ا﷽
9️⃣9️⃣ جامانده
زیر تیغ آفتاب راه میرفتم و به عالموآدم بدوبیراه میگفتم. کی گفته همسر بر خانواده ولایت دارد؟ بیا! زد با این ولایتش دخل مراسم را درآورد. توی گروهها همه از مسئولان کفری بودند و لیچار نثارشان میکردند. من آنجا وسط خیابان انقلاب از دست همسرم شاکی بودم.
صبح که خبر تغییر مسیر آمد، ما هنوز از خانه راه نیفتاده بودیم. برنامه قبلیمان استفاده از مترو و رسیدن به تئاترشهر بود. بعد از آن هم تا هرجا که توانستیم پیاده به سمت میدان انقلاب. مسئولان به مردم رکب زدند و برنامه را سرخود عوض کردند. من تعجب نکردم. تمام عمرم زیر سایه مدیریت یکهویی آقایان گذشته و بهاندازه موهای سرم برایش دلیل دارم و تجربه زیسته. زود به همسر گفتم: «حالا که اینطور شد، بریم نزدیکترین ایستگاه به مترو آزادی.»
او ولی آدم تغییر ناگهانی برنامه نبود و نیست. گفتم: «ماشین منو برداریم.» محکم ایستاد که همان مسیر قبلی را برویم و شد آنچه نباید میشد. خورشید رسید وسط آسمان و روی مغز سرمان نورافشانی کرد و ما هنوز به میدان انقلاب هم نرسیده بودیم. از انقلاب تا آزادی چقدر راه است؟ آقایی که کنار دستم میرفت و کلاه نقابدار سیاه بر سر داشت، سرش را از روی گوشی بلند کرد و به همسرش گفت: «هفتاد و شیش دیقه. پیاده.»
گوشهایم از کار افتاد. چطور میتوانستم با این زانوی کبود و آسیبدیده هفتاد و شش دقیقه دیگر بروم؟ بگو هفت دقیقه! خودم را کشیدم کنار جدول تا کمی بنشینم. دکتر اورژانس دیروز بعد از تصادف گفت: «چند روز رو پاهات راه نرو.» چشمها و دهانم جنبید که: «پسفردا چی؟» و او لبخند زد. از میدان ولیعصر تا اینجا یک ساعت و نیم پیاده آمده و رمق برایم نمانده بود. دوروبرم سوژههای روایت بالا پایین میشد؛ ولی من حوصله خودم را هم نداشتم. موج جمعیت بین من و همسر و دخترم فاصله انداخت و گمشان کردم. چهبهتر. حوصله آنها را هم نداشتم.
زل زدم به مردمی که حیران و سرگردان میرفتند و میآمدند. تعداد آنها که امیدوارانه رو به میدان انقلاب داشتند سه برابر بود. بساط آب و شربت فراوان. کوه لیوان یکبارمصرف و بطری آبمعدنی گله به گله. یاد اربعین افتادم. نه آسمان تهران اندازه بیابان بین نجف و کربلا داغ بود نه زمینش. رفتوآمد پراکنده مردم و زبالهها ولی همان بود.
پرنده خیالم از مشایه پرواز کرد تا حرم امام و ناگهان حقیقت کهنهای روی سرم آوار شد. دنبال چه بودم؟ ثواب؟ آنکه هفت قدم بیشتر لازم ندارد، بهاضافه مقدار قابلتوجهی اخلاص.
دیدن ماشین و پیکرها؟ خب آنها را که دو روز قبل چندین ساعت دیدم.
شفاعت؟ اوهوم. خودش است. من آمدم تشییع تا خودم را به شهید نزدیک کنم. تا شهید در دنیا و آخرت بشود شفیعم. گوشی زنگ خورد و اسم همسر رویش افتاد و من همانطور مشغول حسابکتاب بودم.
یعنی شهید کسانی را که موفق نشدند پیکرش و ماشین حمل را ببینند شفاعت نمیکند؟ شفاعت مگر همراهی نبود؟ همراهی و مشایعت و مشابهت و قدمبهقدم پیرویکردن. من از ندیدن پیکر کسی دلخور بودم که قریب هفتاد سال نتوانست برود زیارت کربلا. طریق و حرم و مشایه و همهٔ حال و احوالات خوشش را فقط در سفرنامهها و عکسها و فیلمها خواند و دید و شنید. خودش بارها گفته بود مشتاق است و مهجور. با خطکش محاسبات من او جامانده بود. اما خوب میدانستم که جامانده نبود. این کلمه را من ساخته بودم که به هر قیمتی از این شهر به آن شهر رفتنم را زیبا جلوه بدهم. آنها مشتاقی و مهجوری را بهتر خریدند. بهتر میخرند. من دنبال چه بودم؟ دستم را گذاشتم روی دایره سبز لرزان گوشی و پرسیدم: «کجایید؟»
✍ #فاطمه_کیائی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
0️⃣0️⃣1️⃣ مراسم پدری
وارد مجموعهٔ بزرگ چهل سرا میشویم.
خادمهای آقا روی صندلیهای وسط مسیر ایستادهاند، با چوبپرهای سبز. چوبپرها را تکان میدهند و بلندبلند میگویند:
«خوش آمدید، خوش آمدید، زحمت کشیدید، بفرمایید ناهار.
بفرمایید استراحت کنید، خسته راهید.»
همهشان به ترتیب این جملهها را میگویند.
خادمهای خانم هم جابهجا توی مسیر هستند، انگارنهانگار که ساعتهاست اینجا ایستادهاند و آفتاب توی فرق سرشان میکوبد.
با لبخندی خیلی مهربان کمی تعظیم میکنند، دست روی سینه میگذارند و میگویند: «خوش اومدین. خیلی خوش اومدین، خداقوت...»
بغضم میترکد، و به حسنا میگویم:
«مثل مراسمای ختم که صاحبان عزا جلوی در میایستد.»
چشمهای حسنا در تمام مدتی که با هم بودیم مثل یک چشمهٔ جوشان بود. ثانیهای پلکهایش خشک نمیشد. چشمهٔ جوشان چشمهایش لحظهای فوران کرد و دانههای درشت اشک تمام صورتش را خیس کرد.
جلوتر که رفتیم، آقایی از ما خواهش کرد برویم و غذای گرم بخوریم.
وارد محوطهای شدیم که موکبهایی را بر پا کرده بودند برای توزیع غذای گرم و تازه. نوشتهٔ بالای هر موکب را خواندم.
استان مازندران
استان گیلان
استان بوشهر
استان یزد
.
.
.
چشمهای نزدیکبین بدون عینکم دیگر بقیهٔ نوشتهها را نمیدید. حتماً بقیه استانها بودند که برای اطعام زائرهای تشییع برپا شده بودند.
ما توی صف موکب مازندران ایستادیم. جمعیت زیاد و بود و هوا گرم. صفها تندتند جلو میرفت اما.
به پیشخوان جلوی موکب که رسیدم آقایی همسنوسال پدرم، خم شد و دودستی ظرف غذا را گذاشت توی دستم و گفت: «نوش جونتون، خداقوت.»
مثل پسر بزرگتری که در مراسم پدر، خودش میایستد تا مطمئن شود همه پذیرایی شدند.
صدای نوحه و قرآن توی فضا میپیچید، من اما برای این فضا برای این آدمهای داغدار برای نهار مراسم عزای پدرمان که توی دستم بود گریه میکردم.
کمی عقبتر از بقیهٔ صفها نشستم روی زمین خاکی و ظرف غذا را کنار کولهام روی تکه بلوکی سیمانی گذاشتم. صورتم را توی دستهایم پنهان کردم و بر این عزای یتیمی که دور هم گرفته بودیم زار زدم. دستی روی شانهام خورد. دختر جوانی کنارم نشست. چوبپر سبزش را گذاشت روی خاک و لیوان شربت خنک را گرفت جلوی دهانم. کمی از شربت را خوردم. دستم را گرفت و از روی خاکها بلندم کرد. یاد مامان افتادم توی مراسم آقاجون که همه حواسشان بود تنها نماند، تنها گریه نکند و درد یتیمی را تنها به دوش نکشد.
✍ #فاطمه_ذجاجی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
در جستجوی نسبت با تو.pdf
حجم:
4M
ا﷽
1️⃣0️⃣1️⃣ در جستوجوی نسبت با تو
توی مصلی دختری را دیدم که قبل از اینکه خادم مراسم شود، نیت کرده بود طوری در فضای مراسم قرار بگیرد که دیدش به تو از پایینِ پا باشد. از یک زاویه مثلثی در شرق صحن اصلی که هر بار از پلههای سقاخانه بالا میآید تو را ببیند و فقط بهخاطر تو رفته بود آزمون دکترا داده بود تا قوی باشد و بتواند باصلابت از حرم جمهوری اسلامی ایران دفاع کند و من کجای کار بودم؟ من فقط آمده بودم و حتی فکر نکرده بودم به اینکه جایم کجا باشد و آیا تو را خواهم دید؟ و درس هم اگر خوانده بودم با نیت آن دختر نبود.
✍#سمیه_شاکریان #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
2️⃣0️⃣1️⃣ عاقبتبهخیری
اعتقاد دارم همه چیز ممکن است عاقبتبهخیر بشود، حتی اشیا.
از صبح، حال کانالهای بله یکجور دیگری بود.
یکی مسیرهای رسیدن به مصلی را گذاشته بود...
یکی نوحه فرستاده بود...
یکی از شلوغی شهر نوشته بود...
یکی عکسهایی از آمادهشدن برای مراسم وداع.
انگار هر کسی، به زبان خودش، داشت برای این بدرقه کاری میکرد.
من هم میان همین حالوهوا، داشتم کانالها را بالا و پایین میکردم که یک ایده دیدم. اینکه دور عکس آقا را گل بزنیم. گوشی را کنار گذاشتم. انگار خون دوباره در رگهایم راه افتاد.
رفتم همه پوسترهای آقا را که گوشهوکنار خانه بود جمع کردم. گردشان را گرفتم. چسب حرارتی را به برق زدم. دختر و پسرم از جنبوجوش من ذوقزده شدند. هر کدام یک عکس انتخاب کردند تا گلهایش را خودش بچیند.
بعد رفتم سراغ کابینت. دستهگل رز صورتی را پایین آوردم. همان گلهای مصنوعی جهیزیهام.
ده سال پیش، وقتی مامان باذوق آنها را خریده بود، با اعتمادبهنفسِ دو ترم روانشناسی خواندن، کلی برایش سخنرانی کردم:
«مامان! گل مصنوعی انرژی منفی دارد... چرا خریدی؟»
امروز همان گلها را بااحتیاط از شاخه جدا میکردم. برای هر شاخه صلوات میفرستادم. دختر و پسرم هم کنارم نشسته بودند. هر کدام باذوق، عکسشان را انتخاب کرده بودند و گلها را کنار آن میچیدند. من اما هر بار که دستم به عکس آقا میرسید، مکث میکردم. نمیدانم از دلتنگی بود یا از احترام. فقط دلم میخواست همه چیز، تا جای ممکن، با عشق انجام شود.
آخرسر که کار تمام شد، چند قدم عقب رفتم و نگاهشان کردم. همان گلهای مصنوعی که ده سال پیش بابت خریدنشان با مامان بحث کرده بودم. حالا دور عکس عزیز دلم نشسته بودند.
با خودم گفتم:
«همه چیز ممکن است عاقبتبهخیر بشود...
حتی اشیا.»
✍ #حسنا_قیطاسی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
پازل و معمای لاینحل ایرانیها.pdf
حجم:
3.9M
ا﷽
3️⃣0️⃣1️⃣ پازل و معمای لاینحل ایرانی
مصلی امام خمینی در آمادهباش کامل بود؛ نیروهای نهادها و سازمانها هرکدام مشغول کاری بودند؛ یکی راهنمایی میکرد، یکی نظم را حفظ میکرد و دیگری برای پذیرایی آماده میشد. با زحمت خودم را به داخل رساندم. انتظار نداشتم موفق شوم. چندلایه نیروهای نظامی و بسیجی دیوار انسانها شکل دادهاند و شانههایی که راه را میبندند. بادقت، جلوی ورود افراد بدون کارت را میگرفتند. دوستم که چند دقیقه قبل از همین حلقهها گذشته بود، پشت تلفن گفت: «فلان چاخان را بگو تا راهت بدن.» نتوانستم. شرمم میآمد برای ورود چیزی بگویم که فردا از گفتنش پشیمان شوم.
✍ #یوسف_شمشیری #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍