که توی حسینیه مینشستند جلوی آقا و همراه او برای حسین(ع) اشک میریختند حسرت خورده بودم. نکند حالا هم حسرت نرسیدن به تشییعش تا آخر عمر توی دلم بماند.
بغض آمد تا پشت گلویم. سرم سمت آسمان بود که انگار چهره دلنشین آقا آمد نشست وسط ماه کامل. دستم را گذاشتم روی سینهام. همین را توی دلم به خودش گفتم. گفتم که میخواهم به تشییعت برسم آقا. خودت جورش کن. گفتم اگر نیایم دیگر نمیتوانم خودم را جمع کنم. گفتم میدانم که دیگر آدم نمیشوم. گفتم که هیچ چیز برایم مهم نیست جز رسیدن به مراسمت.
صبح هنوز چشمهایم باز نشده بود که خاله بزرگترم پیام داد. مرخصی شوهرش درست شده بود و میخواستند یک روزه بروند تهران و بعدش مشهد. جای خالی هم داشتند توی ماشینشان. جور شد. حتی چطور برگشتنم هم. بالاخره دلم آرام گرفت. روزنهای باز شده بود به این اتاق خفه.
گوشی را که قطع کردم و گذاشتم روی میز، چشمم افتاد به قاب عکس سفید کنار آیینه. آقا از تویش بهم لبخند میزد. قبل از اینکه لبهای من به خنده باز شود اشک گرم راه باز کرد تا پشت پلکهایم. یک جایی توی عمق جانم آتش گرفته بود و میسوخت. من برای رسیدن به تشییع تو دست و پا زدهام این چند روز؟ مگر میشود تو نباشی اصلا؟ من که هنوز باورم نشده نبودنت. حالا گیرم که آمدم و رسیدم. چطور قامت رعنای تو را خوابیده توی تابوت روی دستهای مردم ببینم؟ با داغ سرد نشدنیات چه کنم؟ این چه آرام گرفتنی بود که بعدش آتش گرفتن است. من میآیم و یکی از هزاران قطره دریای عاشقانت میشوم. اما دیگر از این به بعد لحظهای آرام نخواهم گرفت.
✍ #نجمه_گلناری #اصفهان
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
2️⃣9️⃣ اولین و آخرین دیدار
صدای بریدهبریدهٔ نفسم در اتاق پیچیده، آخرین لباس خیس را روی بندرخت میاندازم و با دست چروکهایش را صاف میکنم. سوت کتری بلند شده. خودم را شبیه پنگوئنی به اجاقگاز میرسانم.
رویهم یک ساعت هم نیست که در خانه چرخیدم و ریختوپاش بچهها را جمع کردم و ظرفهای تلنبار شده از قطعی آب را شستم و خانه را بعد از چند روز مریضی جارو کردم. اما بدنم انگار ساعتها کار در معدن یا کوهنوردی کرده.
از یادآوری نبودن بچهها و چند ساعت تمیز ماندن خانه توی دلم نسیم خنکی حس میکنم. بیاهمیت به تن خستهام چند دانه هل را بین انگشتانم شکسته و روانهٔ قوری میکنم. تا دمکشیدن چای کنترل را برمیدارم و بعد از مدتها تلویزیون را روشن میکنم. عدد شش را فشار میدهم و شبکهٔ خبر را میگیرم.
زیرنویس دربارهٔ مراسم تشییع آقاست. از اسکان مسافران و آمادگی مصلی نوشته تا برنامهٔ خدماتی تاکسیرانی و طرح ترافیک و مراسم وداع همزمان در شهرهای دیگر، یکی در میان و سرسری میخوانم، چشمم ولی روی این یکی تا ناپدیدشدن کامل در آرم شبکهٔ خبر میماند.
«کودکان، سالمندان، بانوان باردار از حضور در مکانهای شلوغ خودداری کنند.» خوشی چند دقیقه قبل در دلم ذوب میشود و جایش داغ. دست میگذارم روی شکمم: «توهم دوست داری بریم تشییع؟» با حرکتی از شرق به غرب جوابم را میدهد. لبهایم تا وسط صورتم کش میآید. زیر لب میگویم: «حق داری این آخرین دیداره.» اما چیزی پس ذهنم نمیگذارد دلخوش کنم به رفتن: «مراقبت از سرباز امامزمان اولویت داره.» باز با خودم میگویم: «بهخاطر بچه هم هست که میخوام برم، چی براش بهتر از یه نگاه آقا.»
با اینکه از جمعیت ترس دارم؛ اما ته دلم قرص است، فکر میکنم باید هر جور شده حداقل یک روز از مراسم را شرکت کنم. اگر دورتر از شلوغی باشم، مشکلی پیش نمیآید.
بلند میشوم چای بریزم، درد از نوک پا تا ران چپم میپیچد. کمی میایستم تا ساکت میشود، دلم شور میزند. انگار همین حالا محتویاتش را در مخلوطکن ریختهاند. هم میخورد و بالا میآید. افکارم به آشوب دلم دامن میزند: «با این وضع جسمی نکنه نتونم برم نکنه جا بمونم...»
صدای اذان از تلویزیون بلند میشود. دعا میکنم روزیم شود خودم را به وداع برسانم. حتی شده در دورترین کوچهپسکوچههای اطراف مصلی تکوتنها بنشینم. باید بروم چادر به صورت بکشم و یک دل سیر گریه کنم. حالا که برای همیشه میرود بیشتر میفهمم که چقدر به دعایش محتاجم. آن وقت که بود خودم را به تقلا نینداختم برای دیدارش اما این آخرین فرصت را نباید از دست بدهم. میخواهم خودم را به آبوآتش بزنم شاید به اولین و آخرین دیدار برسم.
✍ #مونا_مشکینفام #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
3️⃣9️⃣ عشق ایستاده
دوروبر شصت میزند. قد کوتاه و پاهای لاغری دارد. صورتش ماسکه است و لبخند ماسیدهای فیکس شده روی لبهایش. با دخترش آمده از مامان کلوچۀ پادرازی محلی بخرد. گویا نماز صبح عازم مصلی هستند.
کمی چشم میچرخاند و انگار چیزی پیدا نمیکند، دستک چادرش را چندلا پهن میکند روی پلۀ سرد سنگی و مینشیند. با همان لبخند، گردن کج میکند: «پادرد امون نذاشته»
پلهها را دوتایکی میپرم و گلیم پشمی کوچک مامان را میآورم دولا میاندازم روی پله. با خجالت و لبخند مینشیند رویش. سادگی میکنم میپرسم: «با این پادرد میخواید برید تشییع؟!» لبخند روی صورتش میماند؛ اما چشمش نمیخندد. شفاف میشود. دخترش به داد چشمهایی که عنقریب است سرریز شود میرسد: «نه، آخه چیزه، ویلچر گرفتیم.» از نگاهمان که افتاده رویش معذب میشود.
اگر میتوانستم سؤالم را پس میگرفتم. حتی میتوانستم بگویم ببخشید به من هیچ ربطی ندارد که با این پادرد دارید دنبال دلتان کشیده میشوید، نمیگویم. ساکت و خجالتزده میمانم تا دخترش ادامه بدهد: «نه، آخه چیزه، مامانم میگه آقا آخرین بار روی پا وایساد ازمون تشکر کرد. من باید جلوش بایستم سلام بدم.»
مامان بستۀ کلوچه را میدهد دست زن و التماس دعا میگوید. من دست خالیاش را میگیرم توی دو دستم. گرم است، دلم را گرم میکند. التماس دعایم را با همان لبخند جواب میدهد و میروند.
مامان گلیمش را برمیدارد و از پله بالا میرود. نگاهم میکند: «نشنیدی؟» در را میبندم و دنبالش میروم: «چی رو؟» گلیم را میاندازد لبۀ آشپزخانه که یک وجب با زمین فاصله دارد و مینشیند: «یه چایی بریز بیار.» سینی چای را با بشقاب پادرازی میگذارم کنارش. از گوشۀ پادرازی نیشگون میگیرد: «نشسته بودیم مسجد. قرآن بازکرده بودیم سر جزء ده. اومد نشست و هی لباس سیاه و چشم سرخمونو نگاه کرد. قرآنشو آروم از زیر بغلش درآورد گذاشت زمین. تا پرسید چی شده، بتول سق سیاه برگشت گفت خواب به خواب بری، رهبرو زدن! همونجا پس افتاد هرچی آب پاشیدیم، آبقند و تربت ریختیم ته حلقش دواش نشد. قلبش خرابه. زنگ زدیم پسرش اومد بردش درمونگاه.»
خیلی وقت است چایاش را سرکشیده و رفته سراغ قابلمۀ روی گاز. من ماندهام و پای سالم، چای سرد شده و سری داغ.
عاشق به گریه آمد و بوسیده یار را
عاقل هنوز منتظر یک اشارت است
✍#مریم_هاشمی #کرج
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍