کارام جانم میرود
ا﷽
2️⃣9️⃣ اولین و آخرین دیدار
صدای بریدهبریدهٔ نفسم در اتاق پیچیده، آخرین لباس خیس را روی بندرخت میاندازم و با دست چروکهایش را صاف میکنم. سوت کتری بلند شده. خودم را شبیه پنگوئنی به اجاقگاز میرسانم.
رویهم یک ساعت هم نیست که در خانه چرخیدم و ریختوپاش بچهها را جمع کردم و ظرفهای تلنبار شده از قطعی آب را شستم و خانه را بعد از چند روز مریضی جارو کردم. اما بدنم انگار ساعتها کار در معدن یا کوهنوردی کرده.
از یادآوری نبودن بچهها و چند ساعت تمیز ماندن خانه توی دلم نسیم خنکی حس میکنم. بیاهمیت به تن خستهام چند دانه هل را بین انگشتانم شکسته و روانهٔ قوری میکنم. تا دمکشیدن چای کنترل را برمیدارم و بعد از مدتها تلویزیون را روشن میکنم. عدد شش را فشار میدهم و شبکهٔ خبر را میگیرم.
زیرنویس دربارهٔ مراسم تشییع آقاست. از اسکان مسافران و آمادگی مصلی نوشته تا برنامهٔ خدماتی تاکسیرانی و طرح ترافیک و مراسم وداع همزمان در شهرهای دیگر، یکی در میان و سرسری میخوانم، چشمم ولی روی این یکی تا ناپدیدشدن کامل در آرم شبکهٔ خبر میماند.
«کودکان، سالمندان، بانوان باردار از حضور در مکانهای شلوغ خودداری کنند.» خوشی چند دقیقه قبل در دلم ذوب میشود و جایش داغ. دست میگذارم روی شکمم: «توهم دوست داری بریم تشییع؟» با حرکتی از شرق به غرب جوابم را میدهد. لبهایم تا وسط صورتم کش میآید. زیر لب میگویم: «حق داری این آخرین دیداره.» اما چیزی پس ذهنم نمیگذارد دلخوش کنم به رفتن: «مراقبت از سرباز امامزمان اولویت داره.» باز با خودم میگویم: «بهخاطر بچه هم هست که میخوام برم، چی براش بهتر از یه نگاه آقا.»
با اینکه از جمعیت ترس دارم؛ اما ته دلم قرص است، فکر میکنم باید هر جور شده حداقل یک روز از مراسم را شرکت کنم. اگر دورتر از شلوغی باشم، مشکلی پیش نمیآید.
بلند میشوم چای بریزم، درد از نوک پا تا ران چپم میپیچد. کمی میایستم تا ساکت میشود، دلم شور میزند. انگار همین حالا محتویاتش را در مخلوطکن ریختهاند. هم میخورد و بالا میآید. افکارم به آشوب دلم دامن میزند: «با این وضع جسمی نکنه نتونم برم نکنه جا بمونم...»
صدای اذان از تلویزیون بلند میشود. دعا میکنم روزیم شود خودم را به وداع برسانم. حتی شده در دورترین کوچهپسکوچههای اطراف مصلی تکوتنها بنشینم. باید بروم چادر به صورت بکشم و یک دل سیر گریه کنم. حالا که برای همیشه میرود بیشتر میفهمم که چقدر به دعایش محتاجم. آن وقت که بود خودم را به تقلا نینداختم برای دیدارش اما این آخرین فرصت را نباید از دست بدهم. میخواهم خودم را به آبوآتش بزنم شاید به اولین و آخرین دیدار برسم.
✍ #مونا_مشکینفام #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
3️⃣9️⃣ عشق ایستاده
دوروبر شصت میزند. قد کوتاه و پاهای لاغری دارد. صورتش ماسکه است و لبخند ماسیدهای فیکس شده روی لبهایش. با دخترش آمده از مامان کلوچۀ پادرازی محلی بخرد. گویا نماز صبح عازم مصلی هستند.
کمی چشم میچرخاند و انگار چیزی پیدا نمیکند، دستک چادرش را چندلا پهن میکند روی پلۀ سرد سنگی و مینشیند. با همان لبخند، گردن کج میکند: «پادرد امون نذاشته»
پلهها را دوتایکی میپرم و گلیم پشمی کوچک مامان را میآورم دولا میاندازم روی پله. با خجالت و لبخند مینشیند رویش. سادگی میکنم میپرسم: «با این پادرد میخواید برید تشییع؟!» لبخند روی صورتش میماند؛ اما چشمش نمیخندد. شفاف میشود. دخترش به داد چشمهایی که عنقریب است سرریز شود میرسد: «نه، آخه چیزه، ویلچر گرفتیم.» از نگاهمان که افتاده رویش معذب میشود.
اگر میتوانستم سؤالم را پس میگرفتم. حتی میتوانستم بگویم ببخشید به من هیچ ربطی ندارد که با این پادرد دارید دنبال دلتان کشیده میشوید، نمیگویم. ساکت و خجالتزده میمانم تا دخترش ادامه بدهد: «نه، آخه چیزه، مامانم میگه آقا آخرین بار روی پا وایساد ازمون تشکر کرد. من باید جلوش بایستم سلام بدم.»
مامان بستۀ کلوچه را میدهد دست زن و التماس دعا میگوید. من دست خالیاش را میگیرم توی دو دستم. گرم است، دلم را گرم میکند. التماس دعایم را با همان لبخند جواب میدهد و میروند.
مامان گلیمش را برمیدارد و از پله بالا میرود. نگاهم میکند: «نشنیدی؟» در را میبندم و دنبالش میروم: «چی رو؟» گلیم را میاندازد لبۀ آشپزخانه که یک وجب با زمین فاصله دارد و مینشیند: «یه چایی بریز بیار.» سینی چای را با بشقاب پادرازی میگذارم کنارش. از گوشۀ پادرازی نیشگون میگیرد: «نشسته بودیم مسجد. قرآن بازکرده بودیم سر جزء ده. اومد نشست و هی لباس سیاه و چشم سرخمونو نگاه کرد. قرآنشو آروم از زیر بغلش درآورد گذاشت زمین. تا پرسید چی شده، بتول سق سیاه برگشت گفت خواب به خواب بری، رهبرو زدن! همونجا پس افتاد هرچی آب پاشیدیم، آبقند و تربت ریختیم ته حلقش دواش نشد. قلبش خرابه. زنگ زدیم پسرش اومد بردش درمونگاه.»
خیلی وقت است چایاش را سرکشیده و رفته سراغ قابلمۀ روی گاز. من ماندهام و پای سالم، چای سرد شده و سری داغ.
عاشق به گریه آمد و بوسیده یار را
عاقل هنوز منتظر یک اشارت است
✍#مریم_هاشمی #کرج
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
4⃣9⃣ برخی تاریخبازند و برخی تاریخساز!
تاریخ رند را خیلیها دوست دارند. یکی از همکلاسیهای دوره دانشجویی ۸۸/۸/۸ عقد کرد، یکی دیگرشان ۹۹/۹/۹ پسرش به دنیا آمد. شهید جنگ ۱۲ روزه که از او نوشتم، مقید بود به مراسم چهارشنبههای مهدیه. هر جا بود برای محرم خودش را میرساند. آخرین قرار شد چهارشنبه ۱۴۰۴/۴/۴. از تهران به شهر زادگاهش برگشت، از جلوی مهدیه تشییع شد و در گلزار شهدا برای همیشه خانه گرفت.
اما ۱۴ تیر ۱۴۰۴ قصه دیگری داشت. شب عاشورا حسینیه امام خمینی پر از مردان و زنان مشکیپوش عزادار امام حسین(ع) و شب چهارم مراسم بیت رهبری بود. وسط سخنرانی پرده مشکی کنار رفت و آقا با چهره خندان و بدون عصا وارد شد. دست چپ بالا برد و دوربین روی چهره آقا زوم کرد. از پشت قاب دوربین و شیشه تلویزیون آرامش آقا پخش شد در قلب و روحمان. روی صندلی زیر پارچه مشکی و عبارت سفید «صلیالله عَلَیک یَا اَباعَبدالله» نشست. باز هم دست چپش را بالا برد و همین لحظه شد عکس تاریخی.
از همان شب تا روز ۲۲ بهمن، پرچم ایران پروفایل همه حسابهایم در پیامرسانها بود. بعد از پایان روضه به محمود کریمی گفت ای ایران بخواند. شب عاشورای ۱۴۰۴/۴/۱۴ شد شب پیوند ایران و اسلام.
برای همه آنها که سالها تلاش کردند ایران را از اسلام جدا کنند ضربه سختی بود. بعضی چشمهایشان گرد شد و غرولند کردند: «این مسخره بازیا چیه؟ مگه ای ایران سینهزدن داره» شاید حق داشتند تعجب کنند. هر که تاریخ نخوانده در این حیرانی خواهد افتاد. بگذار نفهمند که ایران امروز، میراثدار تفکر شیعه است.
آقا روحالله که نهضت را از سخنرانی عصر عاشورا در ۱۲ خرداد سال ۴۲ شروع کرد و به قول آقا «امام ما را از منجلاب فقر و فساد و عقبماندگی نجات داد.» و الا قبل از انقلاب در دوره پهلوی که چیزی برای افتخار نداشتیم. آقا به ایران قوی تأکید داشت که دانشمند جوان واکسن کرونا بسازد و به چرخه سوخت هستهای و موشک نقطهزن برسد. تمدن نوین اسلامی همان قلهای است که آقا اشاره میکرد و کاش محقق شود.
باز هم از قاب گوشی زل زدهام به عمامه مشکیاش. روی پارچه مشکی تابوت با همان خط سفید نوشته «صلیالله عَلَیک یَا اَباعَبدالله».
سید علی رفته و حاجتروا شده، اما هنوز باور نکردهام. باز هم منتظرم شب عاشورا یا صبح اربعین بیاید و جمعیت حاضر دستها را بر سینه بزنند بگویند: «حسین حسین شعار ماست شهادت افتخار ماست» نم اشکی بر چشمهایش بنشیند و با دست چپش بر سینه بزند.
۳۶ سال با او نفس کشیدم، حالا چطور رفتنش را باور کنم. چشمهایم مثل باران میبارد و صفحه گوشی خیس میشود.
#راضیه_دهبزرگی #شیراز
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
5⃣9⃣ حق همسایگی
مامانصنمپری که فوت کرد، مراسم و رفتوآمدها، در خانه عمواکبر برگزار میشد. ما بچه بودیم، چیزی از غم و سوگ حالیمان نبود. دور میچرخیدیم و بازی میکردیم. خوشمان بود که هر روز میتوانیم برویم خانه عمواکبر.
مامانصنمپری، طبقه پایینِ خانه عمو زندگی میکرد و طبق قرار نانوشتهای، عمو و زنعمو، شده بودند میزبان مراسم ختم و سوم و هفتم. ما هم دستی به کمک میرساندیم، هسته خرما میگرفتیم و گردو لایش میگذاشتیم؛ ولی میزبانی اصلی به دوش عمو بود؛ چون همسایه و همخانه مادربزرگمان بود.
برادرها، همه به یک اندازه سوگوار بودند، حتی شاید عمو اکبر، بیشتر جگرش آتشگرفته باشد، چون بیشتر دل به مادرش بسته و سالها هوایش را نفس کشیده بود. ولی سفت و قرص خودش را نگه داشت. همه عزادار بودند؛ ولی او نه خیلی گریه کرد، نه نشست یکگوشه تا بیایند تسلیتش بگویند.
این روزها سعی میکنم یادم بیاید عمو و زنعمو چطور میزبانی میکردند. چطور غم خودشان را میگذاشتند پشت پشتیهای ترکمن و چای تعارف مهمانها میکردند. این روزها که در گروههای تهرانیها مدام پیام میآید که حواستان باشد شماها میزبانید، فلان کنید و بهمان نکنید، یاد آن روزها میافتم که بچه بودم و غم حالیام نبود. حالا کمی بزرگتر شدهام. سوگ را به حد خودم میفهمم. غم را میدانم. غمبادی که از اشکِ نریخته و تلنبارشده درست میشود و بغضی که توی گلو میماسد و نمیترکد، را خوب میشناسم. اما چه باید کرد؟ ما همسایههای آقا بودیم و با اینکه اندازه بقیه، پشتمان سنگین و قلبمان خاکستر است، هنوز هم فرصت خاکبرسر ریختن و ضجهزدن نداریم. چه باید کرد؟ باید برخاست. باید برخاست و خواهر و برادرهای یتیم دیگر را به آغوش کشید و خرما و چای تعارفشان کرد و گرد سفر از پشتشان تکاند.
✍ #آزاده_رباطجزی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
6️⃣9️⃣ «اشکهایم کلمه شد»
ورودی صحن اصلی مصلی، چند نفر ایستاده بودند پشت میز. کاغذهایی را میدادند دست مردم و میخواستند عهدی ببندند با امام شهیدشان. همه دورتادورِ میز، کمر خم کرده بودند و مشغول نوشتن شدند. من هم بیهوا کاغذی گرفتم و رفتم توی فکر برای پیداکردن یک قرارِ عملی.
دو سه سال بعد از ورودم به دنیای نوشتن، تردید سراغم آمد. شک کرده بودم به مسیر. فکر میکردم نکند بیراهه بروم. به جایی رسیدم که با استاد نویسندگیام نشستم به صحبت. از سرگردانیام گفتم و راهکار خواستم. گفتند ادبیات، تمدنساز است و ارجاعم دادند به کتاب دغدغههای فرهنگی حضرت آقا. کتاب را پیوسته خواندم و نگاهِ آقا به ادبیات را بهتر فهمیدم. همان روزها، رهبری دیداری داشتند با پرستارها و از جنگ روایتها گفتند: «شما روایت کنید حقایق جامعهٔ خودتان و کشور خودتان و انقلابتان را. شما اگر روایت نکنید، دشمن روایت میکند.»
آن جملهها در ذهنم ماند تا سالها بعد که جنگ رمضان شروع شد. طول کشید تا خودم را پیدا کنم. چند روزی فقط مینشستم یکجا. عکسهای آقا را نگاه میکردم و میزدم روی پا. طولی نکشید که شروع کردم به نوشتن. اشکهایم شدند کلمه. کارم شد روایتکردن روزهایی که ایستادیم در خط مقدم جنگ و خیابانها شدند سنگرِ هر شبمان.
حالا که دنبال نوشتن عهدی بودم با امام شهید، میدیدم آن چند جمله فقط یک توصیه نبود؛ درسی بود که معلمی برای شاگردش گفت. قرارِ من، از همان روز شروع شده بود؛ فقط حالا باید روی کاغذ میآمد. برگهٔ توی دستم را برگرداندم. خودکار بغلدستیام را گرفتم و نوشتم: «تا زندهام شاگردت میمانم؛ همان شاگردی که درسش را با نوشتن پس میدهد.»
✍#زهرا_عطارزاده #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
7️⃣9️⃣ دختری از اروپا
مرد ساک دستی را سایهبان کرده بود روی سر دختر نوجوان تا دختر بتواند راحت هقهق کند و رو به تابوتهای پرچم پیچ گریه کند. مرد استاد دانشگاه بود و تازه از اروپا برگشته بودند ایران. گفت: «دخترم توی اروپا به دنیا اومده. وقتی رهبر شهید شد تا چند روز گریه میکرد. همه زندگیش امام حسین و رهبره.»
همانطور که دستهایش را بالا گرفته بود تا آفتاب توی صورت دخترش نیفتد ادامه داد: «اینقدر باید از لحاظ علمی قوی بشیم که دشمن اجازه حمله به خودش نده.» از کتکخوردن طرفداران واقعی حق در هاروارد و شیعه شدن نخبگان اروپایی خاطره تعریف کرد و ادامه داد: «چیزی که من دارم میبینم اینه که حق و باطل دارن جدا میشن و غالب اهل زمین دارن میرن به سمت حق.»
حرفهایمان که تمام شد دختر هنوز داشت زیر سایه کوچک دستان پدر به تابوت کسی نگاه میکرد که عشق به او در خارج از ایران در قلبش کاشته شده بود و من به تمام مردانی فکر میکردم که در طول تاریخ برای زنان خانوادهشان سایه درست میکردند: از امام حسین در روز عاشورا گرفته تا استاد دانشگاه در روز وداع امام شهید.
✍#فاطمهالسادات_شهروش #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
8️⃣9️⃣ فعل باید با فاعلش بخواند
گرمای بدن فربهٔ زنی که پهلو به پهلوم ایستاده بود، ازیکطرف میریخت توی تنم و بار میشد روی حرارت تن عرق کردهٔ خودم. سرمای خنککنندههای قطار از طرف دیگر هجوم میآورد و داشت ترک میانداخت به بدنم. هر ایستگاه که درهای قطار باز میشد، موج میافتاد بهمان. یک نفر پیاده میشد و سه نفر سوار میشدند. بدنهامان درهم قفل شده بود و جز تکانهای سانتیمتری، قدرت حرکت نداشتیم. سرهامان اما آزاد بود و دهانهامان.
صدای مردی را از لابهلای آن ازدحام پرفشار شنیدم که گفت: «خدا خیلی یاری کرد. تا رسیدم میدون آزادی آقا رو آوردن.» زنی که نمیدیدمش و فقط صداش را میشنیدم، پرسید: «حالا آقا رو کجا میبرن؟» زن فربهٔ کنار دستم جواب داد: «آقا رو میبرن قم» پسر جوانی که صورت چسبانده بود به میلهٔ قطار و موهای سر و پیشانیاش را گِلمالی کرده بود، گفت: «اول میبرنش جمکران، بعد حرم.»
مغزم شده بود توپ پینگپنگ و میان صداها جابهجا میشد. با هر جمله ضربهای میخورد و تَق صدا میکرد. این فعلِ آوردن و بردن که آن آدمها داشتند بیاراده و البته بیمنظور استفاده میکردند، شده بود خنجر و افتاده بود به جان دلم. آقا را آوردند؟ آقا را بردند؟ همان مرد راستقامتی که یک امت چشم به اشارهٔ انگشتش داشتند؟ حالا خوابیده توی یک تابوت و روی دستها جابهجا میشود؟
قلبم شده بود دیگ، و میجوشید و ازش حرارت بیرون میجهید. دلم میخواست همه ساکت باشند و فقط هوهوی قطار و صدای زنی که نام ایستگاهها را اعلام میکرد، را بشنوم. بغض هجوم میآورد توی گلوم. دندان میساییدم و بغض را هل میدادم پایین. آقا برای من هنوز هم تجلی اراده و قدرت بود. هنوز فرمانده بود. حتی حالا که چهار ماه بود ندیده بودیمش و صداش را نشنیده بودیم. فرمانها را پیش پیش داده بود و حالا داشت به کار ما و به جنگیدن ما نظارت میکرد. از بالا. خیلی بالا. حالا حتی بیشتر از قبل، جهان را تحت فرمان گرفته بود، و این به برکت خون بیدارگرش بود.
دلدل میکردم لب باز کنم تا اینها را بگویم. اما فکر کردم قطار مترو جای خوبی برای منبر رفتن و صغراوکبرا چیدن نیست. آن هم وقتی که آدمها چفت شدهاند توی هم و حتی نمیتوانند دستشان را برای پاککردن عرق از شقیقهشان بالا بیاورند.
سرم را چسباندم به شیشهٔ کنار صندلی. خنکی شیشه دوید زیر پوستم. عاقله مردی که تکیه داده بود به در قطار، صدای داغ و حجیمش را از میان انبوه ریشهای خاکستری بیرون ریخت: «آقا این روزا خیلی کار داره. بعد از قم، میره عراق. میره زیارت».
مرد تمام منبر من را کپسول کرده بود توی یک جمله و داده بود دست زنها و مردهای توی قطار.
✍#زینب_شاهسواری #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
9️⃣9️⃣ جامانده
زیر تیغ آفتاب راه میرفتم و به عالموآدم بدوبیراه میگفتم. کی گفته همسر بر خانواده ولایت دارد؟ بیا! زد با این ولایتش دخل مراسم را درآورد. توی گروهها همه از مسئولان کفری بودند و لیچار نثارشان میکردند. من آنجا وسط خیابان انقلاب از دست همسرم شاکی بودم.
صبح که خبر تغییر مسیر آمد، ما هنوز از خانه راه نیفتاده بودیم. برنامه قبلیمان استفاده از مترو و رسیدن به تئاترشهر بود. بعد از آن هم تا هرجا که توانستیم پیاده به سمت میدان انقلاب. مسئولان به مردم رکب زدند و برنامه را سرخود عوض کردند. من تعجب نکردم. تمام عمرم زیر سایه مدیریت یکهویی آقایان گذشته و بهاندازه موهای سرم برایش دلیل دارم و تجربه زیسته. زود به همسر گفتم: «حالا که اینطور شد، بریم نزدیکترین ایستگاه به مترو آزادی.»
او ولی آدم تغییر ناگهانی برنامه نبود و نیست. گفتم: «ماشین منو برداریم.» محکم ایستاد که همان مسیر قبلی را برویم و شد آنچه نباید میشد. خورشید رسید وسط آسمان و روی مغز سرمان نورافشانی کرد و ما هنوز به میدان انقلاب هم نرسیده بودیم. از انقلاب تا آزادی چقدر راه است؟ آقایی که کنار دستم میرفت و کلاه نقابدار سیاه بر سر داشت، سرش را از روی گوشی بلند کرد و به همسرش گفت: «هفتاد و شیش دیقه. پیاده.»
گوشهایم از کار افتاد. چطور میتوانستم با این زانوی کبود و آسیبدیده هفتاد و شش دقیقه دیگر بروم؟ بگو هفت دقیقه! خودم را کشیدم کنار جدول تا کمی بنشینم. دکتر اورژانس دیروز بعد از تصادف گفت: «چند روز رو پاهات راه نرو.» چشمها و دهانم جنبید که: «پسفردا چی؟» و او لبخند زد. از میدان ولیعصر تا اینجا یک ساعت و نیم پیاده آمده و رمق برایم نمانده بود. دوروبرم سوژههای روایت بالا پایین میشد؛ ولی من حوصله خودم را هم نداشتم. موج جمعیت بین من و همسر و دخترم فاصله انداخت و گمشان کردم. چهبهتر. حوصله آنها را هم نداشتم.
زل زدم به مردمی که حیران و سرگردان میرفتند و میآمدند. تعداد آنها که امیدوارانه رو به میدان انقلاب داشتند سه برابر بود. بساط آب و شربت فراوان. کوه لیوان یکبارمصرف و بطری آبمعدنی گله به گله. یاد اربعین افتادم. نه آسمان تهران اندازه بیابان بین نجف و کربلا داغ بود نه زمینش. رفتوآمد پراکنده مردم و زبالهها ولی همان بود.
پرنده خیالم از مشایه پرواز کرد تا حرم امام و ناگهان حقیقت کهنهای روی سرم آوار شد. دنبال چه بودم؟ ثواب؟ آنکه هفت قدم بیشتر لازم ندارد، بهاضافه مقدار قابلتوجهی اخلاص.
دیدن ماشین و پیکرها؟ خب آنها را که دو روز قبل چندین ساعت دیدم.
شفاعت؟ اوهوم. خودش است. من آمدم تشییع تا خودم را به شهید نزدیک کنم. تا شهید در دنیا و آخرت بشود شفیعم. گوشی زنگ خورد و اسم همسر رویش افتاد و من همانطور مشغول حسابکتاب بودم.
یعنی شهید کسانی را که موفق نشدند پیکرش و ماشین حمل را ببینند شفاعت نمیکند؟ شفاعت مگر همراهی نبود؟ همراهی و مشایعت و مشابهت و قدمبهقدم پیرویکردن. من از ندیدن پیکر کسی دلخور بودم که قریب هفتاد سال نتوانست برود زیارت کربلا. طریق و حرم و مشایه و همهٔ حال و احوالات خوشش را فقط در سفرنامهها و عکسها و فیلمها خواند و دید و شنید. خودش بارها گفته بود مشتاق است و مهجور. با خطکش محاسبات من او جامانده بود. اما خوب میدانستم که جامانده نبود. این کلمه را من ساخته بودم که به هر قیمتی از این شهر به آن شهر رفتنم را زیبا جلوه بدهم. آنها مشتاقی و مهجوری را بهتر خریدند. بهتر میخرند. من دنبال چه بودم؟ دستم را گذاشتم روی دایره سبز لرزان گوشی و پرسیدم: «کجایید؟»
✍ #فاطمه_کیائی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍